1404/11/07
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ تفسیر معانی عقل /مطالب فارابی در رابطه عقل بالفعل
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
سخن در عبارتی بود که مصنف (صدرالمتألهین) از فارابی نقل فرمودند. دیروز چهار مطلب راجع به همین عبارت فارابی گفته شد و در ادامه آن چهار مطلب، امروز نیز چهار مطلب دیگر را بیان میکنیم که البته باز هم عبارت تمام نمیشود.
در آخرین مطلبی که دیروز مربوط به این عبارت بیان شد، نکته این بود که همانطور که «عقل بالقوه» با تعقل نظریات مکتسبه (که در نفس حاضر میشوند) تبدیل به «عقل بالفعل» میشود، «معقولات بالقوه» نیز تبدیل به «معقولات بالفعل» میگردند. علت این امر آن است که عقل و عاقل و معقول یکی هستند. معقول بالقوه (مانند همین انسان خارجی که قابلیت تعقلش وجود دارد) وقتی انسانِ کلی مورد تعقل کسی قرار گرفت، این معقول بالقوه تبدیل به معقول بالفعل میشود.
حال، این چهار مطلبی که امروز راجع به همین عبارت گفته میشود، مربوط به «معقول بالفعل» است؛ یا بفرمایید مربوط به «عقل بالفعل» است، فرقی ندارد؛ چراکه عقل بالفعل و معقول بالفعل بنابر اتحاد عاقل و معقول (که از این عبارت فارابی استفاده میشد) یکی هستند.
مطلب اول: تجرد تام معقول بالفعل و فقدان عوارض مادی
مطلب اول این است که معقول بالقوه، مادی است و طبیعتاً عوارض ماده را هم دارد. معقول بالقوه، مثل همین زید و عمرو و بکری که در خارج و در کوچه و بازار راه میروند و قابلیت این را دارند که به صورت انسان کلی مورد تعقل قرار بگیرند، اینها مادی و جسمانیاند. و چون مادی هستند، عوارض ماده را هم دارند؛ از قبیل کمّ، کیف، أین، وضع، فعل و انفعال.
ولکن «معقول بالفعل» (یعنی آن انسان کلی که مورد تعقل قرار میگیرد و از همین انسانهای مادی توسط عقل بالقوه یا نفس در مرتبه عقل بالقوه انتزاع میشود)، آن معقول بالفعل مادی نیست و هیچیک از عوارض ماده را ندارد.
البته ایشان در عبارت، یک تردیدی را ذکر کردند به این صورت که: «همه معقولات بالفعل یا بیشترشان» هیچکدام از این عوارض را ندارند. چرا میفرمایند «یا بیشترشان»؟ این نظر به چه دارد؟ نظر به این دارد که بعضی از معقولات بالقوه نیز بعضی از عوارض مادی را ندارند.
مثلاً «فلک اعظم»، «فلک اطلس» یا «فلکالافلاک»، «أین» (مکان) ندارد، «وضع» ندارد. چرا؟ چونکه با فلک اعظم و فلکالافلاک، عالم جسم تمام میشود. آخر چطور «أین» داشته باشد؟ کل عالم جسم که مکان ندارد. کل عالم جسم (فلک اعظم، فلکالافلاک) وضع ندارد.
زیرا اگر بنا باشد کل عالم جسم مکان داشته باشد، تسلسل لازم میآید. ببینید ما الان مکانمان مثلاً قم است؛ قم در ایران است؛ ایران در آسیاست؛ آسیا در کره زمین است؛ کره زمین در منظومه شمسی است؛ منظومه شمسی در کهکشان راه شیری است؛ آن در سحابی آریون است؛ آخرش چیست؟ بالاخره به جایی میرسد که مجموع عالم جسم دیگر مکان ندارد، «أین» ندارد، یا «وضع» ندارد.
فلک اعظم، فلکالافلاک، فلک اطلس یا فلک نهم که دیگر به کل عالم جسم محیط است و بعد از او دیگر عالم جسمی نیست، آن دیگر وضع ندارد؛ چون وضع عبارت است از نسبت اجزای شیء بعضی به بعضی دیگر و نسبت همهشان به خارج. خب بعد از او که دیگر عالم جسمی نیست تا اینکه وضع برایش متصور باشد.
