درس اسفار استاد سیدرضا اسحاق‌نیا

1404/10/23

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و سوم/ علم به جزئیات /علم به جزئیات و تبیین علم علی وجه کلی (نقل کلام خواجه نصیر)

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

علم به جزئیات و تبیین علم علی وجه کلی (نقل کلام خواجه نصیر)

مبحث: علم النفس (علم به جزئیات)

[مقدمه: مرور بحث گذشته و طرح کلام خواجه نصیر]

یک عبارتی را از محقق طوسی (علیه الرحمه) در شرح رساله «مسألة العلم» فخر رازی ایشان نقل کردند (از صفحات ۳۹ تا ۴۱، یعنی ۳ صفحه). قسمتی از عبارت محقق طوسی را دیروز توضیح دادیم و خواندیم. و اما آنچه که از اینجا تا آخر عبارت ایشان باقی مانده، هفت مطلب است که حالا ببینیم آیا به تمام این هفت مطلب می‌رسیم در این جلسه یا اینکه بخشی از آن باقی می‌ماند.

[مطلب اول: نحوه تشخص طبایع کلیه]

اما مطلب اول این هستش که ایشان می‌فرمایند: طبایع و ماهیات کلیه (طبایع بگوییم، حقایق بگوییم، ماهیات بگوییم، مفاهیم بگوییم)، طبایع کلیه این‌ها تشخصشان و جزئیتشان:

۱. یا به زمان است.

۲. یا به مکان است.

۳. و یا به هر دو هست.

* تشخص به زمان: طبیعت کلیه، ماهیت کلیه تشخصش به زمان باشد، مثل طبیعتِ حرکت و ماهیتِ کلیِ حرکت که این در خارج بخواهد تشخص و جزئیت پیدا بکند، به زمان است.

* تشخص به مکان: تشخص طبیعت کلیه به مکان باشد، مانند طبیعتِ جسم. طبیعت جسم (ماهیت جسم) این بخواهد تشخص و جزئیت پیدا بکند، به واسطه مکان متشخص می‌شود و جزئی می‌شود.

* تشخص به زمان و مکان: و اما اینکه طبیعت کلیه و ماهیت کلیه تشخصش به زمان و مکان هر دو باشد، مانند افرادِ انواع (مثلاً افرادِ طبیعتِ کلیِ انسان، نوع انسان). این‌ها تشخصشان، جزئیتشان هم به زمان است هم به مکان (به هر دو هست).

این حالا تشخص طبیعت کلیه، ماهیت کلیه که یا به زمان شد یا به مکان شد و یا به هر دو شد.

و اما خودِ طبیعت کلیه و ماهیت کلیه استناد به زمان و مکان پیدا نمی‌کند. تعلق به زمان و مکان پیدا نمی‌کند. مثلاً طبیعت انسان این‌ گونه نیست که مثلاً اختصاص به یک زمان خاصی باشد یا اختصاص به یک مکان مخصوصی داشته باشد، نه.

یا احکام و قوانینِ علمی (یعنی قواعد کلیه علوم)، این‌ها هم زمان و مکان نمی‌شناسند. مثلاً این قانون ریاضی که «خمسه نصف عشره است» (طبیعت خمسه، ماهیت خمسه، مفهوم خمسه، این نصف مفهوم عشره هست، ماهیت عشره هست؛ ۵ نصف ۱۰)، این دیگر در هر زمانی این‌گونه است، در هر مکانی این‌گونه است.

مرحوم حاجی در اول «لئالی» (یعنی منظومه منطقشان) یک اوصافی را برای علم منطق ذکر می‌کنند که یکی از آن اوصاف این است که: «به ینطوی الزمان و المکان له[1] ».

یعنی به واسطه قوانین منطق و قواعد منطق، زمان و مکان برای شخص منطقی درنوردیده می‌شود (در هم نوردیده می‌شود). چرا؟ چون قواعد منطقی خب یک قواعد کلی است که اختصاص به زمان خاص و مکان خاصی ندارد. قواعد سایر علوم (احکام و قوانینی که در سایر علوم هم، علوم کلیه مطرح می‌شود) آن‌ها هم همین‌جور است.

این مطلب اول از هفت مطلبی که در ادامه عبارت محقق طوسی در شرح رساله مسألة العلم (از صفحه ۳۹ تا ۴۱) مطرح شده است.

[مطلب دوم: اقسام تکثر اشیاء و نسبت آن‌ها با زمان و مکان]

و اما مطلب دوم. در ابتدای عبارت خواجه (چنان‌که دیروز ملاحظه فرمودید و عبارتش را هم خواندیم)، خواجه آمد دو چیز را مقابل هم قرار داد:

۱. یکی اینکه یک مرتبه تکثر اشیاء به واسطه خودِ حقایق هست (حقایق مختلفه).

۲. یک مرتبه هم تکثر به واسطه آحاد و اعدادِ حقیقت هست، ولکن آن حقیقت میان آن آحاد و اعداد متفقه و مشترکه.

این‌ها را مقابل هم قرار داد (یعنی تکثر اشیاء یک بار به واسطه حقایق مختلفه است، یک بار هم به واسطه آحاد و اعدادی است که آن حقیقت دارد ولکن آحاد و اعداد در آن حقیقت اتفاق دارند و شریک‌اند، حقیقت حقیقتِ متفقه هست).

بعد دومی را ایشان تقسیم کرد. باز دومی را تقسیم کرد که آحاد و اعداد یک مرتبه «غیر قارّ»اند، یک مرتبه «قارّ»اند.

* اگر غیر قارّ باشند، فرمود که این‌ها یا با زمان وجود پیدا می‌کنند یا در زمان.

* و اگر قارّ باشند، این‌ها یا در مکان وجود پیدا می‌کنند یا با مکان.

خب ببینید؛ نتیجه‌ای که گرفته می‌شود از این تقسیم که برای آن قسم دوم در ادامه خواجه ذکر کرد، این است که آن قسم دوم «زمانی و مکانی» است. قسم دوم زمانی و مکانی است. یعنی آنجایی که تکثر اشیاء (کثرت اشیاء) به واسطه آحاد و اعداد است (که حالا یا آحاد و اعداد غیر قارّند یا قارّند؛ اگر غیر قارّند وجودشان با زمان و در زمان، اگر قارّند وجودشان با مکان و در مکان است)، نتیجه این می‌شود که این قسم دومی می‌شود مکانی و زمانی.

خب وقتی آن قسم اول مقابل این قسم دوم قرار گرفته، ممکن است که کسی این‌گونه استفاده بکند و بفهمد که آن قسم اول دیگر زمانی و مکانی نخواهد بود. یعنی آنجایی که کثرت اشیاء به واسطه حقایق مختلفه باشد (که دیروز هم مثال زدیم به عقول که آن‌ها نوعشان منحصر در فرد است، ماهیتشان حقیقتشان یک فرد بیشتر ندارد). ممکن است کسی این‌گونه استفاده بکند که حالا که این دو تا مقابل هم قرار گرفتند، پس آن قسم اول می‌شود غیر زمانی و غیر مکانی.

