1400/10/04
بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: اخلاق نظری/خصوصیات اولیاء الله /توجه به باطن دنیا به جای ظاهر آن
حدیث امروز به نقل از اَنَسبنمالک است. انس، کسی است که ظاهرا 8 سال در محضر حضرت بود و همگام ایشان بود؛ به طوری که میگفتند: انس، صاحب رسولالله. روزی آقا رسولالله (صلیاللهعلیهوآله) به ایشان فرمودند: «خواستهای از خواستههای تو را میخواهم بر آورده کنم». گفت: «شبی مهلت دهید». روز بعد که مشرف شد، گفت: «هرچه فکر کردم از خدا چه بخواهم، دیدم مال و ثروت را باید بگذارم». از شما، شما را میخواهم. مصاحبت با شما را در آخرت میخواهم. حضرت سکوت کردند. فرمودند: «فقط از دست من بر نمیآید؛ خودت هم خودت را کمک بکن. فأعنی علی نفسک بکثرة السجود».[1] هر دو نسخه هست.
عن أنس بن مالک، قال: قالوا: یا رسولالله مَن أولیاءُ الله الذین لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»؟ عدهای از صحابه سؤال کردند: یا رسولالله! اولیای الهی که نه از گذشته ناراحت و نه از آینده نگران هستند، چه کسانی هستند؟ تعبیر حضرت این است که فرمودند: «الذین نظروا إلی باطن الدنیا حین نظر الناس إلی ظاهرها». اولیای الهی کسانی هستند که وقتی دیگران به ظاهر دنیا نگاه میکنند، باطنگرا هستند. «فاهتمّوا بآجِلِها حین اهتمّ الناس بِعاجِلِها».[2] مردم چیزهای زودگذر را نگاه میکنند، ولی آنها امور مدتدار و آخرت را. اینها کسانی هستند که نگاهشان به باطن دنیا است، نه ظاهر آن. باطن دنیا دست اولیای الهی است. ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ﴾.[3] امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: «در عالم و آدم جز این چهار اسم، چیز دیگری نیست». طبق نظر ما حتی در کلمات ترکیبیه قرآن، همین ترکیب که آمده، ترتیب منطقی است. اول، پیشنیاز آخر است و هر دو، پیشنیاز ظاهر و همه، پیشنیاز باطن است. قرآن بطنی دارد که «للبَطن بطنا»؛[4] برای همین هرچه انسان واردش شود، غواصی میکند و در مییابد. مردم به امور مدتدار نگاه میکنند و آنها به امور بیمدت. اجل، یعنی مدت. اجل رسید؛ یعنی تازه مدتش شروع شد. اَجَل، در مقابل عَجَل است. اگر برای دیدار ولیّ باشد، باید عجله داشت، ولی برای درک ولیّ، باید اجل داشت. برخی ابوالوقت هستند و برخی ابنالوقت. اولی، ممدوح و دومی، مذموم است.
توجه اولیای الهی به امور واقعی است. ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾.[5] بقیتالله است. «اجل» با الف دارد، نه با عین. دیگران، «العجل» میخوانند، ولی اجل، دست اوست. به هر کس اراده کند، اجل را میدهد و از هر کس بخواهد، میگیرد. اجل مسمی برای برخی زمانهای خاص، در نظر گرفته شده است. اجل معلق، قابل تعلیق است؛ یعنی پس و پیش دارد؛ ولی اجل حتمی، قابل تقدیم نیست. امرالله است. ﴿فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ﴾.[6]
توجه ما باید به باطن باشد. از آثار توجه به باطن این است که هیچ گاه اهل شکوی نیست؛ چرا که در محضر خدا است. همه چیز را مدح میکند، ولو نقمت باشد. در الهینامه گفتیم: «الهی گمان میکردم نقمت بود؛ صد هزار مرتبه شکرت فهمیدم نعمت است». در نظام وجود هرچه پیش آید، خوب است. در قسمت دیگر الهینامه گفتیم: «الهی در قسمتآباد وجود، بیشتر از این قسمت ما نبود؛ یا ابا القاسم مددی». «بِقِسْمِكَ رَاضِياً»[7] هستند. از حروف مشبهة بالفعل، «لیت» و «لعل» ندارند؛ بلکه «إنّ» و «أنّ» دارند. با «کان» حرف میزنند. اولیا، بطون و واقعیت را میبینند. سحر واقعیت دارد، ولی حقیقت ندارد. حقیقت با واقعیت فرق دارد. ﴿هُوَ الْحَقُّ﴾.[8] ﴿وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا﴾.[9] ﴿أَنَّهُ الْحَقُّ﴾.[10]
در محضر استاد حضرت علامه حسنزاده بودیم. فرمودند: «رسالهای نوشتم. دیدم هیچ اسمی نمیتوانم بگذارم، جز أنه الحق. آقاجان! به ما نشان دادند که همه جا حق است». ارائه طریق آنها، ایصال الی المطلوب است. عالَم، بدون دستگیری نیست. اگر مچگیر نبودیم، دست گیر هستیم. دست گیر و مچ گیر هر دو عیب میبینند؛ ولی دستگیر عیب را میبیند که آن را برطرف کند، ولی مچگیر میخواهد درجا بزند. اولیای الهی ایستایی ندارند و چون ایستایی ندارند، ایستایی را به دیگران هم نمیپسندند. لذا قیامت هم که قیامت میگویند؛ چون پویا است. همه اش در حال قیام است. اگر مؤمن قعودی هم دارد، قعودش برای قیام است.