1404/11/11
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ در معانی عقل /چهار مطلب پایانی کلام فارابی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مقدمه: مرور مباحث گذشته]
این کلامی را که صدرالمتألهین از فارابی نقل کردند، تا اینجا ۸ تا مطلب را راجع به آن بیان کردیم (یعنی در دو جلسه، هر جلسه چهار مطلب). که جلسه دوم (یعنی جلسه گذشته) مطلب چهارمش را دیگر عبارتش تطبیق نشد که حالا آن را بیان میکنیم.
[تکمیل مطلب چهارم جلسه قبل: اقسام معقول بالفعل]
و آن مطلب چهارم این بود که معقول بالفعل دو قسم است:
۱. یک قسمش معقول بالفعل «بالفطرة» هست.
۲. و یک قسمش هم معقول بالفعل «بالتجرید» هست.
که مرحوم حاجی هم در حاشیه به این اشاره فرمودند.
معقول بالفعل بالفطرة: معقول بالفعل یک مرتبه بالفطره هست و بالخلقه و بالجبلّه؛ یعنی بر حسب خلقتش و ایجادش معقول است و مجرد است (در مقابل محسوس که مادی است، در مقابل محسوس و متخیل که مادی هستند معقول است). مثل عقول (عقول کلیه که در اصطلاح کتاب و سنت همان ملائکه و فرشتگان الهی باشند)، عقول کلیه مجرده مثل عقل اول. خب اینها از اساس خلقتشان معقولاند (یعنی مجردند) در مقابل محسوس و متخیل که مادی است.
* معقول بالفعل بالتجرید: یک معقول بالفعلی هم داریم که به تجرید و به تعریه و به تقشیر معقول میشود. مثل این صورت و ماهیت انسانی که ما ادراک میکنیم (انسان، مفهوم کلی انسان). خب این مفهوم کلی انسان چگونه در ذهن پیدا میشود؟ به واسطه اینکه ما همین انسانهای محسوس و مادی را، اینها را از عوارض مشخصهشان تجرید میکنیم و تقشیر میکنیم و تعریه میکنیم، آن قدر مشترکشان میشود این صورت انسان و مفهوم انسان کلی که در ذهن ما میآید.
خب این هم معقول بالفعل است. الان معقول بالفعل است (یعنی الان این مفهوم کلی که در ذهن ماست از انسان، این معقول است، این مجرد است) در مقابل محسوس و متخیل (که همین انسان خارجی باشد که آن را ما میبینیم که وقتی که در پیشگاه حواس ماست محسوس است، وقتی هم که از حواس ما غایب شد و صورتش در ذهن ما باقی ماند میشود متخیل).
این مفهوم کلی انسان که قدر مشترک بین انسانهای مادی است و از اینها انتزاع میشود (از همین انسانهای مادی جدا میشود، توسط ذهن انتزاع میشود، برداشت میشود)، این معقول بالفعل است، ولکن معقول به تجرید (یعنی همان افراد مادی از ماده و عوارض ماده تجرید شدند، برهنه شدند، تعریه شدند و به صورت این مفهوم کلی انسان درآمدند).
خب هر دو معقول، هر دو معقول بالفعل (چه آن که بالفطره معقول بالفعل است و چه آنی که به تجرید معقول بالفعل میشود)، هر دو را قوه عاقله انسان و نفس انسان (نفس عاقله، قوه عاقله انسان) هر دو را ادراک میکند. یعنی هم آن معقول بالفعل مثل عقول کلیه مجرده (مثل عقل اول، مثل ملائکه، فرشتگان؛ خلاصه ما هم مفهوم ملک را، فرشته را، مفهوم عقل اول را که «اول ما خلق الله العقل»[1] ، مفهوم عقل اول را قوه عاقله ما ادراک میکند) و هم همین معقول بالفعل مثل مفهوم کلی انسان را، این را هم ادراک میکند.
این مطلب چهارم جلسه گذشته بود که چون عبارتش باقی مانده بود و تطبیق نشده بود تکرار کردیم.
[طرح مباحث جدید: چهار مطلب پایانی کلام فارابی]
خب حالا این تمام. آنچه که باز بحث جدید ماست امروز و تا آخر عبارت فارابی را در بر میگیرد، باز چهار مطلب است. که در مجموع ما این عبارت فارابی که نقل شده، در ۱۲ مطلب این را خلاصه تنظیم کردیم و بیان کردیم.
چهار مطلب هم امروز (حالا غیر از این مطلبی که برای درس گذشته بود). آن چهار مطلب امروز:
[مطلب اول: ویژگیهای ادراک معقول بالفطره]
مطلب اولش این است که راجع به همان معقول بالفعل بالفطره که در مطلب قبلی الان اشاره شد، شد. یعنی این مطلب اول از چهار مطلب امروز راجع به همان معقول بالفعل بالفطره است) و این مطلب اول امروز خودش ۳ تا نقطه است (یعنی ۳ تا نکته مطلب اول بحث امروز ما را تشکیل میدهد). آن ۳ تا نکته چیست؟
۱. نکته اول: نکته اولش این هستش که عقل ما (قوه عاقله ما، نفس عاقله ما، نفس ناطقه ما؛ که ناطق که میگوییم به معنی همان عاقل است، چون نطق خب یا نطق ظاهری است که همین تکلم باشد و یا نطق باطنی است که ادراک کلیات و تعقل هم یعنی ادراک کلیات؛ نفس ناطقه یعنی نفس عاقله)، نکته اول این است که نفس عاقله ما معقول بالفعل بالفطره را ادراک میکند، همانگونه که معقول بالفعل بالتجرید را ادراک میکند.
