84/08/16
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ ضابطه هفتم / در تعریف و شرایط منطق /تبیینِ وجوبِ اختصاص در معرِّف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیینِ وجوبِ اختصاص در معرِّف
گفتیم که تعریف باید به «امور» (مرکب) باشد نه به امرِ واحد. حالا بیان میکنیم که این امور باید «اختصاص» به معرَّف داشته باشند؛ زیرا اگر اختصاص به معرَّف نداشته باشند و بیارتباط به معرَّف باشند، نمیتوانند معرَّف را تعریف کنند. پس ناچار باید اختصاص به معرَّف داشته باشند.
اما چه نحوه اختصاصی؟ میفرماید که اختصاص به سه نحوه تقسیم میشود. هر کدام از این سه نحوه که باشد کافی است و معرَّفِ ما را معرِّفِ واقعی میکند:
۱. اول اینکه تمامِ اجزا تکتکشان به معرَّف اختصاص داشته باشند؛
۲. دوم اینکه بعضی اجزا اختصاص داشته باشند؛
۳. سوم اینکه اجزا اگر مجتمع هستند اختصاص داشته باشند، و اگر متفرق باشند اختصاصی نداشته باشند.
برای هر سه مثال میزنیم، مطلب روشن میشود. پس به طور کلی ما شرط میکنیم که آن اموری که میخواهند معرِّف را تشکیل دهند، اختصاص به معرَّف داشته باشند و بیارتباط به معرَّف نباشند. بعد این اختصاص را تقسیم میکنیم به سه نحوه، و میگوییم که گاهی اختصاصِ تمامِ تکتکِ اجزا است، گاهی اختصاصِ یک جزء است، و گاهی اختصاصِ مجتم
قسم اول: اختصاصِ آحاد (تکتکِ اجزا)
اما قسمِ اول که تکتکِ اجزا به معرَّف اختصاص داشته باشند: مثل اینکه انسان را تعریف کنیم به «ناطقِ ضاحکِ کاتبِ متفکر». دقت میکنید که «ناطق» اختصاص به انسان دارد، «ضاحک» اختصاص دارد، «کاتب» اختصاص دارد، و «متفکر» هم همینطور. چهار تا جزء برای تعریفمان آوردیم، هر یکی از این چهار جزء به تنهایی اختصاص به معرَّف دارد. مجموعاً هم که باز مختص به معرَّف است. اینچنین تعریفی، تعریفی است به اموری که هر یک به تنهایی اختصاص به معرَّف دارند.
و همانجور که توجه میکنید، این تعریف چون فاقدِ جنس است، «حد» نامیده نمیشود. این از اول، فصل و عوارضِ خاصه را دارد ذکر میکند، پس میشود «رسمِ ناقص»؛ چون جنس ندارد. تعریف چه حد باشد چه رسم باشد، در صورتی تام است که مشتمل بر جنس باشد؛ اگر فاقدِ جنس باشد، باید به آن بگوییم ناقص. حالا اگر فصل را آورده باشد، میشود «حدِّ ناقص»؛ اگر خاصه را آورده باشد، میشود «رسمِ ناقص».
این تعریف چون هم فصل را آورده و هم خاصه را آورده، ملحقش میکنیم به خاصه و به آن میگوییم «رسمِ ناقص»؛ نمیگوییم حدِّ ناقص با اینکه مشتمل بر فصل است. اما به خاطرِ اینکه مشتمل بر خاصه شده، به آن میگوییم رسمِ ناقص. پس به خاطرِ اینکه جنس ندارد به آن میگوییم ناقص، و به خاطرِ اینکه مشتمل بر خاصه است به آن میگوییم رسم؛ و توجه نمیکنیم که مشتمل بر فصل هم هست، چون اسم را از آن اخص استفاده میکنیم. یعنی وقتی که میبینیم خاصهای در تعریف هست و فصلی هم در تعریف هست، به آن فصل توجه نمیکنیم، بلکه به خاصه توجه میکنیم.
این در واقع اطلاعِ خودِ ایشان است. وگرنه رسمِ ناقص، ما میگوییم مجموعِ جنس به جای خودش. آن وقتی هم که جنس نباشد، باز هم میگوییم رسمِ ناقص. چه جنسِ بعید داشته باشیم با خاصه میشود رسمِ ناقص، و چه اصلاً جنس نداشته باشیم میشود رسمِ ناقص.
رسمِ ناقص دو قسم است: یکی فاقدِ جنس است، یکی فاقدِ جنسِ قریب است؛ یکی اصلاً جنس ندارد، یکی نه، جنسِ قریب ندارد. حالا این توضیح داده میشود در بحث.
شرح عبارت متن:
رسیده بودیم به صفحه ۵۳، سطرِ پنجم:
«و إذا استحال أن يكون التّعريف بأمر فيجب أن يكون بأمور»[1]
با آن پنج دلیلی که در جلسهٔ گذشته خواندیم، روشن شد که محال است تعریف به امرِ واحد باشد، بلکه واجب است که به «امور» باشد. منتها این امور باید امورِ خاصی باشند:
«تخصّه ، أى: تخصّ تلك الأمور ذلك الشّيء بأحد وجوه ثلاثة»
این امور باید اختصاص به آن شیء، یعنی به آن معرَّف داشته باشند. به چه نحوه اختصاصی؟
«بأحد وجوه ثلاثة»
از سه نحوی که الان بیان میکنیم باید اختصاص داشته باشد؛ به احدِ وجوهِ ثلاثهای که الان میآید، نه وجوهِ ثلاثهای که گذشت (چون ما وجوهِ ثلاثهای نگذرانده بودیم، وجوهِ ثلاثهای است که الان میخواهیم شروع کنیم به شمردنش).
