درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/08/15

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق/ بخش منطق/ضوابط فکر/ ضابطه هفتم/ در تعریف و شرایط منطق /تبیین اولیهٔ شرایطِ معرِّف و نقدِ تعریف به مفرد

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین اولیهٔ شرایطِ معرِّف و نقدِ تعریف به مفرد

 

در این بخش، شارح دربارهٔ تعریف و شرایطِ آن بحث می‌کند. ایشان اولاً می‌فرماید که تعریف برای کسی گفته می‌شود که شیء را نمی‌شناسد، و در چنین حالتی ما آن شیء را برای او تعریف می‌کنیم.

ثانياً می‌فرماید که تعریف باید به «مرکب» باشد نه به «مفرد». موضوعی را که این مطلب آشکار می‌سازد این است که معرِّف چه قولِ تام باشد و چه قولِ ناقص؛ یعنی حالا که انتظارِ ما از تعریف، شناختِ حقیقت است (چنان‌که مدعی هستیم که «حد» این کار را انجام می‌دهد)، یا توقعِ ما تمیز از ماعدا است (چنان‌که حد و رسم هر دو این کار را انجام می‌دهند)؛ هر غرضی را که ما از تعریف داشته باشیم، بالاخره تعریف را «قول» می‌نامیم و به آن می‌گوییم «قولِ شارح»، و «قول» هم مرکب است.

این دلیلِ اول است که شارح قبل از متن می‌آورد. پنج دلیلِ دیگر هم بعد از متن می‌آورد که وقتی به متن رسیدیم بررسی می‌کنیم (صفحه ۵۲ و تعریف و شرایطِ آن).

 

شرح عبارت متن:

متن *حکمت الإشراق* می‌فرماید:

الضّابط السّابع

فى التعريف و شرائطه

«و تقريره: هو أنّ الشّيء إذا عرّف لمن لا يعرف ، إذ التّعريف إنّما يمكن لمن لا يعرف الشّيء، لا لمن يعرفه»[1]

اگر بخواهیم شیء را برای کسی که آن شیء را نمی‌شناسد تعریف کنیم، باید با «اموری» تعریف کنیم؛ یعنی تعریف باید مرکب باشد.

چرا تعریف را برای «لمن لا يعرف» (کسی که آن را نمی‌شناسد) می‌آوریم؟ زیرا اگر کسی شیء را بشناسد و ما آن شیء را برایش تعریف کنیم، این عمل «تحصیلِ حاصل» خواهد بود. تعریف برای کسی است که معرَّف را نمی‌شناسد: «لمن لا يعرف الشّيء..»؛ وگرنه اگر بخواهیم برای شخصِ عارف تعریف بیاوریم، تعریفِ ما تحصیلِ حاصل خواهد بود.

این قیدِ «لا لمن يعرفه»، تعلیل برای مطلبی است که بعداً می‌آید و اولین علت از شش علتی است که برای اعتبارِ ترکیب در معرِّف اقامه می‌شود. این تعلیل برای گذشته نیست، بلکه تعلیل برای مابعد است؛ زیرا مدرِکِ شیء باید چنان باشد که در ادامه توضیح داده می‌شود:

«و لأنّ معرّف الشّيء ما يكون، أعنى قولا يكون معرفته سببا لمعرفة ذلك الشّيء أو لتمييزه عن كلّ ما عداه»

یعنی قولی باشد که معرفت به آن قول، یا سبب برای معرفتِ آن شیء باشد، یا حداقل سبب برای تمیزِ آن شیء از کلِّ ماعدایش گردد. در تمامِ تعریف‌ها، ما معرَّف را به وسیلهٔ تعریف از ماعدایش تمیز می‌دهیم، و در بعضی تعریف‌ها (حد تام) علاوه بر تمیز، حقیقتِ شیء را هم می‌شناسیم. پس قولی که معرفت به آن، سبب برای معرفتِ آن شیءِ معرَّف باشد، یا حداقل سبب برای تمیزِ آن شیء از ماعدایش گردد.

و چون معرِّف «قول» است و «قول» هم مرکب است، پس ناچار تعریف باید به «امور» (مرکب) باشد، نه به امرِ واحد و نه به مفرد. مفرد را نباید معرِّف قرار داد، بلکه مرکب باید معرِّف قرار گیرد.

 

تبیین عبارت «كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ» و بررسی اعرابِ متن

عبارتِ «كَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ...» مربوط به منفی است نه مربوط به نفی؛ یعنی به امرِ واحد بودن را متأخرین قبول کرده‌اند. «ذَهَبَ إِلَيْهِ» یعنی به این‌که تعریف می‌تواند به امرِ واحد باشد. برخی گفتند «ناطق» به تنهایی حدِّ ناقص است، در حالی که ناطق مفرد است. قولِ برخی متأخرین را قبول نداریم؛ ما می‌گوییم تمیز در هر تعریفی حاضر است، و در بعضی تعاریف علاوه بر تمیز، شناختِ حقیقت هم وجود دارد.

در اعراب و ترکیبِ عبارتِ «إِمَّا أَنْ يَكُونَ قَوْلاً يَكُونُ مَعْرِفَتُهُ سَبَباً...»: خبرِ «یکون» در جایی که خبری است. دوباره یک «یکون» تکرار شده است: «قَوْلاً يَكُونُ...» که در مقدَّر چنین است: «قَوْلاً مَعْرِفَتُهُ سَبَباً» یا «مَعْرِفَتُهُ» خبرِ یکونِ «سَبَباً». چون «یکون» آمده، همین «سَبَباً» بر روی آن می‌رود.

«ما» را قبلاً گفتیم و در همه معینش کردیم؛ کنایه گرفتیم «ما» را از «قول»، و بعداً این کنایه مشخص شده است: «ما یکون قولاً»، و با «یکون» یکی استصلاح شده است؛ بنابراین یک خبر بیشتر نیست.