که این را البته در همان مطلب قبلی در آخرش اشاره کردم که گفتم قوه عاقله هر دو را ادراک میکند (هم معقول بالفعل بالفطره را و هم بالتجرید را). ببینید؛ همانجور که ما الان مفهوم کلی انسان را که معقول بالفعل به تجرید است ادراک میکنیم، همانجور هم وقتی که مثلاً حدیث «اول ما خلق الله العقل» را میخوانیم و میبینیم و میشنویم، مفهوم عقل اول را ادراک میکنیم (که حالا یا حقیقت و روحانیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، یا یک فرشته و ملک مقربی است، یا مثلاً حالا عقل دوم و تا عقل دهم که مشائین میگویند که عقل فعال باشد، یا ملائکة اللهاند، اینها کارگزاران الهی هستند)، مفاهیم اینها را ادراک میکنیم.
پس نکته اولِ مطلب اول از بحث امروز این است که همانطور که قوه عاقله معقول بالفعل بالتجرید را ادراک میکند، به مثل همان و همانگونه معقول بالفعل بالفطره را هم ادراک میکند.
۲. نکته دوم: نکته دوم این است که معقول بالفعل بالفطره، حالتِ قبل از تعقل و بعد از تعقلش از سوی قوه عاقله انسان تفاوتی نمیکند. برخلاف معقول بالفعل بالتجرید؛ آن حالت قبل تعقل و بعد تعقلش فرق بود، فرق میکند.
ببینید؛ معقول بالفعل به تجرید (مثل مفهوم کلی انسان) قبل از تعقل معقول بالقوه است. یعنی مادی است، یعنی محسوس است، یعنی متخیل است (یعنی همین زید خارجی است). خب زید خارجی مادی است، محسوس است، متخیل است و قابلیت تعقل دارد (یعنی معقول بالقوه است). یعنی قابل این هست که ماده و عوارض ماده از آن تجرید بشود، جدا بشود، تقشیر بشود، تعریه بشود. این زید خارجی از ماده و عوارض ماده تعریه بشود، تقشیر بشود، تجرید بشود توسط ذهن (توسط قوه عاقله) تا بعداً بشود معقول بالفعل. یعنی حالت قبل از تعقل و بعد از تعقلش فرق میکند. قبل از تعقل مادی، محسوس، متخیل، معقول بالقوه است؛ اما بعد از تعقل میشود مجرد، میشود معقول بالفعل.
اما معقول بالفعل بالفطره (مثل ملائکه و فرشتگان الهی)، اینها حالت قبل و بعد تعقلشان هیچ تفاوتی با هم ندارد. یعنی قبل از آنی هم که توسط قوه عاقله ما تعقل بشوند، اینها معقول بالفعلاند، اینها مجردند. بعد از آنی هم که ما تعقلشان بکنیم، باز مجردند. هیچ فرقی نمیکند. این هم نکته دوم.
۳. نکته سوم: نکته سوم هم این است که وزانِ سه چیز در عالم یکی است. و آن سه چیز عبارت است از:
* نفسی که به مرتبه عقل بالفعل رسیده باشد (یعنی نفس عاقله، نفسی که از مرتبه عقل بالقوه به عقل بالفعل رسیده باشد، یعنی تعقل در آن فعلیت پیدا کرده باشد، یک معقولی را تعقل کرده باشد). یکی نفسی که به مرتبه عقل بالفعل رسیده.
* یکی معقول بالفعل بالتجرید (که در عبارت به آن «معقول بالذات» اطلاق میشود. البته معقول بالفعل بالفطره هم معقول بالذات است، یعنی وجودش ذاتش معقولیت است، تجرد است؛ اما حالا اینجا در عبارت مراد از معقول بالذات آن معقول بالفعل به تجرید مثل همین مفهوم کلی انسانی که ما تعقل میکنیم).
* یکی هم معقول بالفعل بالفطره (مثل ملک و فرشته).
این سه تا وزانشان در عالم یکی است. یعنی نحوه وجودشان، سیستم وجودیشان، ساختار وجودیشان، خلاصه وزانشان یکی است. اینها هر سه مثل هماند. آن نفسی که به مرتبه عقل بالفعل رسیده (یعنی شده عقل، شده عقل مجرد)، آن معقول بالذات (یعنی معقول بالفعل به تجرید مثل مفهوم کلی انسان که ما ادراکش میکنیم که آن هم باز یک موجود مجرد است) و مثل فرشته و ملک (که معقول بالفعل بالفطره باشد که آن هم یک موجود مجرد است). و هر سه هم تجرد عقلی دارند (یعنی تجرد تام دارند، تجرد تام یعنی تجرد از ماده و جمیع عوارض ماده). اینها وزانشان در عالم، در هستی، در وجود، در نحوه وجود، در ساختار و سیستم وجودی یکی است.
این مطلب اول امروز که خودش حاوی ۳ تا نکته بود.
[مطلب دوم: ادراک تام (شهودی) نسبت به عقل بالفطره]
مطلب دومی که راجع به بحث امروز مطرح میشود این هست که: نفسی میتواند ادراک تام نسبت به عقل بالفعل بالفطره داشته باشد.
خب عقل بالفعل بالفطره که خب مشخص شد که همان عقول کلیه مجرده (مثل عقل اول و همان فرشته و ملک در لسان شریعت) باشد.
