درس خارج اصول استاد محمدعلی ‌بهبهانی

1405/08/11

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: المقدمة/مبحث دوم: مبادی تصدیقیه لغویه /فصل پنجم: مشتق

 

مبحث دوم: مبادی تصدیقیه لغویه علم اصول

فصل پنجم: مشتق

بحث دوم: تعمیم مشتق اصولی نسبت به برخی مصادیق

مطلب اول: جریان نزاع در اسم زمان

اشکال بر جریان نزاع در اسم زمان

دو راهکار برای دفع اشکال

بازخوانی اشکال جریان نزاع مشتق در «اسم زمان» و راهکارهای پاسخ به آن

در ادامه مباحث مربوط به مشتق (که آخرین مبحث از مبادی تصدیقیه لغویه علم اصول است)، سخن به بررسی جریان یا عدم جریان نزاع مشتق در «اسم زمان» (نظیر مقتل و مغرب) رسید و با اشکال معروفی روبه‌رو شدیم. حقیقت این اشکال آن بود که در مبحث مشتق، تمام نزاع بر سر این است که آیا اطلاق عنوان مشتق (مانند مقتل یا مغرب) بر «ذات» در فرضی که مبدأ (یعنی قتل یا غروب) از آن منقضی شده و پایان یافته است، اطلاقی صحیح و حقیقی است یا مجازی؟ بنابراین، شکل‌گیری نزاع در مشتق، متوقف بر آن است که پس از رفتن و منقضی شدن مبدأ، خود «ذات و موضوع» همچنان باقی باشد تا بتوانیم بپرسیم آیا هنوز هم می‌توان به این ذاتِ باقی، عنوان مقتل یا مغرب را به نحو حقیقت اطلاق کرد یا خیر. اما مستشکل در خصوص «اسم زمان» می‌گوید: در اسم زمان، آن ذاتی که متلبس به مبدأ می‌شود، خود «زمان» است؛ و زمان برخلاف جواهر ثابته، امری «متصرم بالذات و ناپایدار» است که هیچ قرار و استقراری ندارد و هیچ لحظه و آنی از آن، متوقف نمی‌شود! بنابراین، هنگامی که مبدأ (قتل یا غروب) منقضی می‌شود، تنها مبدأ نیست که از بین رفته است، بلکه خود آن ذات و موضوع (یعنی قطعه زمانی که قتل یا غروب در آن رخ داده بود) نیز منقضی و نابود گشته است! و وقتی خود ذات از بین رفته باشد، دیگر چه موضوعی باقی مانده است تا بخواهیم بر آن، عنوان مقتل را حمل و اطلاق نماییم؟![1]

برای حل این اشکال، اعلام اصول دو راهکار و روش اساسی در پیش گرفته‌اند:

راهکار اول (توسعه و تعمیم در مفهوم خود مشتق): این راهکار که در جلسه پیشین به تفصیل بیان شد، مختار صاحب کفایه، محقق اصفهانی، محقق بروجردی و محقق خویی(قدس‌سرهم) بود؛ بدین تقریب که گفتند مفهوم مشتق (صیغه مفعل) اساسا اختصاصی به زمان ندارد، بلکه برای معنای اعم یعنی «ما وقع فیه الحدث (ظرفی که حادثه در آن رخ داده، اعم از زمان و مکان)» وضع شده است.

راهکار دوم (توسعه و تعمیم در ذات و معروض مشتق): در این راهکار که محقق نائینی، محقق عراقی و شهید صدر(قدس‌سرهم) از آن طریق وارد شده‌اند، به جای توسعه در مفهوم مشتق، خود «ذات و زمانی که معروض مشتق قرار می‌گیرد» را توسعه و تعمیم می‌دهند تا مشکل بقای ذات حل شود. اینک به شرح و بررسی دقیق این راهکار دوم می‌پردازیم:

راهکار دوم: دیدگاه محقق نائینی(قدس‌سره) (تعمیم ذات متلبس به مبدأ به زمان کلی)

محقق نائینی(قدس‌سره) برای حل اشکال فوق، دست به «تعمیم ذات متلبس به مبدأ» زده‌اند؛ بدین بیان که ذات و موضوعی که معروض مشتق واقع می‌شود (مانند روز عاشورا در قضیه «روز عاشورا مقتل است»)، یک امر «کلی» است، نه یک امر «شخصی و جزئی».[2]

ایشان می‌فرمایند: این توهم و اشکال (که ذات زمان متصرم است و باقی نمی‌ماند)، تنها در صورتی وارد است که شما معروض مشتق را «شخص زمان» (یعنی یک قطعه زمانی شخصی و خاص که می‌آید و می‌گذرد) قرار داده باشید؛ اما اگر معروض مشتق، «زمان کلی» باشد، دیگر این اشکال به هیچ وجه وارد نیست، بلکه بقای ذات در آن، روشن‌تر از آن است که بر کسی پوشیده بماند!

