درس حدیث‌خوانی استاد هادی عباسی‌خراسانی

1405/07/22

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

موضوع: شرح احادیث اصول کافی/علم /اقسام طالبان علم

 

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ رَفَعَهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: «طَلَبَةُ الْعِلْمِ ثَلَاثَةٌ فَاعْرِفْهُمْ بِأَعْيَانِهِمْ وَ صِفَاتِهِمْ صِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلْجَهْلِ وَ الْمِرَاءِ وَ صِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلِاسْتِطَالَةِ وَ الْخَتْلِ وَ صِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلْفِقْهِ وَ الْعَقْلِ؛ فَصَاحِبُ الْجَهْلِ وَ الْمِرَاءِ مُوذٍ مُمَارٍ مُتَعَرِّضٌ لِلْمَقَالِ فِي أَنْدِيَةِ الرِّجَالِ بِتَذَاكُرِ الْعِلْمِ وَ صِفَةِ الْحِلْمِ قَدْ تَسَرْبَلَ بِالْخُشُوعِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْوَرَعِ فَدَقَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا خَيْشُومَهُ وَ قَطَعَ مِنْهُ حَيْزُومَهُ؛ وَ صَاحِبُ الِاسْتِطَالَةِ وَ الْخَتْلِ ذُو خِبٍّ وَ مَلَقٍ يَسْتَطِيلُ عَلَى مِثْلِهِ مِنْ أَشْبَاهِهِ وَ يَتَوَاضَعُ لِلْأَغْنِيَاءِ مِنْ دُونِهِ فَهُوَ لِحَلْوَائِهِمْ هَاضِمٌ وَ لِدِينِهِ حَاطِمٌ فَأَعْمَى اللَّهُ عَلَى هَذَا خُبْرَهُ وَ قَطَعَ مِنْ آثَارِ الْعُلَمَاءِ أَثَرَهُ؛ وَ صَاحِبُ الْفِقْهِ وَ الْعَقْلِ ذُو كَآبَةٍ وَ حَزَنٍ وَ سَهَرٍ قَدْ تَحَنَّكَ فِي بُرْنُسِهِ وَ قَامَ اللَّيْلَ فِي حِنْدِسِهِ يَعْمَلُ وَ يَخْشَى وَجِلًا دَاعِياً مُشْفِقاً مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ عَارِفاً بِأَهْلِ زَمَانِهِ مُسْتَوْحِشاً مِنْ أَوْثَقِ إِخْوَانِهِ فَشَدَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا أَرْكَانَهُ وَ أَعْطَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمَانَهُ».[1]

0.1- ۱- مرور مطالب گذشته: ضرورت شناخت اعیان و صفات و تقسیم اصناف سه‌گانه

در فرمایش حضرت امام صادق (علیه الصلاة و السلام) بودیم که ایشان طالبین علم و کسانی را که دانشجو و طلبه هستند، به سه قسمت تقسیم فرمودند. حضرت فرمودند: «فَاعْرِفْهُمْ بِأَعْیَانِهِمْ وَ صِفَاتِهِمْ». یعنی این افراد را هم اشخاصشان را بشناسید و هم خصوصیاتشان را؛ به تعبیر دیگر، هم به «شخص‌شناسی» نیاز داریم و هم به «شخصیت‌شناسی». به همین جهت در علوم دینی، هم نیاز به علم رجال داریم و هم نیاز به علم تراجم. فایده این شناخت آن است که اگر اوصاف علما و طالبین را بشناسیم، می‌توانیم خودمان را ارزیابی کنیم و ببینیم آیا جزو آن دسته‌ها هستیم یا نیستیم.

