1404/11/05
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ تفسیر معانی عقل/عقل نظری
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
عقل نظری
همانگونه که پیرامون «عقل عملی» که موضوع بحث گذشته بود، در ابتدای فصل شش مطلب بیان گردید، امروز نیز که بحث پیرامون «عقل نظری» است، شش مطلب مقدماتی باید ارائه شود.
مطلب اول: تعریف و اصطلاحات عقل نظری
عقل نظری همان «قوه عاقله»ای است که حکما در کتابالنفس و مباحث مربوط به نفس ذکر میکنند که یکی از قوای نفس، قوه عاقله است که مُدرِک کلیات میباشد. این قوه عاقله که مدرک کلیات است، همان عقل نظری است. البته وقتی از قوای نفس سخن میگوییم، مقصود قوهای است که ذات و حقیقت نفس انسانی را تشکیل میدهد؛ زیرا بالاترین مرتبه از قوای نفس، سازنده همان حقیقت و ذات نفس انسانی است.
حکما در مورد این عقل نظری (که همان قوه عاقله باشد) دو اصطلاح دارند:
۱. اصطلاح اول: اطلاق عقل بر خودِ این قوه. در این اصطلاح، به خودِ این قوه، «عقل نظری» گفته میشود. بنابراین در این کاربرد، مصدر (عقل) به معنای اسم فاعل (عاقل) است؛ یعنی عقل نظری به معنای «قوه عاقله» است.
۲. اصطلاح دوم: اطلاق عقل بر «مُدرَکات» قوه عاقله. یعنی به معلوماتِ آن عقل به معنای اول (قوه عاقله)، عقل نظری میگویند؛ اعم از اینکه این مدرکات بدیهی باشند یا کسبی. بنابراین در این اصطلاح، مصدر (عقل) به معنای اسم مفعول (معقول) است.
در ذیل همین اصطلاح دوم (که عقل نظری بر مدرکات قوه عاقله اطلاق میشود)، برخی از حکما این مدرکات را اختصاص به «مدرکات کسبی» دادهاند؛ یعنی گفتهاند عقل نظری فقط به مدرکات کسبی اطلاق میشود. وجه این نامگذاری آن است که وقتی میگوییم «عقل نظری»، نظری در مقابل بدیهی است؛ لذا خصوص مدرکات کسبیه و نظریه در این اصطلاح دوم (به نظر برخی) اراده میشود. اما اگر از این نظرِ خاص قطع نظر کنیم، مدرکات اعم از مدرکات بدیهی و کسبی است.
مطلب دوم: مراتب چهارگانه عقل نظری
بنابر اینکه عقل نظری عبارت از خودِ همان قوه عاقله باشد (اصطلاح اول که مصدر به معنای اسم فاعل است)، عقل نظری دارای چهار مرتبه است که در مواضع دیگر نیز ملاحظه فرمودهاید. مراتب چهارگانه عقل نظری عبارتاند از: عقل هیولانی (یا بالقوه)، عقل بالملکه، عقل بالفعل، و عقل مستفاد. توضیح مختصر این مراتب بدین قرار است:
۱. عقل هیولانی (یا بالقوه): عبارت است از قوه محضِ تعقل، و الا هیچ تعقل بالفعلی در این مرتبه وجود ندارد. نوزاد انسان که متولد میشود، واجد این مرتبه از عقل نظری است؛ یعنی عقل بالقوه یا عقل هیولانی که عبارت است از قوه تعقل. برخلاف نوزاد حیوان که قوه تعقل ندارد، نوزاد انسان دارای قوه تعقل است و از این مرتبه برخوردار میباشد. در این مرتبه هیچ فعلیت تعقلی وجود ندارد و نفس خالی از هرگونه تعقل بالفعلی است.
۲. عقل بالملکه: هنگامی که کودک مثلاً به سن پنج یا شش سالگی میرسد، به این مرتبه از عقل نظری نائل میشود. عقل بالملکه عبارت است از تعقلِ بدیهیات به نحو بالفعل، و داشتنِ قوه تعقلِ نظریات از طریق بدیهیات. در این مرتبه دوم، «ملکه» تعقل نظریات در شخص (انسان) وجود دارد؛ یعنی ملکه و قوه استخراج نظریات از بدیهیات. وگرنه آن تعقلی که در این مرتبه «بالفعل» وجود دارد، فقط تعقل بدیهیات است.
