1404/10/20
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مرحله دهم در عقل و معقول/فصل بیست و سوم /علم به جزئیات و مسئله تغییر علم با تغییر معلوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
علم به جزئیات و مسئله تغییر علم با تغییر معلوم
مبحث: علم النفس (علم به جزئیات)
[مقدمه: طرح مسئله تغییر علم به جزئیات]
في أن العلم بالشخصيات يجب تغيره بتغيرها[1]
در فصل بیست و سوم، این بحث مطرح میشود که: «علم به جزئیات به واسطه تغیر جزئیات، تغیر پیدا میکند». علم به شخصیات به خاطر تغیری که شخصیات دارند، آن هم تغیر پیدا میکند.
در ابتدای این فصل، ایشان (ملاصدرا) عبارتی را از «الهیات شفا» از ابنسینا نقل میکنند. در آن عبارت، ابنسینا مطرح میکند که اگر علم به جزئیات نخواهد تغییر کند، چگونه علمی باید باشد؟
البته این مطلب را در فصلهای قبلی (در مباحث قبلی) بیان کردند که اگر علم به جزئیات «علی وجهٍ کلی» باشد، با تغیر جزئیات دچار تغیر نمیشود. همین مطلب را حالا دوباره در این عبارت اولی که از ابنسینا نقل میشود تکرار میکنند.
ابنسینا در این عبارت بهطور خلاصه میفرماید:
۱. اگر علم به جزئی «علی وجهٍ کلی» بود (یعنی با صفات کلیه بود که در مباحث قبلی گذشت)، این علم دچار تغییر نمیشود.
۲. اما اگر علم به جزئیات «علی وجهٍ زمانی» (و جزئی) شد، با تغییرِ معلومِ جزئی، آن علم هم تغییر پیدا میکند.
این خلاصه عبارتی است که از ابنسینا در ابتدای این فصل نقل کردهاند و تقریباً نزدیک به یک صفحه را این عبارت ابنسینا گرفته است. خلاصه مطلبش همین است، حالا با مثالی هم که میزند که آن را عرض خواهم کرد.
صدرالمتألهین بعد از نقل این عبارت، ایشان هم تصدیق میفرمایند و تأیید میکنند که: اگر علم به اشیاء (علم به جزئیات) از راهِ خودِ اشیاء باشد (یعنی علم انفعالی باشد)، نه از راه اسبابشان (که علم فعلی باشد)؛ اگر از راه اشیاء باشد (یعنی علم انفعالی باشد)، این علم با تغیر جزئیات دچار تغییر میشود.
[مثال ملاصدرا: علم به حضور زید در خانه]
ایشان مثالی هم ذکر میکنند: مثل اینکه مثلاً ما وقتی که زید داخل خانهای قرار میگیرد (مثلاً تو خانهاش میرود)، آنوقت میفهمیم که زید تو خانهاش است. خب این علمی است که از راهِ خودِ این معلوم (که کونِ زید فی الدار باشد) ما به دست آوردیم.
خب حالا این چهجوری تغییر میکند؟ به خاطر اینکه وقتی که زید از خانهاش بیرون رفت، آیا آن علمِ ما باقی میماند؟ ثابت است یا تغییر میکند؟
نمیماند. اگر بفرمایید باقی میماند، خب این چه علمی است که مطابق با معلوم نیست؟ ما علم داریم که زید تو خانهاش است، و حالا آن که زید از خانهاش خارج شده؛ این که پس علم نیست، این جهل است.
و اگر هم نه، علمِ ما تغییر میکند؛ که خب پس «ثبت المطلوب»، ما همین را میخواهیم بگوییم.
ایشان میفرمایند در این صورت (صورت دوم)، تغییر «اوضح» است. یعنی دیگر چون مفروض این است که علم تغییر کرده، دیگر قبول داریم که علم تغییر کرده. حالا در صورت قبلی میگوییم علم ثابت است، ولی وقتی که تحلیل میکنیم سر از جهل درمیآورد (یعنی باز هم تغییر کرده). اما در این صورت دیگر تغییر واضحتر است، چون خودمان از اول قبول کردیم که علم تغییر پیدا میکند.
تا اینجا عبارتی که خواهیم خواند (که عبارت الهیات شفا باشد) با ذیلش که فرمایش صدرالمتألهین باشد. عرض کردم دو تا مطلب دیگر باقی مانده که بعد به تطبیق عبارت بپردازیم:
۱. مثالی که ابنسینا در عبارتش ذکر میکند.
۲. یک تعلیقهای از علامه طباطبایی که آن هم چون اشاره به یک مطلب مهمی دارند، متعرض آن تعلیقه میشویم و آن را هم توضیح میدهیم.
[تحلیل مثال ابنسینا: علم به کسوف]
اما مثالی که ابنسینا در عبارتش زده، مثال میزند به «کسوف» (خورشیدگرفتگی).
ببینید؛ یک وقت علمِ ما به کسوف از راهِ «علتِ کسوف» و سببِ کسوف است (یعنی با صفات کلیه است). که آن صفات کلیه عبارت است از فاصله شدنِ قمر میان شمس و ارض است.
