درس اسفار استاد سیدرضا اسحاق‌نیا

1405/07/26

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و هشتم در اولیات و نسبت آن با ثوانی /دفع شک از اول ‌الاوائل تصدیقیه و اقسام منکران آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین نسبت میان اول‌الاوائل تصوریه و سایر تصورات و آغاز بحث دفع شک از اول ‌الاوائل تصدیقیه

در بحث دومی که عبارتش خوانده شد و گذشت که نسبت اولیات به ثوانی مطرح شد، خب عبارت مربوط به نسبت میان اول ‌الاوائل تصدیقیه و سایر تصدیقات بدیهیه و همچنین تصدیقات نظریه بود عبارت. منتها همان‌طور که دیروز هم باز اشاره‌ای کردم و عرض کردم، همین نسبت میان اول ‌الاوائل تصوریه که مفهوم وجود باشد و سایر تصدیقات بدیهیه و همچنین تصدیقات و سایر تصورات بدیهیه و همچنین تصورات کسبیه برقرار است.

مثلاً ما اگر تصور انسان را بخواهیم بفهمیم، خب باید تصور حیوان را بفهمیم؛ یعنی تصور انسان محتاج به تصور حیوان است. تصور حیوان محتاج به تصور جسم نامی است. جسم نامی محتاج به تصور جسم مطلق است و جسم مطلق محتاج به تصور جوهر است و تصور جوهر محتاج تصور وجود است. به مفهوم وجود که رسیدیم که اول ‌الاوائل تصوریه است، یعنی دیگر در میان تصورات بدیهی شناخته‌ شده‌تر و ابده از تصور وجود و مفهوم وجود نیست، این مفهوم وجود دیگر کوچه بن‌بست است. یعنی دیگر به مفهوم وجود که رسید، دیگر ما نمی‌توانیم بگوییم که تصور مفهوم وجود محتاج به تصور مفهوم دیگری است. نه، ما دیگر مفهومی شناخته ‌شده‌تر از مفهوم وجود نداریم تا اینکه بخواهیم آن را در تعریف وجود به کار بگیریم. چرا؟ چون که اعم از مفهوم وجود نداریم. عام‌ترین مفهوم همین مفهوم وجود است و آن مفاهیمی که مرادف با وجود هستند که دیروز عرض شد. این حالا یک تذکری بود راجع به بحث دوم که عبارتش دیروز خوانده شد.

دانش پژوه: آیا تفاوتی بین تصدیقات نظریه و تصدیقات بدیهیه نیست؟

استاد: نه، هیچ فرقی ندارد.

دانش پژوه: در تصدیقات نظریه مثلاً ما می‌خواهیم حدوث عالم را ثابت کنیم، باید برویم دلیل بیاوریم، همین قضیه...

استاد: بله، اینجا هم همین‌طور است. اینجا هم همین‌طور است. شما الان انسان را بخواهید حساب بکنید، همان مفهوم وجود است با یک قیود دیگر؛ با قید جوهر و جسم مطلق و جسم نامی و حساس و ناطق. هر کدام از این‌ها، یعنی همان‌طور که چطور وجود ممکن احتیاج به وجود واجب دارد و وجود ممکن همان وجود بحت است با یک قید و ماهیتی، اینجا هم همین‌طور است؛ تصور هر تصوری محتاج به تصور وجود است و همان تصور وجود است با یک قیود دیگری، با یک قیود اضافه‌ای. اینجا هم عیناً همان است.

دانش پژوه: نه، شما جوهر را لطیف می دانید، ماهیت را ....

استاد: چرا دیگر، مگر شما، مگر در تعریف جوهر نمی‌گویید که «ماهية إذا وجدت»[1] ؟ یعنی وجود را در تعریف جوهر می‌آوریم؛ یعنی با مفهوم وجود است که ما داریم جوهر را می‌شناسیم.

دانش پژوه: پس وجود جنس جوهر است؟

استاد: نه، آن‌ها همه سر جای خودش. آن‌ها همه سر جای خودش، کسی نگفته است که وجود جنس است یا عرض می‌کنم که فصل است، نه اینطوری هم نگفتیم. نه، وجود «و ليس جزءا و كذا لا جزء له»[2] ، نه جزء چیزی است نه خودش جزء دارد. آن بحث‌ها همه سر جای خودش، منافاتی با آن‌ها ندارد، حالا خواستم اشاره‌ای بکنم. این‌ها دیگر بیشتر هم مربوط می‌شود به مباحث منطق که دیروز عرض کردم.

دانش پژوه: استاد، این ایرادی ندارد که در الهیات بحثی کاملاً منطقی مطرح شود؟

استاد: دیگر حالا روی حساب اینکه فخر رازی مطرح کرده است، بعد هم مگر مثلاً مقولات عشر مثلاً در منطق هم مثلاً ممکن است مطرح بشود، در فلسفه هم مطرح می‌شود، در کلام هم مطرح می‌شود، اشکالی ندارد. به خاطر اینکه موضوع کلام و فلسفه و عرفان، این‌ها همه وجود است و منطق هم بالاخره، آن خودش مقدمه است و دروازه همه علوم عقلی است.

بحث سومی که در فصل عنوان شده بود و در تیتر عنوان شده بود، راجع به دفع شک و شبهه از اول‌ الاوائل تصدیقیه بود؛ یعنی همان تصدیق به استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین. اگر کسی مثلاً نسبت به این تصدیق شک و شبهه داشته باشد، ایشان می‌فرمایند از سه قسم بیرون نیست، از سه قسم خارج نیست: یا این است که درست اجزاء این قضیه و تصدیق را تصور نکرده است؛ و یا اینکه اهل عناد و لجاجت و مکابره است، این هم احتمال دوم؛ و احتمال سوم هم این است که خب بلد نیست، نخوانده است، نمی‌داند، نه مثلاً از منطق چیزی بلد است، نه از علوم دیگر چیزی بلد است، بلد نیست، نخوانده است. یکی از این سه قسم.