ادراک تام نسبت به اینها یعنی ادراک شهودی. ببینید؛ این ادراکی که تا الان گفته میشد که ادراک حصولی بود، این ادراک مفهومی بود، این ادراک از راه صورت و ماهیت و مفهوم بود. و ادراک حصولی ادراک تام نیست. ادراک تام عبارت است از ادراک حضوری، ادراک شهودی، ادراک وجودی (به وجود مدرَک)، احاطه به وجود مدرَک. ادراک تام یعنی ادراک شهودی.
فارابی میفرمایند که ادراک تام نسبت به عقل بالفعل بالفطره، این برای نفسی حاصل میشود که به مرتبه «عقل مستفاد» رسیده باشد.
قبلاً عقل مستفاد (که یکی از مراتب چهارگانه عقل نظری بود که همان قوه عاقله باشد، همان نفس عاقله باشد) توضیح داده شد.
گفتیم که عقل مستفاد چیست؟ عقل مستفاد این است که آن معقولاتی را (آن معقولات نظریه و کسبیهای را که نفس به واسطه بدیهیات تعقل کرده) همه را حاضرِ ذهن باشد. این میشود مرتبه عقل مستفاد.
حالا در مرتبه عقل مستفاد اختلاف است (که قبلاً هم بیان کردم، یک سؤالی فرمودند همان وقت که داشتیم عقل مستفاد را بیان میکردیم که آیا این مرتبه عقل مستفاد نسبت به کل معقولات است یا نسبت به بعض معقولات؟ که مرحوم حاجی در شرح منظومه این را اشاره فرمودند، الان هم در تعلیقه در حاشیه در همین صفحه مرحوم حاجی متعرض شدند). این اختلاف هست که آیا عقل مستفاد (که عبارت است از اینکه نفس معقولات کسبیه و نظریهای که به واسطه بدیهیات تعقل کرده همه را حاضر الذهن است) آیا این به نسبت به همه معقولات است یا اینکه بیشتر معقولات (بعض معقولات)؟ آیا به نسبت به کل معقولات است یا جلّ معقولات (عمده معقولات، بیشتر معقولات، بعض معقولات)؟ این اختلاف هست.
مرحوم حاجی میفرمایند که حق این است که نسبت به کل معقولات است. چرا؟ چون ببینید کسی که به مرتبه عقل مستفاد میرسد، این باید به مقام «خلع بدن» رسیده باشد. یعنی بتواند بدنش را مثل یک پیراهنی که از تنش درمیآورد، بدنش را بتواند خلع بکند از نفسش، از روحش. چنین کسی به مرتبه عقل مستفاد میرسد. اینجوری نیستش که رسیدن به این مرتبه مثلاً یک کار مثلاً راحتی باشد و همه بتوانند. باید حکیم به معنی واقعی کلمه باشد. شیخ الاشراق معتقد است که حکیم کسی است که بتواند هر موقع که خواست بدنش را خلع بکند. این میشود حکیم به معنی واقعی کلمه، به معنای حقیقی کلمه (نه اینکه حالا مثلاً فقط اصطلاحات را مثلاً حفظ باشد، بلد باشد؛ آن حکمت حقیقی این است، حکمت واقعی این است). و لذا حکمای قدیم (پیشین، حکمای اول) اینها نوعاً عارف بودند.
اگر حکیم این است و اگر کسی به مرتبه عقل مستفاد میرسد که میتواند بدن را خلع بکند (یعنی آن تعلقی که میان نفس و بدن هست خلاصه آن را قطع بکند، بدن را خلع بکند، یعنی وارد عالم عقل بشود، یعنی بشود عقل، نفس بشود عقل؛ چون نفس مادام این نفس است که تعلق به بدن دارد دیگر، اگر این ارتباط و تعلق قطع بشود؛ البته نفسی را هم داریم میگوییم که نفس ناطقه باشد، عاقله باشد، یعنی عقل بالفعل شده باشد، یعنی تعقل کرده باشد که تعقل هم خلاصه باز کار همه نیست، ادراک کلی کار همه نیست). کسی که به مقام خلع بدن میرسد و قدرت خلع بدن را پیدا میکند و حکیم حقیقی و به معنی واقعی کلمه است، خب این وقتی وارد عالم عقل شد، این تمام معقولات را شهود میکند. (که حالا این قسمت را در مطلب بعدی بیان خواهم کرد، این ادامه را که دارم میگویم که معقولات هم یعنی همان مجردات، یعنی همان عقول، یعنی همان ملائکه و فرشتگان الهی که حالا این را در مطلب بعدی بیشتر توضیح خواهم داد).
خب این هم مطلب دوم بود که پس بنابراین ادراک تام نسبت به عقل بالفعل بالفطره برای کسی حاصل میشود که به مرتبه عقل مستفاد رسیده باشد. این هم مطلب دوم بود، تمام شد.
[مطلب سوم: نسبت عقل بالفطره و عقل مستفاد (صورت و ماده)]
مطلب سوم عبارت است از اینکه آن صورِ عقل بالفعل بالفطره (آن صورتهایی که عقل بالفعل بالفطره هستند، یعنی همان عقول کلیه، یعنی مجردات، یعنی ملائکه و فرشتگان الهی)، اینها مَثَلِشان نسبت به عقل مستفاد مثل «صورت» است، و مَثَلِ عقل مستفاد برای آنها مثل «ماده و موضوع» است.
ببینید؛ آن معقول بالفعل بالفطره که آن (آن یک صورتی دارد، یک فعلیتی دارد، یک وجودی دارد؛ یک صورتی، فعلیتی، وجودی. اگر در دایره علم حصولی باشد صورتش میشود ماهیت و مفهومش؛ اگر در دایره علم حضوری باشد که در مطلب دوم گفتیم که ادراک تام را مطرح کردیم نسبت به آنها، صورتش میشود فعلیتش، میشود وجودش، میشود ذاتش، ذات یعنی وجودش).