پس بنابراین، چونکه بعضی از معقولات بالقوه (مثل فلک اطلس) الان بعضی از اعراض مادی مثل أین و وضع را ندارند، به خاطر همین فارابی در این مطلب اولِ امروز میفرمایند که «همه معقولات بالفعل یا بیشترشان» (این قید "بیشتر" به خاطر این است که معقول بالقوهاش هم این و وضع نداشته که معقول بالفعلش بخواهد نداشته باشد).
اما علیأیحال، معقول بالفعل مجرد است؛ هیچکدام از عوارض مادی را ندارد؛ نه کم، نه کیف، نه أین، نه وضع، نه فعل و نه انفعال. و اصلاً مادی نیست تا عوارض ماده را داشته باشد. نمیشود چیزی مادی باشد ولی هیچکدام از عوارض ماده را نداشته باشد (بله، میشود چیزی مادی نباشد ولی بعضی از عوارض ماده را داشته باشد، مثل موجود مثالی؛ ولی اگر معقول بالفعل هیچکدام از عوارض ماده را نداشت، دیگر نمیتواند مادی باشد؛ مجرد است).
پس معقول بالفعل هیچکدام از عوارض ماده را ندارد و ماده هم ندارد (چون وقتی عوارض ماده را نداشت، ماده هم نمیتواند داشته باشد).
یا هیچکدام از عوارض ماده را ندارد، و یا هیچ نوعی از انواع هر یک از عوارض ماده را ندارد.
چون مثلاً ببینید «أین» (که مرحوم حاجی سبزواری در حاشیه فرمودند یکی از اعراض و عوارض مادی است)، سه نوع است:
۱. أین عام: مثل «بلد»؛ این شهری که الان در آن زندگی میکنیم (شهر قم).
۲. أین خاص: مثل خانهمان، بیتمان.
۳. أین اخص: مثل آن اتاق کتابخانه خانهمان، یا اتاق خواب، آن نقطهای که در خانه میرویم و سکونت میکنیم.
معقولات بالفعل هیچکدام از این عوارض ماده را ندارند و هیچ نوعی از هر کدام از عوارض ماده را ندارند.
و یا اگر دارند (مثلاً کم و کیف و أین و وضع و فعل و انفعال)، «مفهوم کلی» اینها را دارند. مثلاً ببینید این انسان کلی و ماهیت انسانی که ما تعقل میکنیم (که مجرد تام است؛ نه ماده دارد و نه هیچیک از عوارض ماده)، اگر هم کم و کیف و أین و وضع برایش متصور است، مفهوم کلی اینها برایش تصور میشود. یعنی مثلاً انسان کلی، «کمّ کلی» دارد که در مقدار همه این انسانهای خارجی (افراد و مصادیق انسان در خارج) صادق است. یا کیف کلی، وضع کلی، یا فعل و انفعال کلی دارد.
یا به تعبیر دیگر: معقولات بالفعل عوارض ماده را دارند، ولی به «حمل اولی ذاتی»، نه به «حمل شایع صناعی». یعنی أینِ جزئیِ مشخصِ خارجی را ندارند، و همینطور بقیه عوارض؛ بلکه مفهوم اینها را دارند، مفهوم کلی اینها را دارند که بر تمام افراد و مصادیقشان در خارج صادق است.
این خلاصه مطلب اول بود که تمام شد: معقولات بالفعل برخلاف معقولات بالقوه که مادیاند، مجردند و هیچکدام از عوارض ماده را ندارند (تجرد تام و عقلی دارند).
مطلب دوم: اتحاد عاقل و معقول (خودآگاهی معقول بالفعل)
مطلب دومی که باز برای معقول بالفعل (یا عقل بالفعل که یکی هستند بنابر اتحاد میان عقل و عاقل و معقول) مطرح است، این است که: حال که معقول بالفعل (که با عقل بالفعل یکی است) مجرد است، طبق قاعده *«کل مجرد عاقل لذاته[1] »*، این معقول بالفعل خودش خودش را تعقل میکند.
قبل از اینکه به عبارت بپردازیم، یک توضیح خارجی (پیرامونی) بیان می کنم:
وقتی ما میگوییم «معقول بالفعل»، یعنی «معقول بالذات»؛ یعنی چیزی که خودش معقول است. با قطع نظر از عاقلی که او را تعقل کند، خودش معقول بالفعل است (برخلاف معقول بالقوه که باید عاقلی او را تعقل کند تا معقول شود).