تبیین و توضیح کلام محقق نائینی(قدس‌سره)

تردیدی نیست که در زبان و محاورات، الفاظی همچون «شنبه (سبت)»، «اول ماه (اول الشهر)»، «آخر ماه صفر» و سایر اسامی زمان‌ها، برای «معانی کلی» وضع شده‌اند. این عناوین کلی، دارای «افراد تدریجیه» هستند؛ به گونه‌ای که هرگز دو فرد از آن‌ها با هم در یک زمان در خارج جمع نمی‌شوند، بلکه فرد به فرد و سال به سال در پی یکدیگر محقق می‌گردند.

مثلا هنگامی که می‌گوییم «شهادت امام رضا(علیه‌السلام) در آخر ماه صفر است»، عنوان «آخر ماه صفر» یک معنای کلی است که یک فردش در سال دویست و سه هجری بوده، فرد دیگرش در سال دویست و چهار هجری، و به همین ترتیب هر سال فرد جدیدی از آن محقق شده تا به سال هزار و چهارصد و چهل و چند که زمان ماست رسیده است. محقق نائینی(قدس‌سره) در ادامه این بیان می‌فرمایند: حال اگر «اسماء ازمنه مصطلحه» (یعنی همان مشتقاتی که اکنون محل بحث ماست، نظیر مقتل، مضرب و غیره) برای «زمان کلی متصف به قتل و ضرب» (مانند کلیِ روز دهم محرم و عاشورا) وضع شده باشند، دیگر هیچ اشکالی در «بقای ذات» وجود نخواهد داشت، هرچند مبدأ و عارض (یعنی واقعه قتل) در خارج منقضی شده باشد! چرا که موضوع شما «عنوان کلی روز دهم محرم» است و این عنوان کلی همواره باقی است و هر سال یک مصداق و فرد دارد (یک فردش در سال شصت و یک هجری بوده، فرد دیگرش در سال شصت و دو، و فرد دیگرش در سال شصت و سه تا به امروز که همه این‌ها افراد تدریجی برای آن عنوان کلی هستند). بله، اگر زمانی که در آن‌ها اخذ شده است، «شخص آن روز خاص» (یعنی خصوص روز عاشورای سال شصت و یک هجری) باشد نه کلی آن، در این صورت برای توهم و اشکال مذکور مجال خواهد بود (زیرا شخص عاشورای سال شصت و یک در عالم زمان و دنیا سپری شده و رفته است؛ هرچند در عالم ملکوت همچنان باقی است، اما سخن ما در عالم دنیا و زمان است که در آن عالم، شخص آن روز گذشته است). لیکن اینکه بگوییم در این موارد «شخص زمان» اخذ شده است، ادعایی ممنوع و نادرست است؛ بلکه ظاهر آن است که همان «زمان کلی» اخذ شده است، درست همان‌طور که در سایر اسماء ازمنه غیرمصطلحه (نظیر نام‌های روزهای هفته، ماه‌ها و سال‌ها) معنای کلی اخذ شده و به واسطه افرادش باقی است.

ملاحظه استاد(دام‌ظله) بر نظریه محقق نائینی(قدس‌سره) (تفکیک میان دو ذات و دو زمان در قضیه)

در ارزیابی و محاکمه کلام محقق نائینی(قدس‌سره) باید بگوییم: اصل این اندیشه و مقتضای تحقیق که فرمودند «ذات زمانی که معروض مشتق واقع می‌شود، در نزد عرف یک امر کلی است و به همین دلیل به وجود افرادش باقی است (مانند عنوان روز دهم محرم که در نزد عرف یک عنوان کلی است و در هر سال یک فرد واحد دارد)»، کلامی کاملا صحیح، متین و برای دفع اشکال، وافی و راهگشاست.[3]

کالبدشکافی ایراد استاد(دام‌ظله) بر نحوه بیان محقق نائینی(قدس‌سره)

با وجود صحت اصل این راهکار، بر نحوه بیان و تقریر محقق نائینی(قدس‌سره) ایراد دقیقی وارد است؛ زیرا ایشان در بخشی از عبارات خود، به جای اینکه مشکل را در ناحیه «موضوع قضیه (معروض مشتق)» حل کنند، آن را به درون «محمول قضیه (خود کلمه مشتق و اسم زمان)» برده‌اند! برای اینکه این نکته بسیار ظریف به ساده‌ترین و روشن‌ترین شکل آشکار گردد، ابتدا به ساختار یک قضیه معمولی در باب مشتق توجه کنید: هنگامی که در اسم فاعل می‌گوییم: «انسان، ناطق است»، ما در این قضیه با «دو ذات» سر و کار داریم:

ذات اول (در جایگاه موضوع و مبتدا): یعنی کلمه «انسان» که خارج از کلمه ناطق است و در صدر جمله به عنوان موضوع نشسته است تا صفت ناطق بر آن حمل و بار شود (و به آن «معروض مشتق» می‌گوییم).