خب این صور (معقولات بالفعل بالفطره) اینها صورتِ عقل مستفادند. عقل مستفاد موضوعِ آنهاست.
(چنانکه) عقل مستفاد به مثابه صورت است برای عقل بالفعل، و عقل بالفعل به مثابه ماده و موضوع است برای آن.
و چنانکه عقل بالفعل به مثابه صورت است برای عقل بالقوه، و عقل بالقوه به مثابه ماده و موضوع است برای عقل بالفعل.
خب حالا ببینید؛ همان قسمت اولش که در پایان مطلب دوم وعده دادیم که توضیح بدهیم در مطلب سوم (همین قسمت اول مطلب سوم که عقل بالفعل بالفطره صورت است برای عقل مستفاد). این را شما بگذارید کنار آن مطلب دومی که گفتیم که ادراک تام و شهودی نسبت به عقل بالفعل بالفطره برای نفسی میسر است که به مرتبه عقل مستفاد رسیده باشد.
خب ببینید عقل مستفاد چه بود؟ (در توضیح همین قسمت اول مطلب سوم که چطور عقل بالفعل بالفطره مثل صورت است برای عقل مستفاد). عقل مستفاد چه بود؟ عقل مستفاد این بود که این معقولات کسبیه و نظریهای را که ما به واسطه بدیهیات تعقل میکنیم (خب مثلاً فرض کنید این معقول کسبی که مفهوم انسان باشد، از بدیهیات که مثلاً آن اجناس و فصولش باشند، یعنی حیوان و ناطق. حالا حیوان هم شما تعقیب بکنید تا برسد به وجود، به مفهوم وجود در سلسله تصورات که بالاخره منتهی میشود به مفهوم وجود که کوچه بنبست بدیهیات تصوریه است، یعنی بدیهیات تصوریه ختم که میشوند میرسد به مفهوم وجود که ابده بدیهیات تصوری است).
خب عقل مستفاد این بود که این معقولات کسبیهای که از راه بدیهیات تعقل میشوند، اینها را همه را ذهن حاضرِ ذهن باشد. خب اینها مگه چیاند؟ این مفهوم کلی انسانی که ما ادراک میکنیم، این «رب النوع» انسان است. یادتان هست که صدرالمتألهین بارها در همین جلد در مباحث گذشته مطرح شد که نظرشان در باب ادراک کلی این هست که ادراک کلی به رؤیت ارباب انواع (مُثُل افلاطونی) است. ارباب انواع همان عقول عرضیهاند، همان عقول کلیه (منتها عقول عرضیه متکافئه که اشراقیین و حکمت متعالیه و عرفا به آن قائلاند، علاوه بر عقول طولیهای که مشائین قائلاند).
خب اینها همان عقول کلیهاند. عقل مستفاد این است که اینها همه حاضرِ ذهن باشد. خب اینها چیاند؟ اینها همه عقول کلیهاند. و یادتان هست در این مطالب قبلی که فارابی فرمود (در همین عبارتی که الان آخرایش هستیم، داریم آخرایش را میخوانیم)، فارابی فرمود که آنچه که ما تعقل میکنیم میشود صورتِ نفس ما (که مثال به موم میزد، به صورت و شکلی که برای موم ایجاد میشود).
خب پس بنابراین مطلب سوم الان روشن میشود که چطور معقول بالفعل بالفطره، این به مثابه صورت هست برای عقل مستفاد، و عقل مستفاد به مثابه ماده و موضوع است برای آن عقل بالفعل بالفطره.
این هم مطلب سوم بود که تمام شد.
(سؤال: اینها را استفاده کردیم قبول... ولی مشائین که قائل نیستند...
پاسخ: بالاخره ببینید خیلی الان از این فرمایشاتی که فارابی دارد میفرماید، حالا بعداً صدرالمتألهین بعد از تمام شدن عبارت چون خواهند فرمود، خیلی از این فرمایشاتش با مبانی مشائین سازگار نیست. حالا بعد خواهند فرمود. این هم یکیش، چنانکه اتحاد عاقل و معقول که به صراحت استفاده میشد. حالا اینها را بعداً صدرالمتألهین اشاره میکنند به آن موارد شاخصش. اینها با مبنای مشائین نمیسازد).
خب این هم مطلب سوم بود که تمام شد.
[مطلب چهارم: بیان قوس نزول و صعود]
مطلب چهارم که دیگر آخرین مطلبی است که در عبارت فارابی مطرح است، بیان «قوس نزول» است.
خب میدانید که مرحوم متأله سبزواری در منظومه حکمت (در اواخر الهیات منظومه حکمت که این قوس نزول را بیان فرمودند) فرمودند که:
« إذ العناية اقتضت وجود ففاض منها بالنظام جودا
قاهر أعلى مثل ذي شارقة فنفس كل مثل معلقة
فالطبع فالصورة فالهيولى و اختتم القوس بها نزولا »[2]
عنایت (که همان علم عنایی و فعلی حق تبارک و تعالی باشد که بنا بر نظر حکمت متعالیه همان علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است)، علم عنایی و فعلی حق مقتضی خلاصه ایجاد عالم هست. یعنی این وجود عالم نشأت میگیرد از آن علم عنایی و فعلی حق تبارک و تعالی. علم به نظام وجود خلاصه منشأ میشود برای وجود این نظام عالم.