اما اگر از قبیل قسم اول باشد، خب این را باید متوجهش کرد که اجزاء و اطراف این قضیه و تصدیق را درست تصور کند که مثلاً اجتماع به چه معنا است، نمی‌دانم تناقض چیست، نقیضان چه هستند؛ که البته این اختصاص به اول ‌الاوائل تصدیقیه ندارد، در همه اولیات، چون تصدیقات بدیهیه شش قسمند که بالاترینشان و برترینشان اولیاتند. پنج تای دیگر هم هستند که مشاهدات و تجربیات و حدسیات و متواترات و فطریات، که در منطق این‌ها را تعریف کردند و توضیح دادند. یک فرقی که اولیات، که حالا در میان این اولیات، اول‌الاوائل تصدیقیه همین تصدیق به استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین است؛ یک تفاوتی که اولیات با آن پنج دسته دیگر از تصدیقات بدیهیه دارند، این است که اولیات ضمن اینکه نیاز به برهان ندارند، نیاز به هیچ‌چیز دیگر ندارند؛ برخلاف آن پنج دسته دیگر از تصدیقات بدیهیه. آن‌ها نیاز به برهان و استدلال و دلیل ندارند، ولی مشاهدات نیاز به مشاهده دارد، تجربیات نیاز به تجربه دارد که کثرت مشاهده باشد، نمی‌دانم متواترات نیاز به تواتر دارند، حدسیات نیاز به حدس دارند، ، فطریات نیاز به یک قضیه مطویه دارند؛ برخلاف اولیات که این‌ها نیاز به هیچ‌چی ندارند، نه فقط نیاز به استدلال ندارند، نیاز به هیچ‌چیز ندارند. مثل «الکل أعظم من الجزء»[3] که در بحث دیروز در قسمت دوم بحث هم بود، آن خودش از اولیات است؛ «الکل أعظم من الجزء».

فقط گاهی وقت‌ها به خاطر درست تصور نکردن اطراف تصدیقاتی که از اولیاتند، قضایای اولیات، به خاطر درست تصور نکردن اطراف و موضوع و محمول آن‌ها، نیاز به منبه دارند؛ نیاز به تنبیه دارند، نه برهان و دلیل و استدلال. یعنی باید توجه داد به طرف که تو درست موضوع و محمول را تصور نکردی. استاد رضوان الله علیه مثال می‌زدند مثلاً برای همین «الکل أعظم من الجزء» که می‌گفتند اگر یک آفتابه‌ای داشته باشیم که لوله‌اش تا کره ماه برود، خب اینجا ممکن است یک کسی مثلاً دچار شک بشود در تصدیق به «الکل أعظم من الجزء»؛ بگوید که نه، الان ما یک آفتابه‌ای را تصور کردیم که جزءش بزرگ‌تر از کلش است؛ یک آفتابه کوچک بدنه‌اش، لوله‌اش تا کره ماه، چطور می‌گویند «الکل أعظم من الجزء»؟ خب اینجا باید تنبیه کرد و این را توجه داد که کل و جزء را درست تصور نکردی. کل همان لوله تا کره ماه است با همان پیکره و بدنه کوچک آفتابه؛ جزء فقط آن لوله است. پس باز هم کل به اندازه همان پیکره و بدنه آفتابه ولو کوچک باشد، باز زیادتر است و بزرگ‌تر است از جزء.

حالا این اول ‌الاوائل تصدیقیه را هم اگر کسی شک بکند، چون ببینید این یک تصدیقی است که حتی بچه هم این تصدیق را می‌فهمد ولو نتواند بیان بکند. یعنی الان بچه هم می‌فهمد که مثلاً پدرش نمی‌تواند هم در خانه باشد هم نباشد، که اجتماع نقیضین است؛ نه باشد و نه نباشد، که ارتفاع نقیضین است؛ بچه هم این را می‌فهمد. منتها اگر کسی یک وقت تشکیک و تردد پیدا بکند نسبت به این قضیه و تصدیق، این برای این است که اطراف و موضوع و محمول را درست تصور نکرده است؛ یا معنای اجتماع و ارتفاع را درست نفهمیده است، یا معنای نقیضین را درست تصور نکرده است و درنیافته است. این را باید تنبیه کرد، نیاز به منبه دارد. این اگر از قسم اول باشد.

بررسی قسم دوم از منکران اول‌الاوائل (سوفسطائیان) و تبیین دیدگاه ملاصدرا درباره اخلاط اربعه و غلبه سودا

و اگر از قسم دوم باشد، یعنی اهل عناد و لجاجت و مکابره و زورگویی، اهل این‌ها باشد که نخواهد قبول بکند؛ خب نخواهد قبول بکند، خب دیگر این چه‌کارش می‌شود کرد؟ این را گفتند که علاجش کتک زدن است و سوزاندن. خب، چون این شخص دیگر می‌شود سوفسطی، این دیگر می‌شود سوفسطائی، این دیگر می‌شود سفسطه که دیگر هیچ واقعیتی را، هیچ حقیقتی را، هیچ چیزی را قبول ندارد. حالا دیگر از این روشن‌تر دیگر مطلب؟ نه، هیچ‌چیز قبول ندارد، به هیچ واقعیتی قائل نیست. منکر است اصلاً واقعیت را؛ واقعیتی و حقیقتی حتی برای اول‌الاوائل تصدیقیه هم قائل نیست تا چه برسد به چیزهای دیگر.

خب این را دیگر گفتند علما که علاجش ضرب است و حرق. این را باید مثلاً با مثلاً ضرب، کتک به او زد، بعد اگر آه و ناله کرد یا اعتراض کرد، بگویی که ضربی در کار نیست، اصلاً ضربی نداری، واقعیت، چیزی واقعیت ندارد. یا مثلاً اگر مثلاً با یک آتشی مثلاً نزدیک کردی به بدنش، احساس سوختن کرد، داد و فریاد زد، شکایت کرد، باید به او بگویی نه، حرقی واقعیت ندارد؛ اصلاً نه ضاربی هست، نه مضروبی هست، نه ضربی هست، هیچ و هیچ. تو که هیچ واقعیتی را قبول نداری، بالاترین بدیهی را و تصدیق بدیهی را قبول نداری.

