1404/08/18
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: الأصول العملية/أصالة البراءة /استدلال به روایات
دلایل اصاله البرائه
استدلال به حدیث حجب
جلسه گذشته حدیثی را نقل کردیم: «مَا حَجَبَ اللَّهُ عِلْمَهُ عَنِ الْعِبَادِ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُمْ»[1] ؛ هر موردی را که خداوند علم آن را از بندگان پوشانده است، تکلیف نیز در آنجا برداشته شده است.
بیان شد که شیخ انصاری و آخوند خراسانی (رضوانالله علیهما) اظهار داشتند که این حدیث ارتباطی به برائت ندارد؛ زیرا این حدیث بیان میکند چیزی را که خداوند نفرموده است، تکلیفی در قبال آن نیست، درحالیکه بحث ما در این است که خداوند مطلبی را فرموده است، اما بنیامیه اجازه ندادهاند که به دست ما برسد. بهعبارتدیگر امام علیهالسلام عبارت «مَا حَجَبَ اللَّهُ» را به کار میبرد، درحالیکه بحث ما درباره «مَا حَجَبَ بَنِیاُمَیَّه» است.
استدلال آیتالله خویی در انتساب حجب به خداوند
بیان شد که آیتالله خویی فرمودهاند که اینگونه نیست؛ چراکه خداوند متعال میتوانست به امام زمان (سلاماللهعلیه) الهام نماید که به مردم حکم خدا را بگوید و خداوند این کار را انجام نداد؛ یعنی خداوند میتوانست پنهانکاریهای بنیامیه را بهوسیله امام زمان برای ما آشکار سازد و این کار را انجام نداد، پس صحیح است که بگوییم «مَا حَجَبَ اللَّهُ».
اشکال اول: عدم امکان نسبت دادن فعل غیر به خداوند
عرض کردیم که برخی از شاگردان آیتالله خویی اشکال وارد کردهاند. آنها بیان داشتند که فعل یک انسان را نمیتوان به شخص دیگری نسبت داد. اگر بنیامیه مانع رسیدن احکام شدند، نمیشود گفت که خداوند مانع شده است. مطلبی که فعلِ بنیامیه است، متعلق به آنان است، نه فعلِ خداوند. در جلسه گذشته بیان شد که اگر زید، عمرو را بزند و بکر میتوانست مانع شود و نشد، آیا باید بگوییم که بکر نیز عمرو را زده است؟ فعل او متعلق به اوست و فعل این نیز متعلق به خود اوست. فعل یک نفر به شخص دیگری نسبت داده نمیشود. بنیامیه مانع گشتند، ازاینروی نمیتوانید بگویید «حَجَبَ اللَّهُ»؛ مانند این است که مثلاً زید زده باشد، نمیشود گفت که بکر زده است.
پاسخ به اشکال اول: امکان انتساب فعل به انسان و خداوند در طول هم
در جواب این اشکال باید گفت (این موارد را جهت تبیین این مسئله تکرار کردم): در قرآن کریم آیات شریفه فراوانی وجود دارد که یک عمل را به یک نفر نسبت میدهد و همان عمل را دوباره به خدای متعال منسوب مینماید. بنده نمیتوانم کار زید را به عمرو نسبت بدهم، زیرا دو شخصیت مجزا هستند؛ اما کار زید را میتوانم هم به زید و هم به خداوند نسبت بدهم. کار عمرو را نیز میتوان هم به عمرو و هم به خداوند نسبت داد. ازایندست آیات در قرآن کریم بسیار است. بهعنوانمثال در موضوع قبض روح؛ درجایی میفرماید فعل حضرت عزرائیل یا فعل ملائکه است و در جای دیگر میفرماید که فعل خداوند است: ﴿اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ﴾[2] یا میفرماید: ﴿قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ﴾[3] . یک عمل را میشود به یک انسان و به خداوند نسبت داد، اما یک عمل را از یک انسان به انسان دیگر نمیتوان نسبت داد.
وهابیها میگویند معنای آیه شریفه ﴿وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى﴾[4] این است که قفسی را در دست بگیرید و کبوتری نیز در این قفس باشد. اکنون شما این قفس را ازاینجا به بیرون منتقل کنید. اینکه این کبوتر در کدام قسمت قفس باشد، در اختیار خود اوست، اما اینکه در حال بیرون برده شدن است، در اختیار او نیست و در اختیار شماست؛ یعنی در اینکه این کبوتر اکنون آزاد است یا مجبور، در انتخاب مکان ایستادن در قفس آزاد است و در بیرون برده شدن تحت جبر است. این تفکر وهابی است. وهابی اینگونه سخن میگوید که در آیه مذکور، یک بخش از کار را پیامبر انجام داده است و نه خداوند و بخش دیگر را خداوند انجام داده است و نه پیامبر.
