پژوهش عقد المهادنة استاد حمیدرضا جعفری

1405/02/06

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: کتاب الجهاد/پژوهشی عقد المهادنة/رفتارشناسی حضرت امیر و امام حسن مجتبی علیهما السلام درباره صلح و هدنه (نشست چهارم)

 

مقدمه

موضوع بحث ما رفتارشناسی حضرت امیر و امام حسن مجتبی درباره صلح و هدنه است، اما برای اینکه به این مطلب بپردازیم، مقدمه نسبتاً طولانی باید بیان شود.

بررسی مفهومی و اصطلاحی هدنه

۱. معنای لغوی هدنه

معنای هدنه چیست؟ در لغت، وقتی که این واژه را بررسی می‌کنیم، ابن‌فارس[1] متوفای 395 می‌گوید: این اصل دلالت می‌کند بر سکون و استقامت؛ یعنی سکونی که به همراه استقامت باشد. و معنای اصطلاحی این کلمه هم خارج از این معنا نیست. آنجا، البته کلمه هدنه را به صراحت نمی‌آورند، اما «مهادنه» معادل آن می‌آید. «مواهده» و «معاهده» و الفاظ مترادفی هستند که به معنای ترک قتال، ترک حرب برای مدت معین است و یک سری شرائط هم دارد. آیا همراه با عوض هست یا خیر.

هدنه در قرآن و تفاوت آن با صلح و سلم

دو نکته در اینجا باید بیان شود. آیا کلمه هدنه یا مهادنه در قرآن آمده است یا خیر؟ وقتی که قرآن را جستجو می‌کنیم، ما با دو واژه برخورد می‌کنیم: واژه صلح و واژه سلم. آنچه فقهاء به کار می‌برند، هم مهادنه و هم هدنه و هم صلح است. اما در قرآن، واژه صلح در مورد جنگ به کار برده نشده است؛ بلکه مثلاً در سوره نساء آیه 128 در مباحث خانوادگی است که می‌فرماید: «صلح خیر». یا در موارد دیگر. اما برای جنگی که بنا است یک توافقی بشود، واژه سلم به کار برده می‌شود. با یک پیشینه، حتماً دو تا واژه یک اختلاف معنایی باید داشته باشند. این‌جوری نیست که این دو کلمه به ظاهر مترادف باشند؛ باید ببینیم آیا این‌طور است یا نه. وقتی به لغت مراجعه می‌کنیم، باز هم ابن‌فارس می‌گوید: «سلم هو صلح»؛ سلم همان صلح است و به یک معنا است. و بعد در معنای صلح می‌گوید: صلح خلاف فساد است. اما با توجه به کاربردی که در قرآن دارد، صلح یک نحو از تراضی وجود دارد. هم در مباحث فقهی که در باب معاملات مطرح می‌کنیم، یا در مباحث خانوادگی (آیه 128 سوره نساء)، به نظر ما یک تراضی طرفینی وجود دارد. اما در بحث سلم، یک چیز بالاتری هست. حالا اگر ریشه واژه را دنبال کنیم، از بحث سلامت می‌آید؛ باید جوری باشد که به سلامت منتهی شود. یا از باب تسلیم باشد. بعد می‌گوییم: در شرائط آیا جایز است یا خیر؟ شاید از این باب باشد که در بحث هدنه یا مهادنه یک نحو از تسلیم است، بخلاف صلح. در بحث صلح یک نحو از تراضی است. بالاخره باید راضی بشویم، اما در بحث آتش‌بس می‌شود این فرق را بیان کرد که یک نحوه از تسلیم وجود دارد.

گستره معنایی هدنه در فقه و حقوق بین‌الملل

نکته دوم این است که ما وقتی از هدنه یا از مهادنه صحبت می‌کنیم، شامل آتش‌بس می‌شود، شامل ترک مخاصمه می‌شود، شامل صلح هم می‌شود. یعنی واژه را فقها در هر سه مورد به کار می‌بردند. در تاریخ هم همین است. اما در حقوق بین‌الملل، این سه واژه سه معنای متفاوت دارد.

آتش‌بس یک امر موقتی است. ممکن است منتهی به ترک مخاصمه شود و ممکن است منتهی به صلح هم بشود، اما خود آتش‌بس یعنی فعلاً نباید جنگ کنیم. همان ترک الحرب است. وضع القتال است که در معنای اصطلاحی آمده است. و هر لحظه ممکن است دو طرف این آتش‌بس را نقض کنند. و اینجا یکی از موارد خیلی زنده آن قطعنامه 598 است. این قطعنامه ده ماده دارد. ماده اول آن این است که سازمان ملل خواستار آن است که به عنوان قدم اول حل و فصل مناقشه از راه مذاکره، ایران و عراق، یک آتش‌بس فوری را رعایت کرده و به تمام عملیات نظامی در زمین، دریا و هوا خاتمه داده و تمام نیروهای خود را به مرزهای شناخته شده بین‌المللی بازگرداند. که البته همین یک بحث مفصلی در قطعنامه‌های جنگ ایران و عراق دارد. آیا ما به صلح رسیدیم یا نه؟ طبق ماده اول، این آتش‌بس است و حتی بین دو کره (شمالی و جنوبی) هم آتش‌بس است. هنوز به قرارداد صلح نرسیده است. این یک عنوان است.