این حالا یک علاجی است که علما گفتند؛ ولکن صدرالمتألهین قدس سره تحت عنوان «أقول»[4] می‌فرمایند که به نظر من چنین فردی، این علاجش با طبیب است، این مریض است. این نیاز به درمان دارد، این بیماری روحی و روانی دارد، این از نظر روانی مشکل دارد چنین کسی؛ نه اینکه حالا مثلاً با ضرب و نمی‌دانم سوزاندن و این‌ها بخواهی با او مثلاً طرف بشوی و معامله بکنی، نه. این، چنین شخصی دچار سودازدگی است، مثل مالیخولیا؛ یعنی اختلال ذهنی دارد، اختلال فکری دارد، اختلال روحی و روانی دارد. این باید طبیب علاجش بکند، معالجه‌اش بکند و منشأش هم غلبه سودا است بر مزاج دماغ و مغز چنین کسی؛ یعنی بر مزاج دماغش و مغزش سودا غلبه کرده است، دچار سودازدگی شده است. و چون که بدن و روح، روان و بدن، این‌ها تأثیر متقابل در یکدیگر دارند؛ یعنی هم روح در بدن تأثیر می‌گذارد و هم بدن در روح تأثیر می‌گذارد. خب ضرب‌المثل است که گفتند عقل سالم در بدن سالم است. اگر بدن دچار سقم شد، دچار بیماری شد، حالا مثلاً مغز کسی که اختلالات ذهنی و فکری مربوط به دماغ و مغز می‌شود، اشکال در دماغ و مغز، اگر دچار سودازدگی بشود و سودا بر مزاج مغزش و دماغش غلبه پیدا بکند، مالیخولیا می‌شود و اختلالات ذهنی و فکری پیدا می‌کند؛ مثل مثلاً افسردگی شدید که گاهی تا مرز خودکشی پیش می‌رود، یا مثلاً اسکیزوفرنی که روان‌گسیختگی است، یا اختلال دوقطبی، دوشخصیتی پیدا می‌کند، یا اینکه همین مثلاً سوفسطی می‌شود، سوفسطائی می‌شود، منکر واقعیات اشیاء از بیخ، از دم، از ریشه، از اساس می‌شود. این باید معالجه بشود.

و راجع به سودا، توضیح کوتاهی که لازم است، ببینید چهار تا خلط، یعنی در طبیعیات قدیم می‌گفتند؛ مرحوم حاجی در منظومه حکمت و شرح منظومه حکمت این‌ها را توضیح دادند در طبیعیات[5] ، در طبیعیات قدیم، که غذا که البته صحیحش هم غذا است، وقتی که در معده هضم می‌شود، وارد معده می‌شود و در معده هضم می‌شود، یک شیره‌ای ساخته می‌شود، یک جوهری ساخته می‌شود شبیه آب کشک غلیظ که آن را به آن کیلوس می‌گویند. بعداً آن کیلوس، آن جوهر، آن شیره، شیره معده وارد کبد می‌شود و هضم دوم رویش صورت می‌گیرد، هضم کبدی؛ چون چهار تا هضم معتقد بودند که روی غذا صورت می‌گیرد و هر هضمی هم شش ساعت طول می‌کشد که در مجموع ۲۴ ساعت یک غذا به طور کامل هضم می‌شود تا اینکه بدل مایتحلل قرار بگیرد. و برای همین هم هست که ابن‌سینا توصیه می‌کرده است که در هر شبانه‌روز یک بار غذا بخورید، چون او خودش طبیب بوده است، با توجه به همین مطلب است. وقتی که آن شیره، آن جوهر وارد کبد شد، در کبد عرض می‌کنم پخته می‌شود. بعد چهار چیز حاصل می‌شود که آن‌ها را به آن‌ها می‌گویند کیموس، کیموسات اربعه؛ که کیموس یعنی خلط، که جمعش می‌شود اخلاط، اخلاط اربعه. چهار تا چیز این‌ها حاصل می‌شود در کبد که وقتی که این جوهر شبیه به آب کشک غلیظ که در معده ساخته شد و آمد به کبد، این وقتی در کبد پخته شد، یک شیء پخته‌ای هست حاصل می‌شود که آن خون است؛ خون آن قسمت پخته‌اش است. یک شیء خامی در همین غذای پخته‌شده در کبد حاصل می‌شود که آن بلغم است. یک کفی هم مثل سرشیر بالا می‌آید که آن صفرا است. یک دردی‌ها و ناخالصی‌هایی هم ته‌نشین می‌شود که آن سودا است. این‌ها اخلاط اربعه است.

خب ببینید، این اخلاط اربعه در بدن انسان به منزله، به حکم، به مثابه عناصر اربعه هستند در طبیعت، در بیرون از بدن انسان. خون عرض می‌کنم که به مثابه هوا است، بلغم به مثابه آب است و صفرا به مثابه آتش است و سودا به مثابه خاک است. خب، این عناصر اربعه در طبیعت هر کدام یک طبعی دارند که در طب قدیم می‌گفتند؛ یک طبعی دارند، یک کیفیتی دارند که آن کیفیات اربعه عرض می‌کنم و طبع‌های چهارگانه عبارت است از رطوبت و یبوست و حرارت و برودت. رطوبت برای آب است، کیفیت آب است؛ یبوست کیفیت خاک است؛ حرارت کیفیت آتش است و برودت هم کیفیت هوا است. خب حالا ببینید، این کیموسات اربعه و اخلاط اربعه، این‌ها به مثابه و به جای آن عناصرند؛ یعنی هر کدام یک طبعی دارند، یک طبیعتی دارند. آن‌وقت حالا از این چهار چیز، آن قسمت پخته‌اش، شیء پخته‌اش که خون باشد و دم باشد، آن می‌رود وارد رگ‌ها می‌شود که هضم سوم در رگ‌ها است و هضم چهارم هم در خود اعضا است که بعداً تبدیل می‌شود به بدل مایتحلل، یعنی آن چیزی که به واسطه حرارات اربع، حرارات چهارگانه از بدن به تحلیل رفته است و از بین رفته است. خب، حالا این از یک طرف.