مثلاً منجم از قبل، از راهِ سببِ کسوف (که عبارت باشد از حائل شدن ماه میان خورشید و زمین) میداند که مثلاً در فلان روز و در فلان ساعت و در فلان دقیقه، نور خورشید گرفته میشود و کسوف رخ میدهد.
خب این چون علم از راهِ سبب است، علم با صفات کلیه هست؛ منتها صفات کلیهای که منحصر در یک فرد و یک شخص است (که در مباحث فصول قبلی گذشت، دیگر توضیحش را گذشتیم و تکرار نمیکنیم).
خب این علم هیچ تغییری پیدا نمیکند. یعنی قبل از کسوف، حین کسوف و بعد از کسوف ثابت است. این علم هیچ تغییری پیدا نمیکند.
اما اگر یک علمی به کسوف، از «وقوعِ کسوف» حاصل شده باشد (مثل علمِ ماها، نه علمِ منجم که از پیش علم دارد). مثل ماها که وقتی که مثلاً کسوف رخ میدهد، آنوقت علم به کسوف پیدا میکنیم.
خب اگر علم به کسوف از راهِ خودِ کسوف حاصل شد (یعنی علم علی وجهٍ جزئی شد، نه علی وجهٍ کلی، نه به صفات کلیه، نه از راه اسباب)، این علم دچار تغییر میشود.
چرا؟ به خاطر اینکه قبل از کسوف چنین علمی نیست؛ حین کسوف این علم پیدا میشود؛ بعد از کسوف هم باز این علم از بین میرود.
این حالا مثالی است که ابنسینا زدند.
[تصحیح اشتباه جلسه قبل درباره خسوف و کسوف]
همینجا (حالا این مطلب اول تمام شد)، منتها یک اشتباه فاحشی ما جلسه قبل در همین توضیح خسوف و کسوف کردیم که البته اشتباه، اشتباهِ لفظی بوده، ولی خب بالاخره تبدیل میشود به اشتباه محتوایی که آن را لازم است که تصحیح بکنیم.
سببِ خسوف را ما اشتباه کردیم جلسه قبل عرض کردیم «حیلوله شمس میان قمر و زمین». نه؛
* کسوف (خورشیدگرفتگی): ماه میآید بین خورشید و زمین فاصله میکند، مانع از تابیدن نور خورشید بر زمین میشود، میشود کسوف.
* خسوف (ماه گرفتگی): عبارت است از اینکه زمین (که تذکر هم دادند جناب آقای مصطفوی جلسه قبل، منتها من متوجه نشدم اشکالشان به چیست که متوجه نشدم که مثال این را من اشتباه عرض کردم، حالا تذکر دادند) زمین میآید فاصله میکند بین خورشید و ماه، و مانع میشود از تابیدن نور خورشید بر ماه، و خسوف رخ میدهد (یعنی ماهگرفتگی).
که جلسه قبل توضیح دادم که حرکت خورشید در فلک چهارم (طبق هیئت قدیم) این بر مدار دایره «منطقة البروج» است که روی سطح محدب فلک البروج (فلک هشتم) رسم میکنند (یک دایره فرضی است) و در دو نقطه اعتدال ربیعی و خریفی معدل النهار را قطع میکند. و آن هم که دایرة البروج میگویند (که در فلک هشتم روی سطح محدب فلک هشتم است) به خاطر این است که بروج دوازدهگانه را روی او در نظر میگیرند. و سیر خورشید در فلک چهارم (مطابق سیر سالانه، مسیر حرکت سالانه خورشید به دور زمین) بر مدار همین دایره منطقة البروج است.
سیر ماه هم در فلک قمر (در فلک اول طبق هیئت قدیم) آن هم در همین دایره منطقة البروج است که ۲۸ منزل دارد. چطور؟ ۱۲ تا برج است (این ۱۲ تا برجِ همین دایره منطقة البروج). ۲۸ تا منزل هم برای ماه در نظر گرفته میشود که هر کدام هم یک اسمی دارد. که قرآن کریم میفرماید: ﴿«وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ»﴾[2] که خلاصه برای قمر یک منازلی را اندازهگیری کردیم تا اینکه برگردد به شکل آن هلالی که اول ماه دارد.
۲۸ منزل؛ که این ۲۸ منزل را ماه در حرکتی که در ۲۷ یا ۲۸ روز (که هر ماه حساب میشود) یک بار قمر به دور زمین (حالا یا در ۲۸ روز یا در ۲۹ روز و نصف روز و ۴۴ دقیقه) یک بار به دور زمین میچرخد، این ۲۸ منزل را طی میکند. که مثلاً هر منزلی (عرض میکنم) مثلاً ۱۳ درجه مثلاً هر روز ماه طی میکند. آن بیست و نهم و سیام (اگر ماه مثلاً ۳۰ روز باشد، حالا ۲۹ روز که خب میشود، اگر بعضی ماهها هم ۳۰ روز میشود)، آن دو روز هم که ماه اصلاً دیده نمیشود. آن ۲۸ روز که دیده میشود، ۲۸ تا منزل اینها را طی میکند تا یک دور به دور زمین میچرخد.