ترک مخاصمه این است که عقدی می‌بندند، طرفین برای اینکه جنگ را تمام کنند، درگیری نظامی هم نداشته باشند و رسمی و قانونی هم باشد، به خلاف آتش‌ب در آتش‌بس، فعلاً به واسطه یک بزرگتری و یک سازمان بین‌المللی جنگ را انجام نمی‌دهند، اما در ترک مخاصمه جنگی نباید باشد و در نظام بین‌الملل سند رسمی هم می‌باشد. و ادعا شده است که در اکثر قریب به اتفاق مخاصمات مسلحانه که بعد از جنگ جهانی دوم انجام شده، یا آتش‌بس است یا ترک مخاصمه است. همه آن‌ها به صلح کشیده نشده است. در تاریخ، مثلاً می‌شود صلح حدیبیه را ترک مخاصمه نامید. چون آنجا بنا شد از سال ششم هجری جنگ نکنیم تا ده سال. از اینجا آن معنای اختلاف با صلح مشخص می‌شود. در این ترک مخاصمه و آتش‌بس، راجع به مفاد بحث نمی‌کنند. اختلافات چه می‌شود؟ اثرات چه می‌شود؟ البته در صلح حدیبیه یک سری موارد ذکر شده است. بحث هجرت مسلمانان به مدینه. اما آنجا به صراحت دارد که تا ده سال مخاصمه نباید باشد. گرچه سال هشتم یک شبی خونی زدند مشرکان مکه و همان باعث شد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مکه لشکرکشی کند.

اما صلح در نظام بین‌الملل به معنای امضا و تصویب دائم میان دو کشور است که طبق مفاد آن باید اختلافات مسائل اساسی مثل اختلافات مرزی و بین‌المللی حل و فصل بشود. نه تنها سلاح‌ها کنار گذاشته می‌شود و درگیری خاتمه پیدا می‌کند، بلکه باید اختلافات هم تمام شود. مثلاً در بحث جنگ ویتنام و آمریکا می‌گویند صلح برقرار شده است و برخی – متأسفانه برخی دوستانی که گرایش اصلاح‌طلبی دارند – می‌گویند یاد بگیرید از ویتنام که چگونه آمریکا را پای میز مذاکره آوردند، در حالی‌که از آن ور نمی‌گویند که ویت‌کنگ‌ها چقدر مقاومت کردند و بعد از آن همه مقاومت و صدمه مذاکره کردند، نه اینکه ما اول بسم‌الله سریع پای میز مذاکره برویم.

احکام و شروط هدنه از منظر فقه

در خود مهادنه و هدنه که در ذیل کتاب جهاد مطرح می‌شود، آیا مثلاً شرط می‌شود گذاشت یا خیر؟ بله، می‌شود شرط گذاشت. گرچه این شرط باید سائغ باشد. این یکی از شرائطی است که مطرح می‌کنند و در کتاب حضرت آقا که سه رساله هست و یکی از آن‌ها «مهادنه» است، آمده است. خیلی از فقها به صورت خیلی سنتی و فردی بحث می‌کنند. مثلاً اگر زنی از مکه آمد به مدینه و مسلمان شد، آیا می‌شود شرط کنیم او را برگردانیم؟ می‌گویند: خیر. همین شروط معمولی که در سابق گفته شده، تکرار می‌شود. اما آیا می‌شود تنقیح مناط کرد یا خیر؟ آیا مثلاً الآن می‌شود بپذیریم که اورانیوم غنی‌شده را بدهیم؟ اگر شرط گذاشتند که اورانیوم غنی‌شده را بدهید، آیا می‌شود به این شرط ملتزم شد؟ بحث همین است که وقتی ما نمی‌توانیم یک زن مسلمان را برگردانیم به خاطر تسلط کفار بر او چگونه می توانیم بپذیریم اورانیوم غنی شده را خارج کنیم؟ ما اگر اورانیوم غنی‌شده را خارج کنیم، این امر باعث تسلط می‌شود. می‌گویند: ما در برجام این کار را کردیم و رقیق کردیم و به همین علت دوباره به ما حمله شد. اگر ما اورانیوم غنی‌شده را داشتیم، شاید به ما حمله نمی‌شد. البته نمی‌گویم فقط علت حمله این است. همانطور که یک زنی را نمی‌توانیم برگردانیم ولو شرط کرده باشیم و فقهاء می‌گویند این شرط باطل است، آیا اورانیوم غنی‌شده را می‌توانیم برگردانیم و خارج کنیم؟ اینجا جای تأمل است. شاید بتوان گفت اینجا اولویت دارد. باید بحث کرد.

آیا می‌توان عوض قرار داد؟ یکی از نکات مهم که خیلی‌ها توجه نمی‌کنند، این است که بعضی‌ها توجه ندارند که خود مذاکره و هدنه یا مهادنه در ادامه جنگ است. حتی کشور پیروز هم باید مذاکره کند. یعنی الآن ما پیروز شدیم، باید برویم خواسته‌های خود را تحمیل کنیم. پس مذاکره فی‌نفسه مشکلی ندارد و یکی از آن مؤلفه‌هایی است که در قبل از جنگ یا بعد از جنگ می‌شود اعمال کرد. جالب است که بنابر نقل اهل سنت، مثلاً در جنگ خندق، پیغمبر صلی الله علیه و آله برای اینکه اختلاف بین احزاب بیندازد، مخفیانه به ابوسفیان پیشنهاد مالی داد که من به شما به اندازه‌ای پرداخت می‌کنم که شما از احزاب جدا بشوید. الآن هم می‌شود این کار را کرد. یعنی در بحث هدنه یا مهادنه می‌شود آن جبهه به ظاهر مستحکم دشمن را با پرداخت یا عوض از هم پاشوند.