از طرف دیگر، مزاج در بدن که خود دماغ و مغز سر هم یک مزاجی دارد؛ مزاج یعنی طبیعت متوسطه، کیفیت متوسطه؛ یعنی از این کیفیات چهارگانه که حرارت و برودت و رطوبت و یبوست باشد، یک کیفیت متوسط میان این‌ها که نه حرارت است، نه برودت است، نه رطوبت است و نه یبوست. نسبت به حرارت برودت است، نسبت به برودت حرارت است، همچنین در مقایسه رطوبت و یبوست؛ آن را به آن می‌گویند مزاج. خب، حالا مزاج اگر در حد اعتدال باشد، که البته مزاج می‌گویند عرض عریضی دارد، نوسان دارد، این‌طوری نیست که حالا در یک نقطه مثلاً ایستاده باشد؛ اگر مزاج در حد اعتدال باشد که عرض عریضی هم دارد، آدم سالم است. به مجرد اینکه یکی از این کیفیات و این طبع‌ها غالب بشود بر مزاج، حالا مزاج دماغ باشد، مغز سر باشد، خب بیماری‌های فکری و روانی و روحی می‌شود؛ در بدن باشد، بیماری بدن است، مثلاً حرارت غلبه بکند بر مزاج بدن، آدم تب می‌کند. و همین‌طور نمی‌دانم برودت مثلاً، آدم ضعف پیدا می‌کند. اگر مزاج از آن حد اعتدال و توسط خارج بشود، خب انسان دچار سقم می‌شود، آن مزاج سقیم می‌شود، مریض می‌شود و نیاز به درمان دارد.

حالا آن سه تای دیگری که، سه تا خلط، سه تا کیموسی که غیر از خون که وارد رگ‌ها می‌شود، آن‌ها می‌شوند، عرض می‌کنم، فضولات هضم دوم. چون هر هضمی یک فضولاتی دارد که این‌ها، عرض می‌کنم، فضولات مثلاً دیگر آن نمی‌رود در آن چرخه تأمین بدل مایتحلل قرار بگیرد. البته فضولات هضم دوم دو تا است؛ بلغم را جزء فضولات حساب نمی‌کنند به خاطر اینکه در هنگام گرسنگی که انسان دسترسی به غذا ندارد، همان بلغم دوباره مورد استفاده قرار می‌گیرد در بدن. اما صفرا و سودا، این‌ها را جزء فضولات هضم دوم می‌دانند که صفرا وارد مراره که کیسه صفرا باشد می‌شود و سودا هم وارد طحال که سپرز هم به آن می‌گویند، وارد طحال می‌شود. آن‌وقت این سودا عرض می‌کنم اگر غالب بشود بر مزاج دماغ، خب انسان دچار اختلالات فکری و ذهنی می‌شود. ایشان می‌فرمایند این سوفسطائیان، سوفسطی، چنین کسی این دچار مالیخولیا است خلاصه، اختلال فکری و ذهنی دارد و علاجش با طبیب است. درست است که حالا بحث با او نمی‌شود کرد، ولی این‌طوری علاجش ضرب و نمی‌دانم حرق و این‌ها هم نیست که مثلاً این‌طوری با او تعامل بشود؛ نه، باید طبیب معالجه‌اش بکند تا مزاجش اعتدال پیدا بکند. و اما اگر از دسته سوم باشد...

بررسی قسم سوم از منکران اول‌الاوائل (جاهلان به علوم)، ترتیب تحصیل علوم عقلی و یادآوری نکته مربوط به حرکت جوهری

دانش پژوه: آن کسی که گفت که بزنیمش یا آتشش بزنیم، ابن‌سینا بود که خودش طبیب بود؛ طبیب می گوید این را بزنید.

استاد: دیگر حالا ایشان نظرشان این است، بله، ایشان نظرشان این است. آره، نقل هم می‌کنند که شیخ بهایی با یکی از این‌ها بحث می‌کرد، یک منقلی مثلاً زمستان بود حالا جلویشان بود و حالا مثلاً نمی‌دانم چای، چیزی مثلاً اگر بود، آره، یواشکی این منقل را هل داد که به بدن این سوفسطی تماس پیدا بکند و مثلاً جیغش دربیاید و بعد به او بگوید که خب اینکه واقعیت ندارد که.

و اما اگر از قبیل قسم سوم باشد، خیلی‌ها این‌طوری‌اند؛ یعنی ندانسته، ندانسته، نمی‌دانند، بلد نیستند. آقای دریاباری بود، خدا رحمتش کند، چند سال پیش به رحمت خدا رفت، ایشان از اساتید فلسفه بود؛ ایشان خودش می‌گفت من تا در مشهد بودم ضد فلسفه بودم. از وقتی آمدم قم، رفتم خواندم، پیش استاد رفتم، دیدم نه بابا اینطوری نیست که می‌گویند. خیلی‌ها ندانسته، نخوانده؛ استاد رضوان الله علیه از قول آیت‌الله مشکینی نقل می‌کردند که ایشان فرموده است که من حتی حاشیه ملاعبدالله را تا آخرش نخواندم. خب این‌جور مخالفت‌ها که خب بالاخره... یا از مرحوم آیت‌الله شبیری ایشان نقل می‌کردند که ایشان گفته بود من مثلاً یک مقدار خواندم، مطالبش به نظرم مسامحه‌ای آمد، دیگر نخواندم. البته بنده خودم از زبان ایشان شنیدم که ایشان تأسف می‌خوردند که با اینکه مثلاً پدرشان همسایه علامه بودند، ایشان می‌فرمود علامه به من فرمود بیا برایت منظومه بگویم، و ایشان تأسف می‌خورد که چرا من اجابت نکردم. علی ای حال، خیلی‌ها نخوانده، ندانسته، دشمن خلاصه فلسفه و عرفان و بدوبیراه می‌گویند.