حالا در اواخر ماه (مثل الان مثلاً، مثل این روزها)، در اواخر ماه «دورانِ لحاق» به آن میگویند. یعنی (نمیدانم اینجا هم جلسه قبل من یک اشتباهی کردم یا نه، اگر گفتم اول ماه باید تصحیح بشود، نه در اواخر ماه) این دوران محاقِ خورشید و ماه (یعنی خورشید و ماه در حد اعلای نزدیکی به هم هستند، به طوری که با هم طلوع و غروب میکنند) و کسوف هم در همین اواخر ماه رخ میدهد. یعنی وقتی که قمر نزدیک به خورشید هست، این است که بعضی وقتها قمر میان خورشید و زمین فاصله میکند (فاصله میشود) و مانع از خلاصه تابش نور خورشید میشود.
حالا البته کسوف گاهی مرئی است، گاهی نامرئی است، گاهی کلی است، گاهی جزئی (اقسامی دارد). و هیچوقت هم تمامِ قرص شمس و خورشید گرفته نمیشود، به خاطر اینکه جرم ماه کوچکتر از جرم خورشید است. همیشه این اواخر ماه کسوف میشود، نه در اول ماه، نه در وسط ماه.
بعد عرض میکنم اول ماه که میشود، باز ماه از خورشید جلو میافتد (چون خورشید آن دایره منطقة البروج را روزی یک درجه، ماه روزی ۱۳ درجه طی میکند، جلو میافتد) تا اینکه به تربیع اول میرسد (که ۹۰ درجه از آن دایره را طی میکند) تا میرسد به نیمه ماه و بعد هم به تربیع دوم (که ۲۷۰ درجه).
خسوف که گرفتگی نور قمر باشد، معمولاً در نیمه ماه اتفاق میافتد. نیمه ماه یک زمین فاصله میشود بین خورشید و بین (عرض میکنم) ماه، و مانع از تابش نور خورشید بر ماه میشود. و هیچوقت در حالت تربیع (چه تربیع اول و دوم باشد) نور ماه گرفته نمیشود، به خاطر اینکه زمین حائل میان خورشید و ماه نمیشود.
حالا این راجع به تصحیح آن اشتباهمان.
[نقد و بررسی علامه طباطبایی: ثبات علم و تغیر ابزار]
و اما نقطه دوم که تعلیقه علامه طباطبایی باشد.
علامه طباطبایی یک نکته مهمی را در تعلیقه متذکر میشوند و آن این است که:
آخر علم (صدرالمتألهین فرمودند) مجرد است، صورت مجرده است و مجرد تغییر نمیکند. چطور است که ایشان میفرمایند علم به جزئیات تغییر میکند؟ (و این فرمایش درستی هم هست).
بعد علامه خودشان تبیین میفرمایند و توجیه میفرمایند و تحلیل میفرمایند که: این علم به جزئیات که صدرالمتألهین میفرماید تغییر میکند، علم تغییر نمیکند (چون صورت مجرده است، ولو علم به جزئی باشد). منتها علم به جزئی (که همان علم احساسی و تخیلی باشد، خیالی باشد)، چونکه با کارکردِ ابزارِ مادی است (مثلاً الان ما که اشیای بیرون از خودمان را احساس میکنیم یا تخیل میکنیم، خب اول با چشم میبینیم، یعنی با کارکرد چشم است که یک ابزار مادی است، یک ابزار بدنی است).
در علم احساسی و تخیلی که با کارکرد ابزار مادی و بدنی هست (مثل چشم، مثل گوش مثلاً که یک صدای جزئی را میشنویم، صدای کسی را میشنویم)، تغییر در این علم به جزئی (علم احساسی و تخیلی باشد) به معنای متوقف شدنِ آن کارکردِ ابزارِ مادی است. تغییر به این معناست.
و الا یک صورتی را شما اگر ۲۰ سال قبل هم دیده باشید از کسی، آن هیچ تغییر نکرده. اینکه علم به جزئی تغییر میکند، معنایش این است (یعنی مثلاً من شما را الان دارم با چشمم میبینم، بعد که از شما جدا میشوم دیگر چشم من شما را نمیبیند). دیگر این ارتباطی که میان شما با چشم من و نفس من و ذهن من برقرار بود (که من به شما علم پیدا کرده بودم، صورت شما را میدیدم)، این ارتباط قطع میشود. تغییر به این معناست. و الا آن صورت تغییر پیدا نمیکند، علم تغییر پیدا نمیکند.
و علامه این نکته را اضافه میفرمایند که: علم به تغییر و حرکت (که در باب جزئیات هست، در مورد جزئیات هست که مثلاً الان ما تغییراتی را که در خارج رخ میدهد داریم میبینیم، علم به آن پیدا میکنیم، یا حرکاتی که در خارج مشاهده میکنیم اینها را علم به آن پیدا میکنیم)، علم به تغیر و حرکت، غیر از تغیرِ علم و حرکتِ علم است.
در مورد علم به جزئیات، ما علم به تغییرات و حرکات داریم، نه اینکه خودِ علم تغیر و حرکت پیدا بکند. نه، آن علم ثابت است (چون مجرد است). علم ولو علم به جزئی، هیچ دچار تغیر نمیشود.
بعد ایشان از این اشکال هم جواب میدهند که: اگر علم به تغییرات و حرکاتی که الان در خارج ما پیدا میکنیم، علم ما ثابت است، خب مطابقت علم و معلوم چی میشود؟ علم باید مطابق با معلوم باشد. خب اگر معلومِ خارجی تغییر و حرکت است، علم ما ثابت است، پس این علم مطابق با معلوم نیست.