پرسش و پاسخ در کلاس دربارهٔ معنای «قول»:

سوال: قول یعنی قضیه؟ وقتی می‌گویند معرِّف «قولِ شارح» است، یعنی قضیه؟

استاد: «قول» یعنی مرکب، در مقابلِ مفرد. قولِ شارح که می‌گویند، یعنی مرکب است نه مفرد. حالا هر مرکبی؛ مثلاً «حیوان ناطق» مرکب است. حالا قضیهٔ خبریه باشد یا اصلاً قضیه باشد یا نباشد، آن را قول می‌نامند. خب این دلیلِ اول بود بر این‌که معرِّفِ شیء باید مرکب باشد و نمی‌تواند واحد باشد.

 

بررسی ادلهٔ شش‌گانه بر اعتبارِ ترکیب در معرِّف

این دلیل را همان‌طور که توجه کردید، شارح قبل از متن می‌آورد و پنج دلیلِ دیگر هم بعد از متن می‌آورد. دلیلِ اول در کلامِ محقق طوسی (نصیرالدین) دوباره دلیلِ ششم می‌شود؛ دلیلِ اول را از جهتِ اضافتین تکرار می‌کند.

دلیلِ دوم (مبتنی بر حقیقتِ فکر):

دلیلِ دوم این است که ما باید مجهولِ تصوری را با «فکر» به دست آوریم، همان‌طور که مجهولِ تصدیقی را با فکر به دست می‌آوریم. و فکر عبارت است از: «ترتیبِ امورِ معلومه برای رسیدن به امرِ مجهول».

«ترتیبِ امور» در تعریفِ فکر اخذ شده است. وقتی فکر باید مشتمل بر امور باشد، تعریفی هم که از راهِ فکر حاصل می‌شود، آن هم باید مشتمل بر امور باشد. پس با مفرد نمی‌شود تعریف کرد، چون مفرد متعلقِ فکر قرار نمی‌گیرد، در حالی که معرِّف متعلقِ فکر قرار می‌گیرد. پس باید معرِّف مرکب باشد، همان‌طور که همهٔ متعلقاتِ فکر مرکب‌اند.

چرا تعریف باید به اموری باشد؟ شش دلیل است. ظاهراً می‌توانیم عبارتِ «معرِّف شیء» را عکس بگیریم تا دلیلِ اول تکرار نشود. چرا ما تعریف را برای «لا لمن يعرفه» اقامه می‌کنیم؟ دلیلِ اولِ تعریف این است که معرِّفیِّتِ شیء باعثِ معرفتِ شیء و باعثِ تمیزِ شیء است. اگر ما چیزی را بشناسیم و تمیز داده باشیم، دیگر احتیاج به معرِّف نخواهیم داشت. و حقیقت این است که معرِّفیِّتِ شیء چیزی است که مفیدِ معرفت یا مفیدِ تمیز باشد، و اگر ما شیء را بشناسیم، دیگر معرِّف مفیدِ معرفت یا مفیدِ تمیز نخواهد بود، پس معرِّف معرِّف نخواهد بود.

شارح معرِّف را به دو تعلیل بیان کرده است:

۱. اگر شخص عارف به معنا باشد، تعریف کردنِ معرَّف تحصیلِ حاصل است؛

۲. ما تعریف را برای معرفت و برای تمیز می‌آوریم؛ اگر شخصی شیء را بداند و تمیز بدهد از ماعدا، دیگر احتیاجی به تعریفِ ما ندارد.

 

برهانِ خُلف بر بطلانِ تعریف به مفرد (تحلیلِ حصرِ عقلی)

در عبارتِ «لأن تصوّر المجهول إنّما يستحصل بالفكر، و هو ترتيب أمور، لا أمر واحد»، تصوُّرِ مجهول که باید از طریقِ معرِّف حاصل بشود، «إنّما يستحصل» به وسیلهٔ اموری حاصل می‌شود و حکمِ آن «ترتیبِ امور» است نه ترتیبِ یک امر. خودِ فکر بودنِ تعریف، دلیل بر ترکیبی بودنِ آن است؛ زیرا هر فکری با ترکیب از اموری به دست می‌آید.

برهان مفصل در ابطالِ مفرد:

مفرد اگر بخواهد معرِّفی برای یک مطلوبی (مجهولی) قرار گیرد، از دو حال خارج نیست:

* یا تصوّرش مستلزمِ تصوُّرِ مطلوب هست؛

* یا تصوّرش مستلزمِ تصوُّرِ مطلوب نیست.

اگر تصوّرش مستلزمِ تصوُّرِ مطلوب نباشد، نمی‌تواند معرِّفی برای مطلوب واقع شود.

و اگر مستلزم باشد، دو حالت اتفاق می‌افتد:

۱. یا این مفرد معلوم است؛

۲. یا این مفرد معلوم نیست.

* اگر معلوم نباشد: لازم می‌آید که مطلوب همچنان مجهول بماند و معلوم نشود؛ چون با امرِ مجهول نمی‌توان مجهولِ دیگری را معلوم کرد.

* اگر این مفرد معلوم باشد: مطلوب هم از قبل معلوم است؛ چون این دو امر با هم‌اند (مفرد و معرَّف). اگر مفرد معلوم باشد، آن مطلوب هم از همان جا که این مفرد معلوم شده، معلوم گردیده است. مطلوبی که بخواهد با مفرد معلوم بشود، اگر آن مفرد معلوم باشد، مطلوب هم تفاوتی با آن ندارد و معلوم می‌شود؛ مگر این‌که معرِّفِ شما مرکب باشد که مفرداتش معلوم باشند اما ترکیبش معلوم نباشد، تا شما ترکیب کنید و با ترکیب به آن معرَّف برسید.

در هر معرِّفی اجزای معرِّف معلوم‌اند و شما این اجزا را با هم ترکیب می‌کنید. وقتی ترکیب کردید، ترکیب هم معلوم می‌شود. تا ترکیب معلوم شد، می‌توانید به توسطِ مرکب، معرَّف را بشناسید. ولی اگر معرِّفِ شما همه‌اش معلوم بود و هیچ مجهولی در میان نبود، خب معرَّف هم معلوم است. اگر معرِّفِ شما مفردِ معلوم بود، معرَّفتان هم معلوم است.