ذات دوم (در درون محمول و کلمه مشتق): هنگامی که به سراغ محمول یعنی خود کلمه «ناطق» می‌رویم و آن را تجزیه و تحلیل می‌کنیم، می‌بینیم که معنای کلمه ناطق عبارت است از «ذاتی که نطق برای او ثابت است (ذات ثبت له النطق)». پس در دل خود کلمه مشتق نیز یک مفهوم «ذات» خوابیده است که با ضمیمه شدن مبدأ (نطق) به آن، کلمه ناطق شکل گرفته است.

اکنون دقیقا همین کالبدشکافی را بر قضیه «روز عاشورا، مقتل اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام) است» تطبیق دهید؛ در این قضیه نیز ما با «دو ذات و دو زمان» روبه‌رو هستیم:

زمان اول (در جایگاه موضوع و معروض مشتق): یعنی عنوان «روز عاشورا» که در ابتدای جمله به عنوان مبتدا و موضوع قرار گرفته است و کاملا خارج از کلمه «مقتل» است، و کلمه مقتل بر آن حمل و جاری می‌شود.

زمان دوم (در درون محمول و مفهوم خود کلمه مشتق): هنگامی که خود کلمه «مقتل» (که اسم زمان مصطلح و محمول قضیه است) را تحلیل می‌کنیم، معنای آن چیست؟ به جای اینکه مانند اسم فاعل بگوییم «ذاتی که نطق دارد»، در اسم زمان می‌گوییم: «زمانی که قتل در آن واقع شده است (زمان وقع فیه القتل)». پس یک مفهوم «زمان» نیز در شکم و دل خود کلمه «مقتل» خوابیده است!

حال با روشن شدن این دو زمان، می‌پرسیم: تمام اشکال ما در مبحث اسم زمان، بر سر کدام یک از این دو ذات و دو زمان بود؟ آیا مشکل ما در آن زمانی بود که در دل کلمه «مقتل» (محمول) خوابیده است، یا مشکل در آن زمانی بود که در جایگاه «موضوع و معروض مشتق» (یعنی روز عاشورا) قرار داشت؟! قطعا تمام اشکال در «ذات اول (یعنی موضوع و معروض مشتق: روز عاشورا)» بود! مستشکل می‌گفت «روز عاشورا» که موضوع قضیه است منقضی شده و رفته است، پس چطور می‌خواهید بعد از رفتن موضوع، هنوز به آن بگویید مقتل؟! و راه حل صحیح این بود که ما بیاییم و آن ذات موجود در «موضوع» را کلی کنیم (همان‌طور که به جای زید ناطق است، می‌گوییم الانسان ناطق است، در اینجا هم به جای عاشورای شخصی سال شصت و یک، عنوان کلی روز عاشورا را موضوع قرار دهیم).

اما به عبارت محقق نائینی(قدس‌سره) بنگرید؛ ایشان در اثنای بیان خود ناگهان مسیر را عوض کرده و فرموده‌اند: «اگر اسماء ازمنه مصطلحه (یعنی خود کلمه مقتل و مضرب که در جایگاه محمول است!) برای زمان کلی وضع شده باشند، اشکال حل می‌شود و اگر برای زمان شخصی وضع شده باشند، اشکال وارد است»! ایراد ما بر محقق نائینی(قدس‌سره) دقیقا همین جاست: زمانی که «معروض اسماء ازمنه» است و از آن به ذات (موضوع) تعبیر می‌شود، غیر از آن زمانی است که در «مفهوم عارض و محمول (یعنی خود کلمه مقتل که اسم زمان است)» اخذ شده است؛ و تمام سخن ما در بقای ذات پس از انقضای مبدأ، مربوط به آن ذاتی است که «معروض مشتق (موضوع)» واقع شده است!

بنابراین، این سخن محقق نائینی(قدس‌سره) که فرمودند «اسماء ازمنه (مانند مقتل) یا برای زمان کلی وضع شده‌اند یا برای زمان شخصی»، کلامی ناتمام است و هیچ ربطی به حل اشکال ما ندارد؛ زیرا:

اولا: کلمه مشتق (مقتل) برای آن ذاتی که معروض اوست (روز عاشورا که خارج از مشتق و در جایگاه موضوع است) وضع نشده است، بلکه زمانی که در درون مشتق اخذ شده (زمان وقوع قتل)، غیر از ذاتی است که در بیرون معروض او قرار می‌گیرد.