ایشان جواب میدهند که: مطابقت علم با معلوم به حسبِ ماهیت است، نه به حسبِ وجود.
مطابقت علم با معلوم (علم با معلوم) از نظر ماهیت باید مطابقت داشته باشد، نه از نظر نحوه وجود (که اگر وجود معلوم متغیر بود و متحرک بود، وجود علم باید متغیر باشد). نه، این علم باید ماهیتِ آن حرکتِ خارجی را نشان بدهد (با او باید مطابق باشد)، یا ماهیتِ آن تغیرِ خارجی را باید نشان بدهد (با او باید مطابق باشد).
این هم حاشیه علامه طباطبایی که حالا اینها را از رو میخوانیم تا جایی که برسیم.
[تطبیق با متن کتاب]
« فصل (23) في أن العلم بالشخصيات يجب تغيره بتغيرها».[3]
(فصل بیست و سوم: در اینکه علم به شخصیات [جزئیات] واجب است تغییرش به واسطه تغییر آنها).
«قال الشیخ فی الشفاء».
(شیخ در الهیات شفا، مقاله هشتم، فصل ششم، صفحه ۳۶۱ یک فرمایشی فرموده).
در چه مقامی؟
« حیث أراد أن يقرر أن الأشياء الجزئية كيف تعلم و تدرك علما و إدراكا لا يتغير معهما العالم بهذه العبارة».
(این «بهذه العبارة» هم که متعلق به «قال» هست: قال الشیخ فی الشفاء بهذه العبارة).
این عبارت را در چه مقامی فرموده؟ زیرا که خواسته توضیح بدهد که جزئیات چگونه باید معلوم و مدرک واقع بشوند (به چه علمی و چه ادراکی) تا اینکه با آن علم و ادراک، عالِم تغییر پیدا نکند (یعنی علم ثابت باشد، علمِ عالِم که همان علم است تغییر پیدا نکند). که اگر علم تغییر پیدا کرد، خب تغییر علم باعث تغییر عالِم هم میشود دیگر. اگر علم مثلاً خداوند که تغییر بخواهد پیدا بکند، بالاخره تغییر در ذات خداوند حاصل میشود (ولو به صور مرتسمه باشد علم خداوند که قبلاً گفته شد).
کدام فصل بود؟ در یکی از این دو تا فصل قبلی (در همین فصل قبل که عرض میکنم، بله در همین فصل قبل بود، بله یا فصل قبلترش که در همین فصل قبل، بله در همین فصل قبل که در آخرش هم در همین یعنی صفحه قبل که صدرالمتألهین فرمودند که « كما يعلم الأجناس و الأنواع لكنه يعلمها بنعوت و صفات كلية نوعها منحصر في شخص منها»[4] که توضیح داده شده همین فصل قبل).
که اگر علم به جزئیات «علی وجهٍ کلی» شد (یعنی با صفات کلیهای که منحصر در یک شخص است)، آنجور علمی تغیرِ جزئی باعث تغیرِ او نمیشود. اما اگر علم زمانی شد، جزئی شد، چرا.
خب عبارتش این است:
«فانک اذا علمت»[5]
(ببینید این «فانک اذا علمت» شرط است. «اذا علمت»... این «فانک» که خب تعلیلی است برای اینکه چه نحو علمی به جزئیات باعث میشود که با تغیر جزئی تغیر پیدا نکند که توضیح آن است. این «اذا علمت» که الان شرط شروع میشود، جوابش آن «فان فعلمک فی الحالین» است که در آخر سطر سوم، دو سطر بعد میآید. جوابش آنجاست. یعنی این شرط یک نفس تا آنجا، تا آنجا باید خوانده بشود، بعد آنجا جوابش است).
«فانک اذا علمت امر الکسوف».
(پس همانا تو هرگاه بدانی امر کسوف را).
شما اگر به کسوف علم پیدا بکنی (مثل علمی که منجم دارد، یعنی به نحو کلی، یعنی از راه سبب که همان حیلوله باشد بین شمس و ارض).
«کما توجد انت».
(همانطور که موجود میشوی تو).
این «کما توجد و انت» یعنی حین حدوثک (مثل منجم؛ منجم خب خودش هم وجودش حادث است دیگر، اما در این حال علم از راه سبب پیدا میکند، علم علی وجه کلی پیدا میکند).
«او لو کنت موجوداً دائماً».
(یا اینکه حالا به فرض، فرض کن مثلاً ما فرشته بودیم، یک موجود دائمی بودیم که دیگر آنها علمشان به جزئیات و شخصیات و مادیات از راه سبب است دیگر، آنها از بالا نگاه میکنند نه از پایین مثل ما).
در بعضی از نسخهها (نسخه بدل) یک «لو» هم دارد (لو که حرف امتناع است).
خب اگر شما «علمت امر الکسوف... او لو کنت موجوداً دائماً» (این تمام شد).
«علمت امر الکسوف... و کان لک علمٌ لا بالکسوف المطلق، بل بکل کسوفٍ کائنٍ».