آیا می‌شود معرِّفِ یک شیء، امرِ غیرمعلومی داشته باشد که بعداً آن را معلوم کنید، تا با معلوم شدنِ آن، معرَّف از معرِّفتان معلوم بشود؟ یعنی مثلاً فرض کنید مفهومِ «حیوان» معلوم، مفهومِ «ناطق» معلوم، اما ترکیبِ این دو تا نامعلوم باشد؛ شما باید این دو تا را با هم مرکب بکنید، علمِ جدیدی که پیدا می‌شود، از این علمِ جدید شما منتقل می‌شوید به معرَّفش. ولی اگر انسان را بخواهید با «ناطق» به تنهایی بیان کنید، خب وقتی ناطق شناخته شده بود، انسان هم شناخته شده بود؛ دیگر چرا بی‌خبر می‌شوید؟

این از همان است که گفتیم: یا مفرد مستلزم است یا مستلزم نیست. اولی مستلزمِ جزئیت است، ولی جزئیت مستلزمِ این نیست که شما بخواهید آن را معرِّف قرار دهید.

 

تحلیلِ مفهومِ استلزام در مقامِ علم و انحصارِ حالاتِ مفرد

ما می‌خواهیم بگوییم کلی اگر شیء بود، حتماً این لازم است معلوم باشد، امکان ندارد مجهول باشد و لازم باشد. استلزام در این‌جا حاد نیست، استلزام... نیست؛ یعنی اگر این معلوم باشد، من معلوم می‌کنم این معرَّف را، نه آن‌که اگر حاصل باشد آن هم حاصل. می‌خواهیم بگوییم این معرِّف مستلزمِ معرَّف هست؛ یعنی آیا می‌تواند معلومیتِ معرِّف باعثِ معلومیتِ معرَّف بشود یا نه؟ این مبحث دارد می‌گوید که معرِّف مستلزم است در مقامِ علم، معرَّف را، نه در خارج. حالا ما در خارج کاری نداریم؛ ممکن است معرَّف اصلاً در خارج موجود نباشد؛ یعنی آیا معرِّف می‌تواند ما را هدایت کند؟ آیا معرِّف مستلزمِ معرَّف هست یا نه؟

معرِّف اگر مستلزم نبود، خب ما فرضاً معرَّف را بشناسیم، آیا می‌توانیم معرَّف را بشناسیم؟ اگر مستلزم بود، یا این معرِّف معلوم است یا معلوم نیست:

۱. اگر معلوم نبود: خب نمی‌تواند معرَّف را به ما بشناساند؛ چون مفهوم که نیست تا مفهوم بر روی آن ننشیند.

۲. اگر معلوم بود: تا معلوم بود، آن مقصودِ ما که معرَّف است نیز معلوم است. یعنی تا ما این معرِّف را بگوییم که استلزام دارد، معرَّف هم در ذهن آمده است. لازم نیست کسی برای ما این معرِّف را معرِّف قرار دهد. من معرَّف را می‌دانم، او می‌خواهد از من استفاده کند و مفهوم را به من ارائه دهد؟ خب من قبل از این‌که او بخواهد این کار را بکند، معرَّف را از پیش می‌فهمم.

یعنی تا معرِّفی که مستلزمِ معرَّف است پیشِ من حاصل شد، من معرَّف را می‌فهمم. لازم نیست شخصی از این علومِ من استفاده کند و این معلومِ من را وسیلهٔ علمِ من به مجهول قرار دهد؛ قبل از این‌که او این کار را بکند، خودِ من راه به سمتش پیدا می‌کنم.

 

مناقشه و اشکالِ دانشجو در بابِ آگاهی به حیثیتِ استلزام

سوال: با این فرض داریم می‌گوییم، شما که درمی‌یابید، با این فرض دارید می‌گویید حیثیتِ استلزام می‌خواهد معلوم باشد یا نباشد. استلزام هم دارد یا ندارد؟ وقتی استلزام برایم معلوم نباشد، نمی‌تواند تعریفِ معرَّف باشد. منشأ به این دلیل نیستم باشد؛ من اگر مفروض برایم معلوم هست، شیء هم برایم معلومِ اجمالی شد، چون قرار است معرَّف معلومِ اجمالی شود نه تفصیلی. معرِّف مفروض است که معلوم هست. معلوم بودن دلیل نیست حتماً حیثیتِ استلزامی هم که با آن معرِّف است، این برای من معلوم باشد. ممکن است این حیثیت معلوم نباشد. وقتی حیثیت لازم نیست معلوم باشد، حیثیت باید مفروض باشد، استلزام باید باشد... من پیش‌فرضم بر این نیست که خودِ شیء را من به این استلزام توجه داشته باشم یا نداشته باشم.

پاسخ استاد: اگر این‌چنین است، اگر این‌چنین استلزامی هست، به محضِ این‌که آن معلوم پیشِ من معلوم شد، بدون این‌که شما زحمت بکشید و آن معلوم را معرِّف قرار دهید، به محضِ این‌که معلوم شد، معرَّفی که نزدِ من حاضر است، اختصاصِ جدیدی نداشته باشد ولی استلزام حاصل است.

اگر استلزام حاصل نیست، یعنی نمی‌تواند هدایت کند. اگر استلزام حاصل است، می‌توانی ببینی که شخصی این معرِّف را معرِّف قرار دهد؛ یعنی از این‌که این معرِّف قرار داده بشود و وسیله بشود برای شناختِ معرَّف پیشِ من، پیشِ من معرِّفی ندارد. احتیاج ندارم کسی معرِّف قرار دهد، احتیاج ندارم خودم هم معرِّف قرار دهم؛ خودِ کار تا آخرِ راه انجام داده شده است.

توجه می‌کنید؟ توجه به این استلزام داشته باشید. استلزام وجود دارد؛ فرضِ ما این است که این معرِّفی که مستلزمِ معلومیتِ معرَّف هست، چون من به استلزامش توجه داشته باشم. شمایی که می‌خواهید این معرِّف را معرِّف قرار دهید، قبل از این‌که معرِّف قرار دهید، این معرِّف، این معرَّف را به من معرفی کرده است! قبل از این‌که شما معرِّف قرار دهید، کارِ معرفی انجام شده است.

