درس اسفار استاد سیدرضا اسحاق‌نیا

1405/07/14

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و ششم در دفع اشکال صیرورت عقل هیولانی به عقل بالفعل /پاسخ به اشکال امتناع اجتماع قوه و فعل در نفس مجرد

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

طرح اشکال دوم: امتناع اجتماع قوه و فعل در نفس مجرد

اشکال دومی که در این فصل مطرح شده بود بر اینکه عقل هیولانی صیرورت پیدا بکند به سوی عقل بالفعل و تبدیل بشود به عقل بالفعل، از ناحیه تجرد نفس ناطقه بود؛ و اینکه نفس ناطقه صورتِ بلا ماده هست و مانند جسم مرکب از ماده و صورت نیست تا اینکه یک جهت قوّتی در آن باشد که مربوط به ماده‌اش باشد و یک جهت فعلیتی در آن باشد که مربوط به صورتش باشد؛ نه، فقط صورت است، مجرد است. و بنابراین نمی‌تواند هم قوه تعقل در آن باشد هم فعلیت تعقل؛ چون معنای اینکه عقل هیولانی بشود عقل بالفعل، خب عقل هیولانی عقل بالقوه است، عقل بالفعل فعلیت تعقل است، امکان ندارد.

خلاصه اگر بخواهد چنین باشد ــ یعنی اگر صیرورت عقل هیولانی به عقل بالفعل بخواهد درست باشد ــ لازم می‌آید ترکّب نفس از ماده و صورت؛ یعنی اینکه نفس مادی باشد و مجرد نباشد، و حال آنکه خب مفروض این است، مسلم این است در حکمت اسلامی که نفس ناطقه ــ این را همه اتفاق دارند ــ مجرد است و تجرد تام هم دارد، تجرد عقلی دارد. این اشکال دوم بود.

تقسیم صور سه‌گانه استلزام ترکب از ماده و صورت

حالا پاسخی که ایشان از این اشکال می‌فرمایند این هست که ترکب از ماده و صورت در سه صورت لازم می‌آمد یا لازم می‌آید، و اینجا ــ یعنی مسئله مورد بحث ــ از هیچ‌کدام از آن سه صورت نیست، بلکه از یک صورت چهارمی است که بنا بر آن صورت چهارم نه، منافاتی با تجرد نفس ندارد و لازم نمی‌آید ترکّب نفس ناطقه از ماده و صورت مثل جسم.

اما آن دو صورتی که ترکب از ماده و صورت را لازم دارد:

یکی این هست که قوه و فعلیت نسبت به کمال واحد باشد، نسبت به یک کمال باشد؛ مثلاً یک جسمی هم قوه بیاض و ابیض بودن در آن باشد هم فعلیت بیاض، یعنی نسبت به یک کمال، کمال واحدی که ذو بیاض بودن باشد. خب یک جسمی، یک موضوعی بخواهد هم قوه بیاض در آن باشد هم فعلیت بیاض در آن باشد، خب این نمی‌شود؛ این باید مرکب از ماده و صورت باشد که هر کدام از این قوه و فعل مربوط به یکی از آن دو جزء و دو جهت، یعنی ماده و صورتش باشد؛ این یک صورت.

صورت دوم که خودش دو صورت می‌شود باز و در مجموع سه تا می‌شود، این هست که این قوه و فعل بالنسبه به کمالات متعدد ــ که حالا متعدد که می‌گوییم یعنی بیش از یک کمال ــ بالنسبه به کمالات متعدد باشد در یک نشئه، در یک عالم؛ که این خودش دو صورت می‌شود به خاطر اینکه آن عالم یک وقت عالم طبیعت و ماده هست، یک وقت هم عالم تجرد است که اصطلاحاً به آن عالم عقل می‌گویند. بله، اگر بالقوه بودنِ چیزی برای موضوعی و بالفعل بودنِ چیزی برای موضوعی، بالقوه بودنِ یک چیز برای موضوعی و بالفعل بودنِ چیز دیگری برای همان موضوع اگر در یک نشئه باشد، حالا خواه آن نشئه نشئه طبیعت باشد یا نشئه عقل باشد، ماده باشد یا تجرد باشد، باز هم ترکب لازم است؛ ترکّب آن موضوع از ماده و صورت، تا اینکه آن قوّت مربوط به ماده‌اش باشد و آن فعلیتش مربوط به صورتش باشد.

دو تا مثال که این مثال‌ها را مرحوم حاجی در حاشیه ذکر کرده‌اند، مثال برای هر سه صورت را: هم صورت قبلی و هم این دو صورتی که الان می‌گوییم.

مثال صورت دوم: کمالات متعدد در نشئه طبیعت

صورت دوم مثالش این است که دیروز هم گفتیم، در همان برهان قوه و فعل که برای اثبات هیولای اولیٰ مشائین اقامه می‌کردند: مثلاً فعلیت صورت اتصالیه جسم، همان صورت جسمیه اتصالیه؛ این اتصال جسم یک کمال است. اتصال جسم یا امتداد جسم در سه بُعد، در سه جهت، این یک کمال است که خب این برای جسم فعلیت دارد و مربوط هم می‌شود به صورت جسم، به صورت جسمیه. اما مثلاً حرکت یا صورت نوعیه، این‌ها بالقوه است برای جسم؛ یعنی همین جسمی که صورت اتصالیه بالفعل دارد، این می‌تواند صورت نوعیه رویش بیاید، صورت نوعیه عناصر مثلاً مائیه، ناریه، ترابیه، هوائیه بیاید روی آن، یا می‌تواند مثلاً حرکت را بپذیرد. این هم یک کمالی است: حرکت، صورت نوعیه؛ این مربوط می‌شود به آن جهت ماده جسم، و هر دو کمال هم در عالم طبیعت است، در یک نشئه است که نشئه طبیعی باشد، در عالم طبیعت.

مثال صورت سوم: کمالات فرضی در نشئه تجرد و عقل

مثال صورت سوم: یک موجود عقلی، یک عقل مفارق را مثل عقل فعال در نظر بگیرید. خب این یک سری کمالاتی برایش فعلیت دارد، اینجا نمی‌توانیم بگوییم یک سری کمال هم برایش بالقوه است، این را دیگر باید فرض کنیم؛ فرض، این‌طوری نیست، بر خلاف مثال قبلی که آن فرضی نبود و آن واقعی بود، اما این دیگر فرضی است.