چرا اختصاص لازم است؟ حالا به هر نحوی میخواهد باشد، به نحوِ اول یا دوم یا سوم؛ چرا اصلاً اختصاص لازم است؟
«فإنّ غير المختصّ بالشّيء يمتنع تعريفه به»
آن حد و تعریفی که مختص به شیء نیست (یعنی مختص به معرَّف نیست)، ممتنع است از اینکه شیء به چنین تعریفی تعریف شود. یعنی معرَّف را نمیشود به تعریفی که هیچ اختصاصی به او ندارد تعریف کرد. وقتی معرِّف بیارتباط به معرَّف باشد، نمیتواند معرَّف را به ما معرفی کند؛ بنابراین نمیتواند تعریف برای آن معرَّف قرار گیرد. به این جهت است که ما اختصاص داشتنِ این امور را به آن معرَّف شرط میکنیم.
حالا نحوهٔ اختصاص چگونه است؟ به یکی از سه وجه است که اولیاش این است:
«إمّا لتخصّص الآحاد»
یعنی تکتکِ این اجزا و این امور اختصاص دارند به معرَّف.
«و هو أن يكون كلّ واحد من تلك الأمور الّتي هى أجزاء المعرّف مختصّا بالشّيء»
این تخصیصِ آحاد را دارد توضیح میدهد: تخصیصِ آحاد این است که تکتکِ آن اموری که در معرِّف اخذ شدهاند (اجزای معرِّف)، مختص باشد به شیء، یعنی به آن معرَّف.
«كقولنا فى تعريف الإنسان إنّه ناطق ضاحك كاتب متفكّر»
با توضیحی که دادند روشن است و تکرار نمیخواهد. و این تعریفی که برای انسان کردیم، رسمِ ناقص است. چرا ناقص است؟ چون خالی از جنس است. چرا رسم است؟ توضیح نداده، چونکه مشتمل بر خاصه است. این نحوهٔ اول است که در این نحوه، هر یک از آن اموری که در معرِّف اخذ شدهاند، اختصاص به معرَّف دارند.
گفتگوی کلاسی دربارهٔ «ناطق» و «ضاحک»
سوال: در اینجا بعد از «ناطق» میخواهد چه چیزی را افاده کند؟ دو خاصه در تعریف دارد... معرفتِ شیء به تمامِ این اجزا حاصل نمیشود. بعد تمیز هم با «ناطق» حاصل میشود؛ آن ضاحک و کاتب و متفکر چه ایجاد میکنند؟
استاد: ظاهراً با ناطق به تنهایی تمیز حاصل نمیشود؛ چون همانطور که من در جلساتِ دیگر بیان کردم، ناطق شاملِ ملک و جن و انسان است.
سوال: نکته این باشد با ضاحک... دو تایی با یک...
استاد: همان ناطق و ضاحک تمام شد، همین کافی است. ایشان بیشتر خواسته مطلب را توضیح بدهد، بیشتر خواسته عبارت نقل کند. «کاتب» و «متفکر» هم نمیآورد کافی بود؛ «ناطق» و «ضاحک» کافی بود. ایشان میخواهد بگوید اجزای متعددی بیاورد و بگوید همهاش اختصاص به انسان دارد؛ ۳ تا میگفت، ۲ تا میگفت، ۴ تا گفته، همهاش عیبی ندارد. ولی بالاخره باید ۲ تا را داشته باشیم.
ناطق فصلِ منحصر به انسان نیست؛ گفتند فصلِ ثانی نیست. بعضیها خواستند اضافه کنند «ناطقِ مائت» را که با مائت، ملک خارج بشود؛ ولی متوجه نشدند که جن خارج نمیشود، باز با هم فصلِ انسانی...
قسم دوم: اختصاصِ البعض (تفصیلِ حدّ تام، رسمِ تام، حدّ ناقص و رسمِ ناقص)
صورتِ دوم و نحوهٔ دوم این است که بعضِ اجزای معرِّف اختصاص به معرَّف داشته باشد دونِ بعضی دیگر؛ مثلِ تعریفهای رایجی که میکنیم و میگوییم: «انسان، حیوانِ ناطق است». این بعضِ اجزا که «ناطق» است اختصاص به انسان دارد، ولی بعضِ اجزای دیگرش که «حیوان» است اختصاص به انسان ندارد و در غیرِ انسان هم هست.
خب، چنین تعریفی یک جزءِ مختص دارد و یک جزءِ غیرمختص:
* اگر آن جزءِ مختصش «فصل» باشد و جزءِ غیرمختص «جنسِ قریب»، تعریف «حدِّ تام» نامیده میشود؛
* اگر آن جزءِ مختص «خاصه» باشد و جزءِ غیرمختص «جنسِ قریب»، تعریف «رسمِ تام» نامیده میشود؛
* اگر آن جزءِ غیرمختص «جنسِ بعید» باشد، تعریف «حدِّ ناقص» یا «رسمِ ناقص» نامیده میشود؛
* اگر به جای جنسِ قریب و جنسِ بعید «عرضِ عام» باشد، بنا بر قولِ کسانی که عرضِ عام را اجازه میدهند، باز هم «حدِّ ناقص» یا «رسمِ ناقص» نامیده میشود.
پس در چند حالت، رسمِ ناقص است. و اگر اصلاً جنسِ قریب و جنسِ بعید نباشد، باز هم حدِّ ناقص یا رسمِ ناقص است. البته این دیگر از بحثِ ما بیرون است؛ چون جنس باید باشد، چون آن جزءِ غیرمختص باید باشد وگرنه اگر نباشد، میافتد در قسمِ قبلی که داشتیم. در این قسم، جزءِ غیرمختص را باید داشته باشیم، جزءِ مختص را هم باید داشته باشیم.
جزءِ مختص دو قسم میشود: یا فصل است یا خاصه. جزءِ مشترک (غیرمختص) هم دو قسم میشود: یا جنسِ قریب است یا جنسِ بعید، و یا عرضِ عام. اگر جنسِ قریب بود، حد یا رسممان تام است؛ اگر جنسِ بعید بود یا اجازه دادیم عرضِ عام باشد، حد و رسممان ناقص است. دیگر مثالهایش هم روشن است. گفتند چه ناقص باشد چه تام باشد، باید معرِّف جامعِ افراد و مانعِ اغیار باشد؛ آن بحثِ دیگرِ ماست که باید جامع و مانع باشد.