ثانیا: حتی اگر قائل به اخذ مفهوم ذات در درون معنای مشتق هم باشیم، آن ذات و زمانی که در دل خود کلمه مشتق (مقتل) اخذ شده است، از حیث کلیت و جزئیت کاملا «مبهم» است و اصلا نمی‌توان در آن دست برد و گفت برای زمان کلی وضع شده یا برای زمان شخصی.[4]

تحقیق نهایی استاد(دام‌ظله) در حل اشکال اسم زمان: حقیقت و تحقیق نهایی در این مسأله آن است که ما باید به نحوه لحاظ و نگاه «عرف» به زمان مراجعه کنیم؛ عرف در مواجهه با زمان، سه گونه لحاظ دارد:

گاهی عرف زمان را «به شخصه» ملاحظه می‌کند (مثلا همین لحظه و امروز خاص)، که در این صورت هیچ تردیدی در انقضا و گذشتن و نابودی آن نیست.

گاهی عرف «قطعه‌ای خاص از زمان» را لحاظ می‌کند (مانند ماه رمضان سال گذشته یا روز عاشورای سال شصت و یک هجری)، که این نیز با پایان یافتن آن قطعه، منقضی و سپری می‌گردد.

اما گاهی عرف، «عناوین کلیه باقیه در زمان» را ملاحظه می‌کند؛ و این لحاظ عرفی، دقیقا مانند نگاه عرف به بقای روزهای سال و فصل‌های سال است؛ به گونه‌ای که گویی آن زمان در نزد عرف منقضی می‌شود و سپس در سال بعد دوباره «متجدد و زنده» می‌گردد! شاهد بسیار روشن و زیبای این لحاظ عرفی را در محاورات روزمره مردم و کلام پیرمردان باصفا و اهل معنا می‌بینید؛ وقتی شخصی می‌گوید «من منتظرم ماه رمضان یا عید بیاید»، به او می‌گویند: «ماه رمضان و عید که همیشه هست، این من و تو هستیم که می‌رویم!». ببینید عرف با آنکه می‌داند هر روز از ماه رمضان که می‌گذرد سپری می‌شود، اما عنوان «ماه رمضان» یا «عید» را یک عنوان کلیِ همواره باقی در نظر می‌گیرد که یک فردش مال امسال است و فرد دیگرش سال آینده می‌آید (او هست و ما می‌رویم)! در مانحن‌فیه نیز عرف دقیقا به همین صورت، «بقای روز دهم محرم (روز عاشورا)» را به عنوان یک موضوع و عنوان کلی تصور می‌کند، با آنکه می‌داند آن فاجعه و مصیبت عظیم (داهیه کبری و واقعه قتل) که در آن رخ داده، در گذشته منقضی شده است. از آنجا که مسأله زمان از حیث بقا و عدم بقا در محاورات، موکول به نظر «عرف» است، با این نگاه عرفی به خوبی می‌توان نزاع مشتق را در اطلاق کلمه «مقتل» بر «روز دهم محرمِ همین سالِ خودمان» (با وجود علم به انقضای مبدأ قتل) جاری ساخت؛ چنان‌که امروزه نیز در روز عاشورا می‌گوییم «امروز مقتل سیدالشهدا (ع) است»، زیرا آن عنوان کلی را در جایگاه موضوع تصور کرده و محمولِ مشتق (مقتل) را بر آن حمل می‌نماییم.

نتیجه: از مجموع آنچه بیان شد، روشن گشت که هم راهکار اول که محقق اصفهانی و صاحب کفایه فرمودند صحیح است، و هم راهکار دوم که محقق نائینی(قدس‌سره) فرمودند، البته با این بیان و اصلاحی که ما در تفکیک موضوع از محمول ارائه نمودیم.

مطلب دوم: عدم جریان نزاع در افعال، مصادر مزیده و مصادر مجرده [5]

در ادامه بررسی قلمرو نزاع در مبحث مشتق، نوبت به تعیین وضعیت «افعال» و «مصادر» (اعم از مصادر مزیدفیه و مصادر مجرده) می‌رسد تا روشن شود آیا نزاع مشتق در آن‌ها نیز جریان دارد یا خیر. صاحب کفایه(قدس‌سره) در این باره تصریح کرده‌اند که خروج «افعال» و «مصادر مزیدفیه» از حریم نزاع مشتق کاملا واضح و بدیهی است؛ زیرا این الفاظ اساسا «جاری بر ذوات» نیستند (یعنی بر روی یک ذات و موضوع حمل نمی‌شوند و با آن اتحاد مصداقی ندارند تا بتوان گفت ذاتی متلبس به مبدأ گشته است).[6]