مثلاً یکی از چیزهایی که باز در هدنه مطرح می‌شود، بحث لزوم آن است. البته این در لزوم ذکر مدت است. البته بر این مبنا است که بگوییم هر سال یک بار جهاد واجب است. اگر بر مبنای شهید اول و برخی از فقهاء مثل حضرت امام ره بگوییم جهاد بر اساس مصلحت است، ذکر مدت دیگر لازم نیست.

آیا پذیرش مهادنه واجب است؟ به عبارت دیگر جایگاه هدنه یا مهادنه در احکام خمسه کجاست؟ بعضی مواقع جایز و بعضی مواقع حرام است. جایی که مسلمانان بر کفار و خصم مسلط شدند، پذیرش هدنه حرام می‌شود به دلیل آیه ﴿وَ لا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ﴾[2] ؛ می‌گوید شما الآن برتر هستید و نباید بپذیرید. اگر ضرورت اقتضاء کند، واجب می‌شود و برخی موارد مستحب است. مثلاً اگر ما هدنه را بپذیریم، باعث جلب قلوب طرف مقابل می‌شود. این مسائل باید در فضای خودش بررسی شود.

در یک کلامی حضرت امیر علیه السلام به مالک اشتر در عهدنامه مبارک ارسال می‌کنند، می‌فرماید: اگر صلحی را دشمن به تو ارائه کرد، آن را دفع نکن. باید دقت داشته باشیم که هم افراط و هم تفریط ما را دچار مشکل می‌کند. اینکه بگوییم ما اصلاً اهل جنگ نیستیم و اسلام رحمانی است و اصلاً دنبال جنگ نیست، پس این همه آیات جهاد برای چیست؟ ما یک یا دو آیه بیشتر در مورد صلح نداریم؛ بلکه یک مورد به طور صریح در مورد صلح است و آن هم فرموده: ﴿إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا﴾.[3] این همه آیه در مورد جهاد و قتال داریم: ﴿قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ﴾؛[4] پس این آیات چه می‌شود؟ و نه اینکه بگوییم دائماً می‌جنگیم. به تعبیری، اسلام نه اهل جنگ است و نه اهل صلح بی‌خود است. یعنی یک میانه‌روی است که هر جا چیزی اقتضاء کند، همان را عمل می‌کند. هر جا لازم باشد باید جهاد کند و هر جا لازم باشد و عقلانیت حکم کند، باید صلح کند مانند صلح حدیبیه. اما آیا همه صلح‌هایی که انجام شده، آیا واجب بوده یا خیر؟ می‌رسیم إن شاء الله.

حضرت در ادامه می‌فرماید: این صلح باعث راحتی لشکر تو می‌شود و امنیت برای سرزمین‌ها می‌باشد. بعضی‌ها در همین آتش‌بس خیلی ناراحت شدند که چرا ما بعد از چهل روز آتش‌بس انجام دادیم. اگر طرف مقابل تنفسی دارد، ما نیاز به تنفس نداریم؟ یعنی دقت نمی‌کنند که در جنگ هشت ساله، طبق تاریخ ما در فصل زمستان عملیات داشتیم؛ یعنی تابستان چون در مناطق گرم بود، عملیات نداشتیم. این‌طور نبود که رزمنده‌ها بیست و چهار ساعت داخل جنگ باشند. یکی از رمزهای موفقیت عملیات کربلای پنج همین بود. چون کربلای چهار که انجام شد، صدام طبق رویه‌ای که بود گفت: این‌ها شش ماه دیگر عملیات انجام می‌دهند. به واسطه پانزده روز، کربلای پنج انجام شد و موفقیت‌آمیز هم بود. یعنی از اصل غافلگیری استفاده شد. پس باید دقت داشته باشیم که آتش‌بس همان‌طور که تنفس برای دشمن است، برای خودمان هم تنفس است. البته آنجا حضرت تحذیر می‌کند: «ولکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحک»؛ این را باید خیلی مراقب باشیم. چون دشمن دنبال غفلت ما است تا حمله کند.

پس پذیرش صلح یا هدنه فی‌نفسه اشکال ندارد و باید شرائط را نگاه کنیم.

فصل اول: بررسی موردی هدنه در سیره حضرت امیر علیه السلام

بعد از این مقدمه به رفتار حضرت امیر و امام حسن مجتبی علیهما السلام می‌رسیم.