۳. عقل بالفعل: آن مرتبهای است که تعقل کسبیات و نظریات به وسیله بدیهیات در شخص فعلیت پیدا میکند. یعنی در این مرتبه، شخص نظریات و کسبیات را از راه بدیهیات تعقل میکند و «قوه استحضار» آن نظریاتی که به وسیله بدیهیات تعقل کرده، در او موجود است. مثلاً شخص یک نظریهای را به وسیله بدیهی تعقل کرده است، منتهی اینگونه نیست که همه آن نظریاتی را که تعقل کرده، همزمان در ذهن حاضر داشته باشد؛ خیر، ولی قوه استحضار آنها در او هست. یعنی اگر بخواهد، میتواند دوباره آنها را در ذهنش حاضر کند. این مرتبه عقل بالفعل است.
۴. عقل مستفاد: عبارت است از فعلیتِ استحضارِ آن کسبیات و نظریاتی که به وسیله بدیهیات تعقل کرده است. در این مرتبه دیگر هیچ قوهای باقی نمانده و سراسر فعلیت است. برخلاف مراتب قبلی که در هر کدام شائبه قوه بود، اینجا فقط فعلیت است؛ یعنی همه آن کسبیاتی که تعقل کرده، همگی در ذهن حاضرند. این میشود مرتبه عقل مستفاد.
سوال: اینکه آیا این استحضار نسبت به تمام نظریات است یا نسبت به بعضی...،
پاسخ: مرحوم حاجی سبزواری در شرح منظومه بحث کردهاند و دو احتمال دادهاند که آیا قابل جمع هستند یا خیر؛ مثلاً میتوان فرض کرد کسی هرچه را که تعقل کرده حاضر باشد، اما نسبت به برخی دیگر حاضر نباشد که تفصیل آن در شرح منظومه است).*
مطلب سوم: وجه تسمیه عقل بالملکه
سؤال این است که چرا با وجود اینکه در مرتبه عقل بالملکه، تعقل بدیهیات فعلیت دارد، به آن «عقل بالفعل» نمیگویند؟ مگر تعقل بالفعل نداریم؟ چرا میگویند «عقل بالملکه» (که ملکه هم به معنای قوه است، یعنی قوه تعقل کسبیات به وسیله بدیهیات)؟
پاسخ این است: در مرتبه عقل بالملکه، آنچه راجع به تعقل فعلیت پیدا میکند (که عبارت از بدیهیات باشد)، اینها یک امور و معقولات «عام» هستند؛ چه در شاخه تصورات و چه در شاخه تصدیقات.
ببینید، مثلاً در مرتبه عقل بالملکه، کودکی که به سن تمیز رسیده، در حیطه تصورات مفاهیمی مانند «مفهوم وجود» یا «مفهوم شیئیت» (همان چیزی که در فارسی میگوییم "چیز") را میفهمد و درک میکند. وقتی به او میگویند فلان چیز هست یا نیست، یا به آن چیز دست نزن، دیگر کسی اینها را برایش تعریف نمیکند. مفهوم وجود و شیئیت مفاهیم بدیهی هستند که کودک در این مرتبه تعقل میکند؛ ولکن اینها مفاهیم عامهای هستند. مفهوم وجود و شیء مفاهیم گسترده و عامیاند.
یا در شاخه تصدیقات، کودک میفهمد که مثلاً «یک» مثل «دو» نیست؛ دو تا نان در سفره دو برابر یک نان است، یا *«الکل أعظم من الجزء»*[1] (کل بزرگتر از جزء است). اینها را میفهمد، ولکن اینها تصدیقات بدیهیِ عامهای هستند. چرا عام؟ به خاطر اینکه با همین تصدیقات بدیهی، تمام تصدیقات کسبی و نظری ثابت و کسب میشوند. چون تصدیقات نظری همه به همین تصدیقات بدیهی (که شش دسته هستند و بالاترینشان اولیات است) برمیگردند.
بنابراین، چه آن تصورات بدیهی و چه آن تصدیقات بدیهی که در مرتبه عقل بالملکه تعقل میشوند، همگی «عام» هستند. وقتی عام شدند، نسبتشان به تصورات خاصه و تصدیقات خاصه (که کسبی هستند)، نسبت «جسم مطلق» و عام به «اجسام خاصه» است.