خب «اذ العنایة اقتضت وجوداً ففاض منها بنظامٍ جودا». این فیض وجود که از علم عنایی حق تبارک و تعالی نشأت میگیرد، این با یک ترتیب و نظام و چینش خاصی خلاصه حاصل میشود در خارج (یعنی با یک مراتب خاصی به ترتیب).
بعد مرحوم حاجی میفرمایند: «قاهرٌ اعلی فمثلٌ ذی شارقة». یعنی عقول طولیه وجود پیدا میکنند (همان عقل اول تا دهمی که مشائین میگویند). «فمثلٌ ذی شارقة» که اشاره است به عقول عرضیه متکافئه که اشراقیین به آنها قائلاند علاوه بر عقول طولیه.
«فنفسٌ کلّ». بعد نوبت میرسد به نفس کلی (نفوس کلیه). «فنفسٌ کلّ فمثلٌ معلّقة». بعد از نفوس کلیه نوبت میرسد به عالم مثال.
«فطبعٌ». نوبت میرسد به طبایع و صور نوعیه (صور نوعیه اجسام). «فطبعٌ فصورةٌ فهیولی». بعد از طبایع (صور نوعیه اجسام باشد) نوبت میرسد به صور جسمیه اجسام. آخرم نوبت میرسد به هیولی که ماده باشد. « فالطبع فالصورة فالهيولى / و اختتم القوس بها نزولاً». قوس نزول با هیولی تمام میشود.
این خلاصه ترتیب فیض وجودی است که از علم حق تبارک و تعالی ناشی میشود. با این ترتیب خلاصه پایین میآیند: اول عقول طولیه، بعد عقول عرضیه، بعد نفوس کلیه، بعد عالم مثال، بعد طبایع و صور نوعیه اجسام، بعد صور جسمیه اجسام، و در آخر هم هیولای اولی که دیگر این پایینترین مرتبه قوس نزول است.
حالا فارابی از اینجا را بیان میکند در این مطلب چهارم. یعنی از عقل فعال.
حالا ببینید؛ اگر ما طبق نظر مشائین حساب بکنیم (مشائین به عقول عرضیه قائل نیستند)، عقل فعال از نظر مشائین میشود همان عقل دهم که عقل فعال معطی نفوس است و ملک موکل بر وحی و وحی به انبیاء، الهام به اولیاء، تعلیم علم به علما. مشائین میگویند که عقل فعال عقل دهم است.
اما اشراقیین عقل فعال را یکی از عقول عرضیه میدانند (چون بعد از عقول طولیه قائلاند به ارباب انواع که همان عقول عرضیه باشند، عقول عرضیه متکافئه که یکیشان هم رب النوع انسان است).
حالا عقل فعال هر کدام باشد (که این عقل فعال در لسان شریعت و اصطلاح شریعت میشود جبرئیل علیه السلام). حالا هر کدام از اینها باشد.
ایشان میگوید که پایینتر از عقل فعال (یعنی فارابی میگوید که مثلاً عقل اول تا برسد به عقل فعال، حالا طبق نظر مشائین که عقل دهم است)، ایشان میگوید بعد از عقل فعال نوبت میرسد به عقل مستفاد. چون نفس هم بالاخره مراتبی دارد دیگر (نفس ناطقه، نفس عاقله ۴ مرتبه داشت دیگر، عقل نظری).
(سؤال: قوس صعوده... بحث قوس موجودیه...
پاسخ: خب حالا قوس صعود هم مطابق قوس نزول است... بالاخره حالا... بله عقل یعنی ترتیب را حالا بخواهیم حساب بکنیم بله درسته فرمایشتون، حالا چون بالاخره این مطابق با هماند اینها حلقاتشان).
حالا عقل مستفاد، بعد پایینترش عقل بالفعل، تا عقل بالقوه. میرسد به عقل بالقوه که بعد میرسد به قوای نفسانی (یعنی مثالی، میرسد به قوای نفسانی یعنی مثالی که همین قوای مدرکه جزئیه باشد)، میرسد به اینها. بعد از آن میرسد به طبیعت (میرسد به طبایع). بعد از آن میرسد به صور جسمیه. بعد از آن هم دست آخر میرسد به هیولی.
. این مراتب را خلاصه اینجوری حالا متناسب با این بحثی که حالا ما داشتیم.
این هم مطلب چهارمی است که فارابی فرموده و به این ترتیب تمام میشود عبارت فارابی تا ببینیم حالا صدرالمتألهین در پایان فصل چه میفرمایند راجع به این فرمایشات فارابی.
[تطبیق با متن کتاب]
خب یک این مطلبی که از جلسه قبل بود (این دو تا سطر پایان صفحه ۴۲۵):
«ثم ساق الکلام الی ان قال».[3]
(سپس فارابی کلامش را سوق داده به اینکه اینگونه فرموده).
« فإذا كانت هاهنا أشياء هو صور لا مواد لها ».
(پس هرگاه باشد در اینجا اشیایی که آنها صورتهایی هستند نه در مواد).
«هاهنا» یعنی در دار وجود، در عالم. یک اشیایی هستند، یک عقول بالفعل بالفطرهای هستند که «هو صورٌ لا مواد لها» (که اینها مجردند، مادی نیستند اینها، یعنی بالفطره خلاصه معقول بالفعلاند).
«لم یحتج تلک الذات».
(احتیاج ندارد آن ذات).
در مورد اینها (مثل همان ملائکه و فرشتگان الهی) «لم یحتج تلک الذات» (آن ذات، ذات مخصوص چون همان عقل بالقوه است، نفس در مرتبه عقل بالقوه که در اول عبارت فارابی فرمود). آن ذات (یعنی نفس در مرتبه عقل بالقوه که با تعقل میرسد به مرتبه عقل بالفعل) او نیاز ندارد:
«الی ان ینتزعها عن مواد اصلاً».
