1404/11/04
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و چهارم/ تبیین معانی عقل /تقسیم قوای نفس ناطقه به عقل نظری و عملی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فصل بیست و چهارم: تبیین معانی عقل
مباحث این فصل پیرامون توضیح معانی مختلف عقل است که در ضمن شش مطلب ارائه میگردد:
مطلب اول: تقسیم قوای نفس ناطقه به عقل نظری و عملی
نفس ناطقه انسانی دارای دو قوه اصلی است: «عقل نظری» و «عقل عملی». حکیم سبزواری (قدسسره) در منظومه حکمت میفرمایند:
*« للنفس قوّتان عقل نظري و عمليّ إن تشأ فعبّر»*
*علّامة عمّالة فالمبتدا لأربع مراتب قد صعدا* [1]
عقل نظری را «قوه علامه» و عقل عملی را «قوه عماله» نیز مینامند. این دو قوه در نفس انسانی، به منزله قوای مدرکه و محرکه در نفس حیوانی هستند؛ بدین معنا که همانگونه که حیوان دارای ادراک و تحریک است، انسان نیز در مرتبه عالیتر واجد این دو شأن است.
تفاوت عقل نظری و عملی به تفاوت مُدرَکات (معلومات) آنها بازمیگردد، نه اینکه نفس ناطقه دارای دو عقل مجزا باشد؛ بلکه نفس دارای دو نوع مدرک است که به اعتبار آنها، عقل منقسم میگردد:
۱. مدرکات عقل نظری: مربوط به «هستها و نیستها» است که در اصطلاح امروزی «جهانبینی» نامیده میشود.
۲. مدرکات عقل عملی: مربوط به «بایدها و نبایدها»، «شایستهها و ناشایستهها» و «زیباییها و زشتیهای افعال» است که امروزه تحت عنوان «ایدئولوژی» شناخته میشود.
نکته مهم در باب عاعلیت عقل عملی:
نباید پنداشت که عقل عملی، فاعل مباشر و مستقیم افعال است. شأن عقل، ادراک، علم و معرفت است؛ بنابراین عقل عملی فاعل قریب افعال حسنه یا قبیحه نیست. عقل عملی نه «قدرت» است (که مربوط به قوه شوقیه باشد) و نه «عامل» (که مربوط به قوه محرکه باشد).
در تحلیل قوای نفس حیوانی (که در نفس انسانی نیز مندرج است)، قوه محرکه به دو بخش تقسیم میشود:
الف) قوه شوقیه: که کارکرد آن ایجاد شوق، اراده و قدرت است.
ب) قوه عامله: که در عضلات و ماهیچهها منبث است و مباشر حرکت میباشد.
عقل عملی، همانند عقل نظری، شأنیت ادراکی دارد؛ با این تفاوت که علمِ عقل نظری «انفعالی» است، اما علمِ عقل عملی «فعلی» است. بدین معنا که ادراک عقل عملی سبب میشود تا عمل محقق گردد. عقل عملی با استخدام قوه شوقیه (برای ایجاد شوق) و قوه عامله (برای انجام فعل)، سبب صدور فعل میشود. بنابراین، عقل عملی «فاعل بعید» برای افعال است.
مطلب دوم: تلازم عقل نظری و عملی
عقل نظری و عقل عملی لازم و ملزوم یکدیگرند و انفکاک میان آنها ممتنع است. برخلاف قوای مدرکه و محرکه در نفس حیوانی که امکان جدایی دارند (مثلاً ممکن است حیوانی قوه باصره را از دست بدهد اما قوه حرکت داشته باشد، یا بر اثر سکته مغزی حرکت را از دست بدهد اما بینایی باقی باشد)، در نفس ناطقه چنین نیست.
علت این امر آن است که در حیوان، محل یا مظهر قوای مدرکه و محرکه جداگانه است (مثلاً محل باصره چشم یا مغز است و محل محرکه عضلات)؛ اما محل و مظهر عقل نظری و عملی، حقیقت واحد «نفس ناطقه انسانی» است. لذا به دلیل وحدت محل، انفکاکناپذیرند.
مطلب سوم: حسن و قبح عقلی (ذاتی)
این مطلب ناظر به نزاع میان عدلیه (امامیه و معتزله) و اشاعره است. عدلیه قائل به «حسن و قبح عقلی» هستند، بدین معنا که عقل مستقل از شرع، حسن برخی افعال و قبح برخی دیگر را درک میکند (حتی اگر شارع حکمی نکرده باشد). در مقابل، اشاعره معتقد به «حسن و قبح شرعی» هستند (*«الحسنُ ما حسّنه الشارعُ والقبیحُ ما قبّحه الشارعُ»*)[2] . اعتقاد به عدل الهی نیز مبتنی بر پذیرش حسن و قبح عقلی است.
در دیدگاه عدلیه، افعال از نظر حسن و قبح دو دستهاند:
۱. حسن و قبح ذاتی: تنها «عدل» و «ظلم» هستند که ذاتاً و بدون واسطه حسن یا قبیحاند. این حکم بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد.