0.1.1- ۱.۱- معنای اعیان و صفات

همان‌طور که در جلسه گذشته بیان شد، مراد از «اعیان»، حقایق جزئیه است و مراد از «صفات»، اوصاف کلی، حالات و احوال افراد است. حضرت در بیان هر سه قسم، اعیان و صفات را با هم آورده‌اند و نباید در این مبحث اعیان و صفات را از یکدیگر تفکیک کرد؛ زیرا همان‌گونه که در فلسفه و منطق بیان شده، ماهیت کلیه بدون وجود و تشخص جزئیه تحقق خارجی پیدا نمی‌کند؛ چنان‌که قاعده معروف می‌گوید: کلی طبیعی «موجودٌ بوجود فرده، معدومٌ بعدم کلّ افراده».

جالب توجه است که امام صادق (علیه‌السلام) در این بیان، برای هر صنف دو ویژگی قرین آورده‌اند؛ یعنی با اینکه اصناف سه‌گانه‌اند، اما به صورت دو‌به‌دو به شش عنوان تقسیم شده‌اند که بسیار قابل تأمل و دقت است؛ صنف اول: «لِلْجَهْلِ وَ الْمِرَاءِ». صنف دوم: «لِلِاسْتِطَالَةِ وَ الْخَتْلِ». صنف سوم: «لِلْفِقْهِ وَ الْعَقْلِ».

0.2- Ûمعرفی کلی اصناف سه‌گانه

0.2.1- Û۱- صنف اول: طالبان علم برای جهل و مراء

حضرت فرمودند: «صِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلْجَهْلِ وَ الْمِرَاءِ»؛ یک عده از این دانشجوها و طلبه‌ها، طالب علم‌اند برای جهل. این جهل، ضدّ عقل و در مقابل عقل است؛ کمااینکه مرحوم کلینی هم فرمودند «کتاب العقل و الجهل»، نفرمودند «کتاب العلم و الجهل». این جهل نقیض علم نیست؛ یعنی اشکال ندارد که یک کسی در این قسمت عالم باشد، اما جهالت و جاهلیت داشته باشد. بعد فرمودند برای «مِراء». مراء، یعنی بگو‌مگوها و مجادله‌هایی که مطلوب نیست. چون گفتگوها هرچند بر حق هم باشد، اما اگر به بی‌نتیجگی و لغو بودن ختم بشود، مشمول آیه شریفه ﴿وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾[2] می‌شود. با کسی گفتگو می‌کنیم، مطلب‌مان هم حق است اما نمی‌پذیرد؛ دو مرتبه برایش توضیح دادیم و دیدیم دارد لجبازی می‌کند، دیگر ما باید مطلب را رها بکنیم.

0.2.2- ÛÛصنف دوم: طالبان علم برای استطاله و ختل

عبارت بعدی: «وَ صِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلِاسْتِطَالَةِ وَ الْخَتْلِ»؛ یک عده‌ی دیگر علم را طالبند، تا همین‌طور علم پرور باشند؛ علم را برای خود علم، برای ختل، زرنگی‌ها، حیله‌ها و مکرها می‌خواهند. استطاله، همان کبر و فخرفروشی است.[3] بعید نیست بگوییم ریاست هم از همین باشد. علم را طالبند برای اینکه مدرک بگیرند، تا جایی رئیس بشوند. بعید نیست با تشبیهات جدید این حرف را داشته باشیم: استطاله، اندیشه‌پروری‌ها و اندیشه‌ورزی‌هایی است که جز اندیشه در آن چیزی نیست؛ و ختل، جز مکرها و انگیزه‌های منتهی به مکر نیست.[4]

0.2.3- ÛÛصنف سوم: طالبان علم برای فقه و عقل

«وَ صِنف یطلُبُه للْفِقْهِ وَ الْعَقْلِ»؛ مراد از فقه در اینجا، فقه مطلق یعنی تمام امور دینی و اسلام‌شناسی (تفقه) است. و مراد از عقل، تعقل است؛ یعنی حالت تعقل و تفکری داشته باشیم که موجودات را از یکدیگر جدا کنیم. با توجه به روایتی که در مورد عقل می‌فرمایند: «ما عُبِدَ به الرحمن و اکتُسِبَ به الجنان»،[5] می‌توانیم این‌گونه استفاده کنیم که تفقه در اینجا یعنی دانایی‌هایمان را مدیریت بکنیم؛ و عقل، عقل نظری و عقل عملی‌ای باشد که مرتبط با حضرت حق هم باشد.