در حکومت چهارونیم ساله حضرت امیر علیه السلام، یک هدنه بیشتر واقع نشده است. چون در جنگ جمل، حضرت می‌خواستند جنگ نشود و تحذیر می‌کردند و ارشاد می‌کردند، اما طرف مقابل اصلاً پذیرش نداشت. جالب است که در جنگ صفین، یکی از طولانی‌ترین جنگ‌ها بود و یک فرایندی داشت. از بیست و پنجم شوال سال سی و شش شروع شد و تا روز اول ذی‌الحجه به مشربه رسیدند و دیدند معاویه آن جا را تصرف کرده است و طبق نقل ابن‌ابی‌الحدید، تا محرم گروه‌های مختلفی از لشکر امیر علیه السلام به لشکر معاویه می‌رفتند و درخواست حل اختلاف داشتند. یکی از مظلومیت‌های حضرت امیر همین جاست. طبق نقل ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید: قراء و بزرگان می‌رفتند و اشکالاتی که معاویه می‌کرد را از علی می‌خواستند. این خیلی مظلومیت است که برای جوانان ممکن است این سوالات باشد، اما از بزرگان خیلی بعید بود که مثلاً بگوید: معاویه می گوید تو عثمان را کشته‌ای؛ آیا این طور بوده است یا نه؟ مگر نمی‌دانستند چه کسی عثمان را کشته است؟ رفت‌وآمدها زیاد بود تا بعد از محرم. شاید یکی از علت‌های تأخیر، ماه حرام بود که در ماه حرام نمی‌جنگیدند. در ماه صفر جنگ شروع شد و اوج جنگ حضرت امیر علیه السلام همین ماه صفر در سال سی و هفت است. خدعه «قرآن به نیزه کردن» در روز جمعه بود. جا دارد که خوب دقت کنیم این خدعه چگونه واقع شد.

حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای حفظه الله هم در پیام اولشان و هم در پیام چهلم حضرت آقا، نسبت به حضور مردم تأکید داشتند. در پیام اول فرمودند: حضور مردم عمارگونه است که نکته مهمی دارد و به بحث ما هم ارتباط دارد. چه زمانی خدعه قرآن به نیزه کردن واقع شد؟ زمانی بود که عمار به شهادت رسیده بود. عمار در اردوگاه امیرالمؤمنین نبود. با اینکه مالک در خط مقدم و نزدیک پیروزی بود، اما چون در اردوگاه عمارها نبودند، دچار فتنه شدند. الآن هم همین‌گونه است. با اینکه رزمنده‌ها در حال مبارزه هستند، اما اشعث‌های زمان خودمان کم نیستند که می‌خواهند صلح را با عناوین مختلف تحمیل کنند. در پایان صفر، یک مانیفستی نوشته شد. وقتی این فتنه برپا شد، یک قراردادی نوشته شد که جالب است؛ یکی از نکات این است که تا رمضان فرصت دارند حکمین کار را انجام بدهند. اولاً این هدنه را حضرت از روی اضطرار و ناچاری پذیرفتند؛ از روی موضع قدرت نبود، با اینکه حضرت خیلی تأکید کردند و پافشاری کردند که این فتنه است. اما نپذیرفتند و به او گفته می‌شود که یا تو را تحویل معاویه می‌دهیم یا مثل عثمان می‌کشیمت. این‌جا پس هدنه نیست و از سر اجبار است. پس هدنه‌ای که در جنگ صفین واقع شد، از روی اضطرار بود. در ربیع‌الاول در منطقه دومة الجندل، حکمین جمع شدند و تا رمضان که هفت ماه بود، فرصت داشتند. و جالب است که چهارصد نفر از لشکر معاویه و چهارصد نفر از لشکر حضرت امیر علیه السلام آمدند و کشته‌ها تا صد و ده هزار – که نود هزار از شام و بیست هزار اهل عراق بودند – یا هفتاد هزار نفر – که چهل و پنج هزار تا از شام و بیست و پنج هزار نفر از عراق.

۱. شروط حکمیت از سوی حضرت امیر علیه السلام

وقتی حضرت مجبور شد حکمیت را بپذیرد، شرائطی گذاشتند. لذا حضرت جوری شرائط حکمیت را نوشتند که نتوانند تخلف کنند. درست مثل برجام. امام شهید برجام را چون نظام اسلامی با نه شرط امضاء کرده بود و هیچ‌کدام از نه شرط متأسفانه محقق نشد.

شرط اول حضرت این بود که حکمین ملاک عمل آن‌ها کتاب خدا از اول تا آخر باشد. که نکته لطیفی دارد. حکمین – یعنی ابوموسی اشعری و عمرو عاص – باید بر اساس کتاب الله حکم نمایند و اگر در کتاب خدا نبود، باید به سنت عادله و مجمع علیه حکم کنند. ممکن است بگوییم وقتی قرآن ملاک و مبنا است، منظورمان کدام آیه و سوره است؟ اینجا به نظرم حضرت یک لطافت و کیاستی به خرج دادند و فرمودند: از اول تا آخر. چون اگر این‌طور نمی‌فرمودند و پافشاری نمی‌کردند، می‌آمدند به یک آیه تمسک می‌کردند. مثلاً «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُم» که معاویه جزء آن‌ها است. در حالی‌که وقتی به تمامی آیات نگاه کنیم، برتری حضرت امیر علیه السلام مشخص می‌شود. گرچه قبل از این هم یک نکته جالبی دارد. وقتی که می‌خواستند شرائط را بنویسند، حضرت نوشت «أمیرالمؤمنین»، عمرو عاص قبول نکرد و گفت اگر قبول داشتیم جنگی نبود. بعد حضرت به صلح حدیبیه اشاره کرد و به عمرو عاص برخورد که مقابل صلح حدیبیه کافر بودند و حضرت فرمود: شما هم کافر هستید.

سوم: جان حکمین و اهل آن‌ها در امان است.