شرح متنی قسم دوم در عبارتِ *حکمت الإشراق*
متن میفرماید:
«أو لتخصّص البعض»
یا اینکه این امور اختصاص به معرَّف دارند نه از جهتِ اینکه تکتکشان مختص به معرَّفاند، بلکه به تخصیصِ بعض؛ چون بعضیشان مختص به معرَّفاند. چون بعضی مختص به معرَّف شدهاند، ما این امور را مختص به معرَّف حساب کردیم. و تخصیصِ بعض این است که بعضی اجزای معرِّف مختص باشد به معرَّف دونِ بعضی دیگر.
حالا تقسیم میکنیم این قسمِ دوم را:
« هو أن يكون بعض أجزاء المعرّف مختصّا بالمعرّف دون البعض. فإن كان غير المختصّ جنسا قريبا، و المختصّ إمّا فصل أو خاصّة»
اگر آن جزءِ غیرمختص «جنسِ قریب» باشد، و جزءِ مختص فصل یا خاصه باشد:
«كقولنا فى تعريف الإنسان: إنّه حيوان ناطق أو ضاحك»
که «حیوان» جنسِ قریب است؛ یک وقت ضمیمه میکنیم حیوان را با «ناطق» که فصل است، یک وقت ضمیمه میکنیم با «ضاحک» که عرضِ خاص است. اگر چنین باشد:
«فهو حدّ تامّ أو رسم تامّ،»
این تعریفِ ما «حدِّ تام» است در صورتی که مشتمل بر فصل باشد، و «رسمِ تام» است در صورتی که مشتمل بر خاصه باشد.
سپس میفرماید:
«و إن كان جنسا بعيدا، كقولنا: إنّه جوهر ناطق أو ضاحك»
و اگر آن جزءِ غیرمختص «جنسِ بعید» باشد؛ مانند قولِ ما در تعریفِ انسان که: «إِنَّهُ جَوْهَرٌ»، که جوهر جنسِ بعید است. یک بار ملحق میکنیم فصل را به این جوهر، میشود «جوهرٌ ناطقٌ»؛ یک بار ملحق میکنیم ضاحک را، میشود «جوهرٌ ضاحكٌ».
«كان حدّا ناقصا أو رسما كذلك، و كذا إن كان عرضا عامّا»
اینچنین تعریفی «حدِّ ناقص» است اگر مشتمل بر ناطق (فصل) باشد، و «رسمِ ناقص» است اگر مشتمل بر ضاحک (خاصه) باشد.
سوال: که اگر ناطق فصل نباشد، در تمامِ این تعاریف اشکال وارد میشود.
استاد: بله دیگر، آن حالا اشکالی است که باید تعریف کرده شده باشد؛ که اگر ناطق فصل نباشد، در تمامِ این تعاریف اشکال وارد میشود. حالا ما با فرضِ اینکه ناطق فصل است داریم حرف میزنیم.
تبیین جایگزینیِ عرضِ عام به جای جنس و بررسیِ نسخهٔ متن
در ادامهٔ بحثِ قسمِ دوم (اختصاصِ بعض)، اگر جزءِ غیرمختص به جای جنسِ بعید، «عرضِ عام» باشد، تعریفِ ما باز هم تعریفِ ناقص خواهد بود؛ حالا یا رسمِ ناقص یا حدِّ ناقص.
عبارتِ متن میفرماید: «وَكَذَا» یعنی ناقص است؛ حالا یا رسمِ ناقص یا حدِّ ناقص، «و كذا إن كان عرضا عامّا»؛ یعنی اگر به جای جنسِ بعید، عرضِ عام را بیاوریم.
«كما إذا بدّلنا الماشى بالجوهر»
یعنی جوهری را که در تعریف آمده است تبدیل کنیم به «ماشی»؛ این جوهر را برداریم و به جای آن ماشی بگذاریم. در این صورت، اگر بگوییم: «إِنَّهُ مَاشٍ نَاطِقٌ»، میشود «حدِّ ناقص» (چون مشتمل بر فصل است)؛ و اگر بگوییم: «إِنَّهُ مَاشٍ ضَاحِكٌ»، میشود «رسمِ ناقص» (چون مشتمل بر خاصه است).
بررسی نسخهٔ متن:
در برخی نسخهها آمده است: «كَمَا إِذَا بَدَّلَ المَاشِيَ بِالْجَوْهَرِ». ماشی را به جوهر تبدیل نمیکنیم، بلکه جوهری را که در عبارت آمده به ماشی تبدیل میکنیم.
* اگر «بدّلانَا الماشیَ بالجوهِر» را به معنای «عوض آوردنِ ماشی به جای جوهر» معنا کنیم، عبارت درست است؛
* اما اگر به معنای «تبدیل کردنِ ماشی به جوهر» باشد، نادرست است و باید گفت: «بدّلنا الجوهرَ بالماشی»؛ یعنی جوهری که در عبارت آمده است را به ماشی تبدیل کنید.
شرطِ مساواتِ خاصه با معرَّف در تعریف
سوال: خاصهای که در تعریف استفاده میکنیم، آیا حتماً باید مساوی با معرَّف باشد؟
استاد: بله، این خاصه باید حتماً مساوی با معرَّف باشد. در تعریف، به خاطرِ شرطی که داریم، لازم است که معرِّف با معرَّف مساوی باشد. بنابراین، خاصههایی که ما در تعریف میآوریم، باید خاصههای مساوی با معرَّف باشند؛ خاصهٔ اخص یا اعم از معرَّف را نمیتوانیم به تنهایی در تعریف بیاوریم.