مطلب دومی که الان خواجه می‌خواهند بفرمایند این است که: نه، چنین نیست. آن قسم اول ممکن است غیر زمانی و غیر مکانی باشد (مثل همان عقول که دیروز مثال زدیم)، و ممکن است زمانی و مکانی باشد. مثل چه؟ مثل حقیقت و طبیعتِ افلاک، مثل حقیقت و طبیعتِ کواکب (که افلاکی‌اند، فلکی‌اند، فلک نیستند ولی در فلک‌اند)، و مثل طبیعتِ عناصرِ کلی (طبیعت کلیه عناصر) که دیروز گفته شد. این‌ها همه زمانی و مکانی‌اند.

پس بنابراین از این مقابله کسی این استفاده را نباید بکند که آن قسم اول در آغاز عبارت خواجه (علیه الرحمه) اختصاص دارد به حقیقت غیر زمانی و غیر مکانی (یعنی مجرد). نه، او یک مصداقش است؛ ۳ تا مصداق دیگر هم دارد (افلاک، کواکب و کلیات عناصر).

این هم مطلب دوم.

تا اینجا مقدمه‌ای است که در عبارت خواجه مطرح شده که بعدش خواجه می‌فرمایند که «اذا تقرر هذا» (این‌گونه می‌گوییم که از اینجا به بعد می‌روند سراغ مسئله علم که اصلاً نقل عبارت خواجه در این فصل به خاطر همین سخنی است که خواجه راجع به معرفت و علم دارد دیگر). پس از اینجا به بعد دیگر خواجه می‌روند سر وقت اصل مطلب (اصل مطلبی که به خاطر او مرحوم آخوند عبارت خواجه را در اینجا و در این فصل نقل کردند).

[مطلب سوم: ویژگی‌های علم موجود مادی به جزئیات]

اما مطلب سوم. مطلب سوم این هستش که خواجه می‌فرمایند: هر موجودی که مدرِک است، ولکن آن موجودِ مدرِک زمانی و مکانی است (یعنی مادی است، مثل حیوان و انسان). مثل حیوان و انسان که این‌ها الان موجودات دارای شعور و ادراک هستند و مادی هم هستند (در عالم ماده در میان اجسام و به صورت یک جسم دارند زندگی می‌کنند).

چنین موجودی (مثل ما انسانها که مدرِکیم ولکن مادی هستیم، زمانی و مکانی هستیم)، علمِ ما به جزئیات ۳ تا خصوصیت دارد، ۳ تا ویژگی دارد. علم ما به جزئیات (الان به این اشیایی که خارج از خودمان در عالم طبیعت و ماده و عنصر هست، در عالم عنصری، یا مثلاً درخت را می‌بینیم، آسمان را می‌بینیم، زمین را می‌بینیم، این‌ها را ادراک می‌کنیم دیگر)، علم ما به این جزئیات (ادراک ما نسبت به این جزئیات) ۳ تا ویژگی دارد:

۱. ادراک با ابزار جسمانی: اولاً این ادراک ما به واسطه آلات و ابزار جسمانی است. حالا آن آلات و ابزار جسمانی ممکن است طبیعی باشند و ممکن است مصنوعی باشند. ما مثلاً درخت را خب به واسطه مثلاً چشممان داریم می‌بینیم. حالا یک کسی چشمش ضعیف است به واسطه مثلاً عینک و لنز و این‌ها دارد می‌بیند. یا مثلاً فرض کنید که ستارگان را مثلاً با تلسکوپ مثلاً (چون دورند مثلاً، حالا با چشم عادی هم می‌شود آن‌ها را دید ولی خب واضح و مثلاً مشخص نمی‌شود دید) با تلسکوپ مثلاً که یک آلت و ابزار مصنوعی و ساختگی هست که توسط بشر خلاصه ساخته شده (مصنوع بشر است) می‌بیند. خلاصه آلات و ابزار یا طبیعی‌اند (مثل حواس ظاهره و باطنه) یا مصنوعی غیر طبیعی‌اند (مثل عینک و لنز و تلسکوپ و میکروسکوپ و امثال این‌ها).

پس اولاً مدرِکی که مادی هست (یعنی زمانی و مکانی هست مثل ما انسانها)، ادراکش نسبت به جزئیات سه ویژگی دارد. ویژگی اول این هستش که این ادراک به واسطه آلات و ابزار جسمانی است (حالا یا طبیعی یا غیر طبیعی).

۲. ادراک جزئیات مادی: ویژگی دوم این هستش که ادراکش نسبت به شخصیات و جزئیاتِ مادی است. فقط ما الان نمی‌توانیم مثلاً شخص جبرئیل (علیه السلام) را ادراک بکنیم ببینیم، یا شخص میکائیل یا سایر فرشتگان، این‌ها را نمی‌توانیم ببینیم. فقط ما می‌توانیم جزئیات مادی (متکثرات مادی) را، این‌ها را (چون آخه عقول و فرشتگان هم آن‌ها متکثرند، ولکن تکثرشان به واسطه حقیقت است، چون نوعشان منحصر در فرد است) آن‌ها را دیگر ما نمی‌توانیم ادراک بکنیم. پس بنابراین متکثرات مادیه و متشخصات و جزئیات مادیه را فقط می‌توانیم ادراک بکنیم.

۳. ادراک جزئیات حاضر در زمان: ویژگی سوم هم این است که ما فقط می‌توانیم متکثرات و جزئیات و شخصیاتِ زمانِ خودمان را ادراک بکنیم. دیگر نمی‌توانیم جزئیات سایر زمان‌ها را ادراک بکنیم. ما الان می‌توانیم آدم‌های زمان خودمان را و آدم‌هایی که حاضرند پیش ما (آن هم نه همه آدم‌های زمان خودمان، آدم‌هایی که حاضرند دیگر)، آدم غایب را (چه حالا آن‌هایی که در زمان خود ما الان هستند و از دید ما غایب‌اند، و چه انسان‌هایی که در گذشته و آینده بودند و خواهند آمد)، این‌ها را دیگر نمی‌توانیم ادراک بکنیم.

این سه تا ویژگی. این‌جور علم به جزئیات را که دارای این سه تا ویژگی است، این را اسمش را می‌گذارند «علم به جزئی علی وجهٍ جزئی». علم به جزئی به صورت جزئی (علی وجهٍ جزئی) معنایش این است (یعنی آن ادراکی که دارای این سه تا ویژگی هست).