(اگر شما... و علم داشتید، اما نه به کسوف مطلق [کلی، کلیِ کسوف را نمیگویید]، بلکه به هر کسوفی که واقع میشود [یعنی به کسوفهای جزئی و شخصی]).
«ثم کان وجود ذلک الکسوف و عدمه واحداً لا یغیّر منک امراً».
(سپس باشد وجود آن کسوف و عدمش یکی، تغییر ندهد از تو امری را).
منتها یک علمی داشتید که علی وجه کلی بود (به صفات کلیه بود) که چهجوری بود؟ که وجود و عدم آن کسوف برای شما فرقی نمیکرد (یعنی در علم شما تغییری ایجاد نمیکرد). «لا یغیّر منک امراً» (در شما، یعنی در علم شما؛ و علمی که بالاخره در شما است، که اگر او تغییر کند خب شما هم تغییر کردی دیگر، چون علم هم از شما است).
اگر چنین علمی داشتی (این حالا جوابش):
«فعلمک فی الحالین یکون واحداً».
(پس علم شما در دو حال یکی میباشد).
یعنی این علم شما تغییر نمیکرد. علم شما در دو حال (یعنی چه در حال وجود کسوف، چه در حال عدم کسوف) یکی بود. یعنی تغییر نمیکرد.
خب حالا او چه جور علمی بود؟
« و هو أن كسوفا له وجود بصفات كذا بعد كسوف كذا».
(و آن [علم] این است که: همانا کسوفی برایش وجودی است به صفات کذا).
و هو (آن علم تو که علی وجه کلی بود، به صفات کلیه بود) اینجوری بود که: «انّ کسوفاً» (که شما علم داشتی به یک کسوفی که) «له وجودٌ» (که آن کسوف وجود پیدا میکند) «بصفات کذا» (با این صفات کلیه، با این کلی که سبب باشد که مثلاً فاصله قمر میان خورشید و زمین باشد).
«بعد کسوف کذا».
(بعد از کسوف کذا).
که فاصله این کسوف با مثلاً کسوف قبلی چقدر بوده، اینها را همه را محاسبه کرده بودیم.
«او بعد وجود الشمس فی الحمل کذا».
(یا بعد از وجود خورشید در برج حمل، کذا).
یا مثلاً بعد از اینکه خورشید در برج فروردین (مثلاً در حرکت سالانهاش بود)، بعد وجود شمس فی الحمل را که مثلاً از این ۳۰ درجه برج حمل مثلاً چند درجه مثلاً رد شده بود.
«فی مدة کذا».
(در مدت کذا).
در مدت چند روز مثلاً دقیق اینها را به دست آورده بود که در چه روزی مثلاً این کسوف رخ میدهد.
«و یکون بعد کذا».
(و میباشد بعد از کذا).
و این (وجود شمس که در حمل کذا، در فلان درجه) این بعد از چه درجهای است.
«و بعده کذا».
(و بعد از او کذا).
بعد از او باز چه درجهای است؟ میرسد به چه درجهای در حرکتش، در سیر به کجا میرسد؟ همه اینها را (که به حساب از این راه علم به نجوم، از این محاسبات علم به نجوم به کسوف پیدا کرده بودی).
اگر اینجور علمی داشتید، دیگر تغییر نمیکرد.
«و یکون العقد».
(و میباشد عقد [حکم]).
نسخه بدل «عقل» هم دارد (یا ذا العقل).
« و يكون هذا العقد منك صادقا قبل ذلك الكسوف و معه و بعده ».
(و میباشد این عقد [قضیه] از تو صادق، قبل از آن کسوف و با آن و بعد از آن).
این قضیه از شما (که من مثلاً چه وقت کسوف رخ خواهد داد؟ یا این علم شما به کسوف) به زمان کسوف خواهد بود ثابت، قبل از آن کسوف، حین آن کسوف و بعد از آن کسوف. هیچ تغییری در علم شما و در شما رخ نمیدهد.
اما در مقابلش، اگر علم به جزئی «علی وجهٍ جزئی» شد (و زمانی شد):
«و اما ان ادخلت الزمان فی ذلک».
(و اما اگر داخل کردی زمان را در آن).
و اما اگر زمان را قاطی کردی (داخل کردی) در این علم خودت (در علم شما به کسوف، مثل علم آدمهای معمولی غیر منجم).
خب:
«ففی وقتٍ مفروضٍ انّ هذا الکسوف لیس بموجودٍ».
(پس در وقتی مفروض، همانا این کسوف موجود نیست).
میخواهد بگوید که علم تغییر میکند. شما علم خواهی داشت در آنی که مفروض است (و آن آنی است که هنوز کسوف رخ نداده)، در آن آنِ مفروض علم داری که «انّ هذا الکسوف لیس بموجود» (یک کسوف مشخص جزئی، این موجود نیست).
«ثم علمت فی آنٍ آخر انه موجودٌ».
(سپس علم پیدا میکنی در آنِ دیگر که آن موجود است).
بعد در آنِ دیگری که کسوف رخ میدهد، شما علم پیدا میکنی که کسوف موجود است.
خب:
«لم یبق علمک ذلک عند وجوده».
(باقی نمیماند آن علم شما هنگام وجودش).
دیگر باقی نمیماند علم شما (آن علمی که به «هذا الکسوف لیس بموجود» داشتی در آن آنِ مفروض)، آن دیگر باقی نمیماند عند وجوده (نزد وجود کسوف)، تغییر میکند.