محقق اصفهانی(قدس‌سره) پا را از این فراتر نهاده و علاوه بر افعال و مصادر مزیده، «مصادر مجرده» را نیز به آن‌ها ملحق ساخته‌اند.[7]

استدلال ایشان آن است که مصادر مجرده نیز در حقیقت از دو عنصر «ماده» و «هیئت» ترکیب یافته‌اند و هیئت آن‌ها دلالت بر یک «نسبت ناقصه» دارد؛ و از همین رو، چون مرکب از ماده و هیئت هستند، نوعی مشتق (به معنای ادبی و صرفی آن) به شمار می‌روند. بر این اساس، محقق اصفهانی نتیجه‌گیری می‌کنند که این سخن مشهور در میان ادبا که گفته‌اند «مصدر مجرد، اصل در کلام است و خودش مشتق نیست»، سخنی است که به هیچ معنای محصل و دقیقی بازنمی‌گردد، زیرا مصدر مجرد نیز ترکیبی از ماده و هیئت می‌باشد.[8]

در جمع‌بندی این مطلب می‌گوییم: در هر حال، حتی اگر سخن محقق اصفهانی(قدس‌سره) را بپذیریم که مصادر مجرده نیز به دلیل ترکیب از ماده و هیئت، «مشتق ادبی» محسوب می‌شوند، باز هم در آن‌ها نزاع جاری نمی‌گردد؛ زیرا موضوع بحث ما در علم اصول، «مشتق ادبی و صرفی» نیست، بلکه بحث ما منحصرا در «مشتق اصولی» است. ملاک و شرط اساسی در مشتق اصولی آن است که مفهوم کلمه بتواند بر روی یک «ذات» جاری و حمل گردد (به حمل شایع صناعی با ذات متحد شود)، و از آنجا که نه افعال، نه مصادر مزیده و نه مصادر مجرده، هیچ‌کدام بر ذات جاری و حمل نمی‌شوند، همگی از محل نزاع ما در مبحث مشتق خارج‌اند.

تنبیه: در چگونگی دلالت افعال بر زمان

در علوم ادبی همواره مشهور و رایج است که افعال، علاوه بر حدث، بر «زمان» (گذشته، حال یا آینده) نیز دلالت دارند. اما هنگامی که با نگاه دقیق اصولی و فلسفی به ساختار فعل می‌نگریم، با یک معمای علمی روبه‌رو می‌شویم؛ و آن اینکه: «افعال نه به دلالت مطابقی و نه به دلالت تضمنی، به هیچ وجه دلالتی بر زمان ندارند!» برهان این مدعا بسیار روشن است؛ زیرا هر فعلی تنها از دو عنصر تشکیل شده است: یکی «ماده» و دیگری «هیئت».

از یک سو، «ماده فعل» (مانند قتل، ضرب و نصر) یک معنای اسمی است که صرفا بیانگر اصل طبیعت حدث بوده و هیچ‌گونه ارتباطی با زمان ندارد.

و از سوی دیگر، «هیئت فعل» قرار دارد؛ در حالی که «زمان» یک مفهوم مستقل و یک «معنای اسمی» است، اما مفاد تمامی هیئات، «معانی حرفیه و نسب» می‌باشد، و هیئت هرگز نمی‌تواند بر معنای اسمی دلالت کند![9] پس اگر نه ماده فعل بر زمان دلالت دارد و نه هیئت آن می‌تواند حامل معنای اسمی زمان باشد، این زمانی که در ادبیات به افعال نسبت داده می‌شود، از کجا و چگونه فهمیده می‌شود؟

راهکار دقیق محقق اصفهانی(قدس‌سره) (دلالت التزامی از باب دخول تقید و خروج قید)

در حل این معما باید گفت که دلالت افعال بر زمان، از باب «دلالت مطابقی» یا «دلالت تضمنی» نیست، بلکه صرفا به نحو «دلالت التزامی» است؛ و محقق اصفهانی(قدس‌سره) در تبیین چگونگی اشتمال فعل ماضی و مضارع بر زمان، تفصیل و بیان فوق‌العاده دقیقی ارائه فرموده‌اند:[10] ایشان برای گشودن این گره، از قاعده معروف فلسفی (که حکیم سبزواری نیز در منظومه از آن به «تقیدٌ جزءٌ و قیدٌ خارجُ» تعبیر کرده و خود محقق اصفهانی(قدس‌سره) نیز در موارد متعددی از آن بهره برده‌اند) استفاده می‌کنند.[11] بر این اساس، محقق اصفهانی(قدس‌سره) میان فاعل‌های «محبوس در زمان» و موجودات «مافوق زمان» تفکیک قائل شده و می‌فرمایند:

الف) نسبت به موجودات محبوس در زمان (عالم ماده)

نسبت به کسانی که در زندان زمان و عالم ماده قرار دارند (و مافوق زمان نیستند):

در فعل ماضی: هیئت ماضی برای خود «زمان گذشته (سبق زمانی)» وضع نشده است (چرا که سبق زمانی یک معنای اسمی است و در هیئت نمی‌گنجد)، بلکه برای «نسبتی که متقید به سبق زمانی بر امر مضاف‌الیه خویش است» وضع شده است؛ به گونه‌ای که «تقید، داخل در معنای موضوع‌له است و خود قید (زمان گذشته) خارج از آن می‌باشد»!

در فعل مضارع: به همین سان، هیئت مضارع نیز برای «نسبتی که متقید به عدم سبق زمانی است» وضع گشته است (باز هم به گونه‌ای که تقید داخل و قید خارج است). و هنگامی که نسبت، متقید به «عدم سبق زمانی» گردید، ذهن مخاطب به «دلالت التزامی» از این عدم سبق، معنای «حال یا آینده (استقبال)» را انتزاع و درک می‌نماید (چرا که لازمه نبودن در زمان گذشته، وقوع در زمان حال یا آینده است)!

بنابراین، نتیجه این تحلیل بسیار لطیف آن است که خصوصیتی که موجب اشتمال فعل ماضی و مضارع بر زمان می‌گردد، همان «سبق و لحوق زمانی» است؛ با این دقت که خود این خصوصیت (یعنی خود زمان ماضی، حال یا استقبال) به کلی از معنای فعل و هیئت خارج است و در هیئت اخذ نشده است، بلکه صرفا «تقید معنای فعل به آن» در هیئت اخذ گردیده و از این رهگذر، فعل به دلالت التزامی بر زمان دلالت می‌کند.

ب) نسبت به خداوند متعال و مجردات (موجودات مافوق زمان)

حال این پرسش مطرح می‌شود که اگر فاعل فعل، محبوس در عالم ماده و زمان نباشد (همچون ذات اقدس الهی، و یا مجردات و مفارقات)، در آنجا که زمانی در کار نیست، سبق و لحوق زمانی در افعال چگونه تصویر می‌شود؟ محقق اصفهانی در پاسخ می‌فرمایند:

1. نسبت به خداوند تبارک و تعالی: ذات اقدس الهی با زمان سابق و لاحق، دارای «معیت قیومیه» است؛ معیتی که هیچ‌گونه منافاتی با تقدس و تنزه ذات او از زمان ندارد (بلکه عین قیومیت اوست). خداوند متعال به اعتبار معیتی که با زمان سابق دارد، «سابق» است و به اعتبار معیتی که با زمان لاحق دارد، «لاحق» است؛ چنان‌که خود در قرآن کریم فرموده است: ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾[12] (و او هر کجا و در هر زمانی که باشید، با شماست).

2. نسبت به مجردات و مفارقات (تمثیل به حرکت مورچه بر روی فرش): در خصوص موجودات مجرد و مفارقات نیز، هرچند خود آن‌ها «در درون زمان (مظروف زمان)» نیستند، لیکن «همراه با زمان (مع الزمان و الزمانیات)» می‌باشند؛ و اینکه عالم مجردات در «طول» عالم طبیعت قرار دارد، هیچ منافاتی با این ندارد که در اصل وجود، با موجودات عالم طبیعت «معیت» داشته باشند. برای اینکه تفاوت نگاه موجود «محبوس در زمان» با موجود «مجرد و مافوق زمان» به ساده‌ترین و ملموس‌ترین شکل به تصویر کشیده شود، به این مثال توجه کنید: فرض کنید مورچه‌ای بر روی یک فرش گل‌دار و رنگارنگ شروع به حرکت می‌کند؛ این مورچه چون در سطح فرش قرار دارد و دید او محدود به قدمگاه خودش است، در لحظه اول که به گل‌های قرمز فرش می‌رسد، با خود می‌گوید «عالم قرمز شد!»؛ چند قدم جلوتر می‌رود و به بخش سیاه فرش می‌رسد و می‌گوید «قرمزی رفت و عالم سیاه شد!»؛ و باز کمی جلوتر می‌رود و به بخش سفید می‌رسد و می‌گوید «سیاهی گذشت و عالم سفید شد!». برای این مورچه (که تمثیلی از انسان محبوس در عالم ماده و زمان است که پیوسته از تابستان به زمستان و از روزی به روز دیگر منتقل می‌شود)، رنگ‌های فرش به صورت «گذشته، حال و آینده» یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند. اما شما که در بالای فرش نشسته‌اید و از افق برتر به کل فرش اشراف و احاطه دارید (که تمثیلی از افق مجردات و مفارقات و مافوق زمان است)، هنگامی که سخن مورچه را می‌شنوید که می‌گوید «عالم قرمز بود و اکنون سیاه شد»، خنده‌تان می‌گیرد! زیرا برای شما که از بالا نگاه می‌کنید، هیچ چیزی عوض نشده است؛ شما بخش سفید، قرمز و سیاه فرش را هم‌زمان و به یک نسبت در برابر دیدگان خود مشاهده می‌کنید و با تمام نقاط فرش «معیت» دارید! نسبت موجودات مجرد و مفارقات با عالم زمان و زمانیات، دقیقا چنین نسبتی است؛ آن‌ها در درون قطار زمان محبوس نیستند، بلکه از افق برتر به عالم طبیعت اشراف دارند و همان‌طور که خداوند متعال با مخلوقات معیت قیومیه دارد، مجردات نیز با زمان گذشته، حال و آینده ما «معیت وجودی» دارند.