ایشان می‌فرمایند چنین کسی اگر از قبیل قسم سوم باشد، خب این باید ارشادش کرد، شروع بکند اول یک مقدار ریاضی بخواند. خود ریاضی، ریاضت ذهن است؛ آماده کردن ذهن برای فهم مطالب بلند، مطالب عالی و سنگین. اول باید یک مقدار ریاضی بخواند. بعد شروع بکند منطق بخواند، که بالاخره این ابزار علوم عقلی است؛ بالاخره با شرایط مثلاً صحت ادله و این‌ها مثلاً آشنا بشود، باید یک مقدار منطق بخواند. حالا استاد می‌فرمودند رضوان الله علیه که، دیدم که به آیت‌الله بهجت هم نسبت می‌دهند که بعد از منطق انسان کلام بخواند؛ حالا ایشان نمی‌فرمایند. کلام بخواند، بالاخره عقاید تثبیت بشود در ذهنش. بعد از کلام بیاید از طبیعیات فلسفه شروع بکند؛ اول طبیعیات فلسفه را بخواند، چون بالاخره در طبیعیات بحث از اجسام است، خب اجسام هم انسان انس با آن‌ها دارد، از این‌ها شروع بکند. بعد الهیات بالمعنی الأعم بخواند. آخر سر، دست آخر الهیات بالمعنی الأخص؛ نه اینکه از همان اول برود سر عرفان، نمی‌دانم از همان اول مثلاً بخواهد برود الهیات بالمعنی الأخص. این قاعده‌اش این است.

و بعد هم می‌فرمایند بر بسیاری از افراد هم حرام است که وارد حوزه معقولات بشوند. واقعاً هم این‌طوری است؛ این‌طوری نیست که هر کسی ذهنش کشش داشته باشد، نه. اولاً که بالاخره اذهان متفاوتند؛ ثانیاً اذواق، ذوق‌ها، همان‌طور که نقل کردند که فرمود مطالبش به نظرم مسامحه‌ای آمد، خب یک کسی این‌طوری است، ذوق فلسفه و عرفان ندارد. مرحوم استاد شیخ صدرالدین ربانی در تربت حیدریه رضوان الله علیه، ایشان کراراً می‌فرمود، می‌فرمود که اذواق روحی هم مثل اذواق، ذوق‌های جسمانی و بدنی است. یک کسی فسنجان شیرین دوست دارد، یک کسی فسنجان ترش دوست دارد، یک کسی نمی‌دانم از فلان غذا بدش می‌آید، یکی از فلان غذا خوشش می‌آید؛ علوم هم همین‌طوری است. باز استاد رضوان الله علیه، استاد فقید، ایشان می‌فرمود که میرفندرسکی با پدر علامه مجلسی، مرحوم آقا محمدتقی صاحب روضة المتقین، این‌ها مثلاً می‌نشستند بحث‌های فلسفی می‌کردند، مرحوم ملامحمدباقر محدث رضوان الله علیه، ایشان هم پذیرایی می‌کرد؛ و آن میرفندرسکی توصیه می‌کرد به پدر علامه مجلسی که پیش ایشان از معقول چیزی نگو، ایشان ذوقش در بالاخره نقلیات و احادیث است، بگذار در همان رشته ذوقش پرورش پیدا بکند. این‌طوری است، خیلی‌ها بالاخره کشش ندارند و اصلاً چه‌بسا گاهی وقت‌ها تحمیل اگر انسان بکند، کسی که بالاخره استعدادش را ندارد، طاقتش را ندارد، چه‌بسا اگر تحمیل بکند به خودش دچار جنون بشود و ما این را هم دیدیم.

ما اولی که آمده بودیم قم، که در همین شیرخوارگاه نیروگاه روبه‌روی طفلان مسلم یک خانه مجردی بود که سه چهار تا از طلبه‌ها بودند و ما هم به آن‌ها ملحق شدیم، خلاصه ما را هم آنجا راه دادند، یک سال و نیم من آنجا بودم؛ یکی از کسانی، چون بعضی‌ها آنجا هم به تناوب می‌آمدند چند ماهی و بعد مثلاً باز حالا یا خانه پیدا می‌کردند می‌رفتند یا ازدواج می‌کردند، یکی بود اهل اسفراین، آدم بسیار خوش‌مزه‌ای هم بود که همین حرف زدن عادی‌اش خنده‌دار بود، آدم، نه اینکه یعنی عاقل و این‌ها بود؛ این بدایه شروع کرده بود. بدایه شروع کرده بود و دچار جنون شد؛ مدتی خلاصه به قول معروف به سرش زده بود و سر همین بدایه‌ای که شروع کرده بود و به خودش فشار آورده بود. این است که بالاخره هر کاری یک اهلی دارد؛ «كل ميسر لما خلق له»[6] ، «هر کسی را بهر کاری ساختند     مهر آن را در دلش انداختند»[7] .

نمی‌شود نسبت به فلسفه و عرفان نسخه عام صادر کرد که همه باید بخوانند، همه نه، این‌ها این اهل می‌خواهد، اهلش است. بله، حالا تا اینجا عبارت را تطبیق کنیم، این فصل و این طرف اول تمام می‌شود به این ترتیب.