۲. حسن و قبح عرضی (اکتسابی): سایر افعال (مانند صدق و کذب) ذاتاً حسن یا قبیح نیستند، بلکه حسن و قبح آنها دائر مدار انطباقشان بر عناوین عدل و ظلم است. برای مثال، «صدق» اگر منجر به فتنه یا قتل نفس محترمه شود، مصداق ظلم و قبیح است؛ و «کذب» اگر موجب نجات جان مؤمن گردد، مصداق عدل و حسن است . سعدی به همین خاطر فرموده است:
(*دروغ مصلحتآمیز به ز راست فتنهانگیز*)[3]
فرآیند استنتاج در عقل عملی:
برای افعالی که حسن و قبح عرضی دارند، عقل عملی قیاس تشکیل میدهد. مثلاً برای «راستگویی»:
* قیاس اول: این راستگویی مصداق عدل است (*هذا صدقٌ وکلُّ صدقٍ عدلٌ، فهذا عدلٌ*).
* قیاس دوم: هر عدلی حسن است (*هذا عدلٌ وکلُّ عدلٍ حسنٌ، فهذا حسنٌ*).
* قیاس سوم: هر کار حسنی شایسته انجام است (*هذا الصدقُ حسنٌ وکلُّ حسنٍ ینبغي أن یُؤتی به، فهذا الصدقُ ینبغي أن یُؤتی به*).
پس از این نتیجهگیری، عقل عملی قوای شوقیه و محرکه را به کار میگیرد تا فعل صادر شود.
مطلب چهارم: ارکان سهگانه در حوزه عقل عملی
در فرآیند صدور افعال اخلاقی، سه مؤلفه وجود دارد:
۱. قوه تمیزدهنده: قوهای که میان خوب و بد تمیز میدهد (عقل عملی).
۲. مقدمات استنباط: قضایا و قیاسهایی که حسن و قبح فعل از آنها استخراج میشود.
۳. نفس افعال: خودِ افعال حسن و قبیح خارجی.
مطلب پنجم: اشتراک لفظی واژه «عقل»
واژه «عقل» به نحو اشتراک لفظی بر هر یک از سه مؤلفه فوق اطلاق میشود:
۱. اصطلاح جمهور (توده مردم): مرادشان از عقل، همان «قوه تمیزدهنده» است. در اینجا دو رویکرد وجود دارد:
* گروهی عقل را توانایی تأمین منافع نفسانی و دنیوی میدانند (مانند زیرکی معاویه که در روایات «نکرا» و «شیطنت» نامیده شده است). خیلی ها شیطنت را عقل می دانند و در مسائل دنیا زرنگ باشد عاقل می دانند.
* گروهی عقل را ابزار بندگی و کسب بهشت میدانند (*«العقلُ ما عُبد به الرحمنُ واکتُسب به الجنانُ»*).[4]
۲. اصطلاح متکلمین: مرادشان از عقل، «مقدمات و قضایای مشهوره» است. وقتی میگویند «عقل حکم میکند»، مقصودشان قضایای مقبول نزد عقلا (*آرای محموده*) است.
۳. اصطلاح علمای اخلاق: مرادشان از عقل، «نفسِ افعال حسن و قبیح» و مداومت بر آنهاست تا منجر به پیدایش ملکات فاضله گردد.
مطلب ششم: نسبت مقدمات به عقل عملی
نسبت مقدمات و افعال مذکور به عقل عملی، مانند نسبت «مبادی تصوری و تصدیقی» به عقل نظری است. همانطور که عقل نظری با مبادی به نتایج علمی میرسد، عقل عملی نیز با تکرار افعال صالح به ملکات اخلاقی نائل میشود.
[تطبیق و تشریح متن کتاب]
«الفصل الرابع والعشرون: في تفسير معاني العقل»[5]
(فصل بیست و چهارم در توضیح معانی عقل است).
« اعلم أن النفس الإنسانية كما ستعلم في كتاب النفس لها قوتان عالمة و عاملة»
(بدان که نفس انسانی - چنانکه در جلد هشتم در کتاب النفس معلوم خواهد شد - دارای دو قوه است: قوه عالمه [عقل نظری] و قوه عامله [عقل عملی]. این مطلب اول بود).
« و العاملة من هذه النفس لا تنفك عن العالمة و بالعكس »
(و این دو قوه در نفس انسانی منفک نیستند؛ عقل نظری از عملی و برعکس، قابل انفکاک نمیباشند).
«بخلاف نفوس سائر الحيوانات»
(برخلاف قوای نفس حیوانی [مدرکه و محرکه] که در انسان نیز موجودند، اما در حیوانات به دلیل عدم تجرد تام، قابل جداییاند).
«لأنها سفلية بعيدة عن جمعية القوى»
(زیرا نفوس حیوانی دارای مرتبه وجودی پایینتر [تجرد برزخی/مثالی] هستند و از جامعیت قوا دورترند؛ لذا قوایشان قابل انفکاک است).
« أما العاملة فلا شك أن الأفعال الإنسانية قد تكون حسنة و قد تكون قبيحة و...»