متن میفرماید:
«كما إذا بدّلنا الماشى بالجوهر و قلنا: إنّه ماش ناطق أو ضاحك»
اگر انسان را تعریف کنیم به «ماشٍ ناطق» یا به «ماشٍ ضاحک»، به هر کدام تعریف کنیم، تعریفِ ما «ناقص» میشود؛ اگر «ضاحک» را بیاوریم رسمِ ناقص است، و اگر «ناطق» را بیاوریم حدِّ ناقص است. برخی منطقیین گفتهاند آوردنِ عرضِ عام به جای جنسِ قریب یا جنسِ بعید عیبی ندارد، به شرطِ اینکه به دنبالِ عرضِ عام، فصل یا خاصه آورده شود تا حدِّ ناقص یا رسمِ ناقص تشکیل گردد.
قسم سوم: اختصاصِ الاجتماع (خاصهٔ مرکبه)
صورت و قسمِ سوم از اقسامِ اختصاص این است که اختصاص داشتنِ معرِّف به معرَّف، به این صورت است که اجزای معرِّف مجموعاً و متجتمعاً اختصاص به معرَّف دارند؛ نه تکتکِ آنها به تنهایی و نه یکی از آنها. نه یکی از آن اجزا به تنهایی مختص است و نه تکتکشان، بلکه مجموعِ اجزا با هم اختصاص دارند.
برای نمونه، خفاش را تعریف میکنیم به:
«إِنَّهُ طَائِرٌ وَلُودٌ»
مفهومِ «طائر» (پرنده) اختصاص به خفاش ندارد و در همهٔ پرندگان هست؛ مفهومِ «ولود» (زاینده/پستاندار) هم اختصاص به خفاش ندارد و در سایرِ پستانداران هست. اما هیأتِ ترکیبیِ «طائرٌ ولودٌ» مجموعاً و متجتمعاً اختصاص به خفاش دارد. در این قسم، اموری که در معرِّف مأخوذ شدهاند، مجموعشان اختصاص به معرَّف دارد نه آحادشان.
گفتگوی کلاسی دربارهٔ طائر بودنِ خفاش و شترمرغ
سوال: آیا خفاش یا مرغِ خانگی را پرنده میدانند؟
استاد: بله، مرغِ خانگی هم پرنده است منتها ولود نیست و تخمگذار است. در «طائر بودن» ظاهراً طائر است. طائر یعنی هر موجودی که بتواند با بال بپرد، لازم نیست پروازِ خیلی زیادی داشته باشد. شترمرغ را هم طائر میگویند چون بال دارد و میپرد. در زیستشناسیِ امروز، پنج دسته مهرهداران میشمارند: پستانداران، پرندگان، خزندگان، دوزیستان و ماهیها. خفاش را منطقیینِ قدیم در زمرهٔ «طائر» میدانستند.
شرح متنی قسم سوم در عبارتِ *حکمت الإشراق*
متن میفرماید:
«أو للاجتماع»
یعنی اختصاص داشتنِ معرِّف به معرَّف به خاطرِ «اجتماع» است.
«و هو أن يكون التّعريف بأمور لا يخصّ آحادها الشّيء و لا بعضها، بل يخصّه للاجتماع»
این اختصاصِ اجتماع این است که تعریف به اموری باشد که نه تکتکِ آن امور اختصاص به معرَّف داشته باشند و نه بعضی از آنها؛ بلکه اجتماع و ترکیبِ آنها اختصاص به معرَّف دارد.
«وَهُوَ يَخْتَصُّ مَجْمُوعُهَا بِالشَّيْءِ دُونَ شَيْءٍ مِنْ أَجْزَائِهِ»
یعنی مجموعِ این اموری که در معرِّف اخذ شدهاند اختصاص به شیء (معرَّف) دارد، بدون اینکه هیچیک از اجزا به تنهایی اختصاص داشته باشند.
«و سمّى الخاصّة المركّبة، لأنّ اختصاصه إنّما حصل بالتّركيب»
و چنین تعریفی را «خاصهٔ مرکبه» نامیدهاند؛ زیرا اختصاصِ معرِّف به معرَّف تنها از راهِ ترکیبی که میانِ اجزا رخ داده حاصل شده است.
«كقولنا فى تعريف الخفّاش: «إنّه طائر ولود» ، فإنّ كلّ واحد منهما أعمّ منه، و المجموع مختصّ به، و هو أيضا رسم ناقص»
مانندِ قولِ ما در تعریفِ خفاش که: «إِنَّهُ طَائِرٌ وَلُودٌ». هر یک از طائر و ولود به تنهایی اعم از خفاش است، اما مجموعِ آن دو مختص به خفاش است. و این تعریف هم «رسمِ ناقص» است؛ زیرا مشتمل بر جنس نیست.
مباحثهٔ کلاسی دربارهٔ «جنس بودنِ طائر» و تحلیلِ ماده و صورت در تعریف
سوال: آیا «طائر» جنس نیست؟
استاد: مصنف «طائر» را جنس نمیداند، بلکه آن را خاصه میداند. جنسِ حقیقی برای حیوانات همان «حیوان» (جسمِ نامیِ متحرکِ بالاراده) است. «طائر» امرِ ذاتیِ ماهوی نیست، بلکه عرض و خاصه است.
سوال: اگر انسان را تعریف کنیم به «حیوانِ مجرد»...
استاد: در عبارتِ «حیوانِ مجرد»، اگر حیوان به معنای «جسمِ نامیِ متحرک...» باشد، آوردنِ کلمهٔ «مجرد» در کنارِ آن مستلزمِ تناقض در تعریف است؛ زیرا جسم نمیتواند مجرد باشد.
مگر اینکه بگویید «حیوان» اشاره به بدنِ انسان دارد و «مجرد» اشاره به نفسِ انسان دارد. اما در تعریفِ منطقی، ما ماده و صورتِ خارجی را تفکیک نمیکنیم، بلکه «جنس و فصل» را اخذ میکنیم؛ و جنس و فصل مجموعاً بر تمامِ ذات و ماهیتِ مرکب دلالت میکنند، نه اینکه بخشی از تعریف به بدن اشاره داشته باشد و بخشِ دیگر به نف
در «طائرٌ ولودٌ» نیز، مفهومِ جنس (حیوان) ذکر نشده است؛ به همین دلیل مصنف آن را «رسمِ ناقص» مینامد.