این هم مطلب سوم از مطالبی که خواجه می‌فرماید.

[مطلب چهارم: ویژگی‌های علم موجود مجرد به جزئیات]

و اما مطلب چهارم. مطلب چهارم این هستش که: موجودی که فرازمانی و فرامکانی است (یعنی موجود مجرد، که فرد اکمل و مصداق اکملش هم حق تبارک و تعالی و تقدس است؛ چرا؟ به خاطر اینکه در مرتبه اعلای تجرد است که علاوه بر تجرد از ماده، تجرد از ماهیت هم دارد)، موجود فرازمانی و فرامکانی (متافیزیکی به اصطلاح امروز)، موجود مجرد که فرد اکملش و مصداق اکملش حق تبارک و تعالی است، او علمش به جزئیات ۳ تا ویژگی دارد. همان‌طور که علم ما به جزئیات ۳ تا ویژگی داشت، علم او هم (یعنی علم مجرد هم) به جزئیات ۳ تا ویژگی دارد:

۱. علم حضوری: ویژگی اول این هستش که علم او به جزئیات (برخلاف علم ما به جزئیات) حضوری است. علم ما به جزئیات حصولی است (یعنی به واسطه صور اشیاء، به واسطه صور جزئیات). اما علم حق تبارک و تعالی به جزئیات، به واسطه وجود خارجی آن شخصیات و جزئیات است. این ویژگی اول.

۲. علم تام و کامل (احاطه به همه زمان‌ها): ویژگی دوم این هستش که علم او به جزئیات یک علم تام و کاملی است. یعنی علم به همه جزئیات است (چه آن جزئیاتی که الان نزد ما حاضرند، چه آن‌هایی که حاضر نیستند، چه آن جزئیاتی که در گذشته بودند، چه آن جزئیاتی که در آینده خواهند آمد). به همه جزئیات علم دارد.

چرا؟ چون علم او حضوری است. یعنی علم او به واسطه وجود جزئیات است. یعنی وجود جزئیات نزد او حاضرند و معلوم‌اند (نه صورتشان، نه مفهومشان، نه ماهیتشان؛ وجودشان نزد اوست).

منتها هر موجودی نزد او به علم حضوری معلوم است و وجودش نزد او موجود است «در ظرف وجودی خودش»، سر جای خودش. این‌گونه نیست که مثلاً آن موجودی که در آینده وجود پیدا می‌کند، آن وجودش جابه‌جا بشود بیاید به زمان حاضر و حال و در زمان حاضر و حال نزد او معلوم باشد. نه، سر جای خودش در همان زمان آینده نزد او معلوم است (موجود است). موجود گذشته هم سر جای خودش در زمان گذشته نزد او معلوم است (موجود است). موجود زمان حاضر و حال هم در زمان حاضر و حال نزد او موجود است و معلوم است.

هر موجودی علم او علم حضوری به «دفتر وجود» است. به دفتر وجود از ابتدا تا انتها (از ازل تا ابد). علمش به دفتر وجود است، به کتاب هستی است. نه اینکه به یک قسمتی از جزئیات (مثل ماها که آن جزئیاتی است که الان نزد ما حاضرند)، این‌گونه نیست. علمش به دفتر وجود است. علم او به جزئیات به گونه‌ای است که: ﴿«وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ»﴾[2] . این کتاب مبین همان دفتر وجود است (یعنی دفتر وجود، کتاب آفرینش، کتاب هستی). از اول تا آخر، از آغاز هستی تا انجام هستی، تمام نزد او هر موجودی سر جای خودش حاضر است.

پس بنابراین علم او یک علم تام و یک علم کاملی است. مثل علم ما نیست که یک علم ناقصی باشد و بخشی باشد. علم او بخشی نیست. این هم ویژگی دوم و خصوصیت دوم.

۳. علم فعلی: و ویژگی سوم و خصوصیت سومی که (عرض می‌کنم) برای علم حق تبارک و تعالی هست ( یکی این بود که علم او حضوری است منتها هر موجودی سر جای خودش پیش او حاضر است، یکی هم اینکه یک علم تام و کاملی هست)، و خصوصیت سومش هم حالا عبارت است از اینکه علم او «علم فعلی» است، نه علم انفعالی. علم فعلی است نه علم انفعالی، یعنی علمِ معلوم‌آفرین است. یک علمی است که سبب وجود اشیاء و جزئیات است، نه علمی که از اشیاء استفاده بشود و مستفاد باشد.

این هم ۳ تا ویژگی علم خداوند به جزئیات (علم موجود مجرد که در رأس موجودات مجرده حق تبارک و تعالی است).

اسم این علم با این سه ویژگی و سه خصوصیت عبارت است از «علم به جزئی علی وجهٍ کلی». تفسیر علم به جزئی علی وجه کلی این است (یعنی علم با این سه وصف و سه ویژگی و سه خصوصیت).

این را چرا به آن می‌گویند علم به جزئی علی وجه کلی؟ به خاطر اینکه این علم به جزئی است از راه اسباب کلی (از راه اسباب کلیه آن جزئی).

از راه اسباب کلیه آن جزئی، یعنی الان خداوند که علم به این جزئیات و اشیاء دارد، خب این از راه اسبابشان است. اسبابی که پشت این جزئیات (پشت وجود این جزئیات) هست تا برسد به خود حق تبارک و تعالی. این اسباب کلیه (یعنی اسباب مجرده که آن مجرداتی که وسائط فیض و ایجاد حق تبارک و تعالی بالا هستند تا برسد به خود خداوند). چون این از راه سبب است (از راه سبب کلی)، به آن می‌گویند علم علی وجه کلی.

این هم معنای علم علی وجه کلی به جزئیات که علم با این سه خصوصیت و سه ویژگی بود.

این هم مطلب چهارم بود که تمام شد.

(سؤال: این در عین باطنست چه‌جوری باید این شعر... چه‌جوری چیزی داریم در راه اسبابی موا دیگه را حصولی بشه؟

پاسخ: آن هر علم به واسطه‌ای که حصولی نیست. به واسطه صورت می‌شود حصولی، نه به واسطه وجود. از راه این‌ها علم این همش علم حضوری است. خودش... چرا دیگر چرا خودشم هست... خودشم هست به خاطر اینکه آن موجود مجرد جامع اوست، آنی که نزد او هست آن موجود مجردش هم هست... اصلاً خودشم جامع همه موجودات است. خودش که به خودش علم دارد (یعنی خودش حاضر است برای خودش پیش خودش)، پس بنابراین همه موجودات هم پیش خودش حاضرند، منتها هر موجودی سر جای خودش. هر موجودی ایشان حالا می‌فرمایند در همین مطلب که نسبت همه مکان‌ها و همه زمان‌ها به موجود مجرد مساوی است که قبلاً گفته شد که تمام ازمنه پیش موجود مجرد کالاَن و تمام امکنه کَالنقطة نسبت به موجود مجرد و پیش موجود مجرد هستند).