(به اینکه انتزاع کند آنها را از مواد اصلاً).
که این صور را از ماده تجرید بکند (مثل آن معقولات بالفعل بالتجرید که مرحوم حاجی در حاشیه فرمودند).
«بل یصادفها منتزعةً».
(بلکه مصادف میشود با آنها در حالی که منتزعاند).
بلکه آن ذات (که همان نفس در مرتبه عقل بالقوه باشد) مصادف میشود با این صور (روبهرو میشود، یعنی اینها را تعقل میکند) منتزعةً (در حالی که خودشان کنده شدهای از ماده هستند، خودشان معقول بالفعلاند، مجردند بالفطره در اصل ایجادشان).
خب این حالا مربوط به قبل بود که آن مطلب چهارم جلسه قبل بود.
از اینجا مطلب اول بحث امروز ما (که خودش گفتیم حاوی سه نکته است).
نکته اولش این است که:
«فیعقلها على مثال ما يصادف ذاته من حيث هو عقل بالفعل معقولات لا في مواد »[4] .
(پس تعقل میکند آنها را بر مثالی که مصادف میشود ذاتش از آن جهت که او عقل بالفعل است، معقولاتی را که در مواد نیستند).
که «معقولات» مفعول «یصادف» است. «ذاته من حیث هو عقل بالفعل» آن هم فاعل «یصادف».
نکته اول از مطلب اول بحث امروز این است که: این فاعل (همان ذات دیگر، همان نفس در مرتبه عقل بالقوه که با تعقل به مرتبه عقل بالفعل میرسد) «فیعقلها» (تعقل میکند این صور لا فی مواد را، یعنی همین معقول بالفعل بالفطره را) «علی مثال ما یصادف ذاته» (به مثلی که تعقل میکند معقولات بالذات را، که مراد از معقولات بالذات یعنی معقول بالفعل به تجرید را).
به مثل ما یصادف ذاته (آنجوری که ذاتش و وجودش) من حیث هو عقل بالفعل (وجودش از حیثی که عقل بالفعل است، یعنی به مرتبه تعقل رسیده، یعنی تعقل برایش فعلیت پیدا کرده) معقولاتٍ لا فی مواد (یعنی معقولات به تجرید را که آنها را از موادشان تجرید کرده، جدا کرده که موادشان کرده).
یعنی هر دو را خلاصه ادراک میکند؛ همانجور که مفهوم انسان را ادراک میکند، مفهوم ملک را هم (عقل اول را هم) ادراک میکند.
خب این نکته اول.
از اینجا نکته دوم (چون گفتیم خود مطلب اول حاوی سه نکته است). نکته دوم این است:
«فیعقلها فیصیر وجودها من حیث هی معقولةٌ عقلاً ثانیاً هو وجودها الذی کان لها من قبل ان یعقل هذا العقل».
(پس تعقل میکند آنها را، پس میگردد وجود آنها از آن جهت که معقولاند به عقل دوم، همان وجودی که برای آنهاست پیش از آنکه تعقل شوند).
این هم نکته دوم. یعنی این معقولات بالفعل بالفطره حالت قبل و بعد تعقلشان یکی است.
«فیعقلها» (پس آن ذات، یعنی همان نفس در مرتبه عقل بالقوه، تعقل میکند این معقولات بالفعل بالفطره را، آن صور را، همان صوری که لا فی مواد که در اول عبارت بود که امروز تطبیق کردید پایین صفحه قبل).
«فیصیر وجودها» (وجود این صور که همان معقولات بالفطره باشد، بالفعل بالفطره باشد) «من حیث هی معقولةٌ عقلاً ثانیاً» (از آن نظر که معقولاند به تعقل، معقول شدند برای بار دوم، یعنی معقولاند به تعقل ما، عقل ثانی است، یعنی ما تعقلشان کردیم).
این وجودشان همان وجود قبلیشان است. «هو وجودها» (یا وجودُها؛ اگر که «هو» مبتدا باشد، «وجودها» خبر، و مبتدا و خبر هر دو خبر «یصیر» باشند، یصیرُ... خب میخوانیم هو وجودُها. اگر «هو» ضمیر فصل باشد و «وجودها» خبر «یصیر» باشد، خب میخوانیم وجودَها. فرقی ندارد).
این وجود (وجودی که معقول به تعقل ما که به آن میگوییم عقل ثانی، که دوباره شدند معقول، چون یک بار تو خودشان هستند بالفطره، دوباره با تعقل ما شدند معقول)، این وجودشان همان وجودی است که برایشان قبل از تعقل این عقل (یعنی همین عقل بالقوه)، قبل از این تعقل بود. یعنی یکسان است وجودشان.
« و هذا بعينه ينبغي أن يفهم في التي هي صور لا في مواد ».
(و این به عینش سزاوار است که فهمیده شود در صوری که نیستند در مواد).
این هم ادامه همان نکته دوم است. «و هذا بعینه» (یعنی همین نکته دومی که گفتیم که حالت قبل و بعد تعقلشان یکسان است)، این عیناً چیزی است که شایسته است فهمیده بشود در مورد همین «صور التی لیست فی مواد» (که همین معقولات بالفعل بالفطره باشد).
«اذا عقلت».
(هنگامی که تعقل شوند).
«کان وجودها فی انفسها هو وجودها و هی معقولةٌ لنا».
(میباشد وجود آنها در ذات خودشان، همان وجود آنها در حالی که معقولاند برای ما).