وقتی خودش معقول است (یعنی وجودش عبارت است از معقولیت و تجرد)، بنابر تضایفی که میان عاقلیت و معقولیت هست (و *المتضایفان متکافئان وجوداً وعدماً، قوةً وفعلاً*)[2] ، اگر یکی موجود و بالفعل بود، دیگری هم باید موجود و بالفعل باشد. پس باید عاقلِ این معقول بالذات و بالفعل هم خودش باشد؛ یعنی خودش خودش را تعقل کند.
این مطلب را میتوانیم راجع به «عقل بالفعل» هم مطرح کنیم، چون عقل بالفعل و معقول بالفعل یکی هستند. نفسی که با تعقل نظریات به مرتبه عقل بالفعل رسیده، خودش خودش را تعقل میکند.
اگر بخواهم این مطالب خارجی را در یک جمله جمعبندی کنم، باید این بیت مرحوم حاجی سبزواری در منظومه حکمت (در بحث علم واجب به ذات) را بخوانم:
*«ما غیر معقولیةٍ حصولا / لم یُلفَ عقلٌ عاقلاً معقولا»*[3]
یعنی چیزی که غیر از معقولیت وجودی ندارد (مثل همین معقول بالذات)، یافت نمیشود مگر اینکه هم عقل است، هم عاقلِ خودش است و هم معقولِ خودش.
بیان فارابی در عبارت:
فارابی اینگونه میگوید: معقول بالفعل خودش یکی از موجودات است. موجودات (طبق مطلب سوم دیروز) میتوانند صورتِ نفس (عقل بالقوه) بشوند. وقتی معقول بالفعل صورت نفس شد، آن عقل بالقوه میشود عقل بالفعل (چون عقل و معقول یکیاند).
معقول بالفعل یکی از موجودات است و میتواند صورت نفس بشود. و همینطور هم هست؛ معقول بالفعل صورت نفس میشود؛ آن هم صورتی که ساری و جاری در همه وجود نفس میشود و اصلاً میشود عین وجود نفس (عین عقل بالفعل).
وقتی عین هم شدند، پس معقول بالفعل هم تعقل خواهد داشت و عاقل خواهد بود (چون با عقل بالفعل که همان نفس است یکی میشود). همانطور که نفس خودش را تعقل میکند، معقول بالفعل هم (که با او یکی است) خودش را تعقل میکند.
مطلب سوم: عقل بسیط
مطلب سوم این است که ممکن است یک معقولی برای نفس، معقول بالفعل باشد، اما یک معقولی برای نفس معقول بالقوه باشد.
الان مثلاً فرض بفرمایید اگر یک نفسی «شجر» (ماهیت درخت) را تعقل کرد، ولی مثلاً «ملک» (ماهیت فرشته) را تعقل نکرد؛ یا انسان را تعقل کرد ولی ماهیت «جن» را تعقل نکرد. خب یکی برایش میشود معقول بالفعل، اما یکی (مثلاً آن جنی که تعقل نکرده) برایش میشود معقول بالقوه (یعنی قابلیت تعقل دارد).
چنین نفسی، یک معقول برایش بالفعل است و یک معقول بالقوه.
حال فرض بفرمایید اگر یک نفسی باشد که همه موجودات و همه معقولات را تعقل بکند؛ چنین نفسی میشود «عقل بسیط». یعنی چه؟ یعنی همه موجودات و اشیاء را تعقل میکند؛ آن هم با تعقلِ خودش.
(این را هم به مطلب دوم اضافه کنید تا تکمیل شود: نفسی که یک معقول بالفعل داشته باشد، به مرتبه عقل بالفعل رسیده است. لازم نیست برای رسیدن به مرتبه عقل بالفعل همه موجودات تعقل شوند؛ با یک معقول هم نفس میشود عقل بالفعل و علم به خودش دارد).
حال اگر در مطلب سوم میگوییم همه موجودات را تعقل کرد، چنین نفسی میشود عقل بسیط. علم به خودش که دارد (در مطلب دوم گفتیم)؛ وقتی همه معقولات را هم تعقل بکند، این علم به خودش، علم به همه چیز میشود. چرا؟ چون جامع همه معقولات است. وقتی همه اشیاء را تعقل کرد، میشود عقل بسیط؛ یعنی از راه تعقل ذات خودش، همه معقولات و موجودات را تعقل میکند.