چرا؟ به خاطر اینکه درست است که یک سری کمالات را عقول و موجودات مجرده ندارند ــ مثلاً کمال وجود واجبی را هیچ‌گاه فرشتگان و ملائکه ندارند، هیچ‌کس ندارد، هیچ ممکنی ندارد ــ اما این کمال وجود واجبی اصلاً امکان ندارد برای موجود امکانی، ولو عقل باشد، ولو موجود مجرد باشد. هر کمالی که ممکن بوده برای عقول، توأم با ایجادشان از ناحیه حق تبارک و تعالی به آن‌ها عطا شده است؛ آن‌ها حالت منتظره ندارند. دیروز هم گفتیم دیگر: حرکت در محیط تجرد معنا ندارد که یک کمالی را نداشته باشد و بالقوه برایش ثابت باشد بعد حرکت بکند و به تدریج به آن کمال نائل بشود؛ نه، هر کمالی که بنا بوده خداوند به موجود عقلی عنایت بفرماید، همراه با ایجادش، توأم با ایجادش همان اول به او عطا فرموده است. اگر یک کمالی را ندارد، آن کمال مثل کمال وجود واجبی اصلاً برایش ممکن نیست.

حالا فرض کنیم که مثلاً یک کمالی هم ممکن باشد و نداشته باشد؛ خب اگر این‌طوری باشد، در این صورت باید موجود عقلی هم دو جهت می‌داشت، باید مرکب از ماده و صورت بود تا اینکه آن کمالی که فعلی است برایش مربوط بشود به یک جهتش و یک جزئش که صورت است مثل جسم، آن کمال فرضی هم که مثلاً داراست آن هم مربوط بشود به جهت ماده و جزء ماده که محل قوه است و حامل قوه است؛ چرا؟ چون این دو تا کمال در یک نشئه است، حالا ولو نشئه عقل و نشئه تجرد.

تبیین صورت چهارم: اختلاف نشئه در قوه و فعل نفس

در این سه صورت بله، اگر ما نحن فیه ــ که «صیرورة العقل الهیولانی عقلاً بالفعل» است ــ از قبیل یکی از این سه صورت بود، این با تجرد نفس ناطقه منافی بود؛ یعنی لازم می‌آمد که نفس ناطقه هم مثل جسم مرکب از ماده و صورت باشد، همان‌طور که در اشکال دوم مطرح شده بود. اما ما نحن فیه، مسئله مورد بحث، از هیچ‌کدام از این سه صورت نیست، از یک صورت چهارمی است؛ و لذا منافاتی با تجرد نفس ناطقه ندارد. با بساطتش، با وحدتش، با صورت تنها بودنش، با ماده نداشتنش منافاتی ندارد و لازم نمی‌آید ترکّب نفس ناطقه مانند جسم از ماده و صورت، که در خارج مرکب باشد از ماده و صورت.

آن صورت چهارم چیست؟ آن صورت چهارم این است که این تعقل بالقوه و بالفعل، این دو تا کمال، هر کدام در یک نشئه‌ای برای نفس ناطقه ثابتند.

تعقل بالقوه که عقل هیولانی باشد، این در آخرین مرحله نشئه طبیعت برای نفس ناطقه ثابت است؛ یعنی بعد از آن که مرحله ــ عرض می‌کنم ــ هیولا را، از آن وقتی که حالا حرکتش را از آب و خاک شروع می‌کند، از آب و خاک در صحرا که هنوز هم آب نیست، هیولا که فقط قبول محض است، از آنجا شروع می‌کند که در تعریف تفصیلی انسان «جوهر» که گفته می‌شود اشاره به آن مرتبه هیولویت است؛ آن وقتی که هنوز حتی آب و خاک در صحرا نیست و حرکت جوهری را شروع می‌کند. البته آن را نمی‌شود در یک مرحله، در یک جایی به تنهایی پیدایش کرد، چون هیولا بالاخره باید زیر خیمه یک صورتی باشد؛ اما این «جوهرٌ» در تفصیلِ تعریف تفصیلی انسان ــ که تعریف اجمالی «حیوان ناطق» حد تام انسان است ــ اما همین را اگر بازش بکنی این‌طوری می‌شود: جوهرٌ ــ که اشاره به مرتبه هیولویت است ــ جوهرٌ ذو صورةٍ عنصریّة ــ آن وقتی که آب و خاک است ــ ذو صورةٍ معدنیّة ــ آن وقتی که به صورت معدن درمی‌آید ــ بعد نامٍ ــ به صورت نبات درمی‌آید ــ بعد نمی‌دانم حسّاسٌ متحرّکٌ بالإرادة ــ که به صورت حیوان درمی‌آید ــ تا برسد به مرحله ناطق، که اول هم ناطق بالقوه است؛ این عقل هیولانی است. این آخرین مرحله و منزلی است که نفس ناطقه و انسان، هر انسانی، در عالم طبیعت و در نشئه طبیعت طی می‌کند. این عقل بالقوه برای این نشئه است؛ آخرین مرحله نشئه عالم طبیعت.

انتقال به نشئه عقل و فعلیت تعقل

اما تعقل بالفعل چه زمانی پیدا می‌شود برای انسان؟

آن وقتی که از این نشئه منتقل می‌شود به نشئه عالم عقل، یعنی به مرحله تجرد می‌رسد؛ آن موقع است: ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[1] ؛ که با ﴿ثُمَّ﴾ است. عطف‌های قبلی همه با «فاء» است، اینجا ﴿ثُمَّ﴾ است که خودش یک نقطه عطفی است؛ یعنی دیگر نشئه عوض می‌شود: ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ﴾، و اینجاست که خداوند ﴿فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾ و آفرین به خودش می‌گوید به خلقت خودش.

تعقل بالفعل، عقل بالفعل برای آن وقتی است که دیگر این انسان، این نفس ناطقه، دیگر شده عقل، دیگر نفس نیست؛ یعنی از مرحله نفسیت که مستلزم تعلق به ماده است از این مرحله دیگر گذر کرده، کنده شده و دیگر شده عقل، خودش شده یک موجود عقلی؛ یعنی وارد عالم عقل شده، آنجا می‌شود عقل بالفعل. این دیگر لازم نیست که مثل جسم مرکب باشد از ماده و صورت. این منافاتی با تجرد نفس ناطقه ندارد.

