درس خارج فقه استاد هادی عباسی‌خراسانی

1404/11/18

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

موضوع: بانکداری اسلامی/قرعه /نسبت بین ادله‌ی قرعه با ادله‌ی اصول عملیه

 

1- حدیث اخلاقی (حلیة النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله)

1.1- جایگاه صدور حدیث حلیة النبی (صلی‌الله‌علیه‌وآله)

«... مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ وَ حَيَاءٍ وَ صِدْقٍ وَ أَمَانَةٍ ...».[1]

خدا را شاکریم که در این روزهای مبارک، در محضر کلمات نورانیِ حضرت حق ـ یعنی ائمّه‌ی اطهار (علیهم‌السلام) ـ و به‌ویژه کلمه‌ای که مشغول بحث از آن بودیم و فرازها و فرقه‌های آن را إن‌شاءالله به آن تمسّک می‌کردیم، کلمه‌ی حضرتِ کلمه‌ی الهی، سیّدالأنبیاء و المرسلین، حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مورد خصلت‌ها و خصوصیاتِ کلمه‌ی أتّمِ هستی، یعنی حضرت رسول مکرم اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، تحت عنوان «حلیة رسول الله» بود. این بحث در پاسخ به پرسشِ کلمه‌ی دیگری مطرح می‌شود که حضرت سیّدالشهداء و سیّدالشهدایِ مطلقِ هستی بود - این هم کم مقامی نیست - که ایشان راوی آن هستند. می‌توانیم حدیث را این‌گونه تقریر کنیم. نکته‌ی بسیار مهمی است. الحمد لله رب العالمین؛ این حدیث، حدیث سَیرِ کلمات است.

1.2- لزوم سَیر با این حدیث کلمة الله

و اگر کسی به این مقام رسید که خودش، کلمه‌ای از کلمات الهی است، می‌تواند سیرِ این کلمات را آن‌گونه که موضوعٌ‌لَه‌اش هست، سیر کند و این را تمرین نمایید. و آنچه ما را نیز به این «کلمة الله بودن» می‌رساند. و این «کلمة الله» تا جایی پیش می‌رود که ﴿كَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا﴾[2] می‌شود، جز در شب و سحر و در ماه رجب و شعبان و إن‌شاءالله رمضان، و حالات و اوصافِ لیلة‌القدر، در چیز دیگری تحقّق و تعیّن پیدا نمی‌کند.

1.3- معنای حلم

در این خصلت بودیم که حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) درباره‌ی مجلس آقا رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: «مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ وَ حَيَاءٍ وَ صِدْقٍ وَ أَمَانَةٍ». این چهار وصف را عنایت بفرمایید.

حلم، تحمّلِ همه‌ی سلایق است. با برتریِ سلیقه‌ی برتری که باید با همان حلم مدیریت شود، نه با غضب؛ با رحمت مدیریت شود.

1.4- لزوم حکومت بر قلوب به جای حکومت بر اموال

وقتی در این جهت سؤال کردند که چگونه مدیریت کنیم؟ حدیث را حتماً ملاحظه دارید که از چند امام هم صادر شد. امام جواد (علیه‌السلام) به نقل از پدران خود از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در روایتی به عبدالعظیم حسنی فرمودند: «إِنَّكُم لَن تَسَعُوا النّاسَ بِأموالِكُم، فَسِعوهُم بِطَلاقَةِ الوَجهِ وَحُسنِ اللِّقاءِ، فَإِنّي سَمِعتُ رَسولَ الله (صلى الله عليه وآله) يَقولُ: إِنَّكُم لَن تَسَعُوا النَّاسَ بِأَموالِكُم، فَسِعوهُم بِأَخلاقِكُم»؛[3] سعی کنید حکومت بر قلوب داشته باشید، نه حکومت بر اموال. بسیار زیباست. حکومت بر قلوب داشته باشید؛ چرا که اگر حکومت بر قلوب داشتید، حکومت بر اموال هم - از باب اینکه قلب بر نفس حاکم است و نفس بر اموال حاکم است - پیدا می‌کنید. و این یک توصیه است برای همه‌ی کسانی که اموال و اسناد و قدرت‌ها در اختیارشان هست، باید بدانند. فقط تفکر کنند به اینکه چون قدرتمندند و چون ثروتمندند، باید دیگران در اختیار آن‌ها باشند، این نمی‌شود. سپس در این جهت که چطور حکومت بر قلوب داشته باشید، حضرت فرمودند: «صاحب اخلاق باشید، حکومت بر قلوب برای شما میسّر می‌شود.» این حرف، حرفِ خیلی مهمی است.