مطلب چهارم: اقسام معقول بالفعل (بالفطره و بالتجرید)
مطلب چهارم (که فقط پیشدرآمدش را میگوییم و ادامهاش میماند برای جلسه بعد) این است که ما دو جور معقول بالفعل داریم. (البته به این مطلب در یکی از مطالب دیروز - فکر میکنم مطلب دوم که مثال موم و اینها بود - اشاره شد).
معقول بالفعل دو جور است:
۱. معقول بالفعل بالفطره: مثل ملائکه و عقول، که اینها بر اساس خلقت و جبلت و فطرتشان معقول و مجردند؛ مجرد تاماند، معقول بالذاتاند و ذاتشان معقولیت است.
۲. معقول بالفعل بالتجرید: مثل همین انسان در خارج، که این با تجرید از ماده و عوارض مادی توسط عقل انسان، میشود معقول بالفعل و مجرد میشود.
در مورد معقول بالفعل بالفطره (مثل عقول)، لازم نیست که صورت اینها از ماده انتزاع و کنده شود؛ نه، بدون انتزاع از ماده اینها تعقل میشوند. (ادامه مطلب چهارم و مثال فارابی بماند).
[تطبیق و تشریح متن کتاب]
عبارت رسید به اینجا که (مطلب اول امروز):
« المعقولات التي كانت بالقوة معقولات فهي من قبل أن يصير معقولات بالفعل فليس وجودها من حيث هي معقولات بالفعل »[4]
(و معقولاتی که بالقوه معقول بودند [معقولات بالقوه]، اینها پیش از آنکه معقول بالفعل شوند، وجودشان از حیث معقول بالفعل بودن نیست؛ یعنی وجودشان معقول بالفعل [مجرد] نیست).
« وجودها في أنفسها هي تابع لسائر ما يقترن بها »
(و وجود آنها در خودشان، تابع سایر چیزهایی است که با آنها همراه [مقرون] است).
*[این جمله عطف تفسیری است برای جمله قبل؛ یعنی وجودشان مادی و همراه با عوارض مادی است].*
« فهي مرة أين و مرة ذات وضع و أحيانا هي كم و أحيانا مكيف بكيفيات جسمية و أحيانا بأن يفعل و أحيانا بأن ينفعل »
(زیرا آنها [معقولات بالقوه] یک بار دارای «أین» [مکان] هستند، و یک بار دارای «وضع»، و گاهی «کمّ» هستند، و گاهی متکیف به «کیفیات جسمانی»اند، و گاهی «فاعل» و گاهی «منفعل» هستند).
*[اشاره به مقولات و عوارض مادی].*
« و إذا حصلت معقولات بالفعل ارتفع عنها كثير من تلك المقولات الآخر
(و هنگامی که معقولات بالفعل شدند، مرتفع میشود از آنها بسیاری از آن مقولات دیگر [عوارض مادی]).
*[چرا میگوید "بسیاری"؟ به خاطر همان نکتهای که عرض کردم؛ چون مثلاً فلک اطلس معقول بالقوهاش هم عین و وضع ندارد، لذا میفرماید بسیاری].*
«فصار وجودها وجوداً آخر ليس ذلك الوجود»
(پس وجودشان وجود دیگری میشود [وجود مجرد] که آن وجود [مادیِ معقولات بالقوه] نیست).
« و صارت هذه المعقولات أو كثير منها يفهم معانيها فيها على أنحاء أخر غير تلك الأنحاء »
(و این معقولات - یا بسیاری از آنها - معانی آن مقولات [عوارض] در آنها فهمیده میشود به گونهای دیگر، غیر از آن گونه [مادی]).
*[یعنی یا اصلاً ندارند، یا اگر دارند به حمل اولی و مفهوم کلی دارند، نه به حمل شایع].*
«مثال ذلك: الأين المفهوم منه»
(مثال این مطلب: «أین» [مکان] که از آن فهمیده میشود).
« فإنك إذا تأملت معنى الأين إما أن لا تجد فيها شيئا من معاني الأين أصلا »
(زیرا اگر شما دقت و تأمل کنی در «أین» [در معقول بالفعل]، یا اصلاً چیزی از معانی [انواع] آن را نمییابی).