نه تنها منافاتی ندارد، باید این‌طوری باشد؛ باید این‌طوری باشد یعنی اینی که ما داریم می‌گوییم این در حد یک فرضیه نیست، نظریه است، این ثابت است، این قطعی است؛ این‌طوری نیست که حالا علی الاحتمال یک مطلبی ذکر بشود، نه، علی الواقع است. اینی که انسان بالاخره یک سیری از مرتبه هیولا دارد تا آخرین مرحله عالم طبیعت که همان عقل هیولانی باشد، ناطق بالقوه باشد، و بعد منتقل می‌شود با همان حرکت جوهری ذاتی استکمال ذاتی به عالم تجرد ــ که آن هم اول تجرد مثالی پیدا می‌کند، تجرد خیالی پیدا می‌کند و نهایتاً تجرد عقلی، که حالا صدرالمتألهین معتقدند که برای اوحدی از ناس این تجرد عقلی اتفاق می‌افتد و تحقق پیدا می‌کند که حالا آن بحث‌ها در جای خودش ــ اصلاً چنین است: این است و لیس إلّا! این است و جز این نیست؛ این‌طوری است اصلاً. یعنی باید عقل بالقوه خلاصه تبدیل بشود به عقل بالفعل.

خب، حالا برای توضیح این «باید» که چنین است و جز این نیست، و باید چنین باشد و واقع این‌چنین است و اینکه این یک نظریه است نه یک فرضیه ــ این‌طوری نیست که به صورت یک فرضیه مطرح بشود مثل مثلاً فرضیه داروین، نه، ثابت‌شده است، این در حد نظریه است، ثابت و مسلّم و مبرهَن است ــ برای اینکه مبرهن بودنش و مسلّم بودنش و بایدی‌اش روشن بشود، ما چهار تا مطلب را باید عرض بکنیم که در ضمن توضیح آن چهار مطلب، خب عبارت ایشان هم به طور کامل تا آخر فصل ان‌شاءالله روشن می‌شود؛ و آن چهار مطلب این است:

مطلب اول: امتناع طفره در قوس نزول و صعود

مطلب اولش این هستش که طفره در قوسَین محال است، چه قوس نزول و چه قوس صعود.

خب می‌دانید عرفا سیر وجود را دَوری می‌دانند؛ یعنی همان‌جور که قرآن کریم می‌فرماید: ﴿إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾[2] ، ﴿كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ﴾[3] ، همه موجودات از حق تبارک و تعالی افاضه وجود پیدا می‌کنند، وجودشان نشأت می‌گیرد از حق تبارک و تعالی، توسط حق ایجاد می‌شوند، دوباره بازگشت به خداوند دارند.

خب این دو تا سیر وجودی: یکی سیر نزولی که وجود از حق تبارک و تعالی نازل می‌شود تا به پایین‌ترین مرتبه که مرتبه طبیعت و عالم ماده هست می‌رسد، به همان مرتبه هیولا. خود عالم طبیعت هم مراحلی دارد که در تعریف تفصیلی انسان عرض کردم؛ آخرین مرتبه که همان مرتبه هیولاست، که دیگر اگر از آن پایین‌تر قدم گذاشته بشود، به تعبیر بعضی از بزرگان که استاد رضوان الله علیه نقل می‌فرمودند، دیگر آدم وارد عدمستان می‌شود! دیگر پایین‌تر از آن چیزی نیست.

دوباره باز می‌افتد در سیر صعود؛ یک سیر نزول، یک سیر صعود. این هم که عرفا این را به صورت یک دایره تصویر می‌کنند، اشاره به این هست که این مراحل نزول و صعود با هم فرق می‌کنند؛ یعنی یک عوالمی، خلاصه وجود در سیر نزولی پایین می‌آید تا می‌رسد به آن آخرین مرتبه از عالم طبیعت که مرتبه هیولای اولیٰ باشد، و باز دوباره یک عوالم دیگری را، البته این عوالم دیگر به حسب حقیقت با همان عوالم قوس نزول یکی‌اند، حقیقتشان یکی است؛ یعنی مثلاً یک مثال یک عالم مثلاً ببینید از طرف حق تبارک و تعالی وجود که نازل می‌شود: قاهر اعلیٰ، عالم عقول؛ اول عقول طولیّه، مثل ذی‌شارقه، عقول عرضیّه، «فنفس كل»[4] ؛ بعد از عالم عقل، عالم نفس کلی است، عقول و نفوس کلیه: «فنفس كل مثل معلقة» بعد عالم مثال است، بعد می‌آید به عالم طبیعت، که آن هم عالم طبیعت: «فالطبع» صورت نوعیه «فالصورة» صورت جسمیه «فالهيولى‌»، که آخرین مرتبه هیولای اولیٰ است.

خب، دوباره «و اختتم القوس بها نزولا» که مرحوم حاجی می‌فرماید. دوباره باز همین مراحل ــ اینکه می‌گویم به حسب حقیقت عوالم یکی‌اند ــ همین مراحل را باز می‌آید بالا تا رجوع به حق تبارک و تعالی پیدا بکند. حالا بعضی‌ها تا حد مثال بالا می‌آیند که همه می‌آیند، که همه بالاخره تا حد مثال می‌آیند؛ بعضی‌ها بالاتر تا عالم عقل هم می‌روند، بعضی‌ها بالاتر هم می‌روند؛ خلاصه دیگر آن بستگی دارد به تفاوت انسان‌ها و درجات انسان‌ها.

اما چرا این را به صورت دایره تصویر می‌کنند؟ اگر به حسب حقیقت این‌ها یک عالمند، متعدد نیستند. اینکه به صورت دایره تصویر می‌کنند می‌خواهند اشاره بکنند به اینکه موجود یک بار از این عوالم در قوس نزول می‌گذرد و یک بار دیگر به همین عوالم در قوس صعود وارد می‌شود. این است که به صورت دایره ترسیم می‌کنند و می‌گویند: «النهايات هي الرجوع إلى البدايات»[5] ، و آن فرمایشاتی که عرفا دارند. خب، این مطلب اول راجع به قوس نزول و قوس صعود بود که عرفا قائل هستند، از چهار مطلبی که باید به آن توجه بشود.

مطلب دوم: تفاوت ظهور در نزول و انتقال در صعود

مطلب دوم پیرو همین مطلبِ اول این هستش که یک تفاوت اساسی که میان سیر نزولی و صعودی وجود هست، این است که در سیر نزولی هیچ‌گاه وجودِ مرتبه بالاتر منتقل به مرتبه پایین‌تر نمی‌شود، بلکه ظهور پیدا می‌کند در مرتبه پایین‌تر، تجلی می‌کند. این‌طوری نیست که پایین بیاید؛ هیچ‌وقت وجود واجبی از آن مرتبه خودش نمی‌آید به مرتبه عقول، یا هیچ‌وقت وجود عقلی نمی‌آید به مرتبه مثلاً نفوس، یا وجود نفسی نمی‌آید به مرتبه مثال، وجود مثالی خودش منتقل نمی‌شود که مثلاً با یک پروازی از عالم مثال مثلاً فرود بیاید در عالم طبیعت و عالم ماده؛ نه، تجلی و ظهور پیدا می‌کند در مرتبه پایین‌تر.