1.5- نسبت بین حلم و حیا

لذا خودِ حلم نخستین وصف تعیّنِ اخلاق است؛ خودِ حیاء، وصفِ دیگر است. می‌توانیم بگوییم که این دو تا ترتیبی هم هست؛ یعنی سیرِ منطقی بحث را هم رعایت کنیم. یعنی اول حلم است؛ ما بفهمیم که سلیقه‌ی دیگران هم هست. در مقابل آن سلیقه‌ها باید شرح صدر که در مورد آن خداوند در قرآن می‌فرماید: ﴿أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ﴾[4] و ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي﴾[5] را داشته باشیم. بعد از اینکه شرح صدر داشتیم، نسبت به دیگران بی‌حیا هم نباشیم؛ یعنی حیاء و حُجب و زندگیِ دیگران را هم محترم بشماریم.

1.6- معنای صدق

اگر این‌طور شد، به «صدق» می‌رسیم. صدق چیست؟ صدق، هم درستی است، هم درست‌کاری است و هم راست‌کاری. همه‌ی این‌ها را ما در کلمه‌ی صدق دخیل می‌دانیم. هم درستکار است، هم راستکار است، و هم نیک است و هم نیکوکار است. یعنی هم محاسن اخلاقی را دارد و هم مکارم اخلاقی انجام می‌دهد.

1.7- لزوم معیّت خاصه با صادقین

برای همین، «مِنَ الصَّادِقِینَ» کفایت نمی‌کند؛ «مِنَ الصَّادِقِینَ» پله‌ی اول است. باید با صادقین باشیم. آیه‌ی شریفه در سوره‌ی مبارکه‌ی توبه است: ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ﴾.[6]

1.8- اقسام معیت خداوند با انسان

ما دو «معیت» داریم:یک معیتِ قیّومیه و احاطیه و مطلقه، که همه‌جا هست: ﴿وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ﴾.[7] بین «أَینَ» و بین «مَا» هم جداست. یک لطافتی در این آیه است. و یک معیتِ دیگری داریم که باز هم «هُوَ مَعَکُمْ» است. اما گاهی وقت‌ها می‌گویند: ﴿لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا﴾؛[8] معلوم می‌شود که این شخص لغزیده و لرزیده است که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او آرامش می‌دهد. وقتی که می‌گوید: ﴿لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا﴾،[9] یعنی هنوز به این معیت نرسیده است. لطافتِ آیه و ظرافتِ آیه را ببینید. بعد یک جا هم می‌گوید: ﴿إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ﴾.[10] این آمد به این معیت، حالا دنبال هدایتش است. یک جاهای دیگر هم داریم که: ﴿إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ﴾[11] و ﴿وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ﴾.[12] این را ملاحظه بفرمایید؛ این معیت، معیتی است که انسان به این معیت می‌رسد. خداوند، چون این انسان این معیت را دارد، معیتِ بعدی را افاضه و احاطه می‌کند.