*[نه عین عام، نه خاص و نه اخص].*
« و إما أن يجعل اسم الأين فيها معنى آخر »
(و یا اینکه قرار داده میشود اسم أین در آن [معقولات بالفعل] به یک معنای دیگر).
«وذلك المعنى على نحو آخر»
(و آن معنا به نحو دیگری است [غیر از مصداق خارجی؛ یعنی مفهوم کلی أین، أین به حمل اولی]).
*[این تا اینجا مطلب اول بود که تمام شد].*
« فإذا حصلت المعقولات بالفعل صارت حينئذ أحد موجودات العالم- و عدت من حيث هي معقولات في جملة الموجودات »
(پس هنگامی که معقولات بالفعل حاصل شدند، در این هنگام از موجودات عالم میگردند و شمارش میشوند از آن جهت که معقولاند، در جمله موجودات - مطلب دوم).
« و شأن الموجودات كلها أن تعقل- و تحصل صورا لتلك الذات »
(و شأن تمام موجودات این است که تعقل شوند و حاصل گردند به عنوان صوری برای آن ذات [نفس ناطقه]).
*[دیروز گفتیم موجودات میتوانند صورت نفس بشوند].*
« و إذا كان كذلك لم يمتنع أن يكون المعقولات من حيث هي معقولات بالفعل و هي عقل بالفعل أن يعقل أيضا »
(و هنگامی که چنین بود [که معقول بالفعل یکی از موجودات است و صورت نفس میشود]، ممتنع نیست که معقولات از آن جهت که معقول بالفعل هستند - و عقل بالفعل هستند [چون با نفس یکی شدهاند] - آنها هم تعقل کنند [عاقل باشند]).
«فيكون الذي يَعقل حينئذ ليس هو شيئا غير الذي هو بالفعل عقل »[5]
(پس در این هنگام، آن چیزی که تعقل میکند، چیزی نیست جز همان که بالفعل عقل است [یعنی خودِ معقول بالفعل]).
*[یعنی خودش خودش را تعقل میکند].*
« لكن الذي هو بالفعل عقل لأجل أن معقولا قد صار صورة له قد يكون عقلا بالفعل بالإضافة إلى تلك الصورة فقط- و بالقوة بالإضافة إلى معقول آخر لم يحصل له بالفعل »
(لکن آن [نفسی] که عقل بالفعل است [به خاطر اینکه یک معقول صورت او شده]، گاهی عقل بالفعل است فقط نسبت به همان صورت، و بالقوه است نسبت به معقول دیگری که بالفعل برایش حاصل نشده - مطلب سوم).
« فإذا حصل المعقول الثاني- صار عقلا بالفعل بالمعقول الأول و بالمعقول الثاني جميعا »
(پس هنگامی که معقول دوم حاصل شد، میشود عقل بالفعل هم نسبت به معقول اول و هم نسبت به معقول دوم، جمیعاً).
« و أما إذا حصل عقلا بالفعل بالإضافة إلى جميع المعقولات و صار أحد الموجودات بأن صار هو المعقولات بالفعل »
(و اما هنگامی که حاصل شد [نفس] به صورت عقل بالفعل نسبت به همه معقولات، و شد یکی از موجوداتی که [عقل بسیط است] به اینکه شد عینِ همه معقولات بالفعل).
« فإنه متى عقل الموجود الذي هو عقل بالفعل لم يعقل موجودا خارجا عن ذاته »
(پس هرگاه تعقل کند این موجودی که عقل بالفعل است [خودش را]، هیچ موجودی را خارج از ذات خود تعقل نمیکند [همه چیز را در خود میبیند]).
«ثم ساق الكلام إلى أن قال...»
(سپس کلام را ادامه داد تا اینکه گفت... - مطلب چهارم که ادامه دارد).
[تصحیح متن جلسه قبل]
فقط از درس پریروز یک تصحیحی را یادم رفت (نمیدانم تذکر دادم یا نه، احتیاطاً بیان میکنم): در اول همین فصل، صفحه ۴۱۹، سطر پنجم، عبارتی بود: *«وربما قالوا في عقل معاوية إنه كان عاقلاً»*[6] . اینجا یک تصحیح لازم بوده: *«في مثل معاوية»*، نه *«في عقل معاوية»*.