به خلاف سیر صعودی وجود؛ در سیر صعودی، موجود از مرتبه پایین‌تر منتقل می‌شود به مرتبه بالاتر. ببینید، کسی که در این عالم از مرتبه ناطق بالقوه ــ که همان عقل هیولانی باشد که آخرین مرحله این عالم طبیعت است ــ به مرتبه عقل بالفعل می‌رسد، یعنی تعقل کلی می‌کند، این از عالم ماده و طبیعت منتقل می‌شود به عالم عقل، وارد می‌شود در عالم عقل؛ منتقل می‌شود یعنی از این عالم جدا می‌شود، کنده می‌شود، منتقل می‌شود به آن عالم.

طلیعه تجرد مثالی در ادراک حسی

قبل از عالم عقل، به عالم مثال؛ ‌بینید آن وقتی که طلیعه ادراک در موجود مادی پیدا می‌شود، و آن طلیعه ادراک، ادراک لمسی است که پایین‌ترین مرتبه ادراک حسی است؛ لمسی، آن وقتی که بچه در شکم مادر حرکت می‌کند که حس لمس در آن پیدا می‌شود، یعنی مثلاً دست بزنی به آن می‌بینی جابه‌جا می‌شود و جا عوض می‌کند، آن، طلیعه تجرد است؛ یعنی طلیعه ادراک که پایین‌ترین مرتبه ادراک که ادراک لمسی است که ضعیف‌ترین ادراک حسی است، آن درخشش نشئه تجرد است، عالم تجرد، منتها تجرد مثالی. و آن ادراکات دیگر که می‌آید، مدام این تجرد کامل می‌شود؛ مثل مثلاً خورشید چطور مثلاً آن لحظه طلوعش، بعد دیگر مثلاً نورش پهن می‌شود، اینطوری.

لذا ادراک لمسی ممکن است در یک موجودی باشد ولی بقیه ادراکات نباشد، مثل کرم‌ها، خراطین، یا حلزون‌ها، یا نمی‌دانم صدف‌ها؛ این‌ها فقط همین ادراک را دارند، ادراک حسی. این‌ها دیگر ادراک خیالی ندارند؛ یعنی آن تجرد مثالی به کمال نرسیده، به تمام و کمال در این‌ها حاصل نشده، لذا این‌ها حیوان ناقصند. یعنی نمی‌شود کرم و حلزون و صدف را مثلاً با نمی‌دانم ابل و اسد و فرس و این‌ها مثلاً مقایسه کرد، این‌ها را در یک ردیف آورد؛ نه، آن‌ها مرتبه‌شان پایین‌تر است.

خلاصه، قبل از ادراک عقلی ــ یعنی اینکه تجرد عقلی حاصل بشود ــ باید تجرد مثالی که همان تجرد خیالی هست، یعنی ادراک خیالی، قبل از ادراک خیالی، ادراک حسی مثل همان لمسی که در بچه‌ای در شکم مادر هست یا در این کرم‌ها و حلزون‌ها و صدف‌ها هست؛ قبل از آن مرحله ادراک حسی، عرض می‌کنم که باید مرحله نباتی، قبلش معدنی، قبلش عنصری، تا برسد به مرتبه هیولویت که آن دیگر قابلِ صرف است، قبولِ صرف است، قوه صرف است.

برهان امتناع طفره در دو قوس

یک مطلبی که من یادم رفت، یک نکته‌ای که در آن مطلب اول از چهار مطلب تمامش کنم، همین بود که چرا طفره در قوس نزول و صعود محال است؟ به خاطر اینکه موجود در قوس نزول مادامی که در مرتبه بالاتر تجلی و ظهور پیدا نکرده، نمی‌تواند، محال است در مرتبه پایین‌تر تجلی بکند؛ این طفره در قوس نزول. طفره در قوس صعود هم محال است؛ یعنی موجود تا کمالات مرتبه پایین‌تر را استیفا نکند ــ یعنی به تمام و کمال تحصیل نکند ــ ممکن نیست که به مرتبه بالاتر دست پیدا بکند. این دلیل و علت اینکه طفره محال است.

آن وقت مطلب دوم هم این بود که یک تفاوت اساسی میان قوس نزول و صعود همین است. این است که حالا طفره محال است، همین که تا مثلاً موجود عقلی در مرتبه مثال ظهور پیدا نکند محال است که در مرتبه عالم طبیعت ظهور پیدا بکند؛ تا از مراتب طبع و نمی‌دانم صورت نوعیه و این‌ها گذر نکند محال است به مرتبه هیولویت ظهور پیدا بکند. از این طرف هم تا موجود طبیعی تمام مراحل طبیعت را ــ یعنی به آن آخرین مرحله که ناطق بالقوه عقلی است ــ نرسد، محال است که وارد عالم تجرد بشود؛ یا تا تجرد مثالی یعنی ادراک خیالی پیدا نکرده نمی‌تواند ادراک عقلی پیدا کند، تا ادراک حسی را نگذرانده باشد یعنی لمسی، نمی‌تواند ادراک خیالی پیدا بکند. این دلیل اینکه طفره محال است در مطلب اول؛ و مطلب دوم هم همین که در قوس نزول، موجود با حفظ مرتبه بالاتر ظهور در مرتبه پایین‌تر پیدا می‌کند، اما در قوس صعود مرتبه پایین را رها می‌کند و وارد مرتبه بالاتر می‌شود.