1.9- شرط معیّت خاصه‌ی خداوند با انسان، معیّت انسان با خداوند

امروز مهمانِ کلمه‌ی «صدق» هستیم. در این معیتی که فرع بر معیتِ انسان با خداست: خدا با انسان هست، انسان با خدا شد، حالا انسان با خدا می‌شود و خدا با انسان می‌شود. این «خدا با انسان می‌شود»، غیر از آن «خدا با انسان است» است. «خدا با انسان می‌شود»؛ کی می‌شود؟ وقتی که انسان با خدا باشد، برنامه‌ریزی کرد، از اراده و اختیارش استفاده کرد. لذا این‌جاست که روی این سیر، إن‌شاءالله سیر بفرمایید. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در دعایی به خداوند عرض می‌کند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ خَیْرَ الْمَسْأَلَةِ وَ خَیْرَ الدُّعَاءِ وُ خَیْرَ النَّجَاحِ وَ خَیْرَ الْعَمَلِ وَ خَیْرَ الثَّوَابِ وَ خَیْرَ الْحَیَاةِ وُ خَیْرَ الْمَمَاتِ وَ ثَبِّتنی».[13] این مقامِ معیت است. این دیگر جز با درست‌کاری و راست‌گویی و راست‌کاری، چیز دیگری نمی‌شود. یعنی باید بر اساس واقعیت‌ها حرکت کنیم. تمامِ اذکار، آن سیرِ صِدقی در آن هست؛ منتها خیلی به آن توجه نداریم.

1.10- یکی از دلایل عدم استجابت دعا

برای همین که توجه نداریم ـ خیلی عذر می‌خواهم ـ گاهی وقت‌ها منافق در دعا می‌شویم. منافق در دعا چیست؟ کسی که واقعیت را نمی‌خواهد، چیز دیگری می‌خواهد؛ بعد دادمان بلند می‌شود که چرا مستجاب نمی‌شود. ما باید طبق استعدادهای الهی و نیازهای انسانی و الهی حرکت بکنیم. و هر کسی به این جهت، یک مسیرِ صدق و صداقتی دارد.

1.11- حرکت بر اساس واقعیت و عدم تعدّی به دیگران، لازمه‌ی صدق

برای همین توصیه می‌کنم - هم خودم را، هم شما را و هم همه را - که زندگی‌هایتان را بر اساس واقعیت‌ها ترسیم کنید. اگر بر اساس واقعیت‌ها ترسیم کنیم، هیچ‌وقت تعدّی - که ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ﴾[14] - واقع نمی‌شود. شاید متعدّی از جانب دیگران واقع شویم، اما اینکه خودمان متعدّی، یعنی مُعتَدِی و اعتداء داشته باشیم، نمی‌شویم. این مرحله‌ی صداقت است. تا برسیم به مرحله‌ی بعد از صداقت که امانت است. این‌ها همه سیرِ ترتیبی دارد. إن‌شاءالله اللَّه رزقنا الله وَ إِیَّانَا إِیَّاکُم که به این صدق برسیم. خیلی باید برایش برنامه‌ریزی کنیم.

2- خلاصه جلسات گذشته

در نسبتِ قاعده‌ی قرعه با قواعد دیگر، با اصول دیگر و با امارات دیگر بودیم. و اگر یک روزی هم به این نتیجه برسیم که قرعه در احکام جاری می‌شود، با ادلّه‌ی دیگر هستیم که چه نسبتی دارند. و در قسمتِ دقیق بحثِ ادلّه‌ی قرعه هستیم.

3- نسبت حدیث رفع با دلیل قاعده‌ی قرعه

یکی از سؤال‌هایی که در این قسمت مطرح می‌شود، این است که خب، ما در خیلی از روایات داریم: «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:‌ رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةٌ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْقِ‌ مَا لَمْ يَنْطِقْ بِشَفَةٍ».[15] خدا رحمت کند مرحوم شیخ را یک قسمتِ عمده‌ای از رسائل ایشان را در همین قسمت حدیث، تحلیل کردند و علمای دیگر هم بحث کردند. منتها حالا ما نمی‌خواهیم تقریرِ کلّیِ حرفِ دیگران داشته باشیم؛ می‌خواهیم آنچه را که بحمدلله رب‌العالمین شاید به نتیجه رسیده باشیم، عرض کنیم که اگر کسی بگوید: موضوعِ خیلی از ادلّه یا حداقل اصول عملیّه، همین عنوانِ «مَا لَا یَعْلَمُونَ» است. و شما هم در مورد قرعه گفتید: «لِکُلِّ أَمْرٍ مَجْهُولٍ».[16] این چه تفاوتی دارد؟ آیا این عنوان‌ها با هم یکی نیست؟ و اگر این‌طور باشد، آیا تداخلی پیدا نمی‌کند؟

