1404/11/06
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ تفسیر معانی عقل /کلام فارابی درباره عقل نظری
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
سخن پیرامون مراتب عقل نظری بود. در این راستا، صدرالمتألهین عبارتی را از «معلم ثانی»، ابونصر فارابی، از یکی از رسائل ایشان نقل میکنند. استاد فقید ما (رضوانالله علیه) میفرمودند که رسائل فارابی مشتمل بر هشت رساله است که در حیدرآباد دکن هندوستان چاپ شده و یکی از آنها رسالهای در «ترتیب وجود» است؛ احتمال میدادند که این عبارت منقول توسط مرحوم آخوند، از آن رساله باشد.
آنچه از عبارت فارابی در اینجا قابل استخراج است، شامل پنج مطلب میباشد که به شرح زیر است:
مطلب اول: مراتب چهارگانه عقل نظری نزد قدما
فارابی میفرماید قدمای حکما مراتب عقل نظری را چهار مرتبه میدانستند، اما نه به شیوهای که بعداً مشهور شد. آنها مراتب را بدین صورت برمیشمردند:
۱. عقل بالقوه
۲. عقل بالفعل
۳. عقل مستفاد
۴. عقل فعال
نکته قابل توجه این است که آنها «عقل بالملکه» را به عنوان یک مرتبه مستقل به حساب نمیآوردند و به جای آن، «عقل فعال» را مرتبه چهارم قرار میدادند.
دلیل اینکه عقل فعال را جزو مراتب عقل نظری شمردند، همانطور که در مباحث پیشین گذشت، این است که اگر نفس انسان در مرتبه عقل مستفاد (که تمام معقولات نظری نزد او حاضر است) به معرفت و ادراک شهودیِ آن معقولات نائل شود، با عقل فعال متحد شده و خود تبدیل به عقل فعال میگردد.
اما چرا «عقل بالملکه» را حذف کردند؟ فارابی علت را اینگونه بیان میکند: عقل بالملکه نسبت به معقولات کسبی و نظری (که در مرتبه عقل بالفعل فعلیت مییابند)، حکمش مانند حکم «عقل بالقوه» است. هر دو نسبت به نظریات، بالقوهاند. تفاوت تنها در قرب و بُعد است؛ در عقل بالقوه، قوه و استعداد نسبت به نظریات «بعید» است، اما در عقل بالملکه (که بدیهیات فعلیت یافتهاند)، این قوه «قریب» شده است. چون هر دو در عدم فعلیتِ نظریات مشترکاند، قدما آنها را در یک کاسه (عقل بالقوه) دیدند و مرتبه جداگانهای برای عقل بالملکه لحاظ نکردند.
مطلب دوم: ماهیت و کارکرد عقل بالقوه
عقل بالقوه (که اولین مرتبه عقل نظری است) چیست؟ سه احتمال مطرح است:
۱. نفس: عقل بالقوه همان نفس انسانی است در مرتبه قوه تعقل (مانند نفس نوزاد).
۲. جزء نفس: چون عقل بالقوه یکی از مراتب نفس است، میتوان آن را جزئی از نفس دانست.
۳. قوه نفس: به اعتبار استعلا و استیلای نفس بر مراتبش، عقل بالقوه یکی از قوای نفس محسوب میشود.
این عقل بالقوه (چه نفس باشد، چه جزء آن و چه قوهای از آن)، «مُعِدّ» یا «مستعد» است برای انتزاع ماهیات و صور موجودات.
مرحوم حاجی سبزواری در تعلیقه، وجه «مُعِدّ» یا «مستعد» بودن را چنین توضیح میدهند:
* احتمال اول: عقل بالقوه به اعتبار مرتبه خودش «مُعِدّ» (آمادهکننده) است، و به اعتبار مرتبه عقل بالملکه (که قوه قریب است) «مستعد» است.
* احتمال دوم: نسبت به نفوس عادی که نیازمند تعلیم و معلماند، «مُعِدّ» است (نیاز به اعداد تعلیمی دارد)؛ و نسبت به نفوس انبیا و اولیا (صاحبان حدس و قوه قدسیه) که بدون معلم میآموزند، «مستعد» است.