گفت‌وگو درباره مراتب ادراک در حیوانات ناقص

استاد: شما چه می‌خواستید بفرمایید جناب آقای؟

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: چه نشد؟

دانش پژوه: طفره نشد؟ می‌گوید که لمسش آغاز ادراک خیالیش است؟

استاد: نه، حسی است، نه خیالی. ادراک حسی قبل از خیالی است. فرق است بین حس و خیال. چهار مرتبه ادراک داریم. او خیال ندارد. الان ببینید، یعنی مثلاً یک کرم مثل مثلاً بنده که حضرت‌عالی اگر تشریف ببرید از مدرس صورت شما در ذهن من هست، او هم این‌طور است؟ یا نه، فقط لمسش کنی، اگر مثلاً یک خاری به آن فرو بکنی خودش را جمع می‌کند؟ همین است دیگر. دیگر این‌طوری نیست که حالا مثلاً ادراک خیالی هم داشته باشد که اگر مثلاً از کنارش رد شدی صورت شما مثلاً در او باقی مانده باشد مثل مثلاً یک انسان یا یک حیوان، حیوان کامل، نه ناقص، مثل حیواناتی که تخیل دارد؛ او تخیل ندارد.

استقرار در مقام توحید و تنزل ملائکه

حالا راجع به همین قوس صعود، بد نیست به تناسب اشاره به یک آیه‌ای بکنم؛ اینکه عرض کردم در قوس صعود وارد مرتبه بالاتر می‌شود: ﴿الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ﴾[6] .

﴿الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ﴾؛ آن‌هایی که شعارشان چه در مرحله اندیشه چه در مرحله عمل، فرقی نمی‌کند، در علم و عمل هر دو، مطلق است؛ ﴿الَّذِينَ قَالُوا﴾، اصلاً شعارشان، منطقشان خداست، حالا چه در حوزه اندیشه و نظر، و چه در حوزه عمل و رفتار و فعل.

﴿ثُمَّ اسْتَقَامُوا﴾؛ یک وقت هست که این شعار که شعارشان الله است در حد حال است، یعنی زائل می‌شود، می‌آید و می‌رود. حالا یک وقت آدم مثلاً یک حال خوشی پیدا می‌کند، مثلاً بالاخره فکرش، ذکرش، عملش حول محور حق است، خب این در معرض زوال است؛ اما اگر همین برای کسی تبدیل به مقام شد، از مرحله حال گذشت، رسوخ پیدا کرد، تمکن پیدا کرد در نفسش: ﴿ثُمَّ اسْتَقَامُوا﴾، این چه می‌شود آن وقت؟ ﴿تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ﴾، یعنی می‌شود منزل ملائکه، محل ملائکه.

منزل ملائکه قطعاً عالم تجرد است، یعنی کتاب و سنت، این فرمایش علامه طباطبایی است که اساتید رضوان الله علیهم از ایشان نقل می‌کردند؛ از کتاب و سنت استفاده می‌شود که ملائکه مجردند، مادی نیستند. خب اگر کسی بخواهد منزل ملائکه بشود، با توجه به اینکه جایگاه ملائکه عالم تجرد است، چه‌طوری می‌تواند منزل ملائکه بشود؟ یعنی باید به عالم تجرد راه پیدا بکند، یعنی منتقل بشود به آنجا. اگر معارف ملکه بشود برای آدم، همان مقام، در حد حال نباشد، راسخ بشود در نفس، چه ملکات علمیه معارف و چه ملکات عملیه که: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ﴾[7] ، هر حرکتی دارید برای خدا باشد.

مرحوم حاجی در منظومه حکمت فرمود: «إذ خمرت طينتنا بالملكة»[8] ؛ آن گِل وجودی ما، آن طینت وجودی ما که با آن، ابدیت را در پیش رو داریم؛ دیروز گفتم، نابودشدنی نیستیم. آن خمیرمایه‌اش، خمیرمایه تشکیلش، ملکات علمیه و عملیه است: «إذ خمرت طينتنا بالملكة    و تلك فينا حصلت بالحركة»؛ ملکه هم با تکرار حرکت و عمل و فعل اختیاری حاصل می‌شود.

خب، یک عمری آدم ــ عرض می‌کنم ــ با معارف سر و کار داشته باشد، این‌ها ملکه می‌شود برایش دیگر؛ یا مثلاً یک عمری کسی به ﴿قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى﴾[9] ، چه حرکت فردی‌اش چه اجتماعی‌اش، اگر یک عمری سرلوحه رفتارش رضایت حق تبارک و تعالی باشد، خب این ملکه عملی‌اش می‌شود دیگر، ملکه‌اش می‌شود. خب وقتی ملکه شد، یعنی آن طینت حدوثی‌اش نه! طینت بقایی‌اش، آن طینت بقایی‌اش می‌شود منزل ملائکه، می‌شود موجود مجرد، می‌شود عقل. این هم مطلب دوم بود که حالا در حد اشاره فقط خواستم به این آیه اشاره کنم.

دیدگاه حکمت متعالیه در حقیقت ادراک کلی

مطلب سوم، بله این هم مطلب دوم بود که فرق بین قوس نزول و صعود. بله، مطلب سوم راجع به ادراک کلی است که بحثش گذشته در همین جلد.

ببینید، ادراک کلی که همان ادراک معقول باشد، همان ادراک عقلی باشد، اصطلاحاً به آن «علم» می‌گویند؛ علم، ادراک کلی است. این ادراک کلی که تعقل به آن گفته می‌شود، این آن‌گونه که مشائین و مشهور قائلند نیست. مشهور می‌گویند ــ یعنی مشائین می‌گویند ــ به این هست که انسان محسوسات را ادراک می‌کند، جزئیات را، بعد آن محسوس را از عوارضش، از خصوصیاتش تجرید می‌کند؛ بعد، کلی پیدا می‌شود و به ادراک کلی نائل می‌شود. مثلاً زید و عمرو و بَکر و این‌ها را ادراک می‌کند، آن خصوصیات و شخصیاتشان و خصوصیات شخصیه‌شان را تجرید می‌کند، آنچه که بعداً می‌ماند «انسان کلی» است که بر همه این‌ها صادق است؛ این می‌شود ادراک کلی.

صدرالمتألهین این را قبول ندارد؛ یعنی عرفا و همچنین حکمت متعالیه این را قبول ندارند. این‌ها معتقدند که هیچ‌گاه در ادراک، مُدرَک بالا نمی‌آید؛ یعنی این‌طوری نیست که مثلاً مدرَک مادی که همان محسوس به آن می‌گویند، این مجرد مثالی بشود در ادراک حسی و خیالی ــ در ادراک خیالی بیشتر، حسی مثل آن لمسی نه ــ در ادراک خیالی، یا اینکه مجرد عقلی بشود در ادراک عقلی. هیچ‌گاه مدرَک بالا نمی‌آید؛ این صورتِ موجود طبیعی و مادی که در عالم طبیعت است، این همین سر جای خودش هست، هیچ‌وقت بالا نمی‌رود.