4- مجرای قاعده‌ی قرعه، شک در منطبقٌ‌علیه

اما جواب این است که همان‌طور که خاطر مبارکتان هست که تقریر کردیم: قرعه در جایی جاری می‌شود که حکم را می‌داند، مصادیق و موضوعات را هم می‌داند و در این جهت هم شکی ندارد؛ منتها شک در انطباق است. منطبق‌عَلَیه را نمی‌داند. و حالا که ندانست، جای این است که ما قرعه بزنیم، ببینیم این منطبق‌عَلَیه چیست. آیا این منطبق‌عَلَیه را که ما داریم می‌پذیریم، به عنوان یک امر عرفی بپذیریم، یا به عنوان یک امر شرعی؟

5- عدم ردع قرعه از طرف شارع

ما به این نتیجه رسیدیم، بحمدالله رب‌العالمین که قرعه، امری عُرفیِ شرعی است؛ یعنی قبلاً در عرف ساری و جاری بود، امت‌های قبلی داشتند، همین‌طور دست‌به‌دست گشت. و نبیّ ما و شارعین ما و ائمّه‌ی ما و سنّت، نه تنها این را ردع نکردند، بلکه تأیید کردند. یعنی ما در جریان‌های شرعی، عدمِ ردع را هم کفایت می‌دانیم. در سیره‌ی عقلاییه و شرعی، عدمِ ردع را کفایت می‌دانیم. اما در اینجا نه تنها عدمِ ردع است، بلکه روایت‌های مختلفی هم داریم.

6- تفاوت بین دلیل قرعه و دلیل برائت

6.1- بیان اول

حالا که چنین شد، می‌توانیم بگوییم که این‌ها اتحادِ موضوعی ندارند؛ یعنی ادلّه‌ی برائت، عنوانِ «مجهول» نیست؛ بلکه عنوانِ «مَا لَا یَعْلَمُونَ» است. و بین «مَا لَا یَعْلَمُونَ» و «مجهول» تفاوت است. حالا چه برائت را عقلی بدانیم، چه برائت را شرعی بدانیم، در این جهت تفاوتی نیست. فرق است بین جایی که امر و نهی وارد نشده است، و بین جایی که امر و نهی صادر شده است و ما نمی‌دانیم منهیّ‌عنه و مأمورٌبه کدام است. این‌ها با هم تفاوت دارند.و این، نکته‌ی بسیار دقیقی در جریانِ ادلّه‌ی قرعه و ادلّه‌ی برائت است.

6.2- بیان دوم

مطلب دیگر این است که ادلّه‌ی قرعه معمولاً ظهورش در موضوعاتِ خارج و خارجیِ مشتبه است. عرف هم جز همین را چیز دیگری نمی‌فهمد.

6.3- بیان سوم

مطلب دیگر در اینکه بین اصول عملیّه که «اَلأَصْلُ دَلِیلُ حیث لَا دَلِیلَ لَهُ»[17] است و غیر اصول عملیّه در ادلّه‌ی استنباط این بود که فرقی بین مجتهد و عامی نبود؛ یعنی هم مجتهد می‌توانست از اصول عملی استفاده کند و هم شخص عامی و مقلّد؛ و حتی گاهی از اوقات، عرف و شخص عامی، فهم عرفی‌اش شاید از کسی که گرفتارِ اصطلاح شده، بیشتر باشد. برای همین، در فقه هرچه عرفی‌تر بشوید، تطبیقِ ادلّه بر موضوعات برای شما روان‌تر است.