نتیجه نهایی تنبیه: بنابراین، توصیف یک شیء یا فعل به «سبق و لحوق زمانی»، به یکی از دو اعتبار صورت می‌گیرد:

یا به اعتبار «وقوع در درون زمان سابق و لاحق»، که مخصوص موجودات زمانی و مادی است؛

و یا به اعتبار «معیت داشتن با زمان سابق یا لاحق»، چنان‌که در مورد خداوند متعال و مجردات و مفارقات صادق است.[13]

بدین ترتیب، بحث از افعال و مصادر و چگونگی دلالت آن‌ها بر زمان به پایان رسید و در جلسه آینده به یاری خداوند متعال، وارد مطلب سوم (جریان نزاع در اسم آلت) و مطلب چهارم (جریان نزاع در اسم مفعول) خواهیم شد.


[1] برای ملموس شدن این اشکال، تفاوت میان «اسم فاعل» (مانند ضارب) و «اسم زمان» (مانند مقتل) را در نظر بگیرید: در جمله «زید ضارب است»، ذات و موضوع ما «زید» است و مبدأ ما «ضرب (زدن)» است؛ وقتی زدن تمام می‌شود، خود زید که یک جوهر است همچنان در خارج باقی است، لذا جای این پرسش هست که آیا به زید که اکنون دیگر نمی‌زند، می‌توان حقیقتا ضارب گفت یا نه. اما در جمله «روز عاشورا مقتل است»، ذات و موضوع ما خود «زمان (روز عاشورا)» است و مبدأ ما «قتل» است؛ مستشکل می‌گوید به محض اینکه قتل تمام شد و روز عاشورا گذشت، خود آن زمان هم نابود شد و رفت، پس اصلا ذاتی در کار نیست تا بر سر اطلاق مقتل بر او نزاع کنیم.
[2] أجود التقريرات، ط. مؤسسة صاحب الأمر، ج1، ص83. و در منتهى الأصول، ص80 نیز آمده است: «و أجيب أيضا بأن الموضوع في مثل مقتل الحسين أو ميلاد النبي و أمثالهما ليس تلك القطعة من الزمان الذي حصل فيه قتله أو ميلاده بل هو مفهوم يوم العاشر من المحرم من دون تقييده بتلك السنة التي وقع فيها هذه المصيبة العظمى بل بما هو مرآة و حاك عن مصاديق هذا المفهوم من أي سنة من السنين التي بعد وقوع ذلك الحادث العظيم و نفس تلك السنة و معلوم أن هذا المعنى باق بمر الدهور إلى قيام يوم القيامة و هكذا الحال في لفظة الميلاد و غيره مما يشبهه».
[3] در منتهى الأصول، ص80 بر این بیان چنین اشکال شده است: «أنت خبير بأنه لو كان الموضوع للفظ مقتل الحسين هو ماهية يوم العاشر من دون ملاحظة وجودها الخارجي لكان لهذا الكلام وجه لأن الماهية الكلية لا تتبدل بتبدل الأفراد فيكون الموضوع محفوظا بعد انقضاء المبدأ و أما لو كان الموضوع هو اليوم العاشر من المحرم مثلا بوجوده الخارجي بمعنى أن المفهوم موضوع و لكن بما هو حاك عن وجوده الخارجي و مرآة له فذلك الوجود الذي كان متلبسا بالمبدأ انقضى قطعا لأن وجود الطبيعة في ضمن كل فرد غير وجوده في ضمن فرد آخر فيعود الإشكال». و راجع مناهج الوصول، ص198 و تحريرات في الأصول، ص319. که البته پاسخ این اشکال در ادامه متن در بیان «تحقیق نهایی ما» و چگونگی نگاه عرف به بقای عناوین زمانی خواهد آمد.