مثلاً یک تصور خاصِ کسبی مانند تصور مفهوم انسان، حیوان، جسم نامی، جسم مطلق یا جوهر، همه به «وجود» برمیگردند؛ یعنی با تصور بدیهی (مفهوم وجود) روشن میشوند. در تعریف انسان میگوییم «حیوان ناطق»؛ در تعریف حیوان میگوییم «جسم نامی حساس»؛ در تعریف جسم نامی میگوییم «جسم مطلق نامی»؛ در تعریف جسم مطلق میگوییم «جوهر قابل للأبعاد»؛ و در تعریف جوهر مفهوم وجود را میآوریم و میگوییم *«ماهیةٌ إذا وُجدت في الخارج وُجدت لا في الموضوع»*[2] . دیگر وجود را کسی سؤال نمیکند. با مفهوم وجود، همه این مفاهیم تصوری نظری روشن میشوند. پس مفهوم وجود یک تصور عامی است که با آن، همه تصورات خاصه معلوم میشوند.
یا مثلاً یک تصدیق خاص مثل *«العالم حادث»*، باید به وسیله همان شش دسته تصدیقات بدیهی اثبات شود. این تصدیقات بدیهی ششگانه، چراغهای فروزانی هستند که خداوند در وجود انسان تعبیه کرده تا به وسیله آنها بتواند کسبیات را به دست آورد.
پس نسبت آن تصورات و تصدیقات بدیهی عامه به این تصورات و تصدیقات خاصه، نسبت «جسم مطلق» و عام به «اقسام خاصه» است (نسبت طبیعت جسمیه به طور مطلق به اقسام خاصه). این کتاب جسم است، این میز جسم است، انسان جسم است؛ جسمیت مطلقه و مشترکه بر همه اینها صادق است. اما تا جسمیت مطلقه و مشترکه در قالب یکی از این اجسام خاصه درنیاید، تحقق و وجود پیدا نمیکند (فعلیت پیدا نمیکند). یعنی فعلیت جسمیت مشترکه به تحقق جسم خاص است.
در اینجا نیز همینطور است؛ آن تصورات و تصدیقات بدیهی عامه که در مرتبه عقل بالملکه تعقل میشوند، تعقلات بالقوهاند؛ چون نسبتشان به آن تصورات و تصدیقات کسبیِ خاص، نسبت عام به خاص است. و همانطور که در مثال جسم، طبیعت مشترکه بدون طبیعت خاصه تحقق و فعلیت ندارد، در اینجا نیز این تعقل بدیهی در مرتبه عقل بالملکه، «تعقل بالفعل» (به معنای تام) محسوب نمیشود. تا زمانی که در مرتبه عقل بالفعل، کسبیات و نظریات به واسطه بدیهیات تعقل شوند، آن وقت میشود عقل بالفعل و تعقل بالفعل.
مطلب چهارم: قوه قدسیه
این مطلب نیز راجع به عقل بالملکه است. عقل بالملکه عبارت است از قوه تعقل کسبیات به وسیله بدیهیات. این قوه و استعداد (که قوه همان استعداد است) در بعضی از افراد بسیار قوی و فوقالعاده است. یعنی این ملکه در بعضی از نفوس چنان قوی است که به همین عقل بالملکه و این قوه، «قوه قدسیه» میگویند. سابقاً فصلی راجع به قوه قدسیه گذشت. کسی که دارای قوه قدسیه است، یا آن دو حرکت فکری (*«الفکرُ حرکةٌ إلی المبادی / ومن مبادی إلی المرادِ»*)[3] که برای تعقل کسبیات از بدیهیات صورت میپذیرد، بسیار سریع انجام میشود، و یا اینکه اصلاً حرکتی وجود ندارد و به مجرد توجه به مطالب، ظفر حاصل میشود و به مبادی شناخت دست پیدا میکند.
مطلب پنجم: عقل مستفاد و اتحاد با عقل فعال
در مرتبه عقل مستفاد (که عبارت است از مرتبه فعلیت استحضار نظریات و کسبیاتی که به واسطه بدیهیات تعقل شده)، چرا به آن «عقل مستفاد» میگویند؟ به خاطر اینکه «استفاده شده» از عقل فعال است. عقل فعال (که در لسان شرع جبرئیل علیهالسلام باشد) فرشته مقربی است که حکما به او عقل فعال میگویند؛ ملک موکل بر وحی، الهامات به اولیا و علوم علما. او فرشتهای است که از طرف خداوند کارگزار این معناست.