7- خروج قرعه از ادله اصول عملیه به نحو اختصاص

و به عبارت بهتر، گرچه که امر، عام است و نهی، عام است و مطلق است و هم شاملِ حکم می‌شود و هم شاملِ موضوعات، اما در بحثِ قرعه، تنها عنوانِ «موضوع» است؛ آن هم موضوعی که می‌داند، اما شکش در منطبق‌ٌعَلَیه است. برای همین تقاضا می‌کنم بین این سه عنوان فرق بگذارید. آن سه عنوان چیست: تخصّص، تخصیص و اختصاص.

8- معنای تخصیص، تخصص و اختصاص

تخصّص را که می‌گوییم، گاهی وقت‌ها موضوعاً خارج است. در تخصیص و اختصاص، موضوعاً وارد است، ولی مقیَّداً و قیداً و تقیّداً و تخصیصاً باید خارج باشد. حالا این که خارج است، و می‌گوییم آیا هست؟ داخل هست، یا نیست؟ می‌خواهیم ببینیم که آیا تخصیص است، یا اختصاص است؟ آیا این مورد هم از همین موارد است، یا از همین موارد است و لاغیر؟ در اختصاص، ما نیاز به یک دلیلِ ثانوی هم داریم که بگوییم هم این زیرمجموعه‌ی مطلق و عام است، و هم علاوه بر اینکه زیرمجموعه است، از افرادِ او هست، هم دلیل داریم بر اینکه همین است و لاغیر. و این می‌شود «اختصاص». ببینیم آیا اختصاص است، تخصیص است؟ تخصّص است؟

9- تفاوت ادله‌ی قرعه با ادله‌ی اصول عملیه، مانند حدیث رفع

ما عرضمان این است که همان مطلبی که در جلساتِ گذشته، دو سه مرتبه هم تکرار کردیم، چون مهم است، الان تکرار می‌کنیم؛ ما در بده‌بستانِ ادلّه‌ی قرعه با ادلّه، حتی ادلّه‌ی اصول عملیّه و حتی با جاهایی که موضوعشان «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی مَا لَا یَعْلَمُونَ» است، قائل به این فرقِ ظریف هستیم.

10- نظر استاد در مورد حجیت اصل مُثبِت در برخی موارد

و می‌شود این‌طور بگوییم که گاهی از اوقات، از موضوعات هم سرایت به احکام داریم. و اگر یک روزی از دلیلِ قرعه، موضوعی را مشخص کند که آن موضوع دارای حکم باشد، می‌توانیم بگوییم که اگر به دلیلِ شرعی باشد، این اصلِ مُثبِت، حجّت است. بعید نیست این حرف را بزنیم که این اصلِ مُثبِت هم در این جهت حجّت باشد. حالا تأمّل بفرمایید، تا برسیم به نتیجه‌ی بعدی.

وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهرین.

 


[1] عيون أخبار الرضا(ع)‌، الشيخ الصدوق، ج1، ص318.
[2] سوره توبه، آيه 40.
[3] الأمالي، الشيخ الصدوق، ج1، ص531.
[4] سوره شرح، آيه 1.
[5] سوره طه، آيه 25.
[6] سوره توبه، آيه 119.
[7] سوره حدید، آيه 4.
[8] سوره توبه، آيه 40.
[9] سوره توبه، آيه 40.
[10] سوره شعراء، آيه 62.
[11] سوره اعراف، آيه 56.
[12] سوره آل عمران، آيه 134.
[13] وسائل الوصول إلى شمائل الرسول(ص)، السمهودي‌، ج1، ص394.
[14] سوره بقره، آيه 190.
[15] الخصال‌، الشيخ الصدوق، ج2، ص417.
[16] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج27، ص262، أبواب کیفیة الحکم و أحکام الدعوی، باب13، ح18، ط آل البيت.
[17] القول الرشيد في الاجتهاد والتقليد - تقريرات، العلوي، السيد عادل، ج1، ص175.