این هم مطلب چهارم بود که تمام شد.

[مطلب پنجم: مثال کتاب و دفتر برای علم علی وجه کلی]

مطلب پنجم. ایشان یک مثالی را ذکر می‌کنند خواجه (علیه الرحمه) برای علم به جزئی علی وجه جزئی و علم به جزئی علی وجه کلی.

ایشان می‌فرمایند علم به جزئی علی وجه جزئی، مثل این می‌ماند که یک کسی یک کتابی را حرفاً بحرفٍ بخواند. شما الان یک کتابی را که باز می‌کنید و شروع می‌کنید از اولش حرف به حرف خواندن، این مثال است برای علم به جزئی علی وجهٍ جزئی. یعنی شما به هر حرف مشخص و جزئی به صورت جزئی علم پیدا می‌کنید.

اما علم به جزئی علی وجهٍ کلی، مانند علم کسی که آن دفتر و کتاب نوشته اوست و به دست اوست. آن کتاب از اول تا آخر دست اوست، نوشته خودشه و دست خودش است. علم او به این حروف (به حروف این کتاب) علم به جزئی است علی وجه کلی. یعنی به هر حرفی سر جای خودش (که یک حرفی مثلاً اول سطر اول است، یکی مثلاً آخر سطر اول است، یکی در سطور بعدی است، یکی در صفحه بعد است، یکی در صفحه اول است، یکی در صفحه آخر است)، همه این‌ها را به هر کدام سر جای خودش علم دارد.

علم خداوند به اشیاء و جزئیات این‌چنینی است (یعنی مثل دومی است). چرا؟ چون دفتر وجود دست اوست. ﴿«تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ»﴾[3] . اصلاً ملک وجود، ملک هستی دست اوست، نوشته اوست.

قرآن کریم (ایشان از دو تا آیه خواجه علیه الرحمه اینجا استفاده می‌کند):

۱. یکی اینکه قرآن کریم می‌فرماید که: ﴿«وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ»﴾[4] .

ببینید کسی از همین ابتدا نگوید که این آیات مال قیامت است. قیامت از نظر حکما و عرفا باید در مراتب طولی وجود جستجو بشود. قیامت زمانی نیست (یعنی در عرض عالم طبیعت و ماده نیست). این‌جوری نیستش که مثلاً قیامت مثلاً در قرن بعدی یا نمی‌دانم ۱۰۰ قرن بعدی یا ۱ میلیون قرن بعدی باشد. نه، قیامت در مراتب طولی وجود است (یعنی در عوالم برتر است). و لذا اینکه ایشان به این آیات استناد می‌کنند، استناد می‌کنند (یعنی الان بهشت و جهنم موجود است، قیامت موجود است و محیط به عالم طبیعت و ماده هست).

و خداوند می‌فرماید که ﴿«وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ»﴾. تمام زمین در قبضه قدرت خداوند است. ﴿«وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ».﴾ سماوات هم این‌ها در دست خداوندند به صورت مطوی و پیچیده شده. یعنی از اول تا آخر موجودات، این‌ها همه در دست خداوند است. این‌ها زمام امر وجودی همه موجودات در دست خداوند است.

به قول مرحوم حاجی در آن خطبه منظومه حکمتشان که:

«ازمة الامور طراً بیده / و الکل مستمدة من مدده». [5]

ازمة الامور طراً بیده (زمام امر وجود هر موجودی در دست خداوند). علم او خلاصه چنین علمی است به موجودات، به جزئیات.

۲. یکی هم این آیه را خواجه به آن استشهاد می‌کند که: ﴿«يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ»﴾[6] . روزی که آسمان در هم پیچیده می‌شود، کطی السجل للکتب (مثل یک دفتری و طوماری که نوشته‌هایش وقتی آن طومار پیچیده می‌شود، نوشته‌هایش هم خلاصه جمع می‌شود در آن طومار).

این‌گونه است علم خداوند به جزئیات، خلاصه علم علی وجه کلی هست.

این هم مطلب پنجم.

[مطلب ششم: تفاوت تعبیر در صفات حسی و علمی خداوند]

و مطلب ششم این هستش که نکته قشنگی را در این مطلب ششم خواجه می‌فرماید و آن این است که:

ببینید چطور ما به خداوند «ذائق» نمی‌گوییم، «شامّ» نمی‌گوییم، «لامس» نمی‌گوییم. می‌گوییم؟ نمی‌گوییم. ما هیچ‌وقت به خداوند نمی‌گوییم که او مثل ما ذائق است. نمی‌گوییم شامّ (بو می‌کند). چی می‌گوییم به جای این‌ها؟ به جای این‌ها می‌گوییم خداوند علم به مذوقات دارد، علم به مشمومات و ملموسات دارد. «عالم» می‌گوییم.

خب این اتفاقاً همین جا ببینید؛ این الان ذائق نمی‌گوییم، یعنی خداوند مثل ما ذوق جزئی و مشخص ندارد. ذوق کلی دارد (یعنی به طور کلی به همه مذوقات). همین علم علی وجه کلی است.

خب این را ما می‌گوییم که خداوند ذائق نیست، لامس نیست، شامّ نیست، بلکه عالم به مذوقات و مشمومات و ملموسات است. این را وقتی ما تحلیلش کنیم معنایش همین می‌شود. یعنی خداوند علم به مذوقات و مشمومات و ملموسات علی وجهٍ جزئی ندارد، علی وجهٍ کلی دارد.

ولی این را هیچ‌کس اشکال نمی‌کند. یعنی در کلام‌ها (متکلمین) هیچ به آنها برنمی‌خورد و خلاصه خیلی راحت با این حرف کنار می‌آیند. اما امان از اینکه مثلاً حکیم بیاید بگوید خداوند علم به جزئیات علی وجهٍ جزئی ندارد، علی وجهٍ کلی دارد (مثل همین حرفی که الان دارد زده می‌شود). داد و فریادها بلند می‌شود، خلاصه حمله‌ها شروع می‌شود، اشکال به حکما مطرح می‌شود که چطور شما می‌گویید خداوند علم به جزئیات ندارد؟

خب می‌گوید علی وجهٍ جزئی (یعنی علم انفعالی). و الا علم فعلی را که منکر نیست، از راه سبب. می‌گوید علم به جزئی از راه اشیاء ندارد. یعنی خداوند این‌گونه نیست که مثل ما یک غذایی را باید بچشیم تا مزه آن غذا را بفهمیم؛ خداوند بدون چشیدن مزه آن غذا را می‌داند. خب خداوند بدون چشیدن، چرا؟ چون آن علمش از بالاست، از راه اسباب است. ما علممان از پایین است، از راه خود اشیاء است.