مباحثهٔ کلاسی در اقسامِ رسمِ ناقص و تحلیلِ جنس و ماده
استاد: در عبارتِ «حیوانِ مجرد»، مجردش هم که مشترک است.
سوال: نخیر، حیوان مشترک نیست. اگر شما حیوانی را میآورید که نظر به جسمِ انسان دارد، خب مخصوصِ به جسمِ انسان است، اینکه مشترک نیست.
استاد: حالتِ جنسی به آن نمیدهید شما؛ اگر حالتِ جنسی به آن دادید، مشترک میشود. الان شما مادهٔ انسان قرارش میدهید؛ اگر مادهٔ انسان قرارش میدهید، دیگر مشترک نیست بلکه مختص است. جزءِ مشترک ندادید شما. دستوراتی برای تعریف دارید که روی جنس بگیرید، نه اینکه روی ماده بگیرید! اصلاً این درست نیست که شما در «حیوانِ ناطق»، حیوان را به بدن مربوط کنید و ناطق را به نفس مربوط کنید؛ مجموعاً «حیوانِ ناطق» اینطوری گفته میشود. اصلاً در مرتبهٔ ترکیب، ترکیبِ یک ذاتی و عرضی نیست، بلکه ترکیبِ دو تا عرضی است.
سوال: آیا میشود از جنس به اضافهٔ یک عرضِ عام، مجموعاً تعریف درست کرد؟
استاد: اصلاً تعریف، تشکّل از جنس و عرضِ عام... هر دو، از هر عرضی مشترک است. ما تعریفِ مختص به هیچچیز نداریم، در حالی که باید معرِّف مختص باشد. شما قبول میکنید که «حیوانِ مجرد» تعریفِ انسان باشد؟ «حیوانِ مجرد» اگر مجرد همان معنای ناطق باشد عیبی ندارد، حیوان هم تازه حیوانِ جنسی باشد. تازه مجرد هم فصل نیست، مجرد شاملِ ملائکه هم میشود و فصل نیست؛ پس تعریف به رسمِ ناقص است.
بنابراین، چهار تعریفی که مصنف رسمِ ناقص میداند عبارتاند از:
۱. جنسِ بعید + خاصه؛
۲. عرضِ عام + خاصه؛
۳. فصل + خاصه؛
۴. خودِ خاصهٔ مرکبه.
همگی این چهار قسم، «رسمِ ناقص» هستند. «ماشٍ ضاحکٌ» خاصهٔ مرکبه نیست، بلکه عرضِ عام به همراهِ عرضِ خاص است.
ورود به شرایطِ صحتِ تعریف: شرطِ اول (لابُدَّ أن یکونَ بأظهرَ من الشیء)
عنوانِ مبحثِ بعدی: «و التّعريف لا بدّ و أن يكون بأظهر من الشّيء». تعریف را تا کنون بیان کردیم که تعریف باید به «امور» باشد و آن امور هم باید «اختصاص» به معرَّف داشته باشند و نحوهٔ اختصاص را هم گفتیم. حالا میخواهیم واردِ بحث در شرایطِ صحتِ تعریف بشویم.
شرطِ اول این است که تعریف باید به «اظهر» باشد؛ یعنی معرِّف باید نسبت به معرَّف اظهر (روشنتر) باشد. با این شرط، چند نوع تعریف از کار میافتند و باطل میشوند:
۱. تعریف به مساوی (در خفا و ظهور): منظور از مساوی در اینجا، مساوی در خفا و ظهور است، نه مساوی در صدق! تعریف حتماً باید با معرَّف مساوی در صدق باشد (یعنی جامعیّت و مانعیّت داشته باشد و تمامِ مصادیقشان یکسان باشد). اما تساوی در خفا و ظهور جایز نیست؛ یعنی اگر معرِّف به اندازهٔ معرَّف نزدِ ما دارای خفا باشد، نمیتواند معرَّف را معلوم سازد و تعریف باطل است.
۲. تعریف به اخفی: یعنی معرِّف، مجهولتر و اخفی از معرَّف باشد که باطل است.
۳. تعریفِ شیء به نفسه: تعریفِ یک شیء به خودِ همان شیء باطل است (زیرا مصداقِ تعریف به مساوی است).
۴. تعریفِ دوری: یعنی تعریف کردنِ معرَّف به معرِّفی که خودِ آن معرِّف از راهِ همان معرَّف شناخته میشود؛ این هم جایز نیست.
با همین یک شرط (که معرِّف باید اظهر از معرَّف باشد)، بطلانِ این چهار نوع تعریف روشن میشود.
شرح عبارت متن:
متن *حکمت الإشراق* میفرماید:
«وَالتَّعْرِيفُ لَابُدَّ أَنْ يَكُونَ بِأَظْهَرَ مِنَ الشَّيْءِ»
منظور از «شیء»، معرَّف است. تعریف (چه تعریفِ حدی باشد و چه تعریفِ رسمی) ناچار باید به امری اظهر و روشنتر از معرَّف باشد.
سپس در تعلیلِ آن میفرماید:
«لأنّ معرفته سبب لمعرفته ، لا بمثله»
زیرا معرفت و شناختِ این تعریف، سبب برای شناختِ شیء (معرَّف) است؛ یعنی شناختِ معرِّف منشأِ شناختِ معرَّف است. پس باید معرِّفِ ما واضحتر باشد تا بتواند سبب برای معرفتِ معرَّف قرار گیرد.