0.3- Ûویژگی‌ها و جزای هر کدام از اصناف

0.3.1- Û۱- اوصاف و جزای صنف اول

0.3.1.1- Û۱.۱- مُوذٍ مُمَارٍ مُتَعَرِّضٌ لِلْمَقَالِ فِي أَنْدِيَةِ الرِّجَالِ

بعد حضرت بیان فرمودند: «فَصَاحِبُ الْجَهْلِ وَ الْمِرَاءِ مُوذٍ مُمَارٍ مُتَعَرِّضٌ لِلْمَقَالِ فِي أَنْدِيَةِ الرِّجَالِ بِتَذَاكُرِ الْعِلْمِ وَ صِفَةِ الْحِلْمِ»؛ دانشجوها و طلبه‌هایی که دنبال نادانی و مراء هستند، همیشه دیگران را آزار می‌دهند: این «موذٍ»[6] وصف‌شان شد؛ حالا وارد حالات و اوصافشان شد. این‌ها اهل ممارات هستند «ممارٍ»؛[7] یعنی اهل گفتمان‌ها و گفتگوهای طولانی هستند، ولو اینکه به جدل و مراء منتهی بشود. «مُتَعَرِّضٌ لِلْمَقَالِ»؛ یعنی این‌ها همیشه خودشان را عرضه می‌کنند و در نمایشگاه‌های گفتمان‌ها قرار می‌دهند و همیشه دوست دارند حرف زیاد زده بشود. «فِي أَنْدِيَةِ الرِّجَالِ»؛ أندیه جمع نَدی است؛ یعنی در جاهایی که صحبت الرجال می‌شود، خودشان را در این معرض قرار می‌دهند؛[8] «بِتَذَاكُرِ الْعِلْمِ وَ صِفَةِ الْحِلْمِ»، تا اینکه بگویند فلانی عالم است، یا فلانی حلیم و بردبار است. این‌ها دیگر طالب فقه و عقل نیستند و همیشه متعرّض للمقال هستند. می‌توانیم بگوییم مصداق ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ﴾[9] هستند؛ یعنی همیشه اهل قول هستند، نه اهل فعل و عمل. خدا درجاتشان را متعالی بکند، حضرت علامه حسن‌زاده آملی (رضوان الله تعالی علیه) گاهی وقت‌ها مطایبه می‌فرمودند: «آقا، هر کس ما را اهل علم نامید، رحمت و رضوان الهی بر او باد! از همان اول گفت این‌ها اهل دانش و قول‌اند، یعنی اهل عمل نیستند»، ﴿قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ﴾.[10] (نعوذ بالله من سیئات اعمالنا و شرور انفسنا)

0.3.1.1.1- Û۱.۱.۱- حکم تشبّه ظاهری به علما

در پاسخ به سؤال پیرامون تشبه به علما: اینکه کسی تلاش کند شبیه علما باشد بحث دیگری است که آیا جایز است یا گناه است. اگر در آن ریبه، هلاکت و فریب دادن دیگران باشد، به یقین جایز نیست. بدلسازی‌ها که درست می‌شود، همین است و ضربه هم می‌زند. عالم باید از آنچه در درونش است حکایت کند، و به آنچه وظیفه‌اش است هدایت کند. متأسفانه عالِم‌نماها یا روحانی‌نماها گاهی به جای حقایق می‌نشینند و مردم هم متأسفانه فریب می‌خورند که این قطعاً حرمت دارد. آخوندی نعلین زردی پوشیده بود و به روستایی رفت؛ بز چوپان هم گمان کرد که این علف زرد پاییزی است، آمد طرف نعلین حاج آقا؛ گفت: ببینید چه معجزه‌ای! گفتند چه معجزه‌ای؟! بله، اگر این‌گونه باشد، شکی در حرمتش نیست. (نعوذ بالله من سیئات اعمالنا و شرور انفسنا). اما اگر تشبّه به علما به جهت هدایت مردم است که مثلاً می‌خواهند جذب بشوند و آسیبی در آن نباشد، تشبه به خود قیافه‌های علما هم فیه لطفٌ.