این هم مطلب ششم.

[مطلب هفتم: عدم تغیر در علم الهی]

و مطلب هفتم که آخرین مطلبی است که خواجه می‌فرمایند و آن این است که:

خداوند تبارک و تعالی هیچ‌گونه تغییری در علمش نیست. تغییر در دو چیز است:

۱. یکی در معلومات خداوند است.

۲. یکی هم در اضافات و نسبی که میان علم خداوند و آن معلومات برقرار می‌شود، آن‌ها تغییر می‌کند.

می‌بینید الان اضافه و نسبت (حالا چه اضافه اشراقیه بگیرید، چه اضافه مقولیه که در ذهن ماست؛ اضافه اشراقی هم تمام وجود است در خارج). الان همین الان که من دارم صحبت می‌کنم، این اضافه میان علم خداوند با این حالی است که الان ما داریم نسبت به ما. خب این حال ما تغییر می‌کند (الان مشغول درس و بحثیم، بعداً مشغول حرف زدن می‌شویم، مشغول کار دیگری می‌شویم). دوباره اضافه و نسبت میان علم خداوند با آن معلوم برقرار می‌شود.

این اضافات است که تغییر می‌کند و آن معلومات که تغییر می‌کند، و الا علم خداوند هیچ تغییری نمی‌کند.

خدا رحمت کند یکی از اساتید ما (حالا یادم نیست که مرحوم آقای ربانی بود یا آقای رحمانی) مثال می‌زد. آن مثلاً اگر یک ریسمانی را یک سرش را به علم خداوند بسته باشند، یک سرش را هم به معلومات بسته باشند، آن سری که به معلومات بسته شده هی باز می‌شود و در گردن معلوم دیگر بسته می‌شود. اما آن سری که در علم خداوند دارد، آن هیچ تغییری نمی‌کند.

این هم مطلب هفتم خواجه هست.

[تطبیق با متن کتاب]

حالا عبارت را ببینیم می‌توانیم تا آخر بخوانیم. عبارت رسید به اینجا که بله:

«و الطبائع المعقولة».[7]

(و طبایع معقوله).

«اذا تحصلت فی اشخاصٍ کثیرةٍ».

(هنگامی که تحصل پیدا کنند در اشخاص کثیر).

این مطلب اولی که امروز گفتیم. طبایع کلیه، ماهیات کلیه، اذا تحصلت فی اشخاصٍ کثیرةٍ (این‌ها وقتی وجود پیدا می‌کنند در آحاد و اشخاص بسیار).

«یکون الاسباب الاول لتعیّن اشخاصها و تشخّصها».

(می‌باشد اسباب اولی برای تعین اشخاص آن‌ها و تشخص آن‌ها).

«هی الزمان».

(همان زمان).

«کما للحرکات».

(چنان‌که برای حرکات است).

طبیعت حرکت با زمان فرد پیدا می‌کند (فرد جزئی).

«و اما المکان».

(و یا مکان).

«کما للاجسام».

(چنان‌که برای اجسام است).

طبیعت جسم با مکان فرد جزئی پیدا می‌کند.

«او کلاهما».

(یا هر دوی آن‌ها).

«کما للاشخاص المتغیّرة المتکثّرة الواقعة تحت نوعٍ من الانواع».

(چنان‌که برای اشخاص متغیر متکثری که واقع‌اند تحت نوعی از انواع).

یا با زمان و مکان هر دو هست، مثل افراد متغیر متکثر واقعه تحت یک نوع از انواع مادی طبیعی (مثل انسان مثلاً) که این‌ها هم خلاصه افرادش تشخصشان به زمان و مکان هر دو هست.

خب:

«و ما لا یکون مکانیاً و لا زمانیاً».

(و آنچه نمی‌باشد مکانی و نه زمانی).

«فلا یتعلّق بهما».

(پس تعلق نمی‌گیرد به آن دو).

ببینید این به کجا می‌خورد؟ این «و ما لا یکون» می‌خورد به آن «و کل موجودٍ» که آخر عبارت بحث دیروز بود («و کل موجودٍ یکون هذا شأنه فهو مادی»، یعنی هر موجود زمانی و مکانی مادی است). خب در مقابل آن: «و ما لا یکون مکانیاً و لا زمانیاً فلا یتعلّق بهما». یعنی هر موجودی که مکانی و زمانی نباشد، این ارتباطی با زمان و مکان ندارد (یعنی مجرد است). یعنی می‌شود مجرد.

«و یتنفّر العقل من اسناده الی احدهما».

(و تنفر دارد عقل از اسناد دادنِ او به یکی از آن دو).

و اجتناب می‌کند عقل از اسناد آن (ما لا یکون مکانیاً و لا زمانیاً) به یکی از زمان و مکان. نه، او را به زمان و مکان نسبت نمی‌دهد.

مثل چی؟ مثل خود طبیعت کلیه، مثل احکام و قوانین علوم (قوانین کلی علوم).

« كما قيل الإنسان من حيث طبيعة الإنسان متى توجد أو أين توجد ».

(چنان‌که گفته می‌شود: انسان از جهت طبیعت انسان، کی موجود می‌شود یا کجا موجود می‌شود؟).

انسان از حیث طبیعتش در هر زمانی که وجود پیدا بکند، یا در هر مکانی که وجود پیدا بکند (یعنی طبیعت زمان و مکان نمی‌شناسد).

« أو كون الخمسة نصف العشرة في أي زمان يكون و أي بلدة يكون ».

(یا مثل قول تو: پنج نصف ده است، در هر زمانی باشد و هر شهری باشد).

عدد ۵ نصف عدد ۱۰ است، حالا در هر زمانی می‌خواهد باشد آن زمان، یا در هر مکانی می‌خواهد باشد آن مکان.

« بل إذا تعين شخص منها كهذا الإنسان أو هذه الخمسة و العشرة ».

(بلکه هنگامی که تعین پیدا کرد شخصی از آن، مثل این انسان یا پنج یا ده).

بلکه هنگامی که تعین و تشخص پیدا کرد یک فردی از طبیعت (مثل مثلاً ذا الانسان که زید باشد، یا یک عدد ۵ مشخص، یا یک عدد ۱۰ مشخص)، آن‌وقت که جزئی شد:

«فقد یتعلّق بهما بسبب تشخّصهما».

(پس به تحقیق تعلق می‌گیرد به آن دو [زمان و مکان] به سبب تشخص آن دو).

آن‌وقت زمان و مکان پیدا می‌کند. شما یک انسان مشخص (مثل زید) خب یک زمانی دارد، یک مکان خاصی دارد. آن‌وقت فقد یتعلق بهما به سبب تشخصهما (به واسطه تشخص آن انسان یا آن عدد ۵ و ۱۰). چون جزئی شده، می‌شود زمانی و مکانی. و الا مادام که کلی است (چه طبیعت کلیه، چه احکام و قوانین کلیه)، این‌ها زمان و مکان ندارند، این‌ها مجردند.