حالا که این شرط بیان شد، مواردی را استثنا و خارج میسازد:
«لا بمثله ، أى: لا بما يساويه فى الظّهور و الخفاء، يعنى فى المعرفة و الجهالة و ما يكون ، و لا بما يكون أخفى منه، أو يكون لا يعرّف إلاّ بما عرّف به ، أى: و لا بما يكون لا يعرّف إلا بالمعرّف»
این سه صورت از گردونهٔ تعریفِ صحیح خارج میشوند:
۱. لا بمثله: یعنی «أَيْ لَا بِمَا يُسَاوِيهِ»؛ تعریف به چیزی که مثل و مساویِ معرَّف است جایز نیست. این تساوی در ظهور و خفا (معرفت و جهالت) است نه در صدق. اگر معرَّف مجهول است، معرِّف نباید مجهول باشد.
۲. وَلَا بِمَا يَكُونُ أَخْفَى مِنْهُ: تعریف به معرِّفی که اخفی و مجهولتر از معرَّف باشد باطل است.
۳. و لا بما يكون لا يعرّف إلا بالمعرّف: یعنی تعریف جایز نیست به معرِّفی که آن معرِّف شناخته نمیشود مگر به معرفتِ همان معرَّف! که در این صورت دور پیش میآید و تعریف باطل است.
ابطالِ تعریفِ متضایفین به یکدیگر (تعریف به مساوی)
مصنف پس از بیانِ این ضابطهٔ کلی، به ذکرِ مثال میپردازد. یکی از مصادیقِ تعریف به مساوی، «تعریفِ احدِ المتضایفین به مضافِ دیگر» است؛ مانند اینکه «أَب» (پدر) را تعریف کنند به «الَّذِي لَهُ ابْنٌ» (کسی که دارای فرزند است).
متن میفرماید:
«فقول القائل فى تعريف الأب: «إنّه الّذي له ابن» غير صحيح»[2]
این قولِ قائل در تعریفِ «أب» که بگوید: «پدر کسی است که فرزند دارد»، تعریفی نادرست است.
سپس در بیانِ علتِ بطلانِ آن میفرماید:
«فانّهما متساويان فى المعرفة و الجهالة»
زیرا «أب» و «ابن» در معرفت و جهالت با هم مساوی هستند. اینطور نیست که یکی از آن دو معلوم باشد تا بتواند دیگری را معلوم سازد؛ اگر یکی را بشناسیم، دیگری را هم میشناسیم و اگر یکی مجهول باشد، دیگری هم مجهول است.
سوال: این تعریف، تعریفِ دوری است...
استاد: خیر، دوری نیست بلکه «تعریف به مساوی» است. «أب» با «ابن» شناخته نمیشود، بلکه «أب» و «ابن» با امرِ دیگری شناخته میشوند که در صفحهٔ بعد انشاءالله خواهد آمد.
تقریرِ تعلیلِ مصنف در بطلانِ تعریفِ متضایفین به یکدیگر بر دو مقدمه استوار است:
«لأن المتضايفين إنما يعلمان معا . و من شرط ما يعرّف به الشّيء أنّ يكون معلوما؛ قبله»
* مقدمهٔ اول: «المُتَضَايِفَيْنِ إِنَّمَا يُعْلَمَانِ مَعاً»؛ متضایفان همواره با هم معلوم میشوند و هیچکدام در مقامِ علم بر دیگری تقدم ندارند.
* مقدمهٔ دوم: «و من شرط ما يعرّف به الشّيء أنّ يكون معلوما؛ قبله»؛ شرطِ معرِّف آن است که پیش از معرَّف، نزدِ مخاطب معلوم باشد.
* نتیجه: چون هیچیک از متضایفین قبل از دیگری معلوم نیست بلکه با هم معلوم میشوند، پس هیچکدام نمیتوانند معرِّفِ دیگری قرار گیرند.
تبیینِ برهانِ تقدمِ معرفتِ معرِّف بر معرَّف (تقدمِ علت بر معلول)
در تبیینِ این مقدمه که «معرِّف باید قبل از معرَّف معلوم باشد»، عبارتِ متن میفرماید: «لوجوب تقدّم العلّة على المعلول، مع أن معرفته سبب لمعرفته». این عبارت، تعلیل برای مقدمهٔ دوم (شرطِ معلوم بودنِ معرِّف قبل از معرَّف) است.
تقریرِ دقیقِ برهان بر دو مقدمه و یک نتیجه استوار است:
* مقدمهٔ اول (مصنف دوم ذکر کرده است): «مَعْرِفَةُ المُعَرِّفِ سَبَبٌ لِمَعْرِفَةِ المُعَرَّفِ» (معرفتِ به معرِّف، علت و سبب برای معرفتِ به معرَّف است).
* مقدمهٔ دوم: «يَجِبُ تَقَدُّمُ العِلَّةِ [أَيِ السَّبَبِ] عَلَى المَعْلُولِ» (تقدمِ علت و سبب بر معلول و مسبب واجب است).
* نتیجه: «فَيَجِبُ أَنْ تَكُونَ مَعْرِفَةُ المُعَرِّفِ مُقَدَّمَةً وَمَعْلُومَةً قَبْلَ مَعْرِفَةِ المُعَرَّفِ» (پس واجب است که معرفتِ معرِّف، پیش از معرفتِ معرَّف معلوم باشد).
کلمهٔ «مَعَ» در عبارتِ متن به معنای «به ضمیمهٔ» است؛ یعنی مقدمهٔ اول را به ضمیمهٔ مقدمهٔ دوم قرار بده تا نتیجه حاصل شود. اگرچه در مقدمهٔ اول تعبیر به «سبب» و در مقدمهٔ دوم تعبیر به «علت» شده است، اما مراد هر دو یکی است و منافاتی ندارند.
بنابراین، معرِّف باید پیش از معرَّف معلوم باشد، نه اینکه همزمان با معرَّف معلوم گردد («لَا مَعَهُ»). در متضایفان (مانند أب و ابن)، از آنجا که هر دو با هم معلوم میشوند و هیچکدام بر دیگری تقدمِ علمی ندارد، شرطِ معرِّفیّت را ندارند و احدُ المتضایفین نمیتواند معرِّفِ مضافِ دیگر قرار گیرد.