یک نکته‌ای را دیروز حاج‌آقای مصطفوی فرمودند، برای اینکه فرمایش ایشان حقش ضایع نشود؛ نکته بسیار قابل توجهی بود که حالا دوباره باز ما برمی‌گردیم به همان اشکال دومی که مرحوم آخوند به ابن‌سینا در فصل قبل کردند که چطور شما می‌گویی که عقل بالقوه، عقل بالفعل می‌شود و حال آنکه به حرکت جوهری که قائل نیستی، «سیما فیما لا مادة له»[8] ، یعنی در مجردات. دیروز عرض کردم که مثلاً در تغیر دفعی که مثلاً آب بخار می‌شود، تبخیر می‌شود، بخار می‌شود یا باز بخار مثلاً تبدیل به آب می‌شود، که دیروز عرض کردم که خب آب فاسد می‌شود، نابود می‌شود، بخار موجود می‌شود؛ این عرض بنده معنایش این نبود که هیچ ربطی بین آب و بخار نیست! نه، اینجا خلع و لبس است؛ یعنی صورت آبی از روی این ماده‌ای که آب است کنار می‌رود، صورت بخاری می‌آید روی آن؛ به این معنا آب فاسد می‌شود و بخار کائن می‌شود. خب، حالا شیخ در مراتب عالم طبیعت هم به همین قائل است. توجه می‌فرمایید؟ در مراتب به همین قائل است؛ یعنی مثلاً جماد که به مرتبه نبات تبدیل می‌شود یا نبات به مرتبه حیوان، آنجا هم قائل به خلع و لبس است، یعنی کون و فساد، مثل همین آب و بخار. و اگر اشکال بشود به شیخ که انقلاب حقیقت است و انقلاب حقیقت را هم که خب شیخ ملتزم نیست، حتماً باطل می‌داند، ممکن است بگویند که این‌ها همه بالاخره جسمند، مادی‌اند، در یک مرتبه‌اند؛ ممکن است این را بگویند. اما دیگر «سیما فیما لا مادة له»، در جایی که دیگر جسم نباشد، ماده نباشد که نمی‌تواند بگوید. آنجا چطوری می‌خواهد بگوید؟ خب عقل را آن‌ها مجرد می‌دانند، روح را یعنی؛ چون عقل بالقوه یعنی نفس ناطقه. خب نفس را که روحانیة الحدوث می‌دانند، می‌گویند در چهارماهگی به صورت موجود مجرد ابداع می‌شود و ایجاد می‌شود و به نطفه تعلق می‌گیرد. خب این نفس است که عقل بالقوه است، بعد می‌شود عقل بالفعل؛ اینجا چطوری می‌خواهد بگوید؟ گرچه در همان، در همان مراتب عالم طبیعت هم باز انقلاب در حقیقت است در واقع؛ نباید کون و فساد گفت، باید حرکت گفت. هیچ‌وقت این درخت مدرسه فیضیه یک‌دفعه حیوان نمی‌شود یا یک سنگ یک‌دفعه مثلاً درخت نمی‌شود. اینی که دیروز ایشان تذکر دادند راجع به معنای همان جمله، فرمایش درست و معنای جمله هم همین است و چون دیروز از آن گذشتیم سریع، خواستم که بالاخره حق فرمایش ایشان ضایع نشود و ادا بشود. خب.

قرائت و تطبیق عبارات کتاب درباره اقسام منکران اول‌الاوائل و بیان قدر و منزلت علوم حقیقی

ببینید، تا اینجا عبارت خوانده شد که: «فلذلک اتفقت الحکماء و غیرهم من أهل النظر علی أن المنازع لها لا یستحق المکالمة و المناظرة»[9] . «فلذلک»، چون این قضیه استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین اول ‌الاوائل تصدیقیه است، حکما و متکلمین اتفاق دارند، اهل نظر، اهل فکر، بر اینکه کسی که اشکال بکند بر این قضیه، این دیگر استحقاق گفت‌وگو و بحث ندارد. «قالوا و إذ لا یمکن إقامة البرهان علی حقیة هذه القضیة فالذی ینازع فیها»، یکی از این سه قسم است. حکما این‌طوری گفتند که چون که اقامه برهان نمی‌شود بر صدق این قضیه اول‌الاوائل تصدیقیه کرد که دیروز گفتیم

دانش پژوه: «حقیة هذه»...

استاد: بله بله، «حقیة هذه القضیة» یعنی صدقش، «فالذی ینازع فیها»، آن کسی که اشکال می‌کند، تشکیک می‌کند در این قضیه، یکی از سه قسم است: «إما أن ینازع فیها لأنه لم یحصل له تصور أجزاء هذه القضیة»؛ یا نزاع می‌کند، دعوا می‌کند در این قضیه به خاطر اینکه حاصل نشده است برایش به درستی تصور اطراف و اجزاء این قضیه، مثل اجتماع و ارتفاع و نقیضان و این‌ها را معنایش را درست تصور نکرده است که باید تنبیه کرد و توجهش داد. «و إما لکونه معانداً»؛ یا هم از سر عناد و لجاجت و مکابره و زورگویی و خلاصه من قبول ندارم و این‌ها است، مثل سوفسطی؛ هیچ واقعیتی را من قائل نیستم و... «و إما لأجل أنه تعادلت عنده الأقیسة المنتجة للنتائج المتناقضة و المتقابلة»؛ یا هم درس نخوانده است، نمی‌داند، بلد نیست، یا هم به خاطر اینکه پیش او مساوی است قیاسی که عرض می‌کنم، دو تا قیاسی که هر کدام یک نتیجه نقیض دیگری و مقابل دیگری می‌دهد، برایش فرقی نمی‌کند؛ یعنی اهل دلیل و استدلال و درس و بحث و این‌ها نیست، بلد نیست، نمی‌داند. خب، «و لم یکن له قوة ترجیح بعضها علی بعض فضلاً عن القدرة علی الجزم بثبوت بعضها و نفی الآخر»؛ قدرت ترجیح یک قیاسی را بر دیگری، که کدام درست است، کدام غلط است، کدام شرایط انتاج دارد، کدام ندارد، عرض می‌کنم قدرتش را ندارد تا چه برسد که بخواهد قدرت پیدا بکند بر اینکه یقین بکند که کدام قیاس درست است و کدام درست نیست. ترجیح هم نمی‌تواند بدهد تا برسد که، ترجیح یعنی ظن، حتی ظن هم نمی‌تواند نسبت به یکی پیدا بکند، چه برسد به اینکه جزم و یقین بخواهد پیدا بکند.

خب، «فإن کان من قبیل القسم الأول»، اگر از قبیل اول باشد، «فعلاجه تفهیم ماهیة أجزاء تلک القضیة»؛ علاجش این است که به او تفهیم بشود تعریف اطراف آن قضیه؛ اجتماع معنایش این است، نمی‌دانم ارتفاع معنایش این است، نقیضان هم این است. «و إن کان من القسم الثانی فعلاجه الضرب و الحرق»؛ و اگر از قبیل دومی باشد، حکما این‌طور گفتند، گفتند علاجش زدن و سوزاندن است، «و أن یقال»، «و أن یقال له»، علاجش این است و اینکه، «و أن یقال له»، و اینکه به او گفته بشود اگر شکایت کرد که «الضرب و اللاضرب و الحرق و اللاحرق واحد»، چون واقعیت که ندارد که.