[4] خلاصه این نقد بسیار دقیق و ظریف آن است که محقق نائینی ایده درستی در ذهن داشته‌اند (یعنی کلی گرفتن روز عاشورا که موضوع قضیه است)، اما در مقام تعبیر، دچار لغزش قلم شده و کلی بودن را به جای اینکه به «موضوع قضیه (روز عاشورا)» نسبت دهند، به «معنای موضوع‌له خود کلمه مقتل (اسم زمان مصطلح که محمول قضیه است)» نسبت داده‌اند؛ در حالی که کلمه مقتل به معنای «زمان وقوع قتل» است و این مفهوم، یک قالب مبهم است که نه روز عاشورا در آن اخذ شده و نه کلیت و شخصیت در آن شرط است، بلکه پس از حمل شدن بر موضوع بیرونی، رنگ کلی یا جزئی به خود می‌گیرد.
[5] راجع الفصول، ص60؛ درر الفوائد، ص58؛ نهاية النهاية، ص61؛ مقالات الأصول، ص178؛ وسيلة الوصول، ص134.
[6] كفاية الأصول، ص40.
[7] نهاية الدراية، ط. مؤسسة آل البيت، ج1، ص174.
[8] توضیح آنکه در علم صرف و نحو میان علمای بصره و کوفه اختلاف معروفی وجود دارد که آیا «مصدر» ریشه و اصل اشتقاق کلمات است یا «فعل»؛ و مشهور ادبا (بصریون) معتقدند که مصدر مجرد، اصل و ریشه تمامی مشتقات است و خودش از چیزی مشتق نشده است. محقق اصفهانی با نگاه دقیق فلسفی و تحلیلی این دیدگاه را نقد می‌کنند و می‌گویند: ماده اولیه کلمات که ریشه اصلی است، مانند حروف «ض - ر - ب»، یک امر کاملا مبهم و بی‌شکل است (همچون ماده اولی و هیولی در فلسفه که هیچ فعلیتی ندارد)؛ این ماده مبهم، تنها هنگامی که لباس یک «هیئت و قالب لفظی» را بپوشد، قابل تلفظ و تحقق می‌گردد. از این رو، حتی «مصدر مجرد» (مانند کلمه ضَرب یا قَتل) نیز عین آن ماده اولیه نیست، بلکه خود مرکب از «ماده» و «هیئت خاص مصدری» است و از این حیث با سایر مشتقات هم‌سنخ می‌باشد.
[9] قال به المحقق الإصفهاني في نهاية الدراية، ط. مؤسسة آل البيت، ج1، ص176 و ص181. راجع أيضا هداية المسترشدين، ج2، ص51 و الفصول، ص75 و تعليقة إلى معالم الأصول، ج3، ص222 و كفاية الأصول، ص41 و درر الفوائد، ص59؛ مباحث الأصول، ص186؛ منتقى الأصول، ج1، ص335.
[10] نهاية الدراية، ط. مؤسسة آل البيت، ج1، ص177 - 181. و في مناهج الوصول، ص205 و في منتقى الأصول، ص337.
[11] توضیح این قاعده فلسفی آن است که هرگاه معنایی را مقید به یک قید کنیم، دو چیز در میان است: یکی خود آن «قید» (که یک مفهوم مستقل بیرونی است)، و دیگری «تقید و ربط» آن معنا به آن قید (یعنی خاصیت مقید بودن و دریچه ارتباطی آن معنا با قید). در اینجا «تقید» در درون معنای موضوع‌له داخل است، اما خود «قید» در بیرون از حریم موضوع‌له قرار دارد؛ و ذهن انسان از مشاهده آن «تقید درونی»، به نحو دلالت التزامی به وجود آن «قید بیرونی» منتقل می‌گردد.
[12] سورة الحديد(57): 4.
[13] در این مقام دو بیان دیگر نیز از صاحب کفایه و محقق خویی در توجیه دلالت افعال بر زمان وجود دارد؛ فراجع كفاية الأصول، ص40؛ المحاضرات، ط.ق. ج1، ص236 و ط.ج. ج1، ص269. و راجع أيضا وقاية الأذهان، ص168 و فوائد الأصول، ص100 و نهاية الأفكار، ج1، ص127 و منتهى الأصول، ج1، ص88 و كفاية الأصول مع حواشي المحقق المشكيني، ج1، ص61 و عناية الأصول، ص125 و منتهى الدراية، ج1، ص239 و منتقى الأصول، ص336.