0.3.1.2- Û۱.Ûریاکاری و فقدان ورع

ادامه عبارت خیلی عجیب است؛ این عالمی که ظاهرنماست: «قَدْ تَسَرْبَلَ بِالْخُشُوعِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْوَرَعِ»؛ سربال پیراهن سرتاسری است که عرب‌ها می‌پوشند؛[11] یعنی دشداشه. همان‌طور که در آیه شریفه دارد: ﴿سَرَابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ وَ سَرَابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ﴾[12] . تسربل یعنی آمد ظاهر را پوشش باطن قرار داد. «تَسَرْبَلَ بِالْخُشُوعِ»؛ خود را در ظاهر ترسان نشان می‌دهد، اما در حقیقت ترسی نیست. آن حکیم جمله زیبایی گفت: «بترسید از طبیب لاغر و از آخوند لحیم (چاق)»؛ آن اگر طبیب بود خودش را درمان می‌کرد، این هم اگر از خدا می‌ترسید این‌گونه نبود. «وَ تَخَلَّى مِنَ الْوَرَعِ»؛ یعنی خالی از ورع است. ورع غیر از تقواست؛ تقوا آن است که مواظبت دارد، و ورع آن است که از شبهات و احتیاطات هم مراقبت می‌کند تا به حرام نیفتد.[13]

0.3.1.3- Û۱.Ûفرجام صنف اول

«فَدَقَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا خَيْشُومَهُ وَ قَطَعَ مِنْهُ حَيْزُومَهُ»؛ خداوند تبارک و تعالی خیشوم او، یعنی بینی او را به خاک می‌مالد. کسی که این‌گونه مردم را فریب دهد، خدا جواب او را می‌دهد. «فدقّ الله خیشومه»، یعنی خداوند او را ذلیل می‌کند؛ ﴿یَومَ الحَسرَةِ﴾،[14] برای همین کسانی است که خودشان را تشبه به علما می‌کنند اما عالم نیستند. عبارت بعدی این است: «وَ قَطَعَ مِنْهُ حَيْزُومَهُ»؛ حیزوم، قفسه سینه است.[15] خداوند قفسه سینه او را دچار تنگی قرار می‌دهد؛ یعنی به هلاکت می‌رساند. ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي﴾ [16] دیگر از او گرفته می‌شود و زمینه شرح صدر از او سلب می‌گردد. چون وقتی حیزوم یعنی قفسه سینه سالم نباشد، سلامتی هم نیست.