(در اینجا باید به تیتر صفحه قبل توجه شود که عبارت *«تتمة الإيراد على كلام المحقق الطوسي»* ناقص است و باید اصلاح شود. اما در مورد قوه عامله [عقل عملی] شکی نیست که...)
«أن الأفعال الإنسانية قد تكون حسنة عقلاً وقد تكون قبيحة عقلاً»
(افعال انسانی گاهی عقلاً حسن هستند و گاهی عقلاً قبیح؛ اشاره به حسن و قبح عقلی).
«وذلك الحسن قد يكون بديهياً حاصلاً من غير كسب»
(و این حسن گاهی بدیهی و ذاتی است و نیاز به کسب و استدلال ندارد، مانند حسنِ عدل و قبحِ ظلم).
« و قد يحتاج إلى كسب »
(و گاهی نیاز به کسب و استدلال دارد [حسن و قبح عرضی]).
« و اكتسابه إنما يكون بمقدمات يلائهما »
(و اکتساب آن تنها از طریق مقدمات و قیاسهایی است که با آن افعال ملایمت دارد).
« فإذا يتحقق هاهنا أمور ثلاثة »
(بنابراین در اینجا [در حوزه عقل عملی] سه امر محقق میشود - مطلب چهارم):
« الأول القوة التي يكون بها التميز بين الأمور الحسنة و الأمور القبيحة. »[6]
(اول: قوهای که میان امور حسن و قبیح تمیز میدهد [عقل عملی]).
« و الثاني المقدمات التي منها تستنبط الأمور الحسنة و القبيحة. »
(دوم: مقدماتی که امور حسن از آنها استنباط میشود).
« و الثالث نفس الأفعال التي توصف بأنها حسنة أو قبيحة »
(سوم: خودِ افعالی که متصف به حسن و قبح میشوند).
« و اسم العقل واقع على هذه المعاني الثلاثة بالاشتراك الاسمي »
(و نام عقل بر این معانی سهگانه به نحو اشتراک لفظی اطلاق میشود - مطلب پنجم).
[توضیح مرحوم حاجی سبزواری: زیرا غایت بُعد و دوری میان این معانی وجود دارد. اولی از باب ادراک بالقوه است، دومی ادراک بالفعل، و سومی از باب عمل].
« فالأول هو العقل الذي يقول الجمهور في الإنسان إنه عاقل »
(اولی همان عقلی است که توده مردم درباره انسان میگویند او عاقل است [قوه تمیز]).
« و ربما قالوا في عقل معاوية إنه كان عاقلا »
(و چه بسا درباره مثل معاویه بگویند که او عاقل بود [عقل به معنای نکراء و شیطنت]).
« و ربما يمتنعون أن يسموه عاقلا و يقولون إن العاقل من له دين »
(و چه بسا امتناع کنند و بگویند: عقل از آنِ کسی است که دین دارد).
« و هؤلاء إنما يعنون بالعاقل من كان فاضلا جيد الروية في استنباط ما ينبغي أن يؤثر من خير أو يجتنب من شر»
(و این گروه دوم کسانی هستند که «جودت رویه» [نیکویی فکر] را در استنباط آنچه شایسته انتخاب است [خیر] یا باید اجتناب شود [شر] لحاظ میکنند).
« و الثاني هو العقل الذي يردده المتكلمون على ألسنتهم »
(و معنای دوم، آن چیزی است که متکلمین بر زبانهایشان جاری میکنند).
« فيقولون هذا ما يوجبه العقل- أو ينفيه العقل أو يقبله أو يرده »
(پس میگویند: این از چیزهایی است که عقل آن را ایجاب میکند، یا نفی میکند، یا میپذیرد، یا رد میکند).
« فإنما يعنون به المشهور في بادي رأي الجميع »
(و مقصودشان از عقل نیست مگر آنچه که در «بادئ الرأي» [نظر اولیه/مشهور] نزد همگان مشهور است).
« فإن بادي الرأي المشترك عند الجميع أو الأكثر من المقدمات المقبولة و الآراء المحمودة عند الناس يسمونه العقل- »
(زیرا آن رأی مشترک ابتدایی نزد همه - یا اکثر مردم - که عبارت است از مقدمات مقبوله و پسندیده [آرای محموده] نزد مردم را عقل مینامند).
« و الثالث ما يذكر في كتب الأخلاق »
(و معنای سوم آن چیزی است که در کتب اخلاق ذکر شده است).
« و يراد به المواظبة على الأفعال التجربية و العادية على طول الزمان ليكتسب بها خلقا و عادة »
(و مراد از آن، مواظبت بر افعال تجربی [تمرینی] در طول زمان است تا به واسطه آن، خُلق و عادت [ملکه] کسب شود).
« و نسبة هذه الأفعال إلى ما يستنبط من عقل عملي كنسبة مبادي العلم التصورية و التصديقية- إلى العقل النظري »
(و نسبت این افعال [و مقدمات] به عقل عملی، مانند نسبت مبادی تصوری و تصدیقی علوم به عقل نظری است - مطلب ششم).
« و أما القوة العالمة و هي العقل المذكور في كتاب النف..»
(و اما قوه عالمه [عقل نظری]... که بحث آن خواهد آمد).