خب این مطلب اول بود که تمام شد.

مطلب دوم:

«و کون الاشخاص المتفقة الحقائق زمانیاً او مکانیاً».

(و بودنِ اشخاصِ متفق الحقایق، زمانی یا مکانی).

«لا یقتضی کون المختلفة الحقائق غیر زمانیٍ و غیر مکانیٍ».

(اقتضا نمی‌کند بودنِ مختلف الحقایق را غیر زمانی و غیر مکانی).

یعنی آن دو قسمی که در اول عبارت مقابل هم قرار گرفت (بودنِ افرادی که در حقیقت متفق‌اند که حالا آن افراد یا در زمان وجود پیدا می‌کنند یا در مکان، آن قسم دوم در آغاز عبارت خواجه)، او باعث نمی‌شود که آن قسم اول که «مختلفة الحقایق» بود و تکثر به واسطه حقایق مختلفه بود، آن دیگر بشود فقط مجرد (غیر زمانی و غیر مکانی). نه، یک مصداقش عقول و مجردات است. چرا؟ چون مصادیق دیگر هم دارد.

«فانّ کثیراً منها یوجد ایضاً متعلقاً بالزمان و المکان».

(پس همانا بسیاری از آن‌ها یافت می‌شود همچنین در حالی که متعلق به زمان و مکان است).

چون بسیاری از مصادیق دیگرش (غیر از آن یک مصداقی که عقول باشد)، آن‌ها وجودشان وابسته به زمان و مکان است.

مثل چی؟

« كالأجرام العلوية بأسرها ».

(مثل اشخاصی که آن‌ها از اجرام علوی هستند به تمامها).

اجسام آسمانی همه‌شان (چه افلاک، چه کواکب، افلاکیان).

«و کلیات العناصر السفلیة».

(و کلیات عناصر سفلی).

و کلیات عالم عناصر که در جهت سفل‌اند (که مرکز زمین باشند). چون ۲ تا جهت اصلی داریم: علو (که آن فلک اطلس است) و سفل (که مرکز زمین است که عالم عناصر باشد).

خب پس بنابراین سه قسم مربوط‌اند به زمان و مکان.

این هم مطلب دوم بود که تمام شد.

«و اذا تقرر هذا».

(و هنگامی که تقرر یافت این).

این‌ها تا اینجا مقدمه بود، حالا می‌خواهند بیایند سراغ علم. خواجه می‌فرمایند که این مقدمه که معلوم شد، حالا برمی‌گردیم به مقصود که راجع به علم و معرفت صحبت می‌کنیم (چون رساله شرح رساله مسألة العلم است).

«فنقول: اذا کان المدرِک».

(پس می‌گوییم: هرگاه باشد مدرِک).

این مطلب سوم است.

«اذا کان المدرِک امراً یتعلّق بزمانٍ و مکانٍ».

(هرگاه باشد مدرِک، امری که تعلق دارد به زمان و مکان).

مدرِک اگر یک موجود مادیِ زمانی مکانی شد (مثل ما).

« فإنما يكون هذه الإدراكات منه بآلة جسمانية لا غير كالحواس الظاهرة و الباطنة ».

(پس همانا می‌باشد ادراکات از او به آلات جسمانی).

این ادراکات از چنین مدرِکی به واسطه ابزار جسمانی است.

«کالحواس الظاهرة و الباطنة».

(مثل حواس ظاهره و باطنه).

که این‌ها طبیعی‌اند (ابزار طبیعی).

«او غیرها».

(یا غیر آن‌ها).

که آلات و ابزار جسمانی مصنوعی و غیر طبیعی باشد.

خب این یک ویژگی.

بعدی به عنوان تعلیل که چرا (علت این ویژگی اول که با آلت جسمانی است):

« فإنه يدرك المتغيرات الحاضرة في زمانه ».

(تا ادراک کند جزئیات حاضر در زمانش را).

علتش این است: چون چنین مدرِکی ادراک می‌کند جزئیاتی را که در زمان خودش حاضر است.

«و یحکم بوجودها».

(و حکم می‌کند به وجود آن‌ها).

آن‌ها را می‌بیند.

«و یفوته ما یکون وجوده فی زمانٍ غیر ذلک الزمان».

(و فوت می‌شود از او، آنچه می‌باشد وجودش در زمانی غیر آن زمان).

و دیگر فوت می‌شود از او آن موجوداتی که در یک زمانی غیر از زمان او هستند.

«و یحکم بعدمه».

(و حکم می‌کند به عدمش).

حکم می‌کند به عدم آن‌ها، و حال آنکه آن‌ها سر جای خودشان موجودند (چون نه معدوم می‌شود، نه معدوم موجود می‌شود).

«بل یقول: انه کان او سیکون».

(بلکه می‌گوید: همانا او بود، یا به زودی خواهد بود).

بلکه راجع به موجوداتی که در زمان خودش نیستند این‌جوری می‌گوید: انه کان (می‌گوید بودند در گذشته)، او سیکون (یا بعداً می‌آیند).

«و لیس الان».

(و نیست الان).

و در هر دو صورت و لیس الان (نیستند).

ویژگی سوم:

« و يدرك المتكثرات التي يمكن له أن يشير إليها ».

(و ادراک می‌کند متکثراتی را که ممکن است اشاره به سوی آن).

همچنین ادراک می‌کند متکثرات و افراد مادی را (فقط، نه مجرد؛ ما مجردات را دیگر با آن شأن تجردی‌مان ادراک می‌کنیم، نه با شأن مادی‌مان که همین جسممان و بدنمان باشد). و ادراک می‌کند متکثرات و آحادی را که ممکن است که اشاره حسیه بهشان بشود (که یعنی مادی‌اند و جسمانی‌اند).

« و يحكم عليها بأنها في أي جهة منه ».

(و حکم می‌کند بر آن‌ها به اینکه آن‌ها در جهتی از او هستند).

و حکم می‌کند بر آن‌ها به اینکه آن‌ها در کدام جهت از او واقع شدند (طرف راستش‌اند، چپش‌اند، بالایند، پایین‌اند، نمی‌دانم جلو، پشت سرند).

« و على أي مسافة إن بعد عنه ».

(و کدام مسافتی دور است از او).

و یا با چه فاصله و مسافتی از او قرار دارند (البته اگر با فاصله از او قرار گرفته باشد).

خب این هم مطلب سوم بود که تمام شد.

مطلب چهارم:

«و المدرِک الذی لا یکون کذلک».[8]

(و مدرِکی که نمی‌باشد این‌چنین).