«بل کان یحدث علمٌ آخر».
(بلکه حادث میشود علم دیگری).
بلکه به جای او حادث میشود یک علم دیگری (که علم به وجود کسوف باشد).
«و یکون فیک تغیّرٌ الذی اشرنا الیه».
(و میباشد در شماتغییری که اشاره کردیم به سوی آن).
و در علم شما تغییر پیدا میشود (تغییری که قبلاً ابنسینا میگوید به آن اشاره کردیم که اگر علم به جزئی در وجه جزئی شد و زمانی شد و آنی شد و انفعالی شد و از راه اشیاء شد، آن تغییر پیدا میکند).
« و لم يصح أن تكون في وقت الانجلاء على ما كنت قبل الانجلاء ».
(و نمیباشد در وقت انجلاء [برطرف شدن کسوف]، آنچه بودی قبل از انجلاء).
یعنی باز علم به کسوفت هم باز تغییر میکند. بعدش (تا الان داشت میگفت آن علم به عدم کسوف تغییر پیدا کرد به علم به کسوف؛ خود این علم به کسوف هم باز تغییر پیدا میکند).
«و لم یصح» (دیگر این علم به کسوفی که شما دارید، این دیگر جایز نیست که در وقت انجلاء و باز شدن نور خورشید باقی باشد).
«لم یصح» (دیگر صحیح نیست که شما در وقت انجلاء و باز شدن نور خورشید) «الا ما کنت قبل الانجلاء» (بر همان علمی باشید که قبل از انجلاء و باز شدن نور و خورشید، یعنی در زمان کسوف بودی). آن علمت هم باز تغییر میکند.
« هذا و أنت زماني و آني ».
(این در حالی است که شما زمانی و آنی و حالی هستی).
یعنی این علم که تغییر میکند، این تغییر این علم در حالی است که شما زمانی و آنی (یعنی علمت را از راه خود همان کسوف به دست آوردید، علمت علم زمانی است). شما زمانی و علمت هم علم زمانی و آنی است.
«و الاول الذی لا مدخل لزمان فی حکمه».
(و اولی که دخالتی برای زمان در حکمش نیست).
اما آن علم اولی که از راه سبب (با صفات کلیه) بود، آن علم اولی که «لا مدخل لزمان فی حکمه» (که علم زمانی نیست، زمان دخالتی ندارد در حکم آن اول).
در آن علم اولی (که علم به کسوف بود مثل علم منجم):
«فهو بعیدٌ أن يحكم حكما في هذا الزمان و في ذلك الزمان».
(پس او بعید است که حکم کند حکمی را در این زمان).
آن علم اولی بعید است که یک حکم بکند حکمی را فی هذا الزمان (و فی ذلک الزمان، در این زمان که مثلاً زمان کسوف باشد، یا فی ذلک الزمان که زمان عدم کسوف باشد).
«من حیث هو فیه».
(از آن جهت که او در آن است).
که مقید باشد به اینکه آن حکم در آن زمان باشد (یعنی زمانی باشد، علمت زمانی باشد).
« و من حيث هو حكم منه جديد و معرفة جديدة انتهى كلامه.».
(و از آن جهت که آن حکمی است از او جدید، و معرفتی است جدید).
و مقید باشد به اینکه حکم منه (که باز ضمیر منه به همان اول برمیگردد) که یک حکمی باشد از آن اول که حکم جدید و معرفت جدیده باشد (یعنی قابل تغیر باشد که هی تغییر بکند).
نه، آن اولی که علم علی وجه کلی بر جزئیات هست، آن تغییر پیدا نمیکند. در مقابل آن علم زمانی و آنی.
(سؤال: تصرف درست معنای جزئی شد دیگر، به هر حال شما جزئی را یک...
پاسخ: نه نه... خب میدانم این دیگر ببینید در این بحث قبلی را باید باز به یاد بیاورید. ببینید یک ورق قبل، پایین صفحه، ایشان بعد از آنی که علم به صفات کلیه و اینها را توضیح دادند، آخرش فرمودند: «لکنک تعلم بحجة ما ان ذلک الکسوف لا یکون الا واحداً بعینه» که همان منحصر بودن آن صفات کلیه در یک فرد در خارج باشد. پس ما در جزئی تصرف نکردیم، منتها آن صفات کلیه منحصر میشود در یک جزئی. یعنی یک فرد بیشتر در خارج پیدا نمیکند.
سوال: همین که زمان منسلخ میکنیم...
پاسخ: بله خب منسلخ هست به خاطر اینکه الان منجم که مثلاً از یک سال قبل در تقویم نجومی به طور دقیق مشخص میکند خسوف و کسوف زمانش، این علمش زمانیه؟ این اگر علمش زمانی بود باید صبر میکرد تا آن خسوف و کسوف رخ بدهد تا بعداً علم پیدا بکند. علمش زمانی نیست دیگر، فرازمانی است. از راه چیست؟ از راه اسباب کلی و صفات کلیه. توجه میکنید چرا میگوییم اسباب کلی و صفات کلیه؟ به خاطر اینکه اگر ۱۰ تا خورشید و ماه هم با همین کیفیت (یا ۱۰۰ تا یا میلیارد) در خارج با همین حرکات و با همین (عرض میکنم) مشخصات اگر در خارج بودند، این بر همه آنها صادق بود. یعنی این علمی که این منجم دارد از راه سبب، توجه بکنید کلیتش به این خاطر است. ولی در عین حال هم میداند که نه، یک خسوف و کسوف در خارج بیشتر رخ نخواهد داد. حالا آن را از جای دیگر میداند. گفتیم مثلاً مثل اینکه در شرح تجرید مثلاً آن اوائل حکم ما مثلاً بر امتناع خلق عالم دیگری مثل این عالم مثلاً استدلال کردند. حالا از هر جا).