 

تبیینِ تفاوتِ معرِّفیّت در مرکب و مفرد

من در معرِّفِ مرکب، دو تا مفرد را می‌شناسم، اما ترکیبش را نمی‌شناسم. شمایی که می‌خواهید معرَّف را به من اعلام کنید، این دو تا مفرد را به هم مرتب می‌کنید. دو تا مفردش شناخته شده است؛ یعنی مثلاً مفهومِ «حیوان» و مفهومِ «ناطق» که برای من شناخته شده‌اند، شما این‌ها را پیشِ من مرکب می‌کنید و به من ارائه می‌دهید. من آن ترکیبی را که نمی‌دانستم، الان عالم به آن می‌شوم و بعد از عالم شدن به ترکیب، معرَّف را می‌فهمم. پس تعریفِ شما معرَّف را به من فهماند؛ این‌طوری نیست که از پیش فهمیده باشم.

اما مفرد این کار را نمی‌تواند بکند. مفرد اگر پیشِ من معلوم شده، شما نمی‌توانید آن را برای من معرِّف قرار دهید؛ زیرا قبل از این‌که شما استفاده کنید، هدف برای من حاصل شده است.

اما در مرکب نه؛ در مرکب، مفرداتش را می‌شناسم و باید هم بشناسم تا بتواند معرِّف قرار داده بشود، اما ترکیبش را نمی‌دانم. شما ترکیب را بینِ این دو تا ایجاد می‌کنید. همین که ترکیب ایجاد شد، من تازه معرِّف را می‌شناسم، و تا معرِّف را شناختم، آگاه به معرَّف می‌شوم. پس کارِ شما در این‌جا برای من مفید بود، یعنی معرَّف را معرفی کرد.

ولی اگر معرِّف مفرد باشد، قبل از این‌که شما بخواهید کار را انجام دهید، این معرِّف، معرَّف را برای من معلوم کرده است.

 

جمع‌بندی دلایل و پاسخ به اشکالاتِ استلزام

در این‌جا سه مرحلهٔ اصلی بیان می‌شود: در یک مرحله، مثلِ گردش در معلومات است در معلوماتِ مختلف؛ اول باید بگردیم، و در مرحلهٔ دوم باید در معلوماتی که موردِ نیاز است بگردیم.

دلیلِ اولِ ما تمام شد. در این دلیلِ دوم می‌گوییم: اگر مفردی را بخواهی معرِّف قرار دهی، آیا این مفرد مستلزمِ آن معرَّف هست یا نیست؟

* اگر مستلزم نیست: که آن معرَّف را معرفی نمی‌کند.

* اگر مستلزم هست: یا این مفرد معلوم است یا معلوم نیست:

* اگر معلوم نیست: که نمی‌تواند به معرَّف برساند.

* اگر معلوم هست: قبل از این‌که شما آن را معرِّف قرار دهید، خودش معرَّف را به شما داده است!

پس شما چه‌جوری می‌توانید از این مفرد استفاده کنید و آن را معرِّف قرار دهید؟ مفردی که مستلزم نیست، یا مفردی که مستلزم هست ولی خودش معلوم نیست، یا مفردی که مستلزم هست و خودش هم معلوم است که کار را تمام کرده است؛ چه‌جوری می‌توانید از آن استفاده کنید و معرِّف قرار دهید؟ در این‌جا کاری به فکر به آن معنا نداریم، برهانِ ما همین بود.

اگر استلزام هست، مرا می‌رساند، چه این استلزام پیشِ من معلوم باشد چه نباشد. استلزام محتاجِ دلیل است؛ مجهول باشد یا معلوم باشد، اگر استلزام هست مرا می‌رساند. ولی اگر من آگاه به استلزام نباشم، وقتی مستلزمِ آن باشد و به فکرم نیفتد، من آگاه نباشم، در واقع علم به این مطلب ندارم و نمی‌تواند به این مسئله برسد.

دلیلِ دوم به فکر کاری ندارد؛ همان‌طور که جرم کاری به فکر ندارد.

 

شرح متنی عبارتِ *حکمت الإشراق*

متن *حکمت الإشراق* می‌فرماید:

«و لأنّ المفرد لا يعرّف، لأنّ تصوّره إن لم يستلزم تصوّر المطلوب، أو استلزم و لم يكن معلوما، لم يكن معلوما و إن كان معلوما كان المطلوب معلوما»

قیدِ دوم این شد که مفرد اصلاً نمی‌تواند معرِّف قرار گیرد؛ زیرا تصوُّرِ مفرد اگر مستلزمِ تصوُّرِ مطلوب (معرَّف) نباشد (حالت اول)، یا مستلزمِ تصوُّرِ مطلوب باشد ولی خودِ این مفرد معلوم نباشد (حالت دوم)، در هر دو حال «لَمْ يَكُن مَعْلُوماً»؛ مطلوب معلوم نمی‌شود.

* در حالت اول معلوم نمی‌شود، چون معرِّف مستلزم نبود و هدایتی به معرَّف نداشت.

* در حالت دوم معلوم نمی‌شود، زیرا اگرچه مستلزم بود، ولی خودِ این معرِّف معلوم نبود و معرِّفِ مجهول نمی‌تواند مجهولِ دیگری را معلوم کند.

سپس می‌فرماید:

« و إن كان معلوما كان المطلوب معلوما، لعدم تخلّفه عنه فى المعلوميّة، فلا طلب و لا كسب »

و اگر این مفرد مستلزمِ معرَّف باشد و خودِ مفرد هم معلوم باشد، «كَانَ المَطْلُوبُ مَعْلُوماً»؛ مطلوب که همان معرَّف است، قبل از این‌که کسی بخواهد این مفرد را معرِّف قرار دهد معلوم بوده است. چرا؟ زیرا مطلوب از این مفرد در مقامِ معلومیت تخلف نمی‌کند. یعنی اگر این مفرد معلوم است، مطلوب هم از آن تخلف نموده و معلوم است؛ چون استلزام وجود دارد.

پس طلب کردنِ چنین تعریفی، طلبِ حاصل است. اگر تصوُّرِ مفرد مستلزمِ تصوُّرِ مطلوب نباشد، شما با داشتنِ مفرد نمی‌توانید مطلب را معلوم کنید؛ مطلوب مطلقاً معلوم نمی‌شود، چون مفرد مستلزمِ آن نیست و شما را به آن هدایت نمی‌کند.