اما آن مدرِکی که زمانی و مکانی نیست، مجرد است (مثل حق تبارک و تعالی). آن هم سه تا ویژگی دارد علمش.

یکی اینکه:

«فیکون ادراکه تاماً».

(پس می‌باشد ادراک او تام).

یکی اینکه آن ادراکش تام است نسبت به همه جزئیات (گذشته و حال و آینده).

چرا؟

«فانه یکون محیطاً بالکل».

(پس همانا او می‌باشد محیط به کل).

چون او علمش از بالاست، چون احاطه به همه جزئیات دارد. چرا؟ به خاطر اینکه در مرتبه تجرد است و محیط به این مرتبه ماده است.

«عالماً بأن أي حادث يوجد في أي زمان من الأزمنة ».

(داناست به اینکه هر حادثی در کدام زمان از زمان‌ها موجود می‌شود).

آن علم دارد به اینکه هر حادثی در چه زمانی موجود است.

« و كم يكون من المدة بينه و بين الحادث الذي يتقدمه أو يتأخر عنه ».

(و چقدر می‌باشد بین او و بین آنچه مقدم شده بر او).

آن فاصله زمانی میان یک حادث را با حادث‌های قبلی و بعدی می‌داند.

« و لا يحكم بالعدم على شي‌ء من ذلك ».

(و حکم نمی‌کند به عدم بر چیزی از آن‌ها).

او حکم نمی‌کند که مثلاً یک جزئی نیست (ما حکم می‌کنیم که الان مثلاً انسان‌های زمان بعد نیستند، او چنین حکمی نمی‌کند).

« بل بدل ما يحكم المدرك الأول بأن الماضي ليس موجودا في الحال ».

(بلکه به جای آنچه حکم می‌کند مدرِک اول به اینکه ماضی موجود نیست در حال).

بلکه به جای آن حکمی که آن مدرِک قبلی (مدرِک مادی که علم به جزئیات دارد علی وجه جزئیات) حکم می‌کرد به اینکه موجود گذشته الان نیست.

« يحكم بأن كل موجود في زمان معين لا يكون موجودا في غير ذلك الزمان من الأزمنة التي قبله أو بعده ».

(حکم می‌کند به اینکه هر موجودی در زمان معینی، نمی‌باشد موجود در غیر آن زمان از زمان قبل یا بعد).

این مدرِک مجرد حکم می‌کند به اینکه هر موجودی در یک زمان معینی (که زمان خودش باشد) و در غیر آن زمان موجود نیست (یعنی در ازمنه قبلی و بعدی).

«و یکون عالماً بانّ کل شخصٍ فی ایّ جزءٍ یوجد من المکان».

(و می‌باشد دانا به اینکه هر شخصی در کدام جزء یافت می‌شود از مکان).

آن علم به هر جزئی دارد در مکان خودش (در مکان خود آن جزئی).

«و ایّ نسبةٍ یکون بینه و بین ما عداه مما یقع فی جمیع جهاته».

(و کدام نسبتی می‌باشد بین او و بین غیر او، از آنچه واقع می‌شود در همه جهات او).

آن فاصله مکانی بین یک جزئی با غیر آن جزئی (که جزئیاتی باشند که در جهات و جوانب و اطراف او قرار دارند)، فاصله همه آن‌ها را می‌داند.

«و کم الابعاد بینهما».

(و چقدر است ابعاد بین آن دو).

اینکه بین هر دو جزئی چه میزان بعد و فاصله هست و مسافت، همه را می‌داند.

«جمیعاً علی الوجه المطابق للوجود».

(همگی را بر وجهی که مطابق با وجود است).

همه را به جوری که هست می‌داند، به جوری که مطابق با همان خارج هست می‌داند.

«و لا یحکم علی شیءٍ بانه موجودٌ الان او معدومٌ».

(و حکم نمی‌کند بر چیزی به اینکه او موجود است الان یا معدوم).

حکم نمی‌کند بر چیزی که به اینکه موجود است الان یا معدوم است. نه، او «الان» ندارد، برای او الان معنا ندارد.

«او موجودٌ هناک او معدومٌ».

(یا موجود است آنجا یا معدوم).

یا حکم نمی‌کند که یک چیزی موجود است در آن مکان یا معدوم است (آن مکان برایش مطرح نیست).

«او حاضرٌ او غائبٌ».

(یا حاضر است یا غایب).

یا حکم نمی‌کند که یک موجودی حاضر است یا غایب است.

چرا؟

«لانه لیس بزمانیٍ و لا مکانیٍ».

(زیرا او زمانی و مکانی نیست).

چون زمان و مکان ندارد، فوق زمان و مکان است.

«بل نسبة جمیع الازمنة و الامکنة الیه نسبةٌ واحدةٌ».

(بلکه نسبت همه زمان‌ها و مکان‌ها به سوی او، نسبتی واحد است).

همه زمان‌ها مثل «آن» است برای او، همه مکان‌ها مثل «نقطه» است برای او.

«و انما یختص بالان او بهذا المکان او بالحضور او الغیبة او بانّ الجسم قدامی او خلفی او تحتی، من یقع وجوده فی زمانٍ معینٍ و مکانٍ معینٍ».

(و همانا اختصاص دارد به الان، یا به این مکان، یا به حضور یا غیبت، یا به اینکه جسم جلوی من است یا پشت سر من یا زیر من، کسی که واقع شود وجودش در زمان معین و مکان معین).

اینکه اختصاص دارد به آن، یا به یک مکان مشخص، یا به حضور و غیبت، یا به اینکه مثلاً این جسم جلو روی من است یا پشت سر من است یا زیر من است، اختصاص دارد به این‌ها کی؟ من یقع وجوده فی زمانٍ معینٍ و مکانٍ معینٍ (مدرِکی که زمانی و مکانی باشد).

«و علمه بجمیع الموجودات اتم العلوم و اکملها».

(و علم او به همه موجودات، تمام‌ترین علم‌ها و کامل‌ترین آن‌هاست).

علم موجود مجرد به همه موجودات و جزئیات یک علم اتم و اکمل و تامی هست. این ویژگی اول.

«و هذا هو المفسّر بالعلم بالجزئیات علی الوجه الکلی».

(و این همان تفسیر شده به علم به جزئیات بر وجه کلی است).

این معنای علم به جزئیات علی الوجه الکلی. این ویژگی دوم هم همین که علمش به جزئیات علی الوجه الکلی است (یعنی از راه اسباب است، یعنی فعلی است). آن ویژگی سوم هم که حضوری است، در مطلب بعدی می‌آید (در عبارت بعدی که ایشان می‌خواهند مثال بزنند برای این دو نحو علم به جزئی که مطلب پنجم می‌شود).