عبارتِ «كَمَا فِي المِثَالِ» مثال برای «مَعَهُ» (همزمانیِ در علم) است؛ یعنی چنانکه در مثالِ متضایفان، معرِّف همراه با معرَّف شناخته میشود و تقدمِ پیشین ندارد. در اکثرِ نسخ به جای ضمیر، مرجعِ ضمیر آمده و ثبت شده است: «قَبْلَ الشَّيْءِ لَا مَعَ الشَّيْءِ».
بطلانِ تعریف به اخفی (مثالِ تعریفِ «نار» به «اسطقسِ شبیه به نَفَس/نَفْس»)
صورتِ دوم از تعاریفِ باطل، «تعریف به اخفی» است (که معرِّف، مجهولتر و مبهمتر از معرَّف باشد).
مصنف در بیانِ مثالِ آن میفرماید:
«أو قال ، و فى أكثر النّسخ: «أو يقال» ، و كلاهما يحتاج الى تأويل، ليصحّ العطف على قوله «فقول القائل» ، إذ لا يصحّ عطف الفعل على الاسم إلاّ بتأويل: النّار هو الاسطقس الشّبيه بالنّفس»
اگر کسی در تعریفِ آتش بگوید: «آتش عنصری است شبیه به نَفَس (یا نَفْس)».
*توضیحِ اجزای تعریف:*
* «الاسطقس»: به معنای عنصر است و جنسِ اعم محسوب میشود (زیرا شاملِ چهار عنصر: آب، خاک، هوا و آتش است).
* «الشبیه بالنَّفَسِ»: فصل یا خاصهای است که برای تمیزِ آتش از سایرِ عناصر آورده شده است.
وجهِ بطلان:
آتش (نار) امری حسی و کاملاً شناختهشده برای همگان است، در حالی که «شبیه به نَفَس بودن» امری بسیار مبهم و اخفی است که تنها خواص و اهلِ علم با زحمت متوجهِ وجهِ شباهتِ آن میشوند. بنابراین، تعریفِ امرِ اظهر (نار) به امرِ اخفی (نَفَس/نَفْس) باطل است.
مباحثهٔ کلاسی در قرائتِ «نَفَس» یا «نَفْس» و وجوهِ شباهتِ آن با آتش
* وجهِ شباهت با «نَفَس» (با فتحِ فاء): نَفَس (دمی که از ریه خارج میشود) و آتش هر دو جسمی لطیف و دارای حرارت هستند.
* وجهِ شباهت با «نَفْس» (با سکونِ فاء): در کتاب *اسفار* (جلد چهارم) نقل شده که برخی در تعریفِ نَفْس گفتهاند: «هو نارٌ»؛ زیرا همانگونه که نَفْس موجبِ حیات و اشتعالِ معنویِ بدن و حرکتِ آن میشود، آتش نیز موجبِ اشتعالِ جسمی و سوزاندنِ هیزم میگردد.
سوال: آیا شباهت به نَفْس یا نَفَس مساوی با نار است یا اخفی؟
استاد: قرائتِ «نَفَس» (دمِ برآمده از ریه) به عنوانِ معرِّف، قطعاً اخفی از آتش است؛ زیرا درکِ شباهتِ عنصرِ آتش با نَفَسِ انسان محتاجِ تحلیلِ دقیقِ طبیعی است.
در تعاریفِ حقیقی، حدود و رسوم، مخاطبِ خاص مطرح نیست بلکه «نوعِ انسان» مطرح است. از آنجا که آتش نزدِ نوعِ مردم اظهر از نَفَس یا نَفْس است، تعریفِ آتش به نَفَس مصداقِ «تعریف به اخفی» بوده و باطل است.
نکتهٔ ادبیاتی در عبارتِ «أَوْ قَالَ / أَوْ يُقَالُ»
در نسخهها کلمهٔ «قَالَ» (جملهٔ فعلیه) یا «يُقَالُ» آمده است. از نظرِ قواعدِ ادبی، عطفِ جملهٔ فعلیه بر جملهٔ اسمیهٔ ماقبل نیازمندِ تأویل و توجیهِ نحوی است تا ساختارِ کلام صحیح گردد.
صورتِ سوم: تعریفِ دوری (تعریفِ شیء به آنچه خودش معرِّیفِ آن است)
صورتِ سوم از تعاریفِ باطل، «تعریفِ دوری» است؛ یعنی تعریف کردنِ «الف» به «ب»، در حالی که خودِ «ب» برای شناخته شدن محتاجِ تعریف به «الف» باشد.
مثالِ آن در کلامِ مصنف:
«الشَّمْسُ كَوْكَبٌ يَطْلُعُ نَهَاراً»
تعریف کردنِ خورشید به «ستارهای که در روز طلوع میکند»؛ که در بخشِ بعدی بطلانِ دوری بودنِ آن تبیین خواهد شد.
تکمیلِ بررسی مثالِ «شمس» و «نهار» (دورِ صریح در یک مرتبه)
سوال: خب ممکن است ما «نهار» را به گونهای دیگر تعریف کنیم؛ یعنی راهِ تعریفِ نهار منحصر در این نباشد...
استاد: بله، همین است. البته بر فرض هم که حرفِ شما درست باشد (مناقشه در مثال اشکال ندارد)، اما نهار را حتماً باید به گونهای تعریف کنیم که «شمس» در آن اخذ نشود. چهجوری تعریف میکنند که شمس در آن اخذ نشود؟ نهار طوری تعریف میشود که شمس در آن اخذ میگردد. در تعریفِ شمس، «نهار» اخذ شد و در تعریفِ نهار هم «شمس» اخذ میشد! یعنی معرِّفی که نهار بود شمس را معرفی میکرد، و دوباره خودِ شمسی که معرَّف بود میخواهد نهار را معرفی کند! اینجا «دور» پیش میآید و این تعریف هم باطل است، از بابِ اینکه تعریفِ شیء است به چیزی که باید به وسیلهٔ خودِ همان شیء تعریف شود.