0.3.2- ÛÛاوصاف و جزای صنف دوم

0.3.2.1- ÛÛ۱- اهل خدعه و نیرنگ

«وَ صَاحِبُ الِاسْتِطَالَةِ وَ الْخَتْلِ ذُو خِبٍّ وَ مَلَقٍ»؛ خِبّ، یعنی خدعه و نیرنگ.[17] شکارچی‌ها به مارمولک و سوسمار «ضَبّ» می‌گویند. عرب‌ها در بیابان‌ها سوسمار و مارمولک شکار می‌کردند و این‌ها خیلی فرّار بودند و حیله‌گری می‌کردند؛ به‌خصوص آن سوسمارها و مارمولک‌هایی که همرنگ خار، خاشاک و ریگ و صحرا بودند. من دیده‌ام بعضی از این‌ها را که چقدر فرّارند و بعضی‌هایشان بسیار با سرعت زیاد می‌روند. عجیب این است که در روایات نسبت به قتل حیوانات موذی، وقتی به مارمولک و سوسمار می‌رسد، می‌گوید حتماً وقتی می‌خواهید بکشید یک ذکری داشته باشید؛ خیلی نکته لطیف و ظریفی است. در مورد مارمولک و سوسمار و ضب خیلی روایات عجیبی داریم؛ یک علتش این است که نسبت به بعضی از موجودات (جن) داریم: «یَتشکّلُ بأشکالٍ مختلفةٍ حتی الکلبِ و الخنزیر».[18] خدا رحمت کند مرحوم مجلسی را، در بحار نقل می‌کند که بنده‌خدایی ماری را کشت -حتماً این را رعایت بکنید در کشتن حشرات، به‌خصوص مارمولک - یک‌مرتبه دید محاصره‌اش کردند، کِتفش را گرفتند که برویم تو را محاکمه کنیم. رفتند محاکمه کردند؛ در اینجا اضطرار پیدا کرد، متوسل شد، آمدند دم گوشش گفتند که تو در محکمه بگو من مار کشتم، او می‌خواست به مار متبدل نشود و در قیافه مار نیاید. همین حرف را هم گفت و تبرئه‌اش کردند.[19] راه حلش همیشه باذکر بودن است؛ همه موجودات کار خودشان را در محضر باری‌تعالی انجام می‌دهند. آن‌ها هم کمالاتی دارند و دنبال کمالاتشان هستند؛ نه به حریم ما می‌آیند و نه ما به حریم آن‌ها می‌رویم. مثل این نظام ملک و ملکوت که روی نظم و انضباط است، اما گاهی وقت‌ها حرمت‌شکنی‌هایی می‌شود که آن‌ها یا ما می‌خواهیم از حریممان دفاع بکنیم و آنجاست که صحبت تصادم پیش می‌آید. خِبّ، یعنی خدعه و نیرنگ؛ به مارمولک و سوسمار هم، ضَبّ می‌گویند؛ به خاطر اینکه حیوان مکاری است.

0.3.2.2- ÛÛÛتملق در برابر اغنیا

عبارت دیگر: «ذُو خِبٍّ وَ مَلَقٍ»؛ ملق یعنی تملق.[20] عالمی که اهل ریاست و اهل خدعه است، دنبال خدعه و تملق است. «يَسْتَطِيلُ عَلَى مِثْلِهِ مِنْ أَشْبَاهِهِ وَ يَتَوَاضَعُ لِلْأَغْنِيَاءِ مِنْ دُونِهِ»؛ اینجاست که تملق می‌کند و اغنیا را مدح می‌کند، برای اینکه دنیایش جور باشد. متأسفانه خدا نکند عالمی دنیازده بشود: «إِذَا فَسَدَ العُلَماءُ، فَسَدَتِ الأَرضُ».[21] این مرضی شایع است که باید از همان اول درمان بکنیم. شیطان از هر راهی وارد می‌شود؛ دو حربه اساسی دارد: یکی با حربه حسادت وارد حریم علما می‌شود، و دیگر با حربه ریاست، تملق و ثروت. البته دنیا به قدر مطلوبش، مطلوب است، اما بیش از آن، نامطلوب است. آقا رسول‌الله با دوستانشان به جمعی در بیابان رسیدند و تشنه شده بودند؛ گفتند بروید از این‌ها شیر بگیرید، شترداری بود، رفتند دیدند شیر نداد، نه فروخت و نه مجانی داد. حضرت فرمودند: ان‌شاءالله خدا شترهایت را زیاد بکند. رسیدند به یک جمع گله‌داری با چند تا بز، گفتند بروید از این‌ها شیر تهیه کنید؛ رفتند شیر دادند، حضرت دست‌هایشان را بالا کردند و گفتند: خدا به قدر کفایت به تو بدهد. یاران گفتند: یا رسول‌الله، آنکه این‌قدر ثروت داشت و به ما نداد فرمودید خدا ثروتت را زیاد کند، به این گفتید به قدر کفایت؟ فرمودند: ثروت زیاد بشود، غفلت زیاد شده و زیادتر می‌شود؛ اما اگر کفایت باشد، غفلت در آن نیست و برکت است.[22]

حضرت فرمودند: «يَسْتَطِيلُ عَلَى مِثْلِهِ مِنْ أَشْبَاهِهِ»؛ همین‌طور کارش و خواسته‌هایش را طولانی می‌کند، چون طالب ریاست است و تمکن از ریاست هم ندارد؛ در نتیجه دائم به تکبر، زیاده‌خواهی و فخرفروشی، خودش را ارضا می‌کند. «مِنْ دُونِهِ»؛ حضرت امیرالمؤمنین (علیه الصلاة و السلام) فرمودند: دو گروه در معرض حسادت قرار دارند، «ذو علمٍ و ذو مالٍ»؛ آنکه ثروت دارد و آنکه علم دارد.