ایشان می‌فرمایند که نه، «أقول علاج هذا القسم لیس علی الفیلسوف»؛ نه، علاج این قسم با حکیم نیست که بگوید بزنیدش و بسوزانیدش، «بل علی الطبیب»، این باید مراجعه به طبیب بکند. چرا؟ «فإن مثل هذا الإنسان إذا کابر و عاند»، چون مثل چنین انسانی وقتی که اهل زورگویی و عناد و لجاجت است، این به خاطر این است که مریض است؛ «لیس لأجل نقصانه فی الخلقة»[10] ، این از قبیل آن‌هایی که عرض می‌کنم نقص در خلقت دارند، یعنی هنوز به کمال نرسیدند، کامل نشدند، از آن قبیل نیست، مریض است؛ از قبیل کسانی که هنوز کامل نشدند، آدم کاملی نشدند نیست، «کالصبیان»، مثل مثلاً بچه‌ها که خب هنوز بزرگ نشدند، «و بعض النسوان»، و بعضی از زن‌ها، مثل زن‌های مثلاً فرض کن نمی‌دانم قبیله ‌نشین و مثلاً بادیه‌نشین و مثلاً زن‌های خیلی بسیط که مثلاً کامل نشدند، «و الضعفاء»، یا این‌هایی که بالاخره یک ضعفی خلقةً، جبلةً دارند، بالاخره یک کاستی‌ای دارند، یعنی مادرزادی بالاخره یک نقصی دارند که مثلاً نمی‌شود، مثل مثلاً فرض کنید این‌هایی که معلولیت ذهنی دارند مثلاً مادرزادی؛ نه، این از آن‌ها نیست، «بل لمرض طرأ علی مزاجه»؛ این مریض است، این یک بیماری‌ای عارض شده است بر مزاجش. چیست آن بیماری؟ «من غلبة المرة السوداء التی یفسد بها اعتدال مزاج الدماغ». «مرة» یعنی همان خلط، یعنی همان کیموس، که غلبه پیدا کرده است خلط سودا؛ «التی»، آن مره‌ای که فاسد می‌شود به واسطه او اگر غلبه پیدا بکند، اعتدال مزاج مغز، و لذا «فعلاجه کعلاج صاحب المالیخولیا»، این علاجش، علاج کسی است که دچار اختلالات ذهنی و فکری است.

دانش پژوه: استاد بین زن روستایی و شهری فرقی نیست

استاد: بله؟ خیلی فرق است. خیلی فرق است مثلاً بین آن زن، مثلاً فرض کن اصلاً شاید اصلاً حروف الفبا را نتواند یاد بگیرد و مثلاً یک زن شهری که مثلاً تحصیل می‌کند، نمی‌دانم تحصیلات عالیه می‌کند؛ خیلی فرق است. نه، من نمی‌خواهم از باب خدای نکرده تحقیر روستایی و این‌ها عرض بکنم، نه. گفتند «بعض النسوان»، بعضی از زن‌های مثلاً حالا، مثلاً بدوی و بیابانی و مثلاً هیچ... بالاخره حالا ممکن است حالا غیر نسوان هم باشند، رجال هم باشند.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: آنجا کم ‌لطفی نفرمایید! بعد از این همه سال که حضرت‌عالی عرض می‌کنم اهل فلسفه و حالا با تمسخر که آنجا گفته نمی‌دانم فلان... آنجا تشریف داشتید شما. پس اگر بقیه را هم همین‌طور تلقی فرموده باشید که بالاخره هیچ‌چی، ما اینجا عرض می‌کنم که چیزیم یعنی! این‌جوری نیست، آنجا مرحوم حاجی حاشیه داشتند، توضیح دادیم آنجا را. این‌طوری هم نیست به همین‌جور که حالا از دور بالاخره... نه، این‌طوری نیست.

خب، «فعلاجه کعلاج صاحب المالیخولیا. و إن کان من القسم الثالث»، و اگر از قبیل سوم باشد، «فعلاجه بحل شکوکه»؛ این باید خلاصه راه تعلیم و تعلم و درس و نمی‌دانم این‌ها را به او یاد داد تا اینکه بعداً شبهاتش، اگر شبهه‌ای نسبت به این اول‌الاوائل تصدیقیه دارد برطرف بشود. «و أن یؤمر بمطالعة الهندسیات و الحسابیات»؛ این باید به او دستور داده بشود که اول یک مقدار ریاضی بخواند تا یک خرده ذهنش تمرین بکند، اصلاً ریاضی هم که می‌گویند از ریاضت است دیگر، تمرین و ورزش، ورزش ذهن است؛ خلاصه یک خرده ذهنش بالا بیاید، اولاً. «ثم بأحکام قوانین المنطق ثانیاً»؛ بعد منطق را به درستی، نه اینکه حاشیه ملاعبدالله را تا آخرش هم نخواند؛ به درستی منطق را خلاصه بخواند، احکام قوانین منطق تا کلمه آخر، تا تمت‌ آن هم بخواند، این‌ها را درست بالاخره تلقی بکند، ثانیاً. «ثم بانتقاله إلی مبادئ الطبیعیات»؛ بعد خلاصه به مبادی طبیعیات، که مباحثی که بالاخره مبادی، همان مبادی تصدیقیه طبیعیات، قضایای طبیعیه، مطالب طبیعیات؛ چون با اجسام طبیعیات سروکار دارد، خب انسان هم انس به اجسام دارد، بالاخره انسش به اجسام بیشتر است. «و منها علی التدریج»، که در این علی التدریج عرض می‌کنم، البته حالا در این نه، قبل از طبیعیات باید کلام بخواند؛ «و منها علی التدریج»، یا حالا اینجا بالاخره کلام بخواند و بیاید به «إلی ما فوق الطبیعة» که الهیات بالمعنی الأعم باشد که بالاتر از طبیعیات است، «و بعد الجمیع یخوض فی الإلهیات الصرفة»؛ بعد از همه این‌ها، آن‌وقت بیاید فرو برود در الهیات بالمعنی الأخص.

