1404/11/05
بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: بانکداری اسلامی/قاعده قرعه /موارد جریان یا عدم جریان قاعده قرعه
«فَسَأَلْتُهُ عَنْ مَجْلِسِهِ فَقَالَ كَانَ لَا يَجْلِسُ وَ لَا يَقُومُ إِلَّا عَلَى ذِكْرٍ وَ لَا يُوطِنُ الْأَمَاكِنَ وَ يَنْهَى عَنْ إِيطَانِهَا وَ إِذَا انْتَهَى إِلَى قَوْمٍ جَلَسَ حَيْثُ يَنْتَهِي بِهِ الْمَجْلِسُ وَ يَأْمُرُ بِذَلِكَ وَ يُعْطِي كُلَّ جُلَسَائِهِ نَصِيبَهُ حَتَّى لَا يَحْسَبُ أَحَدٌ مِنْ جُلَسَائِهِ أَنَّ أَحَداً أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْهُ مَنْ جَالَسَهُ صَابَرَهُ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُنْصَرِفَ عَنْهُ مَنْ سَأَلَهُ حَاجَةً لَمْ يَرْجِعْ إِلَّا بِهَا أَوْ بِمَيْسُورٍ مِنَ الْقَوْلِ قَدْ وَسِعَ النَّاسَ مِنْهُ خُلُقُهُ وَ صَارَ لَهُمْ أَباً رَحِيماً وَ صَارُوا عِنْدَهُ فِي الْحَقِّ سَوَاءً مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ وَ حَيَاءٍ وَ صِدْقٍ وَ أَمَانَةٍ لَا تُرْفَعُ فِيهِ الْأَصْوَاتُ وَ لَا تُؤْبَنُ فِيهِ الْحُرَمُ وَ لَا تُثْنَى فَلَتَاتُهُ مُتَعَادِلِينَ مُتَوَاصِلِينَ فِيهِ بِالتَّقْوَى مُتَوَاضِعِينَ يُوَقِّرُونَ الْكَبِيرَ وَ يَرْحَمُونَ الصَّغِيرَ وَ يُؤْثِرُونَ ذَا الْحَاجَةِ وَ يَحْفَظُونَ الْغَرِيبَ فَقُلْتُ كَيْفَ كَانَ سِيرَتُهُ فِي جُلَسَائِهِ فَقَالَ كَانَ دَائِمَ الْبِشْرِ سَهْلَ الْخُلُقِ لَيِّنَ الْجَانِبِ لَيْسَ بِفَظٍّ وَ لَا غَلِيظٍ وَ لَا صَخَّابٍ وَ لَا فَحَّاشٍ وَ لَا عَيَّابٍ وَ لَا مَزَّاحٍ وَ لَا مَدَّاحٍ يَتَغَافَلُ عَمَّا لَا يَشْتَهِي».[1]
در بیان اوصاف رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) در بیان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بودیم. به این فقره رسیدیم که اخلاق و خُلق و بسط رسول مکرم اسلام (صلیاللهعلیهوآله)، همهی مردم را فرا میگرفت. ﴿وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾،[2] تنها خاص خودشان نبود. به عبارت بهتر قابل سرایت به دیگران بود. گاهی انتقال فکری است که در حوزه و دانشگاه است، ولی اخلاق و معرفت با سیر و سلوک منتقل میشود. سیر و سلوک با فطرت است. ﴿فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا﴾[3] . بلاغ مبین هم همین است. مُبین از بیان و اِبانه است. هم واضح است و هم روشنگری دارد.
انسان کامل که رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآله) بالاترین انسان است، به جایی رسیده است که ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾[4] . از عامیترین فرد که او را میبیند تا آخرین مقام علمی و عملی که او را میبیند، از ایشان بهرهمند میشود. این وجود تشکیکی و واحد در عین کثیر است.
این است که «صَارَ لَهُمْ أَباً رَحیماً»؛ پدری میشود که به هر پسری تعدد مییابد. هر فرزندی به این پدر تشخص دارد و این پدر به این فرزند تشخص دارد. گرچه «صَارَ لَهُمْ أَباً رَحیماً»، ادامهی حدیث این است: «وَ صَارُوا عِنْدَهُ فِي الْحَقِّ سَوَاءً». وقتی به حق میرسند، مساویاند.