0.3.2.3- ÛÛÛهضم حلوای دنیا و هدم دین

عبارت دیگر این است: «فَهُوَ لِحَلْوَائِهِمْ هَاضِمٌ وَ لِدِينِهِ حَاطِمٌ». این حلوا اگر حلوا باشد، یعنی اموال؛ اگر حُلوان باشد، یعنی اجرت و اجیر بودن،[23] هر دو هم درست است. یعنی دنبال زیبایی‌های دنیاست و به عبارت بهتر، چیزی که می‌گیرد مثل رشوه و چیزهای دیگری است؛ او برای حلوایشان هاضم و هضم‌کننده است، و برای دینش حاطم است،[24] یعنی دین را از بین می‌برد؛ به عبارت بهتر دینش را به دنیایش می‌فروشد. خدا نکند که عالمی این‌گونه بشود.

0.3.2.4- ÛÛ۴- فرجام صنف دوم

«فَأَعْمَى اللَّهُ عَلَى هَذَا خُبْرَهُ»؛ حضرت فرمودند: خداوند او را کور و کر می‌کند؛ یعنی هلاکش می‌کند. «وَ قَطَعَ مِنْ آثَارِ الْعُلَمَاءِ أَثَرَهُ»؛ و او را مقطوع‌الآثار می‌کند. خیلی تعبیر عجیبی است؛ کسی که دنبال این ظواهر باشد، مقطوع‌الاثر می‌شود. ببینید علمایی که این‌گونه بودند، آثارشان هم باقی نماند. اگر می‌خواهید آثارتان باقی باشد، اخلاص داشته باشید، صفا داشته باشید، صمیمیت داشته باشید؛ یک کلمه برای خدا بگویید و بشنوید، خدا جبران می‌کند. امام صادق (علیه الصلاة و السلام) فرمودند: من ضامن روزیِ طالب علم هستم؛ ما ضامنی مثل حضرت امام حقایق، امام صادق (علیه الصلاة و السلام) داریم. عبارت این است: «فَأَعْمَى اللَّهُ عَلَى هَذَا خُبْرَهُ وَ قَطَعَ مِنْ آثَارِ الْعُلَمَاءِ أَثَرَهُ»؛ خیلی تعبیر عجیبی است! خداوند خُبرش را، یعنی خَبرش را برمی‌دارد[25] و آثارش را می‌گیرد. اما اگر برای خدا کار کرد، هم خبرش و هم اثرش باقی می‌ماند. ان‌شاءالله اخبار و آثار همه شما باقی باشد. می‌توانیم بگوییم «فأعمی الله» نفرین اول و «قطع من آثار العلماء» نفرین دوم است؛ دعا یک وقت «لَه» است و یک وقت «عَلَیه» است. اگر «له» باشد، دعای خیر است؛ اگر «علیه» باشد، دعای به ضرر است که همان نفرین است.

0.3.3- ۴.Ûاوصاف و جزای صنف سوم

0.3.3.1- ۴.Û۱- ذُو كَآبَةٍ وَ حَزَنٍ وَ سَهرٍ

«وَ صَاحِبُ الْفِقْهِ وَ الْعَقْلِ ذُو كَآبَةٍ وَ حَزَنٍ»؛ چقدر تعبیر عجیبی است! اما آن قسمی که صاحب فقه و عقل هستند، همیشه ذو کآبه هستند. کآبه، نگرانی‌ و اضطراب است؛[26] همیشه در نگرانی انجام وظیفه است؛ اینکه من باید چه بکنم که امت نجات پیدا بکنند، و الا به لحاظ نفسش طمأنینه دارد. کآبه، نگرانی ظاهری است و حزن، اضطراب درونی است؛ یعنی هم درونش و هم ظاهرش ناآرام است. نه ناآرامی‌ای که اضطراب اشتهاری و مشهوری و روزمرگی باشد؛ بلکه چه کنم چه کنمش برای این است که آیا من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام یا انجام نداده‌ام.