 

پاسخ به اشکالِ استلزام و تبیینِ کارکردِ تعریفِ مرکب (مثالِ صاهل و فرس)

در پاسخ به اشکالِ استلزام، عبارتِ متن *حکمت الإشراق* می‌فرماید: «وَلَمْ يَكُنْ هُوَ المَعْلُومَ». این پاسخِ جوابِ هر دو حالت است: «لَمْ يَكُنِ المَطْلُوبُ مَعْلُوماً». در هر حال مطلوب (معرَّف) معلوم نمی‌شود؛ چه استلزام نباشد که مفرد نمی‌تواند مطلوب را معلوم کند، و چه استلزام باشد اما خودِ مفرد معلوم نباشد، که باز هم مطلوب معلوم نمی‌شود.

حالتِ سوم: «وَإِنْ كَانَ مَعْلُوماً»؛ یعنی اگر آن مفرد مستلزمِ مطلوب باشد و خودِ مفردِ مستلزم نیز معلوم باشد و هر دو شرط را داشته باشد (هم استلزام و هم معلومیت)، «كَانَ المَطْلُوبُ مَعْلُوماً»؛ مطلوب خودبه‌خود معلوم می‌شود. زیرا مطلوب از این مفرد در مقامِ معلومیت تخلف نمی‌کند. این نمی‌شود که مفرد معلوم باشد و معرَّف که مطلوبِ ماست تخلف کند و معلوم نشود، تا ما بیاییم به توسطِ این مفردِ معلوم کارِ جدیدی انجام دهیم. پس در این حالت، طلبِ تعریف، طلبِ حاصل است.

ممکن است شما بگویید در «مرکب» هم همین‌طور است! مرکب هم اگر مستلزم باشد، بالاخره شما چطور این مرکب را معرِّف قرار می‌دهید؟ قبل از این‌که این مرکب را معرِّف قرار دهید، این مرکب آن مطلوبِ شنونده را معلوم کرده است و دیگر نمی‌توانید این مرکب را معرِّف قرار دهید!

پاسخ شارح این است که: خیر، در مرکب چنین نیست؛ به خاطر این‌که شما ابتدا به مفرداتِ این مرکب عالم می‌شوید، و از علمِ به مفردات به تنهایی نمی‌توانید معرَّف را به دست آورید، مگر این‌که این مفردات را با هم ترکیب بکنید و شخصی که می‌خواهد این معرَّف را به شما ارائه دهد، این ترکیب را انجام دهد.

وقتی از راهِ این ترکیب که مجهول بوده، ترکیب معلوم می‌شود، تا ترکیب معلوم شد، حالا این معرِّفِ مرکب این مطلب را به شما معرفی می‌کند. آن زمانی که شما مفرداتش را می‌دانستید، نتوانستید از طریقِ علمِ به مفردات این معرَّف را بیابید؛ چون مفردات معلوم بود ولی ترکیب مجهول بود، پس شما از طریقِ مفردات به معرَّف نرسیدید. وقتی ترکیب بینِ این دو جزءِ معرِّف برقرار شد، شما تازه عالم به معرَّف شدید و حالا ذهن می‌خواهد از معرِّف به معرَّف برسد. پس معرِّف برای شما نقشِ معرِّف بودن را ایفا می‌کند؛ یعنی در واقع الان این معرِّفِ شما آن مطلب را معرفی می‌کند. مفرداتش به تنهایی معرفی نکردند، بلکه هیأتِ ترکیبی دارد معرفی می‌کند.

بر خلافِ مفردی که بخواهد معرِّف بشود؛ آن مفرد تا بخواهد معرِّف بشود، کار تمام می‌شود! یعنی همین که مفردِ مستلزم برای شما حاصل می‌شود، معرَّف نیز حاصل شده است.

 

مباحثهٔ کلاسی دربارهٔ معلومیتِ «صاهل» و «فرس»

سوال: بله، یعنی تا وقتی که آن بخشِ آخر نیاید، معرَّف معلوم نمی‌شود... خب، پس همان اولی هم که می‌آید به همان مقدار روشن می‌شود. باشد، ولی معرَّف معلوم نیست...

استاد: خیر، بالاخره معرِّف باید کارِ خودش را انجام دهد، یعنی یا معلوم کند یا تمیز دهد، و مفرد هیچ‌کدام را انجام نمی‌دهد.

معرفت بر «فرس» (اسب) از طریقِ «صاهل» (صهیل‌کننده) حاصل می‌شود. در همین صاهل، فرس تمیز داده می‌شود. اما این چه تمیز داده شدنی است؟ نه به خاطرِ این‌که صاهل مستقلاً این کار را کرده باشد؛ آن زمانی که صاهل در ذهنِ من آمده، فرس هم آمده است. چون این دو در مقامِ معلومیت از هم تخلف نمی‌کنند، هر دو با هم می‌آیند.

توجه می‌کنید؟ همان عاملی که صاهل را پیشِ من معلوم کرد، همان عامل فرس را هم پیشِ من معلوم می‌کند؛ نه این‌که اول بیاید صاهل را معلوم کند، بعد صاهل وسیلهٔ معلومیتِ فرس قرار گیرد. این‌طور نیست، هر دو با هم معلوم می‌شوند.

استلزامِ ذهنی کاری به خارج ندارد. استلزامِ ذهنی هست؛ یعنی صاهل اگر در ذهنِ شما آمد و معلوم شد، مستلزمِ معلومیتِ این فرس هم هست. با هر عاملی که صاهل معلوم شد، با همان عامل هم طرفِ دیگر (فرس) معلوم می‌شود؛ نه این‌که ابتدائاً با عامل، صاهل معلوم بشود و سپس صاهل کار کند در معلومیتِ فر چون طرف در معلومیتش تخلف نمی‌کند از معلومیتِ صاهل. پس صاهل نمی‌تواند واسطه بشود تا طرف را معلوم کند و معرِّف قرار گیرد.