چهارم: اینکه امت یار ایشان در قضاوتشان باشند. بر مؤمنین و مسلمین در دو طائفه عهد و میثاق الهی است که بر آنچه در این صحیفه آمده است وفادار باشد که این نکته مهمی است. قضاوت ایشان بر مؤمنین لازم‌الاجرا است. طرفین باید ترک مخاصمه کرده باشند؛ یعنی در بحث هدنه صفین، آتش‌بس بود. در متن عربی «وضع الحرب» و «وضع القتال» است که همان آتش‌بس است.

انتهای مذاکره ماه رمضان می‌باشد. یکی از سوالاتی که برای خود من پیش آمد این است که چرا هفت ماه؟ مرگ چه می‌خواستند کنند؟ اینکه کدام برنده است، نهایت یک ماه، اما هفت ماه طول کشیده است. این مطلب نشان می‌دهد که مذاکره به همین راحتی نیست که در یک جلسه با ریش‌سفیدی تمام کنیم. این هم یک نکته است که برای امروز ما است. مذاکره نباید بی‌انتها باشد. سه هفته یا یک ماه و بعد از آن نباید ادامه‌دار باشد. اینکه انتهای مذاکره را باز بگذاریم، به معنای فرصت دادن به دشمن است و دشمن سوءاستفاده می‌کند.

پنجم: اگر یکی از حکمین از دنیا برود، یکی دیگر جایگزین او می‌شود.

در مذاکره، عمرو عاص یک کلاه بزرگی بر سر ابوموسی اشعری گذاشت. درست مانند بعضی قراردادهایی که ما داشتیم. عمرو عاص گفت: تو اول اعلام کن. و وقتی ابوموسی اشعری اعلام کرد، گفت: دیدید که چطور شریک خود را خلع کرد، اما من معاویه را نصب می‌کنم. این جا هم گفتند: قرارداد را انجام بدهیم و ما همه چیز را دادیم رفت، اورانیوم را دادیم رفت، آب سنگین اراک را دادیم رفت که به یک نقلی امام شهید فرموده بود نباید این کار را می‌کردند و باز هم خلاف نظر امام شهید عمل کردند. و آنچه که نباید اتفاق می‌افتاد، اتفاق افتاد. حضرت امیر علیه السلام در آن جا وقتی این مسئله پیش آمد، خطبه‌ای خواندند و فرمودند: مگر به شما نگفتم چه چیزی در این حکمیت است؟ و شما را نهی کردم اما شما قبول نکردید و عصیان کردید. ببینید چگونه با این تخلف به چه عاقبتی رسیدید؟ به خدا قسم می‌دانم برای چه با من مخالفت کردید. یکی از نکات مهمه این است که فرمود: هر کس به تبعیت از این حکمیت فراخواند، او را بکشید. خدا او را کشته، ولو اینکه زیر عمامه من باشد. این نکته لطیفی دارد؛ یعنی اگر نزدیک‌ترین افرادی که به امام هستند بگویند حکمیت درست است، می‌فرماید او را بکشید. آیا بالاخره این هدنه آیا عهد بود یا خیر؟ نکته‌ای دارد که می‌رسیم. بعد حضرت علیه السلام می فرماید: بدانید این دو نفر که شما انتخاب کردند، خطا کردند و حکم خدا را ترک کردند و حکم به هوای نفس بدون حجت کردند و بدون حق شناخته شده. در قرارداد اولی این بود که هر آنچه که قرآن احیا کرده، شما احیاء کنید و هر آنچه میرانده، شما هم بمیرانید. حضرت فرمود: میراندند آنچه قرآن زنده کرده و زنده کردند آنچه قرآن میرانده (که همان بحث طاغوت است. که مشخص است.) در حالی‌که در حکمشان اختلاف داشتند، خدا ایشان را نه ارشاد کرد و نه توفیقی داد. خدا و رسول و صالح مؤمنین – که باز هم نکات لطیفی دارد – از ایشان بریء است. (اشاره به آیه قرآن است.) آماده جهاد و برای مسیر آمادگی داشته باشید. این مطالب در کتاب مروج الذهب آمده است. یعنی حضرت امیر علیه السلام در حقیقت فعل حکمین را نقض آتش‌بس قلمداد کرده است. اما هدنه‌ که بسته شد، حضرت تا زمانی‌که حکمین به مفاد آتش‌بس – که بر اساس آن حکم می‌کردند – وفادار ماند.