کارکرد این عقل بالقوه، انتزاع ماهیات و صور موجودات است. اگر موجودات مادی باشند، صور آنها را از مواد خارجی انتزاع میکند (مانند انتزاع ماهیت انسان از زید و عمرو)؛ و اگر مجرد باشند، نیازی به انتزاع از ماده نیست (مانند تعقل ماهیت عقل).
هدف از این انتزاع چیست؟ هدف این است که این صور و ماهیات، تبدیل به «صورتِ نفس» یا «صورِ نفس» شوند.
* اگر به «وجود» این صور در نفس نظر کنیم (که وجود واحدی دارند)، «صورتِ نفس» میشوند.
* اگر به «ماهیات» متکثر آنها نظر کنیم، «صورِ نفس» میشوند.
به خاطر همین آن اسمی که برای آن صور انتخاب شده است، آن اسم از اسم نفس که عاقل باشد و از اسم عقل بالقوه که عقل باشد مشتق شده است، یعنی اسم آن صور شده معقولات، لذا به خاطر همان ریشه این ها را معقولات می نامیم.
مطلب سوم: اتحاد نفس با صور معقوله (تمثیل موم)
عقل بالقوه (یا نفس در این مرتبه) به منزله موضوع و محلی است که نقوش و صور موجودات در آن شکل میگیرد. برای تقریب به ذهن، میتوان از مثال «موم» (شمع) استفاده کرد.
اگر شکلی (مثلاً دایره یا مکعب) را روی یک جسم سخت (مثل دیوار یا سنگ) ترسیم کنیم، این شکل فقط در «سطح» آن جسم ایجاد میشود. اما اگر موم را به شکل کره یا مکعب درآوریم، این شکل در تمام موم (هم سطح و هم عمق) ساری و جاری میشود.
نحوه حصول صور علمیه در نفس، شبیه حالت دوم (موم) است؛ بلکه بالاتر از آن است. در موم، شکل در ماده ساری است، اما در نفس، اتحاد و عینیت برقرار میشود. یعنی نفس عینِ آن صور معقوله میشود و آن صور عینِ نفس میگردند. این صور چنان در ذات نفس نفوذ میکنند که ماهیت جداگانهای برای نفس باقی نمیماند، بلکه نفس عیناً همان صور میگردد (*اتحاد عقل و عاقل و معقول*).
مطلب چهارم: فعلیت یافتن معقولات بالقوه
همانطور که عقل بالقوه با تعقل صور، به «عقل بالفعل» تبدیل میشود، «معقولات بالقوه» نیز به «معقولات بالفعل» تبدیل میگردند.
توضیح: نوزاد انسان عقل بالقوه است. اشیاء و افراد پیرامون او (مثل زید و عمرو) نیز برای او «معقول بالقوه» هستند (یعنی شأنیت دارند که تعقل شوند). وقتی نوزاد رشد کرد و به مرتبه عقل بالفعل رسید و این اشیاء را تعقل کرد، آن اشیاء نیز از حالت معقول بالقوه خارج شده و «معقول بالفعل» میشوند.
رابطه میان اینها چیست؟ رابطه «اتحاد» است. وقتی نفس (عاقل) بالفعل شد، معقول نیز بالفعل میشود و این دو (عاقل و معقول) در حقیقتِ وجودیِ علم، متحدند. بنابراین، عاقل بالفعل، عقل بالفعل و معقول بالفعل، همگی اشاره به یک حقیقت واحد دارند.
[تطبیق و تشریح متن کتاب]
« قال المعلم الثاني أبو نصر الفارابي في رسالة له إن العقل النظري المذكور في كتاب النفس واقع عند القدماء على أربعة أنحاء»[1]
(معلم ثانی ابونصر فارابی در رسالهای از خود فرموده است: عقل نظری که در کتاب نفس [ارسطو] ذکر شده، نزد قدما بر چهار نحو [مرتبه] واقع است).