اما در «مرکب» این‌طوری است: در مرکب، ابتدا مفردات می‌آیند و خودِ معرَّف را نمی‌آورند. بعد که مفردات ترکیب شدند و من به این قولِ مرکب عالم شدم، از طریقِ این قولِ مرکب، آن معرَّف کشف می‌شود. گوینده «حیوان» را آورده به تنهایی، «صاهل» را هم آورده، ولی هنوز ترکیب نشده است؛ آیا معرَّف روشن است؟ با این‌که حیوان روشن است و با این‌که صاهل روشن است، به محضِ این‌که ترکیب ایجاد شد، این مرکبِ من ادای معرَّف را می‌کند و می‌شود معرِّف. پس مرکب می‌تواند نقشِ معرِّف را داشته باشد، اما مفرد نمی‌تواند.

سوال: قبول است، ترکیبِ امور است...

استاد: بله، ترکیبِ امور است. ما هم گفتیم فکر عبارت است از ترکیبِ امور. وقتی ترکیب شد، باید اموری داشته باشیم تا ترکیبشان بدهیم؛ بنابراین معرِّف ناچار باید مرکب باشد. تا گفتیم ترکیبِ امور، معلوم می‌شود که در معرِّفی که شما دارید اموری دخالت دارند، و مدعای ما هم همین است.

 

دلیلِ چهارم: انحصارِ دلالتِ فصل و خاصه در دلالتِ التزامی

دلیلِ بعدی این است که «فصل» به تنهایی دلالتِ مطابقی بر معرَّف ندارد، و «خاصه» به تنهایی نیز دلالتِ مطابقی بر معرَّف ندارد؛ بلکه دلالتِ التزامی ما را به معرَّف راهنمایی می‌کند. این دلالتِ التزامی اگر بخواهد صورت پذیرد، نیازمندِ «قرینه» است. آن قرینه اگر تلفظ نشود در تقدیر است، و اگر تلفظ بشود که تلفظ شده است؛ در این صورت، خاصه را با آن قرینه دوتایی معرِّف قرار می‌دهیم، یا فصل را با آن قرینه دوتایی معرِّف قرار می‌دهیم. پس معرِّف دیگر مفرد نیست، بلکه مرکب است.

دلالتِ فصل و خاصه مطابقی نیست، بلکه دلالتِ التزامیه است. دلالتِ التزامی بدون قرینه ممکن نیست؛ زیرا تا قرینه‌ای نباشد، انسان نمی‌تواند از این لازم (که معرِّف است) به آن ملزوم (که معرَّف است) منتقل شود. قرینه یا ملفوظه است یا مقدره؛ چه مقدر باشد چه ملفوظ باشد، بالاخره در تعریف دخالت می‌کند. بنابراین فصل به ضمیمهٔ قرینه می‌خواهد معرِّف بشود، و خاصه به ضمیمهٔ قرینه می‌خواهد معرِّف بشود؛ وقتی به ضمیمهٔ قرینه شد، معرِّف مرکب می‌گردد.

عبارتِ متن *حکمت الإشراق* می‌فرماید:

«و لأنّ الفصل أو الخاصّة لا يدلّ على المطلوب بالمطابقة، و إلاّ كان اسمه»

فصل به تنهایی و خاصه به تنهایی دلالت بر مطلوب به نحوِ مطابقی ندارند؛ وگرنه هر یک از خاصه و فصل، اسمِ آن ماهیت هم می‌بودند. یعنی همان‌طور که می‌توانیم بگوییم اسمِ این موجود «انسان» است، می‌توانستیم بگوییم اسمش «ناطق» است، یا اسمش «ضاحک» است! در حالی که ناطق و ضاحک اسمِ انسان نیستند و ترادف وجود ندارد. پس دلالتِ آن‌ها مطابقی نیست.

متن ادامه می‌دهد:

«بل إنّما يدلّ عليه بالالتزام، و هو يشتمل على قرينة عقليّة موجبة لنقل الذّهن من الملزوم إلى اللاّزم»

پس دلالتِ هر یک از فصل و خاصه بر مطلوب، به نحوِ التزام است؛ و دلالتِ التزام با قرینهٔ عقلی یا لفظی صورت می‌گیرد تا ذهن از لازم به ملزوم منتقل شود. این قرینه اگر در تعبیر تلفظ بشود، لفظی است، و اگر مقدر باشد، انضمامِ عقلی است. وقتی برای آوردنِ این قرینه باید لفظِ دیگری داشته باشیم و این لفظِ دیگر به خاصه یا فصل ملحق شود، کلامِ شما بیانگرِ آن است که آنچه حقیقتاً بر مطلوب دلالت می‌کند دو چیز است: یکی فصلی که آورده‌اید، و دیگری قرینه‌ای که اضافه کرده‌اید. پس معرِّف مرکب است.

 

دلیلِ پنجم: تفاوتِ «انتقالِ لزومی» با «انتقالِ صناعیِ منطقی»

دلیلِ پنجم برای این‌که در تعریف به امرِ واحد و مفرد اکتفا نمی‌کنیم این است که: اگر انتقال از معرِّف به معرَّف از طریقِ لزومِ بی‌پواسطه باشد، این یک امرِ ضروری و حتمی است و احتیاج ندارد که ما علمی برایش تأسیس کنیم و توضیح دهیم که چه کنیم تا این انتقال حاصل شود. انتقال به چیزی که لازم است از چیزی که با آن رابطهٔ لزومیِ بدیهی دارد، انتقالی ضروری است. این دیگر لزومی ندارد که علمی برایش تدوین کنیم یا در علمی برایش بابی مستقل باز کنیم.

اگر مفردی بخواهد ما را به مفردِ دیگری منتقل کند، حتماً باید «علی سبیلِ اللزوم» (از راهِ ملازمه) منتقل کند. و آیا این انتقال، یک انتقالِ ضروری است که منطق برایش بابی باز کرده باشد و توضیح داده باشد که چه‌جوری منتقل بشوید؟ نخیر، منطق‌دانان چنین اعتقادی ندارند. پس منطق در این‌گونه انتقال‌های لزومیِ ساده دخالت نمی‌کند.