سوال: در تعریفِ «وجود» هم همینطور است؟
استاد: در وجود هم همین است، بله. آن تعاریفی که برای وجود میآورند تعاریفِ شرحی (شرحالاسم) هستند، نه تعاریفِ حقیقی و واقعی.
عبارتِ متن *حکمت الإشراق* میفرماید:
«و كذا قولهم: «إنّ الشّمس كوكب يطلع نهارا» ، غير صحيح»
عبارتِ «وَكَذَا» یعنی و کذا غیرِ صحیح است قولِ کسانی که بگویند: «خورشید ستارهای است که در روز طلوع میکند». غیرِ صحیح بودنِ این تعریف را شارح در اینجا تبیین میکند.
چرا این تعریف غیرِ صحیح است؟ متن میفرماید:
«لأنّه تعريف الشّيء بما لا يعرّف إلاّ به. و لكن بمرتبة واحدة»
زیرا این، تعریفِ شیء (یعنی شمس) است به چیزی (یعنی به نهار) که آن چیز شناخته نمیشود مگر به خودِ آن شیء (شمس)، آن هم به «مرتبهٔ واحده» (بدونِ واسطه).
توضیحِ آنکه: یک وقت «الف» به «ب» تعریف میشود و خودِ «ب» نیز بلافاصله و بدونِ واسطه به «الف» تعریف میگردد؛ که به این میگویند دور در یک مرتبه (دورِ صریح).
شارح ادامه میدهد:
«إِذْ النَّهَارُ لَا يُعْرَفُ إِلَّا بِالشَّمْسِ»
زیرا نهار شناخته نمیشود مگر به شمس. به همین جهت که نهار را باید با شمس معرفی کرد، مصنف گفته است نهار اگر بخواهد تعریف شود، اینگونه تعریف میشود: «زَمَانُ طُلُوعِ الشَّمْسِ» (زمانِ طلوع و طالع بودنِ خورشید).
بنابراین، اگر ما شمس را تعریف کنیم به «كَوْكَبٌ يَطْلُعُ نَهَاراً»، و از ما بپرسند نهار چیست، بگوییم «زَمَانُ طُلُوعِ الشَّمْسِ»، در تعریفِ نهار، شمس را اخذ کردهایم، در حالی که در تعریفِ شمس هم نهار را اخذ کرده بودیم!
سوال: مراد از طلوع در اینجا چیست؟
استاد: مراد از «طلوعِ شمس» در تعریفِ نهار، زمانِ بقای شمس و طالع بودنِ خورشید در آسمان است، نه فقط لحظهٔ سر زدن از افق در اولِ صبح. «كَوْكَبٌ يَطْلُعُ نَهَاراً» یعنی خورشید ستارهای است که در طولِ روز طالع و روشن است؛ و نهار عبارت است از زمانِ طالع بودنِ خورشید. در این تعریف، معرَّف به یک مرتبه با معرِّف تعریف شده است.
صورتِ دوم: دورِ با مراتب (دورِ مضمر یا باواسطه)
حالتِ دوم این است که معرِّف، معرَّف را تعریف میکند، اما خودِ معرِّف در تعریفش به وسیلهٔ چیزی تعریف میشود که با چند واسطه و مرتبه به همان معرَّفِ اول برمیگردد (دورِ مضمر یا باواسطه).
متن میفرماید:
«وَقَدْ يَكُونُ بِمَرَاتِبَ»
یعنی گاهی تعریفِ شیء به چیزی است که شناخته نمیشود مگر به همان شیء، اما با چند مرتبه و با واسطه.
مثالِ مشهورِ منطقیین:
«كَقَوْلِهِمْ: الاِثْنَانِ هُوَ الزَّوْجُ الأَوَّلُ»
اگر در تعریفِ عددِ «دو» (اثنان) بگویند: «اثنان، زوجِ اول است» (این مرتبهٔ اول).
سپس برای تعریفِ «زوج» بگویند:
«وَالزَّوْجُ هُوَ المُنْقَسِمُ بِمُتَسَاوِيَيْنِ»
«زوج عددی است که به دو قسمتِ متساوی تقسیم میشود» (این مرتبهٔ دوم).
سپس برای تعریفِ «متساویین» بگویند:
«وَالمُتَسَاوِيَانِ هُمَا اللَّذَانِ لَا يَزِيدُ أَحَدُهُمَا عَلَى الآخَرِ»
«متساویان دو امری هستند که یکی بر دیگری زیادی و فزونی ندارد» (این مرتبهٔ سوم).
در اینجا کلمهٔ «دو امر» (اثنان) باز در تعریفِ متساویین اخذ شد! یعنی پس از طیِ چند مرتبه (اثنان ، زوج ، متساویین ، اثنان)، دوباره به همان معرَّفِ نخستین (اثنان) بازگشتیم. همانی که معرَّفِ ما بود، بعد از گذشتِ چند مرتبه خودش معرِّّف قرار گرفت! این هم «تعریف به دور» (دورِ مضمر) است و باطل میباشد.
تطبیقِ عبارات و جمعبندیِ دو قسمِ دور
عبارتِ متن را دقت کنید: و لكن بمرتبة واحدة، و قد يكون بمراتب .
این دو عبارت معطوف به یکدیگرند:
* حالتِ اول (بمرتبةٍ واحدةٍ): معرَّف به معرِّفی تعریف میشود که خودِ آن معرِّف در همان مرتبهٔ اول بیواسطه به معرَّف تعریف میشود (مانند شمس و نهار).
* حالتِ دوم (بمراتبَ): معرَّف به معرِّفی تعریف میشود که آن معرِّف پس از گذشتِ چند مرتبه و واسطه، دوباره به معرَّف تعریف میگردد (مانند اثنان، زوج، متساویین ،اثنان).
هر دو حالت مصداقِ تعریفِ دوری بوده و باطل هستند.