روایت امام صادق علیه السلام درباره انقضای هدنه

اینجا یک روایتی از امام صادق علیه السلام است که می‌فرماید: «لَمَّا انْقَضَتِ الْهُدْنَهُ»؛ می‌گوید هدنه منقضی شد. در آن مفاد دارد که این قضاوتی که بنا است انجام شود، باید بر اساس این شرائط باشد. اگر نکردند، پس نقض آتش‌بس است. «انْقَضَتِ الْهُدْنَهُ الَّتِی کَانَتْ بَیْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ بَیْنَ الْمُعَاوِیَهِ لَعَنَهُ اللَّهُ، أَمَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ بِالنَّدَبِ بِالْکُوفَهِ وَ بِالْبَصْرَهِ وَ هُمَا الْعِرَاقَانِ»؛ اینجا نکته است: «إِنَّکُمْ مَعَاشِرَ شِیعَتِنَا طَالَبْتُمُونَا بِالْمُرَاجَعَهِ عَنْ قِتَالِ مُعَاوِیَهَ»؛ شما شیعیان مطالبه کردید اینکه دیگر با معاویه نجنگیم؛ خسته شدیم «عَنِ الْقِتَالِ مُعَاوِیَهَ وَ الْهُدْنَهِ الَّتِی کُنْتُمْ سَبَبَهَا» و خود شما سبب آن بودید و هدنه‌ای که شما گفتید. «وَ أَمَّا أَعْوَانُ الْمُعَاوِیَهِ عَلَیْهَا انْقَضَتْ»؛ اما اعوان معاویه آن را نقض کردند. «وَ لَمْ یُمْکِنْ نَقْضُ الْعَهْدِ الَّتِی أَنْ یَنْقُضَ الْعَجَلُ وَ عَهْدُ الْهُدْنَهِ»؛[5] حواستان باشد تا زمانی که هدنه هست، نباید نقض کرد و حضرت این کار را نکردند. یعنی تا ماه رمضان هیچ حرکتی از امیرالمؤمنین نداریم. ولی می‌گوید آتش‌بس نقض شد و شما باید به جنگ معاویه بروید. و یک فراخوانی دادند و حدود سی هزار نفر آمدند. در آنجا وقتی به سمت صفین و به طرف معاویه حرکت می‌کردند، خبر آوردند که خوارج در حروراء مستقر شدند. که این فتنه نزدیکی بود. این‌ها حضرت امیر را نعوذبالله کافر می‌دانستند. یکی از اصحاب حضرت که عبدالله بن خباب باشد، به همراه همسر و فرزندش را به شهادت رساندند و به طرف آن‌ها رفت و آن فتنه را از بین برد. نکته اینجاست که حضرت وقتی می‌خواهد به طرف معاویه حرکت کند، بعد از جنگ نهروان دیگر یاری نکردند. گفتند: ما اینجا چهار هزار نفر را کشتیم و کوفه عزادار است؛ بگذارید ما عزاداری کنیم و به فامیل تسلیت بدهیم. آمدن به کوفه همان و حرکت نکردن همان. ما معمولاً تا جنگ صفین از جریان حضرت امیر را می‌دانیم، اما مصیبت حضرت بعد از جنگ صفین است. کتاب الغارات برای همین است. این کتاب از بعد از جنگ صفین شروع می‌شود و من وقتی هر بار این کتاب را می‌خوانم، خیلی حس بدی پیدا می‌کنم و نمی‌توانم بخوانم و غصه مرا می‌گیرد که چقدر حضرت خون دل خوردند که در یک جا دارد: «لا رَأْیَ لِمَنْ لا یُطاعُ»؛[6] نظری برای کسی که اطاعت نمی‌شود نیست. می‌پرسیم چرا حضرت کاری نکرد؟ کسی حرف حضرت را گوش نمی‌داد.

جمع‌بندی رفتار حضرت امیر علیه السلام

جمع‌بندی این است که:

اولاً: هدنه‌ای که بر حضرت ارائه شد، تحمیلی بود و حضرت مضطر شدند.

نکته دوم: اینکه حضرت وفادار به این هدنه تحمیلی بودند تا زمانی‌که نقض عهد شد. موقعی که حکمین طبق قرآن و سنت عمل نکردند، نقض شد.

نکته سوم: اینکه بعد از نقض عهد، باید به مبارزه برگردیم، نه اینکه دوباره مذاکره کنیم با فرم جدید. باید بجنگیم. وقتی مردم خسته می‌شوند که خواص خسته شوند. مردم همیشه پای کار هستند، اما مشکل ما از خواص است. حتی زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله، تمام توطئه‌ها از طرف خواص بوده و خواص مردم را دنبال خودشان می‌کشانند. ما دنبال جنگ نیستیم و هدنه و صلح و آتش‌بس یکی از ابزارهای تسلط بر دیگران می‌تواند باشد و عامل پیروزی نظام اسلامی است، اما اگر نقض عهد شد باید چه کنیم؟ اینکه ما اسلام رحمانی داریم و دوباره به میز مذاکره برگردیم، غلط است.

یک نکته لطیفی را طبری نقل می‌کند. اصحاب حضرت را بشناسیم. می‌گوید: معاویه وقتی که در دومه الجندل بودند، یک نامه‌ای برای عمرو عاص می‌فرستد. رسولش آمد و رفت و هیچ‌کس از اصحاب – که چهارصد نفر بودند – سوال نکرد که معاویه چه گفت یا چه نگفت. اما وقتی یک رسولی از جانب امیرالمؤمنین برای ابوموسی اشعری آمد، دائم سوال کردند که چه گفت و جریان چه بود و چرا به ما نمی‌گویید؟ ابن‌عباس خیلی مذمت می‌کند. می‌گوید: یک رسول از طرف آن‌ها آمد، هیچ سوالی نکردید. بالاخره فرمانده است. این از هدنه ی امیرالمؤمنین.

فصل دوم: بررسی صلح امام حسن مجتبی علیه السلام (هدنه یا مهادنه)

اما صلح امام حسن علیه السلام یعنی هدنه یا مهادنه امام حسن علیه السلام که در ماه ربیع‌الآخر سال چهل و یک واقع شد.