در حالی که صنعتِ منطق دقیقاً در انتقال از معرِّف به معرَّف دخالت و قانون‌گذاری می‌کند. پس معلوم می‌شود این انتقالی که ما از معرِّف به معرَّف پیدا می‌کنیم، انتقال «علی سبیلِ اللزومِ» ساده نیست، بلکه انتقالی صناعی است که منطق در آن دخالت می‌کند و این تنها در صورتی میسر است که معرِّف مرکب باشد.

 

تبیینِ نقشِ صنعتِ منطق در ترکیبِ معرِّف

آنچه مربوط به صناعت است و منطق دربارهٔ آن بحث می‌کند، بحث در ترکیبِ معرِّف است؛ این‌که چگونه معرِّف را ترکیب بکن. اول می‌آید بیان می‌دارد که چنین مفرداتی را بیاور: یک مفردِ ذاتی می‌آید که عام باشد (جنس)، یک مفردِ ذاتی می‌آید که خاص باشد (فصل)، یا یک مفردِ ذاتی می‌آید همراه با این خاصه؛ یا این‌که معرِّضی که می‌آورید، جنسِ قریب باشد یا جنسِ بعید باشد. این‌ها را صنعت به تو می‌دهد. صنعت به تو می‌گوید چه چیزهایی را با هم ترکیب کن و چگونه ترکیب کن، به گونه‌ای که بتوانی به معرَّف برسی.

پس ما باید چیزی را معرِّف قرار دهیم که صناعت، معرِّفیّتِ آن را امضا کرده باشد. مفرد به صناعت نیاز ندارد؛ مفرد چه صناعت در آن دخالت بکند و چه نکند، علی‌سبیلِ‌الطبیعی (به ملازمهٔ طبیعی) ما را منتقل می‌کند. مفرد ما را به طورِ طبیعی منتقل می‌سازد. صناعت نمی‌تواند در آن دخالت کند یا بحث کنیم که چه کار بکنیم که منتقل بشود؛ زیرا بدون این‌که نیازمندِ رعایتِ قواعدِ منطق باشد، به خودیِ خود منتقل می‌شود.

آن جایی که صناعت می‌تواند دخالت بکند، جایی است که از روی ملازمهٔ طبیعی منتقل نشویم، بلکه یک کاری انجام دهیم. می‌گوید کاری که باید انجام دهی این است که این‌چنین مفرداتی را تهیه بکن و این‌چنین آن‌ها را ترتیب بده. کارِ صنعت هم این است که مشخص کند چه چیزی را تهیه بکند و هم این‌که چطوری آن‌ها را ترتیب بدهد. خب این عمل، ترکیبی است.

 

جایگاهِ معرِّف در تاریخِ منطق و نقشِ کتابِ *ایساغوجی*

پس آن چیزی که در صنعتِ منطق مطرح می‌شود و ما دربارهٔ آن بحث می‌کنیم، معرِّفی است که در صنعتِ منطق مطرح است. در تاریخِ منطق، دیگر «حیوانِ ناطق» را شما می‌آیند در آن، اولش می‌گوید «حیوان» آن‌جوری که باید به ذهنِ شما مطلب را القا کند، القا نمی‌کند.

مثلاً همین که در قیاس، معرِّف دارید؛ این معرِّف و معرَّف از جا به‌جا، شما این کار را انجام می‌دهید: اگر من بگویم «این ناطقِ حیوان است»، شما در ذهن «حیوانِ ناطق» می‌شنوید! یعنی ذهنِ شنونده خود به خود آن را مرتب می‌کند. اگر ماده مرتب نشده باشد، دقیقاً در قیاس هم اگر انحراف و تحریفی باشد، باید برگردد؛ یعنی باید نزدِ ذهن در حالتِ تعریف می‌آید تا صورتی که برمی‌گردد، صورتِ منطقی بیان کند. چون برمی‌گردد، صورتِ منطقی پیدا می‌کند و منتج می‌شود؛ ولی اگر به همین صورتِ تحریفی باقی بماند، منتج نیست و باید برگردد تا صورتِ منطقی پیدا کند. مخاطب سریع این کار را انجام می‌دهد؛ که اگر نتواند تطبیق دهد، هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرد و ایراد می‌کند و می‌گوید نه، این قیاس نتیجه نمی‌دهد. ولی اگر حالیش بکنید که قیاس به این صورت است واقعاً، اگرچه ظاهرِ قیاس به این صورت آمده است.

منطق کار دارد؛ می‌گوید چه چیزهایی را بیاور و چگونه ترکیب کن، هر دو را! یعنی در تعریف به ما نمی‌گوید هر چه خواستی بیاور؛ می‌گوید این‌ها را بیاور: جنسِ قریب بیاور و خاصه، جنسِ قریب بیاور و فصل، یا جنسِ بعید بیاور..

خب آن جنسِ بعید چیست؟ جنسی است که ایساغوجی (ایساغوجی) هم همین است. پورفیری ایساغوجی را اضافه کرد. خب همهٔ منطقِ ارسطویی متوقف بر شناختِ این‌هاست. آن‌ها را اضافه کرد که اسمش را گذاشت عیساغوجی.

ایساغوجی به معنای «مدخل» است؛ این مدخلِ منطق است، یعنی مدخلی است که اگر بخواهی داخلِ منطق بشوی، باید از این‌جا عبور کنی تا بتوانی وارد بشوی. اسمش مدخل بود. البته کلیاتِ خمس را پورفیری (فرفوریوس) زمانی که زنده بود اضافه کرد و هشت بخش شد. قبل از آن، کلیاتِ خمس تقریباً در منطق مطرح نبود و ارسطو اصلاً این مدخل را نداشت.

 

تبیین فرقِ «انتقالِ لزومی» و «انتقالِ صناعی» در متنِ *حکمت الإشراق*

ما اگر معرِّفمان مفرد باشد، علی‌سبیلِ‌اللزوم منتقل به معرَّف می‌شویم؛ و در جایی که علی‌سبیلِ‌اللزوم منتقل بشویم، صناعت دخالت نمی‌کند و خود به خود حاصل می‌شود. چه صناعت بخواهد به ما خط بدهد و چه خط ندهد، به خودیِ خود حاصل می‌شود و احتیاج به منطق ندارد. منطق در جایی دخالت می‌کند که بگوید چه کار بکن. منطق در معرِّفی دخالت می‌کند که علی‌سبیلِ‌اللزوم ما را منتقل نکند؛ و چنین معرِّفی حتماً باید مرکب باشد.