اشتباه این است که این موضوع اصلاً دو فعل مجزا است. اینکه کبوتر در کجا باشد یک فعل است (این سمت قفس یا آن سمت قفس) و فعل دیگر این است که کبوتر به بیرون برده میشود. درحالیکه آیه شریفه این مطلب را میفرماید که در هر یک فعل، هم شما نقش دارید و هم شما نقش ندارید؛ نقش اصلی متعلق به خداوند است. آنچه وهابیها میگویند عین شرک است. اصلاً شرک به همین معناست که یک فعل را کار شما بدانیم و نه کار خدا و فعل دیگر را کار خدا بدانیم و نه کار شما.
توحید این است که بگویید اینکه این کبوتر در کجای قفس است، هم فعل کبوتر باشد و هم فعل خداوند. اینکه بیرون برده میشود نیز هم فعل شما باشد و هم فعل خداوند؛ یعنی در هر یک فعل، هم شما و هم خداوند حضور دارید. نه اینکه یک فعل فقط متعلق به شما باشد و نه خدا و یک فعل هم فقط متعلق به خدا باشد و نه شما؛ این شرک است.
آیه شریفه ﴿وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى﴾[5] در یک فعل واحد میگوید که هم فعل پیامبر است و هم فعل خداوند؛ نه اینکه بگویید پاشیدن خاک، فعل پیامبر است و در چشم رفتن آن، فعل خداوند است؛ این شرک است.
در قرآن کریم ازایندست آیات بسیار زیاد است. بهعنوانمثال آیه شریفهای که درباره یهودیها و بنیاسرائیل است: ﴿وَقَضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیرًا * فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَادًا لَنَا...﴾[6] تا آیه بعدی که میفرماید: ﴿فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوءُوا وُجُوهَکُمْ﴾[7] . وقتی فساد دوم یهودیها رخ داد، ﴿لِیَسُوءُوا وُجُوهَکُمْ﴾. معمولاً در تفاسیر دو وجه را در معنای این آیه بیان میکنند: ﴿لِیَسُوءُوا وُجُوهَکُمْ﴾ یعنی خداوند چهره شمارا سیاه میکند و بدبختتان مینماید. این احتمال نیز وجود دارد که منظور این است که «عِبَادًا لَنَا» چهره شمارا سیاه میکنند. ملاحظه کنید اکنون یک کلمه «لِیَسُوءُوا» در یک آیه و در یک استعمال، هم فاعلش خداوند است و هم فاعلش «عِبَادًا لَنَا» است.
خداوند در قرآن فرموده است شرک این است که در عرض هم باشند؛ ﴿تَاللَّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ * إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِینَ﴾[8] . اگر چیزی را مساوی با پروردگار قرار دهید، شرک میشود. ﴿إِذْ نُسَوِّیکُمْ﴾؛ این ملاک شرک است. گفته شد که در این حرکت دست بنده، هم خداوند نقش دارد و هم بنده نقش دارم. بنده و خداوند در طول یکدیگر هستیم، نه در عرض هم که شرک نیست و عین توحید است.
اشکال دوم: تمسک به خطبه غدیر در بیان تمام احکام توسط پیامبر (ص)
مجدداً به آیتالله خویی اشکال کردهاند و گفتهاند پیامبر خدا (صلیالله علیه و آله) در خطبه غدیر فرمودند: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي لَمْ أَدَعْ شَيْئاً يُقَرِّبُكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ وَ يُبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ نَبَّأْتُكُمْ بِه»[9] . پیامبر خدا در غدیر فرمودند هیچچیزی نیست که شمارا به بهشت نزدیک کند مگر اینکه من آن را گفتهام و هیچچیزی نیست که شمارا به جهنم نزدیک کند مگر اینکه از آن نهی کردهام؛ بنابراین همهچیز را خداوند و پیامبر بیان کردهاند. اگر احکامی به ما نرسیده است، به این دلیل است که بنیامیه اجازه ندادهاند، وگرنه خداوند بیان کرده است؛ پس نمیتوانیم بگوییم برخی چیزها را «حَجَبَ اللَّهُ عِلْمَهُ»، بلکه همهچیز را خداوند فرموده است و علم همهچیز را داده است و بنیامیه مانع گشتند.