«عقل بالقوة، وعقل بالفعل، وعقل مستفاد، وعقل فعال»
(عقل بالقوه، عقل بالفعل، عقل مستفاد و عقل فعال).
«وإنما أسقط العقل بالملكة من الاعتبار»
(و همانا عقل بالملکه را از اعتبار و شمارش انداختند).
«إذ ليس بينه وبين العقل الهيولاني كثير تفاوت في الدرجة العقلية»
(زیرا میان آن و عقل هیولانی [بالقوه] تفاوت زیادی در درجه عقلی نیست).
«إذ كلاهما بالقوة في باب العقل الذي هو المطلوب»
(چرا که هر دو در باب عقلی که مطلوب است [یعنی عقل بالفعل و تعقل نظریات]، بالقوه هستند).
«وإن كان أحدهما أقرب والآخر أبعد»
(اگرچه یکی از آنها [عقل بالملکه] قریب و دیگری [عقل بالقوه] بعید است. این مطلب اول بود).
«فالعقل الذي بالقوة هو نفس ما، أو جزء منها، أو قوة من قواها»
(پس عقلی که بالقوه است، یا نفسی است، یا جزئی از آن، و یا قوهای از قوای آن - مطلب دوم).
«معدة أو مستعدة»
(که مُعِدّ است یا مستعد).
« لأن ينتزع ماهيات الموجودات كلها أو صورها دون موادها»[2]
(برای اینکه انتزاع کند ماهیات تمام موجودات یا صور آنها را بدون موادشان).
«فيجعلها كلها صورة لها أو صوراً لها»
(پس قرار دهد همه آنها را صورتِ خود [نفس] یا صوری برای خود).
« و تلك الصور المنتزعة من المواد ليست تصير منتزعة عن موادها التي فيها وجودها إلا بأن تصير صورا في هذه الذات »
(و این صورِ انتزاعشده از مواد، از موادی که علت وجود آنها هستند جدا و منتزع نمیشوند، مگر به اینکه تبدیل شوند به صوری در ذات [نفس]).
« و تلك الصور المنتزعة عن موادها الصائرة- صورا في هذه الذات تسمى المعقولات»
(و آن ذات [نفس] این صور را «معقولات» مینامد).
*[توضیح: در برخی نسخهها عبارت متفاوت است، اما معنا این است که نام «معقولات» بر این صور نهاده میشود].*
« يشتق لها هذا الاسم من اسم تلك الذات- فصارت صورا لها»
(و این اسم [معقول] مشتق شده است از اسم آن ذات [که عاقل است]؛ پس اینها صور برای او شدند).
«وتلك الذات شبيهة بمادة تحصل فيها صور»
(و آن ذات [نفس در مرتبه عقل بالقوه] شبیه به مادهای است که صوری در آن حاصل میشود - مطلب سوم).
« لأنك إذا توهمت مادة جسمانية مثل شمعة فيها نقش أو صورة شكل»
(زیرا اگر توهم کنید مادهای جسمانی مثل شمع [موم] را که در آن نقش یا صورتِ شکلی حاصل شود).
« فصار ذلك النقش أو تلك الصورة في سطحها و عمقها جميعا»
(پس آن نقش یا صورت در تمام سطح و عمق آن موم ساری و جاری شود).
« و احتوت تلك الصورة على المادة بأسرها حتى صارت المادة بجملتها- كما هي بأسرها هي تلك الصورة بأن شاعت فيها الصورة »
(و آن صورت تمام ماده را فراگیرد... تا جایی که تمام ماده همانگونه که هست، بشود همان صورت).
« بأن شاعت فيها الصورة »
(به اینکه صورت در آن شیوع یابد).
« يقرب وهمك إلى تفهم معنى حصول صور الأشياء في تلك الذات التي تشبه مادة و موضوعا لتلك الصور »
جواب اذا است (این مثال میتواند وهم [ذهن] شما را نزدیک کند به فهم معنای حصول صور اشیاء در آن ذاتی که شبیه ماده و موضوع برای آن صور است).