در ادراک، مُدرِک است که بالا می‌رود؛ یعنی در همان قوس صعود، در همان سیر صعودی وجود قرار می‌گیرد، مدرِک است که بالا می‌آید؛ یعنی مدرِک است که تجرد مثالی پیدا می‌کند، به ادراک خیالی نائل می‌شود؛ تجرد عقلی پیدا می‌کند، به ادراک عقلی نائل می‌شود، که ادراک خیالی به انشای نفس است، ادراک عقلی هم به رؤیت ارباب انواع است بعداً، یا به اتحاد نفس با عقل است، با عقل فعال؛ یعنی همان تجرد عقلی، یعنی مظهر عقل شدن، یعنی خودش عقل بشود، یعنی نفس مبدل بشود به عقل، وارد نشئه عقل بشود. این هم مطلب سوم است که دیدگاه صدرالمتألهین است، که آن تجرید و تفرید و تقشیر و انتزاع مفهوم کلی از جزئیات را که مشائین در ادراک کلی قائلند، ایشان به هیچ وجه قبول ندارد. این هم مطلب سوم.

مطلب چهارم، بله، تا حالا یادم بیاید چهار مطلب، عبارت را حالا تطبیق بکنیم ببینم آن مطلب چهارم اگر یادم آمد عرض بکنم. خب:

قرائت و شرح متن اسفار در جواب از اشکال دوم

«و الجواب أن التركب إنما يلزم أن لو كان الشي‌ء قوة و فعلا بالقياس إلى كمال واحد أو كمالات في نشأة واحدة محسوسة أو معقولة»[10]

جواب این است که ترکّب نفس ناطقه از ماده و صورت در صورتی لازم می‌آمد که ــ منافات با تجردش دارد ــ در صورتی لازم می‌آید که یک چیزی هم بالقوه و هم بالفعل باشد بالنسبه به یک کمال، مثل همان جسم که هم بیاض در حد قوه باشد برایش هم بالفعل باشد، مرحوم حاجی مثال زدند؛ یا اینکه نه، قوه و فعل هر کدام مربوط به یک کمالی باشد اما در یک نشئه باشد. حالا آن یک نشئه، خوب است به صورت حال بخوانیم: «محسوسة أو معقولة»، در حالی که آن نشئه حالا محسوس باشد یا معقول فرقی نمی‌کند؛ که برای هر دو مرحوم حاجی مثال زدند، که در حاشیه فرمودند. برای اولی مثال زدند: «كالجسم له- فعلية الصورة الجسمية و قوة الحركة كما يقال في إثبات الهيولى و قوله أو معقولة كما يكون للعقل الكلي»[11] که عقول باشند: «كمال بالفعل و كمال آخر بالقوة فرضا»، چون این واقعیت ندارد. خب این‌طوری اگر باشد بله.

«فإن فعلية الصور الجسمانية و قوتها حيثيتان مختلفتان توجبان تكثر الموضوع»[12]

اینکه یک صورت جسمانی فعلیت داشته باشد، هم فعلیت داشته باشد هم قوه داشته باشد، در این سه صورت بله، این دو تا حیثیت است که موضوع را هم مرکب می‌کند؛ آن هم باید مرکب از ماده و صورت باشد موضوع، تا هر کدام از این دو تا حیثیت ــ یعنی یکی قوه و یکی فعل ــ به یکی مربوط باشد.

«و أما كون الشي‌ء بالفعل- بحسب الصورة الجسمية و بالقوة بحسب الصورة العقلية فلا توجب اختلاف الحيثيتين- و تعدد الموضوع بحسبها»

اما اینکه یک چیزی بالفعل باشد بر حسب مادی بودنش، مثل عقل هیولانی، مثل تعقل بالقوه که برای نفس ناطقه بالفعل است در آخرین مرحله عالم طبیعت، «و بالقوّة بحسب الصورة العقلیّة» اما تعقلْ بالقوه هست بر حسب فعلیت عقلی که نفس پیدا می‌کند و مبدل به عقل می‌شود و وارد عالم عقل می‌شود؛ اینجا نه: «فلا توجب اختلاف الحيثيتين»، اینجا اختلاف قوه و فعل: «فلا توجب اختلاف الحيثيتين»، اینجا دیگر اختلافی بین این دو حیثیت قوه و فعل که هر کدام یک موضوع متعدد و جداگانه بر حسب خودشان بخواهند، نه، دیگر باعث این نمی‌شود.

جمع میان نهایت صور طبیعی و بدایت مواد عقلی

«و كذا كون النفس آخر الصور الكمالية لهذه الموجودات‌ الطبيعية لا يخالف كونها أول المواد العقلية للموجودات الصورية الإلهية بل يؤكده»

همچنین اینکه نفس ناطقه آخرین صورت و آخرین مراتب کمال مادی هست در موجودات مادی، آخرین مرتبه کمال هست، قرار دارد؛ این مخالفتی ندارد ــ یعنی جمع می‌شود ــ با اینکه همین نفس ناطقه اولِ مواد عقلیه باشد برای موجودات صوریه الهیه که عقول باشند؛ الهی هم که به آن‌ها می‌گویند چون آن‌ها قرب وجودی دارند، اصلاً از صقع عالم ربوبی حساب می‌شوند. این‌ها منافاتی با هم ندارد؛ می‌تواند قوه بالنسبه به یک نشئه باشد و فعلیت بالنسبه به نشئه دیگر.

«بل يؤكده»[13]

نه تنها منافات ندارد که اصلاً باید چنین باشد؛ این اصلاً باید این‌طوری باشد. چرا باید اینطوری باشد؟ به خاطر اینکه طفره در قوس صعود و نزول محال است:

«لأن الموجود ما لم يتجاوز حدود الجسمية و الجمادية و النباتية و الحيوانية لم يتخط إلى أولى درجات العقلية»

به خاطر اینکه موجود در قوس صعود ــ حالا طفره در قوس صعود فعلاً کار ماست، نزول هم همین‌طور ــ مادامی که از حد جسمیت ــ یعنی عنصریت که بعد از مرتبه هیولاست ــ و جمادیت ــ جمادیت یعنی معدنیت ــ و از حد معدنیت و نباتیت و حیوانیت ــ آن هم حیوانیتِ حیوان ناقص که فقط حس لمس است، یا حیوانات کامل که خیال هم دارند، همه حواس ظاهره را دارند و خیال هم دارند ــ تا این‌ها را عبور نکند: «لم يتخط إلى أولى درجات العقلية».