«انتهى کلامه».
(تمام شد کلام او).
کلام ابنسینا تمام شد.
«و توضیحه».
(و توضیح آن).
صدرالمتألهین میفرمایند توضیح این کلام این است که (یکجورایی تأیید میکنند و تصدیق میکنند که):
« أن العلم الانفعالي الذي يحصل بالأشياء من الأشياء لا من جهة العلم بأسبابها القصوى لا بد و أن يتغير بتغيرها».
(همانا علم انفعالی که حاصل میشود برای اشیاء از اشیاء).
علم انفعالی که همانی که علامه طباطبایی (استاد رضوان الله علیه) از ایشان نقل میکردند که ابنسینا گفته که علم خدا فعلی است نه انفعالی، و حالا اینجوری میگویند که گفته خداوند علم به جزئیات ندارد.
علم انفعالی که حاصل میشود به اشیاء از راه خود اشیاء (یعنی همان زمانی و آنی و اینها).
«لا من جهة العلم باسبابها القصوی»[6] .
(نه از جهت علم به اسبابِ اقصای آنها).
نه از جهت علم به اسباب آن اشیاء. آن هم اسباب قصوی (نه اسباب، اسبابی که مثلاً دورتر هست، اسباب قصوی که مثلاً همان مجردات و اسباب دورتر نهایی، نه حالا مثلاً این علل معده و مثلاً همین اسباب مادی و اینها). مثل علم مجردات، اینها که از راه اسباب است.
«لا من جهة العلم باسبابها القصوی».
«لابد و ان یتغیّر بتغیّرها».
(ناگزیر است که تغییر پیدا کند به تغییر آنها).
این ناگزیر تغییر پیدا میکند آن علم به تغیر آن اشیاء.
چهجوری؟ حالا توضیح میدهند، مثال میزنند:
« فإنك إذا علمت من زيد أنه في الدار عند كونه فيها».
(پس مثل علم تو به بودن زید در خانه، هنگام بودن او در آن).
شما اگر علم پیدا بکنی به بودن زید در دار، موقعی که زید در دار است (یعنی علم انفعالی، علم علی وجهٍ جزئی).
خب:
«فاذا خرج زیدٌ عن الدار».
(پس هنگامی که زید خارج شد از خانه).
« فإما أن يبقى العلم الأول أو لا يبقى».
(پس اگر باقی بماند علم اول شما).
آیا علم اول باقی میماند یا باقی نمیماند؟ اگر باقی بماند:
« فإن بقي لم يكن علما بل جهلا».
(نمیباشد علم، بلکه جهل است).
این دیگر علم نیست، چون مطابق نیست با واقع، میشود جهل.
« فذلك الاعتقاد قد تغير في كونه علما ».
(پس آن اعتقاد تغییر کرد از آنچه بر آن بود).
پس این اعتقاد علمی که شما داشتی، این تغییر پیدا کرد به جهل.
« و أما إن لم يبق فالتغير هاهنا أوضح ».
(و اما اگر باقی نماند، پس تغییر در اینجا واضحتر است).
و اما اگر آن علم باقی نماند، که خب تغیر در اینجا دیگر واضحتر است، چون دیگر از اول قبول کردیم دیگر که باقی نمیماند (یعنی تغییر میکند).
[حاشیه علامه طباطبایی: تحلیل علم انفعالی و ثبات صورت علمیه]
حالا حاشیه علامه:
« ظاهرة أنه اعتراف بتغير الصورة العلمية مع تغير المعلوم الجزئي المادي».
(ظاهرش این است که آن اعترافی است به تغیر صورت علمیه با تغیر معلوم جزئی مادی).
ظاهر این فرمایش صدرالمتألهین قبول تغییر علم است با تغییر معلوم جزئی مادی.
« و هو ينافي البناء على تجرد العلم حتى العلوم الحسية و الخيالية و الوهمية».
(و آن منافات دارد با آنچه بنا نهاده بر آن از تجرد علم، حتی علوم حسی و خیالی و وهمی).
و این اعتراف و این قبول منافات دارد با بنا گذاشتن بر تجرد علم. خود صدرالمتألهین قبلاً فرمود که علم مجرد است، صورت مجرد است (مطلق علم، حتی علوم جزئیه که علوم حسی و خیالی و وهمی باشد).
بعد خود علامه میفرمایند:
« و التحقيق أن الصور العلمية مجردة غير قابلة للتغير ».
(و تحقیق این است که صورت علمیه مجرد است و غیر قابل برای تغییر).
حق این است که علم به طور کلی مجرد است، قابل تغییر نیست.