ماه شعبان، ماه رسالت است. در صلوات شعبانیه آمده است: «وَ هَذَا شَهْرُ نَبِيِّكَ سَيِّدِ رُسُلِكَ شَعْبَانُ اَلَّذِي حَفَفْتَهُ مِنْكَ بِالرَّحْمَةِ وَ اَلرِّضْوَانِ اَلَّذِي كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ [سَلَّمَ] يَدْأَبُ فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ فِي لَيَالِيهِ وَ أَيَّامِهِ بُخُوعاً لَكَ فِي إِكْرَامِهِ وَ إِعْظَامِهِ إِلَى مَحَلِّ حِمَامِهِ اَللَّهُمَّ فَأَعِنَّا عَلَى اَلاِسْتِنَانِ بِسُنَّتِهِ فِيهِ».[5] کمک به حضرت، تکثیر ایشان است.
اگر حضرت را در مقام نبوت و مقام محمود ببینیم و چَهچَه و بَهبَه داشته باشیم، فایده ندارد؛ ولی اگر مقامات ایشان در وجود ما متجلی شد، مهم است؛ غیر از مقامات خاصِ خاصِ ایشان. ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ﴾[6] . وحی اِنبائی ادامه دارد، وحی تشریعی قطع میشود. نبوت، تبدیل به بُنُوّت میشود. اگر نبیای اَب شد، مهم است. اگر اَب، نبی شد، مهمتر است. این سلسله را در وجود خود پیاده کنید. صلوات شعبانیه، یعنی رسیدن به این مقام، تا ما را به مقام اغیار و دارالقرار برساند. همهی کسانی که وسعت اخلاقی پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را گرفتند، نزد ایشان مساوی میشوند. ﴿تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ﴾[7] . بعد برسیم به فرازی که مجلس ایشان، چهار خصلت دارد: «مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ وَ حَيَاءٍ وَ صِدْقٍ وَ أَمَانَةٍ».
در بحث بانکداری و مشارکت و تقسیم سهام به قرعه رسیدیم. به این بحث رسیدیم که جریان قرعه کجاست؟ آیا در جایی است که مشکل باشد و مُلتَبَس یا مجهول و مشتبه و معضل باشد؟ اینها مترادف نیستند؛ بلکه متقارب هستند.
در روایات، بیشتر عنوان مجهول و مشکل بود.
مشکل دو مفهوم دارد:
یعنی چیزی که نمیدانیم در واقع تشخص دارد، یا خیر؟ بنا بر این معنا، قرعه، واسطهی در ثبوت است؛ یعنی جزئی از موضوع میشود و به قول حکما حیثیت تقییدیه میشود. به قول مرحوم حاجی در شرح منظومة که میفرمایند: «تَقَیُّدُ جُزءٌ و قَیدٌ خارجی».[8]
در این صورت به وسیله قرعه، واقع معین میشود.
معنای دیگر مشکل این است: یعنی آن چیزی که حلش مشکل است. مکلف در مقام انجام و فعل، تحیّری مییابد. بنا بر معنای اول، واسطه در ثبوت است و بنا بر این معنای دوم، واسطه در اثبات است.
با توجه به این معانی میگوییم که فقه نباید خیلی آغشته به مفاهیم عقلی شود؛ هرچند بینیاز از آن نیستیم.
باید به الفاظ متداول در عرف نگاه کنیم. قاعدهی قرعه، یک قاعدهی عرفی - شرعی است. شارع، ممضی است، نه مؤسّس. «القُرعَةُ لِکُلِّ أَمرٍ مَجهولٍ»،[9] یا «القُرعَةُ لِکُلِّ أَمرٍ مُشتَبَهٍ».[10] در این مجهول و مشتبه همانقدر که مکلّف در مقام انجام کارهایش به تحیّری برسد که نتواند آن را برطرف کند، جای قاعده قرعه است. میتوان گفت که قاعده قرعه در شبهات موضوعیه و شبهاتی که مقرون به علم اجمالی است، جاری میشود؛ یعنی به نظر آنها در شبهات حکمیه جاری نیست.
در تلازم احکام وضعی و تکلیفی، آیا اصل، وضعی است، یا تکلیفی؟ و کدام از دیگری گرفته میشود؟ یا در احکام مختلف، متفاوت است؟ ما قائل به تلازم تفصیلی هستیم. اینطور نیست که حتما یکی اصل و دیگری فرع باشد.