پاسخ به اشکال دوم: تبیین کلیات و ارجاع به اهلبیت (ع)
در جواب این اشکال نیز باید گفت این مطلب صحیح است که رسول خدا (صلیالله علیه و آله) فرمودند همهچیز را من گفتهام و به هر چه به بهشت نزدیک میکند امر نمودم و از هر چه به جهنم نزدیک میکند نهی کردم؛ اما معنای این حدیث این نیست که پیامبر خدا تمام احکام را بهصورت جزئی فرموده باشند. اینکه پیامبر میفرماید همهچیز را من گفتهام، یعنی من این جمله را گفتهام: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ». علی با حق است، احکام خدا را نیز از علی بیاموزید. اینکه مثلاً عرق جنب از حرام، نجس است یا پاک؟ را پیامبر نفرمودهاند؛ اما پیامبر میفرماید همهچیز را من گفتهام، چون فرموده است «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ». با همین یک جمله که فرمودهاند «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ»، تمام احکامی که این دوازده امام باید بیان نمایند را پیامبر فرمودهاند.
نه اینکه پیامبر خدا (صلیالله علیه و آله) در این ده سالی که در مدینه بودند کل حلال و حرام را گفته باشند؛ اصلاً چنین چیزی ممکن نیست. در این ده سال، پیامبر اکرم بیشتر عمرشان را در جنگ بودهاند. از طرفی پیامبر که همواره نمیخواستند مسئله بگویند؛ ایشان باید تفسیر قرآن میگفتند، اعتقادات بیان میکردند، تاریخ و قصص و اخلاق میگفتند و مقداری هم احکام میفرمودند. پس اینکه پیامبر میفرماید من هر چه شمارا به بهشت نزدیک میکند گفتهام، به این معنا نیست که جزئیات تمام احکام را رسول خدا (صلیالله علیه و آله) بیان کرده باشند. پیامبر کلیات را بیان نمودهاند و کلیات هم به این صورت است که بفرمایند به سخن اهلبیت گوش فرا دهید.
اشکال سوم: قبح انتساب بدیها به خداوند متعال
اشکال سوم این است که برخی به آیتالله خویی اشکال کردهاند که ما باید خوبیها را به خداوند نسبت بدهیم و بدی به خداوند نسبت داده نمیشود. حتی اگر آیهای در قرآن میفرماید: ﴿وَیُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ﴾[10] ؛ ما میدانیم که خداوند کسی را گمراه نمیکند؛ باید بگوییم معنای ﴿یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ﴾ این است که اگر کسی خودش گمراهی را انتخاب کرد، خداوند نیز اجازه میدهد در همان گمراهی بماند، نه اینکه خداوند کسی را گمراه نماید. اگر کسی خودش گمراه شد، خداوند همان گمراهی را برای او تثبیت میکند. چون بدی را نمیتوان به خداوند نسبت داد و در بحث ما نیز، «حَجْبُ الْعِلْم» یعنی علم گرفتن و علم ندادن، امری ناپسند است و بدی را نمیتوان به خداوند نسبت داد.
پاسخ به اشکال سوم: تفکیک میان مقام عقل و مقام ادب
در جواب این اشکال باید گفت: بین مسئله عقل و مسئله ادب تفاوت قائل شوید. در قرآن و در روایات باید این دو مورد را در نظر بگیرید. شما وقتی نزد مرجع تقلید میروید، به جلو میروید و دست آقا را میبوسید، اما وقتی میخواهید بنشینید، دو قدم به عقب میآیید و مینشینید. آن جلو رفتن برای چه بود و این عقب آمدن برای چیست؟ همان مطلبی که در قرآن کریم نیز آمده است: ﴿دَنَا فَتَدَلَّى﴾[11] . دنا یعنی نزدیک شد، فتدلی یعنی حریم گرفت و به عقب آمد. محبت و عشق میگوید به جلو برو و عقل میگوید حریم بگیر و به عقب بیا. هم آن لازم است و هم این و هرکدام جایگاه خود را دارد.
در آیه شریفهای که در سوره نساء است، میفرماید: ﴿مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ﴾[12] و در آیه قبل میفرماید: ﴿قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ﴾[13] . یکبار میفرماید همهچیز از جانب خداوند است و بار دیگر میفرماید حسنات از جانب خدا و سیئات از جانب خود شماست. ادب این است که همه خوبیها متعلق به خداوند است و همه بدیها متعلق به ماست؛ اما عقل حکم میکند که هیچ جنبندهای حرکتی ندارد مگر به اذن خداوند و همهچیز از جانب خداوند است.
ادب میگوید بدی را به خداوند نسبت نده؛ همانطور که حضرت ابراهیم فرمود: ﴿وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ﴾[14] . مریضی را که امری ناپسند است به خودش نسبت میدهد و شفا را به خداوند. ولی اگر حقیقت مطلب را بخواهد، هم مریضی از جانب خداوند است و هم شفا از جانب اوست. ادب حکم میکند که مریضی متعلق به من و شفا متعلق به خداوند باشد؛ اما عقل میگوید مریضی از جانب خداوند و شفا نیز از جانب خداوند است.