عبور نکند، این معنایش این نیست که مثلاً یک مدتی مثلاً انسان باید مثلاً به صورت حیوان باشد، بارَش کنند، بعد مثلاً بشود انسان! نه؛ خب بعضی‌ها در حرکت جوهری در این مراتب متوقف می‌شوند، میخکوب می‌شوند؛ مثل جماد مثلاً در مرتبه جمادی میخکوب می‌شود، بعضی‌ها در مرحله نباتی، بعضی‌ها در مرحله حیوانی؛ اما انسان نه، می‌گذرد، «در مراتب سر به سر کرده عبور»، می‌گذرد؛ توقف ندارد در این‌ها، انقطاع نیست در حرکت؛ یک حرکت است از اول تا آخر، اتصال است: «لم يتخط إلى أولى درجات العقلية»، به اولینِ این درجات عقل که همان عقل هیولانی باشد نمی‌رسد.

تبیین تجرد دمادم موجودات مادی در افق ادراک

خب، شاهدش، شاهدش آن مطلب سوم، این الان «أو لا تریٰ» مطلب سوم است. یادم آمد! حالا آن چهار مطلبی که می‌خواستم بگویم عرض می‌کنم که آن ادراک کلی مطلب چهارم بود از نظر ترتیب. مطلب سوم که الان یادم آمد این است که باید جزو آن چهار مطلب باشد برای روشن شدن عبارت:

الان ببینید، این تبدیل شدن موجود مادی به مجرد، این هم که مثلاً یک مسئله قلنبه ای نیست، مثلاً یک مسئله عجیب و غریب! الان که ما در این عالم طبیعتیم، هر لحظه، هر لحظه خدا می‌داند چقدر، بگوییم نمی‌دانم میلیاردها، بگوییم هزاران، نمی‌دانم میلیون‌ها، میلیاردها چی بگوییم، موجود مادی دارد مجرد می‌شود! همین لحظه، الان در همین اتاق که ما نشسته‌ایم، الان به واسطه ما، همین لحظه مثلاً انسان را تصور می‌کنیم، انسان دارد مجرد می‌شود؛ همین انسان در عالم طبیعت، ما وقتی ادراک انسان می‌کنیم، تصور انسان، انسان کلی است دیگر، همین آدم‌های در کوچه و بازار که دارند راه می‌روند دارند به توسط ما الان مجرد می‌شوند. یا مثلاً راجع به نبات فکر می‌کنیم، گیاهان دارند مجرد می‌شوند. چرا؟ آن مطلب چهارم، چون ادراک کلی به این هست که مدرِک می‌آید بالا.

این هم که در مطلب سوم می‌گوییم در هر لحظه هزاران موجود مادی بلکه میلیون‌ها و میلیاردها موجود مادی همین الان دارند مجرد می‌شوند، به وسیله مدرِک‌های کلی است که انسان‌ها باشند، یا حالا مدرِک‌های جزئی که مجرد مثالی می‌شوند. این تصوراتی که ماها از یکدیگر داریم، خب ماها داریم مدام موجود مثالی می‌شویم، همه‌مان؛ الان شما در ذهن من الان تجرد مثالی دارید، من در ذهن شما تجرد مثالی دارم؛ یعنی همین موجودات طبیعی که مورد تصور ما قرار می‌گیرند، همه این‌ها دارند هر لحظه، دم به دم دارند مجرد می‌شوند. پس بنابراین، این مجرد شدنِ موجود مادی همچین مسئله مثلاً قلنبه سلمبه‌ای نیست که حالا مثلاً یک چیز عجیب و غریبی باشد.

این هم مطلب سوم بود، که مطلب چهارم هم آن ادراک کلی.

«أ و لا ترى» شاهد است برای این ــ عرض می‌کنم ــ «یُؤکّده» یا «لأنّ الموجودَ»، برای آن تعلیل. حالا شاهدش که موجود خلاصه از این مراحل می‌گذرد و می‌رسد و مجرد می‌شود: «أو لا تریٰ»، این دیگر مطلب سوم و چهارم ما را هر دو را با هم دارد. «أو لا تریٰ» که در همین لحظه به واسطه ما الان دارند موجودات طبیعی و مادی هی مجرد می‌شوند؛ چرا؟ چون ما مدام داریم با ادراک بالا می‌آییم از عالم طبیعت؛ چون ادراک در افق تجرد است، در حوزه تجرد است. ما که ادراک می‌کنیم یعنی داریم از این مرحله طبیعی فاصله می‌گیریم، پرواز می‌کنیم.

«أ و لا ترى»؛ شاهدش هم این است که: «أن جميع الموجودات الطبيعية من شأنها أن تصير معقولة»

چون همه موجودات طبیعی این قابلیت تجرد را دارند؛ یعنی می‌توانند مورد ادراک کلی قرار بگیرند؛ چرا؟

«إذ ما من شي‌ء إلا و يمكن أن يتصور في العقل»

هیچ موجودی نیست مگر اینکه می‌تواند با عقل انسان تصور بشود؛ یعنی به صورت کلی. حالا:

«إما بنزعه و تجريده عن المادة»

که مشائین می‌گویند؛ که آن‌ها ادراک را این می‌دانند، که ما هم قبول نداریم، که در ادامه خواهند فرمود؛

«و إما بنفسه»

مثل خود ملائکه که دیگر آن‌ها تجرید نمی‌خواهند و خودشان مجرد هستند؛ ما وقتی جبرئیل را تصور می‌کنیم، او دیگر خودش مجرد هست دیگر. پس همه موجودات قابلیت تعقل دارند:

«إما بنفسه صالح لأن تصير معقولة لا بعمل من تجريد و غيره» که غیره یعنی همان نزع و تفرید و این‌ها «يعمل فيه حتى تصير معقولة بالفعل»

نه به عملی از تجرید و غیر آن که در آن اعمال بشود تا معقول بالفعل بشود؛ نه، خودش معقول بالفعل است.

بطلان تجرید مشائی و اثبات ارتقای مدرِک در ادراک

حالا این ادراک کلی به روش خودشان می‌خواهند بگویند: خب این قابلیت تعقل دارد؛ آیا واقعاً همان تجرید و نزع است که مشائین می‌گویند؟ یعنی موجود طبیعی می‌آید بالا؟ نه! مدرِک دارد می‌آید بالا؛ به واسطه این مدرِک، آن موجود طبیعی که مدرَک است آن هم می‌شود مجرد؛ مدرِک بالا می‌آید در ادراک.