که واو حالیه است. «و هذا بعینه...» (یعنی همین نکته دومی که گفتیم که حالت قبل و بعد تعقلشان یکسان است، این عیناً چیزی است که شایسته است فهمیده بشود در مورد همین صور لا فی مواد که همین معقولات بالفعل بالفطره باشد که اذا عقلت که وقتی تعقل میشوند کان وجودها فی انفسها (وجود خودشان که وجود قبل از تعقل است) هو وجودها و هی معقولةٌ لنا (همان وجود آنهاست در حالی که معقول است برای ما). یعنی وجود قبل تعقل و بعد تعقلشان یکی است.
نکته سوم مطلب اول از اینجا شروع میشود:
«فالقول فی الذی هو منا بالفعل عقلٌ».
(پس سخن در آنچه که از ما بالفعل عقل است).
«و الذی هو فینا بالفعل عقلٌ».
(و آنچه که در ما بالفعل عقل است).
« هو القول بعينه في تلك الصور التي ليست في مواد و لا كانت فيها أصلا ».
(همان سخن است به عینش در آن صوری که نیستند در مواد و نبودند در آنها اصلاً).
« فعل هذا المثال ينبغي أن يقال في تلك إنها في العالم ».
(پس به این مثال سزاوار است که گفته شود در اینکه آنها در عالَم هستند).
(یا فی العالِم، که دو جور میشود خواند که مرحوم حاجی هم فرمودند).
نکته سوم این است که وزان سه چیز (وزان وجود سه چیز) در عالم یکی است:
«فالقول فی الذی هو منا بالفعل عقلٌ» (سخن در کسی که از ما به مرتبه عقل بالفعل رسیده، یعنی نفسی که به مرتبه عقل بالفعل رسیده). این یکی.
«و الذی هو فینا بالفعل عقلٌ» (یکی هم آن معقولات بالذاتی که ما تعقل کردیم، آن کسی که در ما بالفعل عقل است، یعنی معقولات بالذات مثل مفهوم کلی انسان که تعقل کردید).
سخن در این دو تا (که این دو تا با هم یکیاند بنا بر اتحاد عقل و عاقل و معقول)، عین سخن در همان صور است (یعنی آن معقول بالفعل بالفطره، صوری که لیست فی مواد، یعنی بعد از تعقل ماده ندارند، و لا کانت فیها اصلاً، در مواد هم نبودند اصلاً، یعنی قبل از تعقل هم ماده نداشتند). اینها وزانشان یکی است، این سه تا.
« فعل هذا المثال » (ای بهذا المثال همان «علی مثال ما یصادف ذاته» که اول صفحه بود که از آنجا نکته اول شروع شد، دو تا نکته هم ضمیمه شد).
« فعل هذا المثال ينبغي أن يقال » (بر طبق این مثال شایسته است که گفته بشود) «فی تلک» (یعنی در مورد آن معقولات بالفعل بالفطره) که «انها فی العالِم» (که آنها در نفسی که آنها را تعقل میکند هستند) یا «فی العالَم» (یا در عالم وجودشان اینجوری است که وزان وجودشان وزان همین معقولات بالذات و همان نفسی که به مرتبه عقل بالفعل رسیده).
این تا اینجا مطلب اول بود که تمام شد.
مطلب دوم:
« و تلك الصور إنما يمكن أن تعقل على التمام ».
(و آن صور همانا تعقل میشوند تمام تعقلشان).
« بعد أن يحصل المعقولات كلها أو جلها معقولة و يحصل العقل المستفاد».
(بعد از اینکه باشند معقولاتی که استفاده میشوند از مواد، به تحقیق حاصل شده باشند همگی آنها یا بیشتر آنها در حالی که معقولاند).
«و یحصل العقل المستفاد».
(و حاصل شود عقل مستفاد).
آن صور (که همان معقولات بالفعل بالفطره باشد)، آنها در صورتی ممکناند که ادراک تام نسبت به آنها بشود (یعنی ادراک شهودی) بعد از آنی که تمام معقولات کسبی (که به واسطه بدیهیات تعقل شدند توسط نفس) همهشان یا بیشترشان معقول باشند (یعنی حاضر باشند، حاضر باشند در نفس). عقل مستفاد حاصل شده باشد (یعنی نفس به مرتبه عقل مستفاد رسیده باشد).
خب این هم مطلب دوم بود که تمام شد.
از اینجا مطلب سوم:
«فحینئذٍ یحصل تلک الصور معقولةً».
(پس در این هنگام حاصل میشود آن صور در حالی که معقولاند).
«فیصیر تلک کلها صوراً للعقل من حیث هو عقلٌ مستفادٌ».
(پس میگردند آن صور همگی، صورتهایی برای عقل از آن جهت که او عقل مستفاد است).
«و العقل المستفاد شبیهٌ بالموضوع لتلک».
(و عقل مستفاد شبیه است به موضوع برای آنها).
در این هنگام که ادراک تام نسبت به آن معقولات بالفعل بالفطره حاصل شده بود (که آن هم ادراک تام در صورتی حاصل میشود ادراک تام که نفس به مرتبه عقل مستفاد رسیده باشد)، آنوقت در این هنگام آن صور (همان معقولات بالفعل بالفطره) در حالی که معقول نفس واقع شدند.
خب «فحینئذٍ یحصل تلک الصور معقولةً» (آن صور، یعنی معقولات بالفعل بالفطره، معقول نفس حاصل میشوند). آنوقت «فیصیر تلک» (آن صور همهشان میشوند صور عقل مستفاد، عقل من حیث هو عقل مستفاد). و عقل مستفاد مثلش مثل موضوع و ماده است برای آنها.