«و حرام علی أکثر الناس أن یشرعوا فی کسب هذه العلوم الغامضة»؛ حرام است بر بیشتر مردم که شروع بکنند در کسب این علوم دشوار، «لأن أهلیة إدراکها فی غایة الندرة و نهایة الشذوذ»؛ به خاطر اینکه کسانی که اهل فهم این علوم باشند در غایت ندرت و نهایت شذوذند. بعد ایشان می‌فرمایند کسی هم باز مغرور نشود اگر کسی حالا مثلاً قدرت فهم فلسفه دارد، نه؛ «و التوفیق لها من عند الله العزیز الحکیم»، توفیق خلاصه این اهلیت، برای این اهلیت ادراک این علوم از خداوند است.

و بالاخره حالا ماها که بالاخره حالا یک سطحی از این علوم را الحمدلله می‌فهمیم، فهمیدیم، داریم می‌فهمیم، می‌خوانیم، بحث می‌کنیم با هم، خیلی باید خدا را شکر کنیم؛ خب خیلی‌ها این اهلیت را ندارند. این‌طوری نیست که حالا یک وقتی دچار غصه بشویم اگر می‌بینیم جیبمان خالی است؛ بالاخره مشکلات زندگی گاهی وقت‌ها انسان را بالاخره واقعاً عین تندباد تکان می‌دهد، اما هیچ‌وقت فراموش نکنیم، یعنی این واقعاً یک توفیقی است که با هیچ‌چیز قابل معامله و معاوضه نیست. آدم، البته این‌ها از باب تحقیر نیست جناب آقای ترابی، ولی خب یک واقعیاتی است از باب اینکه انسان قدردان نعمت‌های پروردگار باشد که ﴿وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ﴾[11] . یک وقت مثلاً می‌بینی یک آقایی این‌قدر مثلاً حالا به خاطر ثروتش، نمی‌دانم به خاطر نمی‌دانم موقعیتش، مقامش، مثلاً تعریف می‌کنند از او، یک چیزی در ذهن آدم می‌سازند، بعد در مجلسی این را می‌بینی، دهن که باز می‌کند می‌بینی اهل مجلس می‌خواهند یخ بزنند! اصلاً دو کلمه که صحبت می‌کند، اصلاً آدم می‌بیند که اصلاً واقعاً طبل توخالی! هیچ، هیچ حظی، بهره‌ای از معرفت، از عرض می‌کنم که معارف، از حقایق، از واقعیات... بالاخره ما که اگر بنا بود به دنیا آمده باشیم برای اینکه خوب بخوریم و خوب عرض می‌کنم کیف بکنیم و نمی‌دانم هر کاری هم توانستیم بکنیم، هر حقی هم توانستیم ناحق... اگر برای این‌ها بود که حیوانات که در این جهت از ما خیلی جلوترند، قوی‌ترند، دیگر نیاز نبود که ماها قدم به دنیا بگذاریم. پس برای این چیزها نیامدیم.

می‌خواهم بگویم بالاخره سختی‌های طلبگی، مخصوصاً در روزگار الان، در روزگار الان که واقعاً یک جوری روزگار غربت حوزه‌ها است؛ یعنی آن اقبالی که اوایل انقلاب... ما در مدرسه امام صادق حاشیه که می‌گفتیم، آنجا مثلاً می‌نشستیم، خیلی شلوغ می‌شد؛ مثلاً مدرسه پرشور، چه مثلاً شور و در طلبه‌ها و... همان‌جا می‌گفتند مثلاً فلانی مثلاً مشغول تحصیل دکترا در آمریکا بوده است، آمده است طلبه بشود! این‌جور اقبال به حوزه‌ها و استقبال از حوزه‌ها بود. منتها متأسفانه عوض اینکه بالاخره ما یک سیاستی داشتیم طلبه‌ها را نگه داریم، همین طلبه‌های موجود را، ساختمان می‌سازند، نمی‌دانم، نمی‌دانم سنگ روی سنگ می‌گذارند، مدرسه روی مدرسه می‌سازند؛ خب بابا این مدرسه‌ها قوامشان به طلبه است، حوزه قوامش به طلبه است! یک کسی در خانه آدم را نمی‌زند که تو چه مشکلی داری؟ بالاخره این مشکلات یک وقت از پا درت نیاورد، از درس و بحث نیندازدت. خبری نیست! واقعاً طلبگی در این اوضاع یعنی واقعاً خیلی خلاصه همت می‌خواهد، خیلی همت می‌خواهد. اما می‌خواهم بگویم با همه این سختی‌ها، علی‌رغم همه این سختی‌ها، بنده خودم یعنی در زندگی طلبگی‌ام کم سختی نکشیدم؛ یعنی مواقعی بوده است که به مو رسیده است، الحمدلله ولی خب پاره نشده است، بالاخره حالا یک جوری کشاندیم خودمان را. اما همین الان اگر بگویند مثلاً فرضاً می‌شد برگردی اول طلبگی، فلان پست را به تو بدهند، فلان ثروت را به تو بدهند، این راه را نیا؛ باز دوباره همین راه را انتخاب می‌کنم. یعنی می‌خواهم بگویم این یک نعمتی است، این یک توفیقی است که خداوند به هر کسی نمی‌دهد. ان‌شاءالله خداوند ما را قدردان خلاصه این توفیق، و بتوانیم از این سکوی پرشی که واقعاً نصیبمان شده است، از این توفیق بتوانیم خلاصه بهره ببریم برای زندگی جاویدمان، برای سعادت ابدی‌مان. بالاخره دیر یا زود تمام می‌شود، ولی آنچه که پیش رو می‌ماند ابدیت است و شک نکنید، شک نکنید که این علوم و معارف دستگیرتان می‌شود؛ یعنی ان‌شاءالله بعد از ۱۲۰ سال عمر بابرکت، خلاصه این‌ها به داد آدم می‌رسد و این‌ها سراغ آدم می‌آید، این‌ها شخصیت جاوید انسان را می‌سازد.


[1] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص549.
[2] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص172.
[3] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج1، ص325.
[4] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص445.
[5] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج5، ص79.
[6] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج4، ص282.
[7] شرح مثنوى، شهيدى، سید جعفر، ج4، ص250.
[8] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص442.
[9] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص445.
[10] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص446.
[11] سوره ضحى، آيه 11.