در آنجا باز هم هدنه که صلح بود، چون آتش‌بس نبود؛ زیرا جنگی واقع نشد. درست است که لشکرکشی کردند. در صفین جنگ شد و مرحله اول آتش‌بس شد و بعد قرار شد که مفاد آن را بنویسند که نقض عهد کردند. اما در زمان امام حسن علیه السلام اصلاً جنگی نشد. به معنایی ترک مخاصمه شد که بروند صلح انجام بدهند. صلح امام حسن علیه السلام تحمیلی بود و وارد بستر آن به طور مفصل نمی‌خواهم بشوم. خیانت افراد باعث صلح شد. عبیدالله بن عباس یک میلیون درهم – که آن زمان خیلی بود – گرفت که نصف آن را اول گرفت و وقتی رفت آنجا بقیه آن را گرفت. یکی هم شکست در جنگ روانی باعث تحمیل صلح شد. دشمن الآن هم همین کار را می‌کند. برخی از مسئولین با ما صحبت کردند. مثلاً در پاکستان فلان کار را انجام دادند. به همین دلیل بعضی‌ها ناراحت می‌شوند. یکی از نکته‌های مهم این است که مقهور جنگ روانی نشویم و لازمه آن این است که دستگاه فعالی داشته باشیم، مسئولین پای کاری داشته باشیم که سریع رسانه را انجام بدهند. حضرت یک سخنرانی کردند و یک مقدار شبهه انداخت در دل آن‌ها که نمی‌شود به آن مفصل پرداخت. و یکی اینکه وقتی نماینده معاویه آمد و در خیمه امام حسن رفتند و بیرون آمدند، جوری رفتار کردند که گویا امام تسلیم شده است. بعد از آن اعتراض کردند که این چه وضعی است.

یکی از کارهایی که معاویه لعنه الله علیه انجام داد – مانند پذیرش ده ماده‌ای ما از طرف رئیس‌جمهور آمریکا بود – یک برگه سفیدی برای حضرت با مهر و امضاء فرستاد و گفت هرچه شما بنویسید. این خیلی وسوسه‌انگیز است و این همان جنگ رسانه‌ای است. مثلاً آمریکا می‌گوید: من ده شرط را قبول کردم، در حالی‌که ما سر همین‌ها جنگ داشتیم. مشخص است که نمی‌خواهد قبول کند. این خبر می‌پیچد و فقط برای امام حسن علیه السلام نیست. می‌گویند: ببینید معاویه چه آدم خوبی است که یک برگه سفید فرستاده است. اما وقتی نشستند برای قرارداد صلح، معاویه برگه را نداد. متأسفانه در تاریخ ذکر هم نشده است که آن چیزی که در آن برگه بوده، چه مواردی بوده است. اما زمانی که باید برگه را ارائه می‌کردند، منکر شد. حضرت بعد از صلح خطبه‌ای خواندند و علت آن را بیان کردند و معلوم شد حضرت در شرائط اضطراری ناچار به پذیرش این صلح شدند.

شیخ طوسی در کتاب امالی خود، مجلس بیست و یکم، حدیث 1174، بعد از صلح، معاویه خطبه کوتاهی می‌خوانند و بعد از امام حسن علیه السلام دعوت می‌کنند تا خطبه بخوانند. در آنجا حضرت به بحث ولایت حضرت امیر علیه السلام می‌پردازند و آخر نکته‌ای می‌فرمایند. می‌فرماید: «وَ قَدْ خَذَلَتْنِی الْأُمَّهُ»؛ امت من را خوار کرد و باعث شد با تو بیعت کنم. «وَ لَوْ وَجَدْتُ عَلَیْکَ أَعْوَاناً»؛ اگر یاوری بود صلح نمی‌کردم. بعد به جریان هارون اشاره می‌کنند: «فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ هَارُونَ فِی سَعَهٍ حِینَ اسْتَضْعَفَهُ قَوْمُهُ»؛ یعنی اینجا رخصت دارد چون قومش او را مستضعف کردند. «وَ أَبِی فِی سَعَهٍ حِینَ تَرَکَنِ الْأُمَّهُ»؛ وقتی امت او را ترک کردند و «بَایَعَتْ غَیْرَنَا» و با دیگری بیعت کردند، «وَ لَمْ نَجِدْ عَلَیْهِمْ أَعْوَاناً»؛ ما یار پیدا نکردیم. «وَ إِنَّمَا هِیَ سُنَنٌ وَ الْأَمْثَالُ»؛[7] این‌ها سنن و امثال است که تکرار می‌شود. پس هدنه حضرت هم از سر ناچاری بود.

۱. مفاد قرارداد صلح امام حسن علیه السلام

مفاد قرارداد چیست؟ یک نقلی را طبری دارد. کتب مختلف هم برخی از مفاد آن را ذکر کردند. در مجموع پنج ماده دارد.

ماده اول: این مفاد این بود که حکومت به معاویه واگذار شود. البته خیلی سخت است. برای کسی که مثلاً می‌گویند وقتی قطعنامه 598 قبول شد، خیلی‌ها گریه کردند. هضم اینکه امام ره این کار را انجام دهد، مشکل بود. امام ره تا هفته آخر جنگ جمله دارد: «جنگ، جنگ تا رفع فتنه در جهان»؛ نه فقط غرب آسیا. یک دفعه از آن اوج به آتش‌بس برسیم. در اینجا امام حسن علیه السلام حکومت را به معاویه واگذار می‌کند، البته به این شرط که به کتاب خدا و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله عمل کند.