این نظریاتی که به واسطه بدیهیات تعقل شده و همه در ذهن شخصی که به مرتبه عقل مستفاد رسیده حاضر است، از عقل فعال استفاده شده است. این نظریات در ذهن شخص به صورت «علم حصولی» حاضر است (یعنی مفاهیم آنها).
حال، اگر همین کسی که به مرتبه عقل مستفاد رسیده، بتواند به همین مفاهیم «معرفت حضوری» پیدا کند (یعنی همین مفاهیمی را که از عقل فعال استفاده شده، بتواند در خودِ عقل فعال ببیند و در وجود عقل فعال مشاهده کند)، نفسِ او خودش میشود عقل فعال. دیگر عقل مستفاد نیست، بلکه «عقل فعال» است؛ یعنی اتحاد وجودی با عقل فعال پیدا کرده است. چرا؟ به خاطر اینکه این علوم و معارف را در لوح وجود عقل فعال مشاهده میکند. و وقتی اینها را در لوح وجود او مشاهده میکند، یعنی دارد خودِ عقل فعال را مشاهده میکند (چون اینها در لوح وجود اوست). و مشاهده یعنی علم حضوری. علمش تبدیل میشود به «معرفت»؛ چون علم کلی است و معرفت جزئی است (این یکی از تفاوتهای میان علم و معرفت است). این دیگر میشود معرفت جزئی، معرفت خارجی، مشاهده خاص. و در علم حضوری، عالم و معلوم و علم اتحاد دارند؛ یعنی این نفس خودش با عقل فعال یکی میشود و خودش میشود عقل.
*(پاسخ به سؤال: بله، مراتب غیرمتناهی است، منتهی شاخص این چهار مرتبه است. وقتی عقل شد، دیگر شده عقل فعال. تا آنجایی نفس است که عقل مستفاد باشد [به علم حصولی]. اگر شد عقل، دیگر عقل است و حساب دیگری پیدا میکند. البته مراتب کمال محدود نیست).*
مطلب ششم: بیفایدگی نزاع در نامگذاری
مطلب آخر این است که ایشان میفرمایند: اینکه بعضی بنشینند بحث کنند که آیا این مراتب عقلی که بیان شد، «عقل» به نفسی گفته میشود که این مراتب را دارد؟ یا به خودِ این مراتب گفته میشود؟ یا به مدرکات این مراتب؟ (که در مطلب اول هم اشاره شد). ایشان میفرمایند این بحث *«قلیل الجدوی»* است و فایده چندانی ندارد. چرا؟ به خاطر اینکه عقل و عاقل و معقول به نظر صدرالمتألهین اتحاد دارند و یکی هستند (بحثش قبلاً گذشت). عقل (که این مراتب باشد)، عاقل (که نفسی باشد که این مراتب را دارد) و معقول (که مدرکات باشند)، اینها یکی هستند.
[تطبیق و تشریح متن کتاب]
عبارت رسید به اینجا:
« و أما القوة العالمة »[4]
(و اما قوه علامه که همان عقل نظری باشد).
«وهي العقل المذكور في كتاب النفس»
(و آن همان عقلی [قوه عاقلهای] است که در کتاب نفس [مباحث نفس] ذکر میشود).
« فاعلم أن الحكماء يطلقون اسم العقل تارة على هذه القوة و تارة على إدراكات هذه القوة»
(پس بدان که حکما نام عقل را گاهی بر خودِ قوه اطلاق میکنند و گاهی بر ادراکات آن قوه. که اولی میشود عقل به معنای اسم فاعل [عاقل] و دومی عقل به معنای اسم مفعول [معقول]).
« و أما الإدراكات فهي التصورات أو التصديقات الحاصلة للنفس بحسب الفطرة أو الحاصلة لها بالاكتساب »
(و اما در مورد ادراکات - که عبارت است از تصورات و تصدیقاتی که برای نفس حاصل میشود، چه بر حسب فطرت [بدیهی] و چه به اکتساب [نظری] - اعم از اینهاست).
« و قد يخصون اسم العقل بما يحصل بالاكتساب »
(گاهی هم نام عقل را فقط به همان مدرکات کسبیه اختصاص میدهند؛ بعضی اینگونه گفتهاند. این مطلب اول بود).