حلال و حرمت الهی در اختیار حضرت حق است. هیچ پیغمبری حق جعل حلال را ندارد؛ تنها حق ابلاغ دارد. قانونگذاری برای حق است و تبیین برای رسول است. وسیلهی آن هم آیات الهی است. ﴿وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى﴾[11] .
حلال و حرام لا یتغیر است و موضوعات بر اساس نیاز انسانها در طول زمان متغیر است. حکم به تبع موضوع متغیر میشود. حکم تغییر نکرده است.
در بحث قرعه باید به جایی برسیم که در شبهات حکمیه جاری است، یا خیر؟ برخی فقها با اینکه به این مطلب رسیدند که قاعده در شبهات حکمیه جاری نمیشود، ولی عنوانی که مطرح کردند، بحث حکم بود. به ارتباط بین حکم و موضوع برمیگردد.
«القُرعَةُ دَلیلُ مَن لا أَصلَ لَهُ وَ لا أَمارَةَ لَهُ»، یعنی جایی که انسان به بنبست رسیده است و اماره و اصل جاری نمیشود، قرعه جاری میشود.
چون روایات انشائیهی قرعه چون در حقوق و قضاوت است، آیا مانند حضرت امام میتوانیم بگوییم تنها در حق الناس و قضاوت است؟ یعنی جایی که حقوق تزاحم یابد و هر دو بینه و دلیل دارند و مرحجات دیگر نیست. اگر برای هر دو حق در نزاع ثابت شده است، راهی جز قرعه نداریم.
آیا قرعه بیانگر واقع است و یا واقعساز است؟ اگر واقعساز باشد، کار واقع آن است که واسطه در ثبوت را مشخص میکند. این که شد، قطعا آثار وضعی شیء را مُثبِت یا نافی میباشد. روایات «شاة موطوئه» هست که اول گله را نصف کنند و دوباره همان مقدار که باقی مانده نصف کنند، تا دائر مدار بین دو گوسفند بشود. قرعه به نام هر گوسفندی که آمد، «شاة موطوئة» است.
میتوان گفت قرعه آثار وضعی را هم میبرد؟ حضرت علی (علیهالسلام) دعا کردند و این انشاء، سپردن کار به کسی است که ﴿لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ﴾.[12] اگر اینطور باشد، باید قدمی بالاتر بگذاریم و بگوییم قرعه تنها خاص شبهات موضوعیه نباشد. اگر رافع شبهات حکمیه است، به خاطر این است که مربوط به موضوع است. پس در موضوعات جاری میشود و به تبع حکم را هم تغییر میدهد. این مبنای آقا ضیاء عراقی و برخی بزرگان دیگر است.
ادله قرعه در جایی است که حکم معلوم است و انطباق حکم بر موجود خارجی هم معلوم است. در این که حکم دارای مصداق است، شک نداریم؛ بلکه منطبقٌ علیه این حکم چیست؟ حکم و مفهوم و موضوع و مصداق معلوم است و تردید در مصادیق است. حق معلوم است که یا زید صاحب حق است، یا عمرو؛ در خارج هم هست، ولی نمیدانیم حق برای زید است، یا عمرو.
هر فقیهی که فروع را بیشتر ترسیم کند، اَفقَه و اَعلَم است. در مصادیق میتواند تفکر کند. قرعه تصالح را هم دارد. وقتی ما به اجبار یا غیر آن، تن به قرعه میدهیم، در حال اثبات حق برای خود و دیگران هستیم. به لحاظ شرعی آثار وضعی تصرف در مال غیر را میبرد.
در این مبنا، اشتباه در مُنطَبَقٌ علیه است و اگر شبهات حکمیهی بدویه باشد و یا مقرون به علم اجمالی باشد، خارج از ادلهی قرعه است. شبهات موضوعیه بدویه هم خارج از جریان قرعه است؛ چرا که شک در اصل انطباق است؛ شک در منطبقٌ علیه است که قرعه دارد. اینکه این خمر است یا آن، جریان قرعه مانند «شاة موطوئه» هست یا خیر؟ ما قرعه را یکی از موارد پر مصداق فقه میدانیم. جواهر بیش از صد مورد، تعبیر «بِالقُرعَة» دارند.
شک در منطبقٌ علیه گاهی سرایت به حکم هم میکند. تردید از موضوع به حکم هم سرایت میکند. این را میتواند به شبهات حکمیه هم سرایت داد. هیچ حکمی از احکام الهی بی سبب نیست؛ گاهی سببش بیان نشده است. در اسرار احکام فقهی خیلی تأمل کنید.