چنانکه:
«و یکون العقل المستفاد شبیهاً بالصورة للعقل الذی بالفعل».
(و میباشد عقل مستفاد شبیه به صورت برای عقل بالفعل).
«و العقل بالفعل شبیهاً بالموضوع و المادة للعقل المستفاد».
(و عقل بالفعل شبیه به موضوع و ماده برای عقل مستفاد).
همینجوری تا بیاید پایین. عقل مستفاد مثلش به مثابه صورت برای عقل بالفعل، عقل بالفعل به مثابه ماده برای عقل مستفاد.
«و العقل الذی بالفعل صورةٌ لتلک الذات»[5] .
(و عقل بالفعل صورت است برای آن ذات).
عقل بالفعل صورت برای آن ذات (یعنی برای عقل بالقوه، برای نفس در مرتبه عقل بالقوه).
«و تلک الذات شبیهةٌ بالمادة».
(و آن ذات شبیه است به ماده).
(«و تلک الذات» واو در نسخه بدل هست). و آن عقل بالقوه شبیه ماده است برای عقل بالفعل.
آنوقت:
« فعند ذلك تبتدئ الصور في الانحطاط إلى الصور الجسمانية الهيولانية و من قبل ذلك ».
(پس در این هنگام شروع میشود صور، پس پایین میآید به سوی صور جسمانی هیولانی).
ببینید از اینجا (از این «فعند ذلک») دارد میرود به استقبال مطلب چهارم (که مطلب چهارم از آن سطر سوم «و کان لها ترتیب فی الوجود» شروع میشود که بیان قوس نزول است). دارد میرود به استقبال آن.
«فعند ذلک» (ذلک اشاره است به همان ذات، یعنی عقل بالقوه). از آنجا « تبتدئ الصور في الانحطاط إلى الصور الجسمانية الهيولانية » (که دیگر یعنی از به حساب عقل که بیاییم پایین دیگر جسم است دیگر، جسم است. البته به نظر مشائین که به عالم مثال قائل نیستند، و الا طبق نظر اشراقی و حکمت متعالیه عالم مثال هم باید در نظر بگیریم).
«فعند ذلک تبتدئ» (یعنی از مرتبه عقل که رسیدیم دیگر پایینتر شروع میشود). تبتدئ (و شروع میشود صور در انحطاط، یعنی دیگر از تجرد به مادیت میرسد) رو به صور الجسمانیة الهیولانیة (رو به صور جسمانی مادی، دیگر میآید رو به صور جسمانی مادی).
خب:
«و من قبل ذلک ما کانت تترقی قلیلاً قلیلاً».
(و از پیش از آن، آنچه بود ترقی میکرد اندک اندک).
«الی ان یفارق المواد شیئاً شیئاً».
(تا اینکه مفارقت کند مواد را کمکم).
« بأنحاء من المفارقة متفاضلة في الكمال و المفارقة و كان لها ترتيب في الوجود ».
(به اینکه آنها از جهت مفارقت، دارای تفاضلاند در کمال و مفارقت).
«و من قبل ذلک» (یعنی از ناحیه همین صور جسمانیه هیولانیه، یعنی باز قوس صعود هم از همینجا شروع میشود). و من قبل ذلک (یعنی از ناحیه همین صور جسمانی هیولانیه).
«ما کانت» (مای «ما کانت» مای مصدریه است. ببینید مای مصدریه که باشد چه میشود؟ «کانت» هم به همان ذات برمیگردد. خب به همان ذات که عقل بالقوه، نفس در مرتبه عقل بالقوه باشد. وقتی ما مای مصدریه شد، آنوقت مجموع «ما کانت» در معنا باید اینجوری باشد که: «و من قبل ذلک کونها تترقی قلیلاً قلیلاً»).
کونها (کونِ همان ذات، همان عقل بالقوه). ما کانت (وقتی ما مای مصدریه بود اینجوری میشود دیگر، یعنی بعدش را به تأویل مصدر میبرد). ما کانت یعنی کونها. و از ناحیه همین صور جسمانیه کونها (کونِ آن ذات که با حرکت جوهری ترقی میکند) تترقی قلیلاً قلیلاً (خلاصه ترقی میکند اندک اندک) الی ان تفارق المواد شیئاً شیئاً (که مدام تجرد پیدا بکند به تدریج، حالا اول تجرد مثالی، بعد تجرد نمیدانم عقلی).
«بانها من المفارقة» (که یک وقت مفارقت از مثلاً ماده هست، چون آخه آن مراتب چهارگانه یادتان است که خواجه میگفت که در همه ش یک نوع تجریدی از ماده هست. یکی از حضور ماده، یکی نمیدانم از عوارض ماده. آن چهار مرتبهای که عقل نظری بیان شد، انحای مفارقه آنهاست).
«متفاضلةٌ فی الکمال و المفارقة» (یعنی مثلاً عقل بالقوه برسد به الی ان تفارق المواد شیئاً فشیئاً، یعنی مثلاً اول خلاصه ادراک محسوس داشته باشد، بعد ادراک متخیل، بعد ادراک عقلی. ادراک عقلی هم که خودش باز مراتب دارد چون عقل نظری). خلاصه متفاضلةٌ فی الکمال و مفارقة (در حالی که اینها از نظر درجات کمال خب بعضی بر بعضی برتری دارند و از نظر میزان تجرد با هم فرق دارند) تا برسد به تجرد عقلی که دیگر تجرد تام است.
این «و کان لها ترتیب فی الوجود» این مطلب چهارم است که دیگر وقت گذشت، ماند انشاءالله تطبیقش برای فردا.