« و أما القوة فنقول لا شك أن النفس الإنسانية قابلة لإدراك حقائق الأشياء »
(و اما قوه [بنابراین که عقل نظری به قوه عاقله گفته شود]، پس میگوییم: شکی نیست که نفس انسانی قابلیت ادراک حقایق اشیاء و واقعیات و ماهیات آنها را دارد. این قوه چهار مرتبه دارد).
« فلا يخلو إما أن تكون خالية عن كل الإدراكات أو لا تكون »
(پس خالی نیست از اینکه یا خالی از همه آن ادراکاتی است که قابلیت ادراکشان را دارد [فقط قوهاش را دارد]، یا نه، خالی نیست و بالاخره تعقلی در آن فعلیت پیدا کرده).
« إن كانت خالية مع أنها تكون قابلة لتلك الإدراكات كانت كالهيولى التي ليس لها إلا القوة و الاستعداد من غير أن يخرج في شيء من الصور من القوة إلى الفعل »
(اگر نفس خالی باشد از هر تعقلی، در حالی که قابلیت ادراکات را دارد، لکن نیست برای او مگر قوه و استعداد [بدون اینکه در هیچ صورتی از قوه به فعل خارج شده باشد]).
« فسميت في تلك الحالة عقلا هيولانيا »[5]
(در این حالت، نفس و همین قوه عاقله، «عقل هیولانی» [یا عقل بالقوه] نامیده میشود).
*(مثلش مثل هیولا و مادهای است که فقط قوه و استعداد پذیرش صورت را دارد).*
« و أن لم تكن خالية فلا يخلو إما أن يكون الحاصل فيها من العلوم الأوليات فقط »
(و اگر خالی از ادراک نباشد، [باز دو صورت دارد]: یا آنچه از علوم در این نفس حاصل شده، فقط «اولیات» است).
*(یک ویرگول اینجا باید گذاشته شود: «الأولیات فقط». مقصود از اولیات در اینجا در مقابل «ثوانی» [نظریات] است، نه اینکه مراد فقط یکی از آن شش دسته بدیهیات باشد).*
«أو يكون قد حصلت النظريات مع ذلك»
(یا اینکه نه، نظریات هم با بدیهیات حاصل شده است).
« فإن لم يحصل فيها إلا الأوليات التي هي آلة لاكتساب النظريات فيسمى تلك الحالة عقلا بالملكة»
(اگر در صورت اول حاصل نشده باشد در نفس مگر بدیهیاتی که وسیله و آلت تعقل نظریاتاند، این حالت «عقل بالملکه» نامیده میشود).
« أي لها قدرة الاكتساب- و ملكة الانتقال إلى نشأة العقل بالفعل »
(یعنی برای نفس قدرت [قوه] اکتساب و ملکه انتقال به مرحله عقل [بالفعل] هست).
«وإنما لم تُسمَّ هذه المرتبة عقلاً بالفعل - مع أن شيئاً قد حصل بالفعل -»
(و همانا نامیده نشده این مرتبه از نفس [عقل بالملکه] به نام «عقل بالفعل» - با اینکه تعقل بدیهیات در این مرتبه فعلیت دارد - چرا؟).
« لأن الوجود العقلي لم يحصل و لا يحصل بإدراك الأوليات و المفهومات العامية »
(علتش این است که وجود عقلی [تعقل بالفعل] حاصل نشده و نمیشود با ادراک اولیات و مفاهیم عامه [چه تصوری و چه تصدیقی]). چرا؟
« لأن الشيء لا يتحصل بالفعل بأمر مبهم عام ما لم يتعين أمرا متحصلا »
(به خاطر اینکه آن [تعقل بدیهیات] امری مبهم و عام است، مادامی که به صورت یک امر متحصل و محقق و خاص درنیاید). چرا؟
«إذ نسبة القضايا الأولية في باب المعقول إلى الصور العقلية النظرية كنسبة الجمسية المشتركة إلى الطبائع الخاصة في باب المحسوس»
(زیرا نسبت قضایای اولیه [بدیهی] در باب معقولات عقلیه نظریه، مانند نسبت جسمیت مشترکه [عامه] است به طبایع خاصه [اجسام خاص] در باب محسوسات).
«فكما أن الشيء الجسماني- لا يصير موجودا في العين بمجرد الجسمية ما لم يصر جسما مخصوصا له طبيعة مخصوصة »
(همانطور که شیء جسمانی در خارج موجود نمیشود با صرف جسمیتِ مشترکه، مادامی که جسم مخصوصی نشود که طبیعت مخصوصی داشته باشد).