متن *حکمت الإشراق* می‌فرماید:

«و لأنّ انتقال الذّهن من شيء إلى شيء على سبيل اللّزوم أمر ضرورىّ ليس للصّناعة فيه مدخل»

انتقالِ شیء علی‌سبیلِ‌اللزوم، یک امرِ ضروری است و به امرِ ضروری اتفاق می‌افتد؛ صناعت در آن دخالت ندارد، یعنی علمِ منطق در آن دخالت نمی‌کند. نمی‌تواند بگوید چه کن تا این لزوم حاصل شود، یا چه کن تا این انتقال انجام گیرد. این انتقال در این لزوم حاصل می‌شود و ضروری است و جبراً حاصل می‌گردد، چه منطق دستور بدهد و چه ندهد.

سپس می‌فرماید:

«و الانتقال من الحدود و الرّسوم إلى المطالب صناعىّ،»

ولی انتقال از حدود و رسوم به مطالب (یعنی به آن مطلوباتی که مطلوبِ ما هستند)، یک انتقالِ صناعی است. این مقدمهٔ دوم است: انتقالِ علی‌سبیلِ‌اللزوم امرِ ضروری است و صناعی نیست، ولی انتقال از حدود و رسوم به مطالب، صناعی است و ما باید ببینیم این انتقالِ صناعی چگونه است.

متن ادامه می‌دهد:

«وَإِنَّمَا يتعلّق بالصّناعة تأليف مفرداتها، لا غير، فهى لا تكون، إلاّ مؤلّفة.»[2]

آنچه مربوط به صناعت است و صناعت در آن بحث می‌کند، این است که شما این مفردات را چطوری ترکیب کنید، چه مفرداتی تهیه کنید و چگونه آن‌ها را تألیف نمایید. پس حدود و رسومی که در صناعت می‌آیند، مفرد نمی‌باشند و فقط باید مرکب باشند.

 

مقایسهٔ دلیلِ اول (تعریفِ فکر) و دلیلِ چهارم (تعریفِ صناعت)

دلیلِ اول می‌گفت: از طریقِ «فکر» باید بیاییم تا معرَّف معلوم شود، و فکر عبارت است از «ترتیبِ امور». پس باید ترتیبِ امور بدهیم.

دلیلِ چهارم می‌گوید: صناعت به من یاد می‌دهد که چگونه فکر بکن و چگونه ترتیب بده تا این معرِّف، تو را به آن معرَّف برساند. دلیلِ اول، تعریف به «فکر» کرد، و در این دلیل، تعلیل به «صناعت» می‌کنند؛ چون صناعت هم فکرِ ما را تربیت می‌کند تا فکرِ ما اشتباه نکند. در دلیلِ اول اسمِ «فکر» را آوردیم، و در این دلیل اسمِ «صناعت» را می‌آوریم که تربیت‌کننده و تنزیه‌کنندهٔ فکر است.

تعریفِ «فکر» نزدِ حکما و ملاصدرا:

حکما تعاریفِ مختلفی از فکر کرده‌اند؛ بهترین تعریفش که فلاسفه و ملاصدرا به آن اعتقادِ کامل دارند این است که می‌فرماید:

«و هذا الوجه قريب من الأوّل، و لأنّ القول بأنّ المعرّف من الأقوال الشّارحة يناقض القول بجواز كونه مفردا»

فکر حرکتی است از مطالب (مجهولات) به سوی مبادی (معلوماتِ موجود در ذهن)، تا مبادیِ مناسب را جستجو کنی و بیابی؛ و سپس حرکت از آن مبادی به سوی مطالب، تا مجهولِ تو معلوم گردد. این حرکت یعنی: ترتیب دادن به امورِ معلوم به نحوِ موصل.

 

دلیلِ پنجم و ششم: لزومِ «قولِ شارح» و تناقضِ «موصلِ قریب و بعید»

دلیلِ ششم، ذکر کردنِ معرِّفی به نامِ «قولِ شارح» است. می‌گوییم قولِ شارح یعنی مرکب! پس خودِ این‌که معرِّف را «قولِ شارح» می‌نامند، دلیل بر این است که مفرد نمی‌تواند معرِّف شود و حتماً معرِّف باید مرکب باشد. اتفاقِ‌نظر بر این‌که معرِّف از مقولهٔ قولِ شارح است، مناقض است با قولی که می‌گوید معرِّف می‌تواند مفرد باشد.

همچنین منطقیان گفته‌اند که معرِّف (چه حد باشد و چه رسم)، «موصلِ قریب» است؛ یعنی ما را مستقیماً به آن معرَّف می‌رساند. در حالی که همین آقایان گفته‌اند «فصلِ تنها» یا «خاصهٔ تنها» «موصلِ بعید» هستند! اگر فصل و خاصه موصلِ بعیدند، چطور می‌توانند به تنهایی حدّ یا رسم باشند؟ زیرا حد و رسم موصلِ قریب‌اند، و دیگر جا ندارد که فصل و خاصهٔ تنها را حد یا رسم بنامید.

متن *حکمت الإشراق* در بیانِ این تناقض می‌فرماید:

«و كذا القول بأنّ الفصل حدّ و الخاصّة رسم القول بأنّهما موصلان بعيدان»

قولِ ایشان که می‌گویند «فصل به تنهایی حدّ است» یا «خاصه به تنهایی رسم است»، مناقض است با قولِ دیگرشان که می‌گویند «حد و رسم موصلِ قریب‌اند»، و مناقض است با این‌که اعتراف می‌کنند «فصل و خاصه به تنهایی موصلِ بعیدند».

زیرا امری را که خود موصلِ بعید می‌دانند، نمی‌توانند مصداقِ حد و رسمی قرار دهند که شرطِ آن موصلِ قریب بودن است. یا باید فصل و خاصه را موصلِ قریب کنند (که نمی‌توانند)، یا باید قبول کنند که فصل و خاصهٔ تنها، حد و رسم نیستند. بنابراین، مفرد هرگز نمی‌تواند معرِّف واقع شود.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص52.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص53.