«ويفارق سائر المواد الجسمانية، بإن المادة الجسمانية إنما تقبل الصور في سطوحها فقط دون أعماقها»
(و فرق میکند با سایر مواد جسمانی [غیر از موم]؛ زیرا ماده جسمانی [معمولاً] صور را فقط در سطوح خود میپذیرد نه در اعماقش).
«وهذه الذات ليست تبقى ذاتها متميزة عن صور المعقولات حتى يكون لها ماهية منحازة»[3]
(اما این ذات [نفس]، ذاتش متمایز و جدا از صور معقولات باقی نمیماند بهگونهای که ماهیت جداگانهای داشته باشد).
« بل هذه الذات بعينها تصير تلك الصور »
(بلکه خودِ ذات عیناً همان صور میشود).
« ما لو توهمت النقش أو الخلقة التي يخلق بها شمعة ما مكعبة أو مدورة »
(همانطور که اگر توهم کنی نقش یا خلقتی را که با آن شمعی مکعب یا مدور ساخته میشود).
« فيغوص تلك الخلقة فيها و يشيع و يحتوي على طولها و عرضها و عمقها بأسرها »
(پس فرو رود و شیوع یابد و احاطه کند بر طول و عرض و عمق آن به تمامه).
« فحينئذ يكون تلك الشمعة قد صارت هي تلك الخلقة بعينها »
(در این هنگام، آن شمع عیناً همان خلقت و شکل شده است).
« فعلى هذا المثال ينبغي أن يفهم حصول صور الموجودات- في تلك الذات التي سماها أرسطاطاليس في كتاب النفس عقلا بالقوة »
(پس با این مثال شایسته است فهمیده شود حصول صور موجودات در آن ذاتی که ارسطو در کتاب نفس آن را «عقل بالقوه» نامیده است).
« فهي ما دامت ليس فيها صور الموجودات فهي عقل بالقوة »
(پس آن ذات مادامی که صور موجودات در آن نیست، عقل بالقوه است).
« فإذا حصلت فيها صور الموجودات على المثال المذكور صارت تلك الذات عقلا بالفعل »
(و هنگامی که صور موجودات در آن ذات حاصل شد - طبق مثال مذکور - آن ذات «عقل بالفعل» میگردد).
« فإذا حصلت فيه المعقولات التي انتزعها عن المواد صارت تلك المعقولات معقولات بالفعل »
(و هنگامی که حاصل شد و آنها را از مواد انتزاع کرد، آن معقولات نیز «معقولات بالفعل» میشوند - مطلب چهارم).
« و قد كانت قبل أن ينتزع عن موادها معقولات بالقوة »
(در حالی که پیش از انتزاع از موادشان، معقولات بالقوه بودند).
« فهي قد حصلت بعد انتزاعها صورا لتلك الذات »
(پس آنها بعد از انتزاع، صوری برای آن ذات شدهاند).
«وتلك و تلك إنما صارت عقلا بالفعل بالتي هي بالفعل معقولات »
(و آن ذات تنها به واسطه چیزهایی که بالفعل معقولاتاند، عقل بالفعل شده است).
« فإنها معقولات بالفعل و إنها عقل بالفعل شيء واحد بعينه »
(زیرا اینکه آنها معقولات بالفعلاند و اینکه آن ذات عقل بالفعل است، یک چیز واحد بعینه است).
« و معنى قولنا فيها أنها عاقلة ليس هو شيئا غير أن المعقولات صارت صورا لها »[4]
(و معنای سخن ما که میگوییم آن ذات «عاقل» است، چیزی نیست جز اینکه معقولات صوری برای او شدهاند).
«وأنها صارت هي بعينها تلك الصور»
(و اینکه آن ذات عیناً همان صور شده است).
« فإذن معنى أنها عاقلة بالفعل و عقل بالفعل و معقول بالفعل معنى واحد بعينه »
(بنابراین معنای اینکه او عاقل بالفعل، عقل بالفعل و معقول بالفعل است، معنای واحدی است بعینه).
« و لمعنى واحد بعينه »
(و برای یک معنا [و حقیقت واحد] است).