«سواءٌ کانت کلیةً او جزئیةً».
(چه کلی باشد و چه جزئی).
علم به کلی یا جزئی هر دو مجرد است و تغییر نمیکند.
چیزی که هست:
«غیر انّ العلوم الانفعالیة».
(جز اینکه علوم انفعالی).
«لمّا کانت لا تفارق اعمالاً مادیةً صادرةً عن مظاهر القوی النفسانیة کالعین و الاذن و غیرهما كان ظهورها للنفس تابعة للفعل و الانفعال المادي الواقع في تلك المظاهر».
(چونکه جدا نمیشوند از اعمال مادیای که صادر میشوند از مظاهر قوای نفسانی، مثل چشم و گوش و غیر آن دو).
الا اینکه علوم انفعالی که از راه اشیاء به دست میآید (که همین علوم علی وجهٍ جزئی به جزئیات که ماها داریم)، اینها چون جدا نیست از کارکردهای مادی و بدنی که صادر میشود از مظاهر قوای نفس. (چون قوا خودشان مجردند، این ابزار مادی اینها مظاهرند در حکمت متعالیه، نه محل قوا. مشائین محل قوا میدانند، محال قوا میدانند. صدرالمتألهین مظاهر، چون ادراک را مجرد میدانند). صادر میشود از مظاهر قوای ادراکی (قوای نفس: چشم و گوش و نمیدانم انف و بقیه). خلاصه این جوارح.
«کان ظهورها للنفس».
(میباشد ظهور آنها برای نفس).
کان ظهورها (ظهور این علوم انفعالی برای نفس) تابع فعل و انفعال مادی است که واقع میشود در آن مظاهر.
«تابعاً للفعل و الانفعال المادی الواقع فی تلک المظاهر».
«و بانقطاع ذلک ینقطع الظهور».
(و با انقطاع آن، قطع میشود ظهور).
با انقطاع این اعمال مادی، این ظهور برای نفس هم (این ارتباط هم) قطع میشود.
«فالتغیّر انما یقع فی مرحلة المظاهر البدنیة من حیث اعمالها».
(پس تغیر همانا واقع میشود در مرحله مظاهر بدنی از جهت اعمالشان).
تغیر در مرحله چشم و گوش و مظاهر بدنی واقع میشود که تا الان داشت میدید (این کانال ارتباطی برقرار بود دیگر)، حالا نمیبیند. از حیث اعمالی که دارند و کارکردهایی که دارند.
« و أما الصورة العلمية و إن كانت جزئية حسية فلا تغير فيها».
(و اما صورت علمیه، و لو جزئی حسی باشد، پس تغییری در آن نیست).
اما علم (ولو علم جزئی حسی باشد) هیچ تغییری درش نیست.
«و الدلیل علی ذلک».
(و دلیل بر آن).
دلیل بر اینکه علم (ولو علم حسی و جزئی) تغییر درش نیست، این است که:
« و الدليل على ذلك أنا نقدر على إعادة الصور التي أحسناها- قبل زمان بعينها».
(ما قدرت داریم بر اعاده صورتی که احساس کردیم آن را قبل از زمانی، به عینها).
ما قدرت داریم که برگردانیم به ذهنمان صورتی را که احساس کردیم قبل از زمانی (مثلاً ۲۰ سال پیشتر) به عینها (به عین آن صورت، بدون هیچ تغییری).
«بالضرورة».
(به ضرورت).
قطعاً اینجوری است، این وجدانی است، ما میتوانیم این کار را بکنیم.
«هذا».
(این [مطلب تمام]).
یعنی خ هذا.
« و أما تعلق العلم الإحساسي و الخيالي بالتغيرات و الحركات و المقادير التي تحتمل القسمة ».
(و اما تعلق علوم احساسی و خیالی به تغییرات و حرکات و مقادیری که احتمال قسمت دارند).
و اما اینکه علم حسی و خیالی (یعنی علم به جزئیات ما) تعلق میگیرد به تغییرات و حرکات و مقادیری که تقسیمپذیرند در خارج. این از یک طرف.
« و وجوب مطابقة الصورة العلمية للمعلوم الخارجي».
(و وجوب مطابقت صورت علمیه با معلوم خارجی).
و از طرف دیگر باید علم با معلوم خارجی هم مطابق باشد.
خب توضیحش این است:
« فالعلم بالتغير و الحركة و الانقسام غير تغير العلم و حركته و انقسامه».
(پس علم به تغیر و حرکت و انقسام، غیر از تغیرِ علم و حرکتِ آن و انقسامِ آن است).
علم به تغیر و حرکت و انقسام، غیر از تغیر و حرکت و انقسام خود آن علم است. (هم ظاهراً نیاز به دقت دارد).
راجع به مطابقت هم:
« فافهم ذلك و الواجب مطابقة الصورة العلمية للخارج بحسب الماهية لا بحسب نحو الوجود هذا».
(و واجب، مطابقت صورت علمیه است با خارج به حسب ماهیت، نه به حسب نحو وجود).
آن هم از نظر ماهیت باید مطابق باشد علم با معلوم، نه از نظر نحوه وجود (که ثبات و تغیر باشد). که معلوم خارجی چون وجود مادی است متغیر است، علم چون وجود مجرد است ثابت است.