«و الیه اشیر بطیّ السماوات التی هی جامعة الازمنة و الامکنة».

(و به سوی آن اشاره شده به پیچیدن آسمان‌ها که آن‌ها جامع زمان‌ها و مکان‌ها هستند).

به همین علم به جزئیات علی الوجه الکلی اشاره شده در قرآن برای خداوند به طی سماوات (که ﴿«و السماوات مطویات بیمینه»)﴾ که التی (آن سماواتی که) جامع همه زمان‌ها و همه مکان‌ها هستند. به خاطر اینکه آن فلک اطلس (فلک نهم، فلک الافلاک) آن محدد جهات است، آن جهات را او تعیین می‌کند، جامع همه زمان و مکان (شب و روز با حرکت او درست می‌شود)، جامع همه این‌هاست.

«کطیّ السجل للکتب».

(مثل پیچیدن طومار برای نوشته‌ها).

که باز در یک آیه دیگر اشاره شده که ﴿«یَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ».﴾ مثل در هم پیچیدن دفتر (نوشته‌های دفتر).

چطور به این اشاره شده؟ به این:

«فانّ القارئ للسجل یتعلّق نظره بحرفٍ حرفٍ علی الولاء».

(پس همانا خواننده طومار، تعلق می‌گیرد نظرش به حرف حرف، پشت سر هم).

به خاطر که کسی که یک دفتری را شروع می‌کند به خواندن، این نگاهش به حرف حرف است، دانه دانه پشت سر هم.

« و يغيب عنه ما تقدم نظره إليه أو يتأخر ».

(و غایب می‌شود از او آنچه مقدم شده نظرش به سوی او، یا متأخر است).

آن حرف قبلی و بعدی دیگر از نظرش غایب است.

« أما الذي بيده السجل مطويا ».

(اما کسی که به دست اوست طومار و آن پیچیده شده است).

اما کسی که به دستش دفتر هست در حالی که آن دفتر پیچیده شده (در هم پیچیده شده با نوشته‌هایش).

« يكون نسبته إلى جميع الحروف نسبة واحدة ».

(می‌باشد نسبت او به همه حروف، نسبتی واحد).

نسبت چنین کسی به همه حروف آن دفتر یک نسبت است.

«و لا یفوته شیءٌ».

(و فوت نمی‌شود از او چیزی).

و هیچ حرفی از او خلاصه فوت نمی‌شود.

«و ظاهرٌ انّ هذا النحو من الادراک لا یمکن الا لمن یکون ذاته غیر زمانیٍ و غیر مکانیٍ».

(و ظاهر است که این نحو از ادراک ممکن نیست مگر برای کسی که باشد ذاتش غیر زمانی و غیر مکانی).

و روشن است که این نوع از ادراک (یعنی علم به جزئی علی وجه کلی) ممکن نیست مگر برای کسی که وجودش مجرد باشد (زمانی و مکانی نباشد).

« و يدرك لا بآلة من الآلات ».

(و ادراک کند نه با آلت جسمانی).

که حالا این هم می‌شود به عنوان یکی از ویژگی‌ها باشد که ادراک این به واسطه آلت و ابزار جسمانی نیست (این مثلاً ویژگی دوم در مقابل آن علم تام).

ویژگی سوم هم:

«و لا بتوسط شیءٍ من الصور».

(و نه به واسطه چیزی از صور).

علمش حصولی هم نیست، علمش حصولی هم نیست.

«و لا یمکن ان یکون شیءٌ من الاشیاء کلیاً کان او جزئیاً علی ایّ وجهٍ کان الا و هو عالمٌ به».

(و ممکن نیست که باشد چیزی از اشیاء، کلی باشد یا جزئی بر هر وجهی که باشد، مگر اینکه او عالم به آن است).

و ممکن نیست (یعنی این دو دنبال هم و ظاهرٌ) و ممکن نیست که چیزی از اشیاء (چه کلی باشد چه جزئی، جزئی به هر صورتی که باشد، در هر زمانی، در هر مکانی) الا و هو عالمٌ به (مگر اینکه آن کسی که ذاتش غیر زمانی و غیر مکانی است، عالم به آن شیء هست).

«فلا یسقط من ورقةٍ الا یعلمها».

(پس نمی‌افتد هیچ برگی مگر اینکه می‌داند آن را).

هیچ برگی از درخت نمی‌افتد مگر آن را می‌داند.

« لا حبة في ظلمات الأرض و لا رطب و لا يابس إلا جميعها يثبت عنده في الكتاب المبين ».

(و نه دانه‌ای در تاریکی‌های زمین و نه تری و نه خشکی، مگر اینکه همگی آن‌ها ثابت است نزد او در کتاب مبین).

همه این‌ها ثابت است نزد او در کتاب مبین.

«الذی هو دفتر الوجود».

(که آن دفتر وجود است).

که کتاب مبین همان دفتر وجود و هستی است (کتاب عالم هستی است).

« فإن بالوجود يبين كل شي‌ء مما مضى أو حضر أو يستقبل ».

(پس با وجود روشن می‌شود هر چیزی، از آنچه گذشته یا حاضر است یا استقبال می‌شود).

به خاطر اینکه با وجود که هر چیزی معلوم می‌شود که این‌ها همه در دفتر وجود هست (از گذشته و حاضر و مستقبل).

«او یوصف بهذه الصفات علی ایّ وجهٍ کان».

(یا متصف می‌شود به این صفات بر هر وجهی که باشد).

یا اینکه خلاصه با وجود که موصوف می‌شود به این صفات (ماضی و حاضر و مستقبل) علی ایّ وجهٍ کان (حالا به هر صورتی که آن وجود باشد، وجود است که این اوصاف را پیدا می‌کند).

«اما العلم بالجزئیات علی الوجه الجزئی».

(اما علم به جزئیات بر وجه جزئی).

« فهو لا يصح إلا لمن يدرك إدراكا حسيا بآلة جسمانية في وقت معين و مكان معين- ».

(پس او اقتضا می‌کند ادراکی حسی را با آلت جسمانی در وقت معین و مکان معین).

اما علم به جزئیات بر وجه جزئی (که ذکر شد در آن مطلب پایین صفحه قبل که مطلب سوم بود)، آن صحیح نیست مگر برای کسی که ادراک حسی داشته باشد با ابزار جسمانی، آن هم در یک زمان و یک مکان خاص.

این «و کما انّ الباری...» مطلب ششم که دیگر تطبیقش ماند ان‌شاءالله برای هفته آینده یکشنبه.

 


[1] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج1، ص43.
[2] سوره انعام، آيه 59.
[3] سوره ملک، آيه 1.
[4] سوره زمر، آيه 67.
[5] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص35.
[6] سوره انبیاء، آيه 104.
[7] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص410.
[8] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج3، ص411.