«فكذا وجود العقل بالفعل لا يتحصل بمجرد المفهوم الأولي العام والقضايا الأولية»
(همچنین وجود عقل بالفعل حاصل نمیشود به صرف مفهوم بدیهی عام و قضایای اولیه).
*(مفهوم اولی عام برای تصورات مثل مفهوم وجود و شیئیت؛ و قضایای اولیه ) مثل چی؟
كمفهوم الوجود و الشيئية و كقولنا الواحد نصف الاثنين-و الكل أعظم من جزئه
مانند مفهوم وجود و شیئیت مثل وقتی که می گوییم یک نصف دو است و کل بزرگتر از جزء است.
اما مطلب چهارم که از خازج گفتیم این است:
(ثم إن النفس في هذه المرتبة إن تميزت عن سائر النفوس بكثرة الأوليات و شدة الاستعداد و سرعة القبول للأنوار العقلية كفتيلة كبريتية لها سخونة شديدة يكاد أن تشعل بنفسها كما أشار إليه تعالى يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ سميت القوة القدسية و إلا فلا )
پس اگر نفس در این مرتبه از سایر نفوس به زیادی صفات اولیه ، شدت آمادگی و سرعت پذیرش انوار عقلی متمایز باشد مثل نفوس انبیاء و اولیاء، مانند فتیلیه ی کبریتی که با حرارت شدید که نزدیک است خود را شعله ور کند ، چنانکه خداوند متعال فرموده است: نزدیک است فتیله ای که روغن زیتون آن روشن شود حتی اگر آتشی به آن نرسد، اگر نفس اینطور باشد آن را نیروی قدسی می گویند در غیر این صورت نه و همان عقل بالملکه می گویند و قوه ی قدسیه به آن نمی گویند.
برگشت به ادامه مطلب دوم:
إن كان قد حصل لها النظريات
اگر نفس حاصل شده باشد(کسبیات) به واسطه ی نظریات
این هم دو گونه است:
فلا يخلو إما أن يكون تلك النظريات غير حاضرة و لا مشاهدة بالفعل- و لكنها متى شاءت النفس استحضرتها بمجرد الالتفات و توجه الذهن إليها أو هي حاضرة بالفعل مشاهدة بالحقيقة
یا اینکه آن نظریات حاضر نیست در نفس و مشاهد نفس نیست الان و لکن این نظریات به گونه ای که هر وقت نفس بخواهد می تواند اینها را حاضر بکند به مجرد توجهی که به اینها بکند یا اینکه نه بالفعل در ذهن حاضر هستند و مشهود نفس و ذهن هستند در واقع و حقیقت.
فالنفس في الحالة الأولى تسمى عقلا بالفعل
نفس در صورت اول عقل نامیده می شود
و في الثانية عقلا مستفادا
و در دومی عقل مستفاد نامیده می شود.
از اینجا مطلب پنجم آغاز می شود:
و في هذه المرتبة أن شاهد تلك الصور في مبدئها الفياض- فسميت عقلا فعالا
در همین مرتبه ی عقل مستفاد اگر نفس آن صور کسبیه نظریه را مشاهده بکند در عقل فعال، در مبداء فیاض خود، در اینصورت آن نفس می شود عقل فعال
اما مطلب ششم:
و الاختلاف المشهور بين الناس في أن أسامي العقول هل هي واقعة على النفس في هذه المراتب أو علی تلك المراتب أو على المدركات التي فيها- ليس فيه كثيرة فائدة
اما اختلاف مشهور بین علما که آیا اسم عقل واقع می شود در نفسی که این مراتب چهار گانه را دارد، یا خود مراتب و یا مدرکات مراتب، که سه قول می شود ليس فيه كثيرة فائدة فایده ی چندانی ندارد.
چرا؟
لما علمت أن العقل و العاقل و المعقول في كل من هذه المراتب أمر واحد
زیرا در فصول گذشته بحث اتحاد عقل و عاقل و معقول مطرح شده است، وعقل که در این تلک المراتب باشد و عاقل که نفس مراتب باشد و معقول که مدرکات این مراتب باشد، در هر کدام ازین مراتب یک چیز هستند و متحدند.
بل نقول من رأس
دوباره بر میگردیم به همین چهار مرتبه و یک عبارتی از فارابی نقل می شود.