«و قد سبق» در مباحث قبلی، در همین بحث علم، در همین جلد «أن معنى تجريد المحسوس حتى يصير معقولا ليس بحذف بعض الصفات عنه و إثبات البعض»

یعنی آنی که مشائین می‌گویند تجرید و این‌ها، نه، آن را ما قبول نداریم. معنای تجرید محسوس که معقول بشود این نیست که آن عوارضش را و خصوصیاتش را از آن حذف بکنی و نمی‌دانم بعضی‌اش را اثبات بکنی؛ بعض عوارض برای تجرد مثالی است چون مقدار و شکل در تجرد مثالی هست، و الّا در تجرد عقلی که کل عوارض، نه، این حرف مشائین را قبول نداریم؛ نظر ما این است:

«بل معناه نقله عن الوجود المادي إلى الوجود العقلي»

بلکه معنایش نقل محسوس است، انتقال محسوس است، آن هم به واسطه مدرِک؛ به واسطه حاس. بله، به واسطه مدرِک آن هم بالا می‌آید، آن هم بالا می‌آید. این «نقل» هم اشاره به آن مطلبی است که در باب تفاوت قوس نزول و صعود عرض کردم، که منتقل می‌شود از مرتبه پایین‌تر به مرتبه بالاتر: «بل معناه نقله عن الوجود المادی إلی الوجود العقلی». چون طفره محال است:

«بواسطة نقله أولا إلى الحس ثم إلى الخيال ثم إلى العقل»

باز قبل از اینکه به مرحله عقلی بیاید، باید اول به حس بیاید، «ثم إلى الخيال» بعد به خیال بیاید، «ثم إلى العقل» آخرش بیاید به مرحله وجود عقلی.

سیر استکمالی نفس از حس تا تجرد تام عقلی

خب: «فكذلك الأمر في جانب النفس»

نفس ناطقه هم این‌طوری است؛ که الان بحث ما در نفس در مرتبه عقل هیولانی است که تبدیل می‌شود به عقل بالقوه ــ یعنی آمدیم سرِ ما نحن فیه که جواب را در آن خلاصه پیاده بکنیم ــ:

«فالنفس الحساسة أولى درجات الحيوانية» نفس حساسه که فقط حس لمسی، ادراک لمسی که پایین‌ترین مراتب ادراک حسی است، این اولین درجات حیوانی است؛ حیوانات ناقص دارند، که حالا مثال خواهند زد «بعد طيها مرتبة الأسطقسات و الجماد و النبات»

بعد از آنی که گذرانده مرتبه عناصر و معدن و نبات را، می‌رسد به این مرتبه.

«و هي في الابتداء حساسة بالفعل متخيلة بالقوة»

دانش پژوه: کِرم از درخت خرما بالاتر است؟

استاد: از درخت خرما؟ بله، بله؛ چون درخت خرما حرکت ندارد و کِرم حرکت دارد، بله! حالا درسته کِرم اسمش کِرم است ولی باعث نمی‌شود که بالاخره یک شرافتی برای خودش نداشته باشد! «و هي في الابتداء حساسة بالفعل متخيلة بالقوة»؛ در درجات حیوانیه، ابتدا، در ابتدا حساس بالفعل است، همان فقط لمس دارد و دیگر خیال ندارد، خیال در حد قوه برایش است:

«كما هو الحال في بعض الحيوانات‌ الناقصة التي لا خيال لها» مثل بعضی حیوانات ناقصه که خیال ندارند «كالخراطين»[14] خراطین، کرم‌های زمینی «و الحلزونات» ــ کرم‌های درختی ــ «و الأصداف»

جانوران دریایی که شبیه به گیاهند، این‌ها این‌طوری‌اند.

«ثم تصير بعد استحكام هذه القوة متخيلة بالفعل عاقلة بالقوة و هي العقل الهيولاني»

بعد از استحکام و تمام و کمالِ حس، مثل حیوانات کامله که حس در آن‌ها کامل شد و همه حواس ظاهره را داشتند، آن وقت می‌شوند متخیل بالفعل؛ خیال بالفعل هم دارند حیوانات، اما عاقل بالقوه هستند؛ «و هی العقل الهیولانی» نفس در مرتبه عقل هیولانی هم همپایه با آن‌هاست؛ یعنی با حیوانات کامل که حس در آن‌ها به تمام و کمال هست، خب.

«و هو كما أنه عاقل بالقوة معقول أيضا بالقوة»

عقل هیولانی همان‌طور که عاقل بالقوه است، معقول بالقوه است، به خاطر اتحاد عاقل و معقول، خب.

اتحاد عاقل و معقول و ورود نفس به عالم عقل

«فإذا تصورت بصور المعاني العقلية تصير عاقلة و معقولة بالفعل»

هنگامی که نفس متصور شد به صور معقولات و معقولات را ادراک کرد، آن وقت عاقل و معقول بالفعل می‌شود.

«و صار وجودها وجودا آخر خارجا عن موجودات هذا العالم داخلا في العالم العقلي»

وجودش می‌شود یک وجود دیگری، می‌شود یک وجود الهی، می‌شود منزل ملائکه: وجوداً آخَرَ خارجاً از موجودات عالم طبیعت، داخل در عالم عقلی می‌شود.

«بخلاف المراتب السابقة»

بر خلاف مراتب سابقه؛ چرا؟

«فإن بعضها من هذا العالم» بعضی‌ها از این عالمند مثل عناصر و جماد و نبات «أو متعلقا به» یا متعلق به این عالمند مثل آن مرتبه پایین حس، که باز هم بالاخره آن کرم و این‌ها هم ملحق به همین عالمند «و بعضها من عالم متوسط بين العالمين‌»

و بعضی‌ها از عالم متوسط بین العالمین است، مثل حیوانات کامله و عقل هیولانی، که این دیگر از عالم مثالند؛ چون که خیالِ ما یک روزنه‌ای است و یک کُوّه‌ای است و یک دریچه‌ای است از آن عالم مثال خارجی.


[1] سوره مؤمنون، آيه 14.
[2] سوره بقره، آيه 156.
[3] سوره اعراف، آيه 29.
[4] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص664.
[5] شرح بر زاد المسافر، آشتیانی، جلال الدين، ج1، ص208.
[6] سوره فصلت، آيه 30.
[7] سوره سبا، آيه 46.
[8] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص617.
[9] سوره سبا، آيه 46.
[10] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص434.
[11] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص434.
[12] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص434.
[13] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص435.
[14] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص436.