«وَ سَهرٍ قَدْ تَحَنَّكَ فِي بُرْنُسِهِ»؛ این عالم صفت دیگرش این است که بیداری‌ای می‌کشد که «قَدْ تَحَنَّكَ فِي بُرْنُسِهِ»؛ برنس آن کلاه‌خودهایی بود که می‌گذاشتند.[27] سَهَر، یعنی بیداری، همان‌طور که سَحَر به معنای بیداری خاص است. «وَ قَامَ اللَّيْلَ فِي حِنْدِسِهِ»؛ حِندِس، یعنی ظلمت شبانه‌ای که شب را فرا گرفته است.[28] در ظلمت شب همیشه نگران این است که چه باید بکند.

0.3.3.2- ۴.ÛÛوَجِلًا دَاعِياً مُشْفِقاً مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ

«وَجِلًا دَاعِياً مُشْفِقاً مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ»؛ همیشه اهل ترس است، دیگران را می‌خواند و دعا می‌کند، مشفق و مهربان است. «مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ»؛ از وظیفه‌اش فرار نمی‌کند، همیشه به وظیفه‌اش رو می‌آورد. «عَارِفاً بِأَهْلِ زَمَانِهِ»؛ ببینید چه خصوصیات عجیبی برای عالم صنف سوم دارد! این عارف به اهل زمانش است، یعنی مخاطب‌شناس است. ما تا مخاطب‌شناس نباشیم، نمی‌توانیم نه خوب درس بخوانیم و نه به درس‌های خوب برسیم. «مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ» در تفسیر آیه شریفه ﴿عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾[29] در جلسات گذشته عرض کردیم که یعنی اهل معرفت نفس است؛ اگر عالمی، دانشجویی و طلبه‌ای اهل معرفت نفس بود، موفق است.

0.3.3.3- ۴.ÛÛمُسْتَوْحِشاً مِنْ أَوْثَقِ إِخْوَانِهِ

«مُسْتَوْحِشاً مِنْ أَوْثَقِ إِخْوَانِهِ»؛ آن‌قدر نگران است که گاهی وقت‌ها به بهترین دوستانش اعتماد می‌کند، اما اطمینان نمی‌کند. من بارها به عزیزان عرض کردم اهل اعتماد باشید، به دیگران بدبین نباشید، اما اطمینان صددرصد هرگز؛ و خیلی فرق است بین اعتماد و اطمینان. «مِنْ أَوْثَقِ إِخْوَانِهِ»، یعنی نگران است که آیا بهترین دوستانش، سبب‌های اخروی‌اش خواهند بود، یا جزو ﴿فَلَا أَنْسَابَ﴾ هستند. در تفسیر آیه ﴿فَلَا أَنْسَابَ﴾[30] عرض کردم: ﴿فَلَا أَنْسَابَ لَه﴾ قطع می‌شود، اما نسبت واحده یعنی نسبت ما مع الله تبارک و تعالی قطع نمی‌شود؛ یعنی همین اخوت اگر لله باشد، نسبت الهی می‌شود؛ اما اگر للإخوان، للأخوات و حتی للأنصاب و للأولاد باشد، انساب منقطع می‌شود و مثل سراب می‌گردد. خیلی جمله زیبایی است در این انساب، به این معنا نیست که هیچ تعلقی نداشته باشیم؛ تعلق به دیگرانمان منقطع می‌شود، اما تعلقمان به خدا محکم می‌شود. وحشت به معنای نگرانی و غیر سنخیت است؛ چون وحش در مقابل اهل است. اهل آن است که سنخیت دارد و وحش آن است که سنخیت ندارد و غیرمناسب است. استوحش هم به همین معناست که از عدم نسبتش دارد وحشت می‌کند؛ چون کسی اهل وحشت است که بی‌نسبت باشد، اگر کسی به نسبت برسد اصلاً اهل وحشت نیست. و به عبارت بهتر، از اوثق اخوان و اخواتش نگران است، به خاطر اینکه می‌داند فردای قیامت کاری از دستشان برنمی‌آید.

0.3.3.4- ۴.Û۴- فرجام صنف سوم

عبارت دیگر این است: «فَشَدَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا أَرْكَانَهُ وَ أَعْطَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمَانَهُ»؛ ارکان آن است که انسان را نگه می‌دارد.[31] این دعای «لَه» برای این دانشجو و طلبه است. انسان و بنی‌آدم که عالم می‌شوند، این‌ها به قوای ظاهری و باطنی هستند. این دعا برای این است که در دعای کمیل حضرت می‌فرمایند: «قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِي وَ اُشْدُدْ عَلَى اَلْعَزِيمَةِ جَوَانِحِي»؛[32] خدایا جوارح و جوانح مرا در خدمت خودت قرار بده، «حَتَّى تَكُونَ أَعْمَالِي وَ أَوْرَادِي كُلُّهَا وِرْداً وَاحِدا»؛[33] تا همه‌اش یک چیز بشود؛ این حقیقت انسان است. «فَشَدَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا أَرْكَانَهُ وَ أَعْطَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمَانَهُ»؛ خدا این قسم سوم را هم ارکان‌شان را محکم بکند و هم فردای قیامت در امان باشند. آنی که امیرالمؤمنین (علیه الصلاة و السلام) ظاهراً اگر اشتباه نکنم در مناجاتشان هشت مرتبه تعبیر «الأمان الأمان، أسئلک الأمان، أسئلک الأمان» دارند،[34] این «أسئلک الأمان»، یعنی جزو این طالبین علوم باشیم. نتیجه اینکه این قسم سوم ناجی هستند. (رزقنا الله ایّانا و ایّاکم)

 


[1] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص49.
[2] سوره مؤمنون، آيه 3.
[3] مجمع البحرين، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج3، ص77.
[4] مجمع البحرين ت-الحسینی، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج5، ص362.
[5] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص11.
[6] مجمع البحرين، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج1، ص59.
[7] لسان العرب، ابن منظور، ج15، ص278.
[8] مجمع البحرين، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج4، ص290.
[9] سوره صف، آيه 2.
[10] سوره سبا، آيه 13.
[11] لسان العرب، ابن منظور، ج11، ص335.
[12] سوره نحل، آيه 81.
[13] لسان العرب، ابن منظور، ج8، ص388.
[14] سوره مریم، آيه 39.
[15] لسان العرب، ابن منظور، ج12، ص133.
[16] سوره طه، آيه 25.
[17] لسان العرب، ابن منظور، ج1، ص342.
[18] ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ج17، ص13.
[19] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج107، ص123.
[20] لسان العرب، ابن منظور، ج10، ص347.
[21] إبطال الحيل، العكبري، ابن بطة، ج1، ص34.
[22] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج69، ص61.
[23] لسان العرب، ابن منظور، ج14، ص193.
[24] لسان العرب، ابن منظور، ج12، ص137.
[25] لسان العرب، ابن منظور، ج4، ص227.
[26] لسان العرب، ابن منظور، ج1، ص694.
[27] كتاب العين، الخليل بن أحمد الفراهيدي، ج7، ص343.
[28] مجمع البحرين، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج4، ص61.
[29] سوره مائده، آيه 105.
[30] سوره مؤمنون، آيه 101.
[31] المفردات في غريب القران، الراغب الأصفهاني، ج1، ص365.
[32] کلیات مفاتیح الجنان، قمی، شیخ عباس، ج1، ص67.
[33] کلیات مفاتیح الجنان، قمی، شیخ عباس، ج1، ص66.
[34] کلیات مفاتیح الجنان، قمی، شیخ عباس، ج1، ص399.