ماده دوم: پس از معاویه، حکومت متعلق به حسن است. در نقل طبری می‌گوید که به شوری واگذار شود و اگر برای او حادثه‌ای پیش آمد، حکومت متعلق به حسین است و معاویه حق ندارد که برای خود جایگزین کند.

ماده سوم: معاویه باید ناسزا به امیرالمؤمنین و لعنت به او را در نمازها ترک کند. یعنی ده-پانزده سال قبل این کار شروع شده است.

ماده چهارم: این ماده در نقل طبری نیست. بیت‌المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است، مستثنا است و تسلیم به حکومت شامل آن نمی‌شود. و معاویه باید هر سال دو میلیون درهم برای امام بفرستد و بنی‌هاشم را از بخشش‌ها و هدیه‌ها امتیاز بر بنی‌امیه بدهد و یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدا – که در کنار امیرالمؤمنین در جنگ‌های جمل و صفین کشته شدند – تقسیم کند. وقتی من این را می‌خواندم، این جمله رهبر تداعی شد که باید دیه بازماندگان و خسارت‌ها پرداخته شود. و این‌ها باید از محل خراج داراب‌جرد تادیه شود. یک منطقه‌ای است که در آنجا وجود دارد.

ماده پنجم: مردم در گوشه‌ای از زمین‌های خدا – شام یا عراق یا یمن یا حجاز – باید در امن و امان باشند. سیاه‌پوست و سرخ‌پوست از امنیت برخوردار باشند و معاویه باید لغزش‌های آنان را نادیده بگیرد و هیچ‌کس را بر خطای گذشته مؤاخذه نکند.

حضرت تمام منافذی که معاویه می‌توانست سوءاستفاده کند را بست. قرارداد محکمی بود و هیچ خللی ندارد، ولی معاویه این قرارداد را زیر پا گذاشت و از بین برد. نکته مهم این است که با اینکه معاویه نقض کرد و در کوفه خطبه خواند و گفت: من برای دین شما نیامدم؛ شما نماز بخوانید یا نخوانید، روزه بگیرید یا نگیرید به من مربوط نیست و برای حکومت آمدم و این قرارداد هیچ ارزشی ندارد. نکته مهم این است که هم امام حسن و هم امام حسین علیهما السلام به این هدنه وفادار بودند. مگر او نقض نکرد؟ جواب در مطالب قبلی بود که حضرت یار نداشتند. امیرالمؤمنین درست است که لشکر کشید اول برای خوارج، اما بعد از آن دیگر نتوانست مبارزه کند. این جا دیگر بدتر شد. در کلمات امام حسن و امام حسین وجود دارد که ما هدنه‌ای با معاویه داریم. یکی از عوامل خروج امام حسین علیه السلام با مرگ معاویه این بود که هدنه تمام شد. چرا قبل از آن این کار را نکردند؟ چون یار نداشتند و فضا آماده نبود. معاویه تسلط بیشتری داشت.

جمع‌بندی رفتار حضرت امیر علیه السلام

جمع‌بندی صلح امام حسن علیه السلام اینکه هدنه بر اثر اضطرار واقع شده بود و حضرت در مفاد قرارداد کاملاً منافذ نفوذ معاویه را بسته بود و هیچ ایرادی نبود، اما معاویه به خاطر تسلطی که داشت از لحاظ نظامی قرارداد را نقض کرد و به هیچ‌کدام وفادار نماند و امام حسن و امام حسین علیهما السلام که در کلمات آن‌ها وجود دارد – که علت وفاداری آن‌ها که در جواب درخواست به قیام می‌فرمودند «ما هدنه داریم» – عدم وجود یار بود. پیغمبر صلی الله علیه و آله در سال ششم قرارداد هدنه می‌بندد و ده سال قرارداد می‌بندد و سال هشتم وقتی شبی خون انجام می‌شود، چون قدرت نظامی پیغمبر صلی الله علیه و آله زیاد است، به مکه حمله می‌کند؛ والا اگر قدرت نظامی نداشت، معلوم نبود حمله‌ای انجام بشود یا خیر. پس این نکته مهمی است که در شرائط اضطرار چه کنیم. مثلاً در قطعنامه 598 آیا می‌توانیم غرامت بگیریم یا خیر؟ نتوانستیم عمل کنیم. شاید یکی از عوامل ضعف باشد. قراردادهای قبلی هم بود، یکی از علل پذیرش قطعنامه که حضرت امام شهید هم در یکی از چهارده خردادها مسائل اقتصادی را مطرح کردند، این بود که فشار زیادی آمده بود. پس یکی از عوامل اینکه نقض عهد نکردند، این بود که یار نداشتند.

إن شاء الله خدا از ما راضی باشد و ثواب این گفتگو را هم به روح همه شهدا، بزرگان، صلحا و کسانی که به گردن ما و به گردن این نظام و این انقلاب حق دارند و به مردمی که در این ایام مظلومانه شهید شدند، تقدیم می‌کنیم.

 


[1] معجم مقائيس اللغة‌، ابن فارس، ج6، ص41.
[2] سوره محمد، آيه 35.
[3] سوره انفال، آيه 61.
[4] سوره توبه، آيه 14.
[5] الهداية الكبرى، الخصيبي، حسين بن حمدان، ج1، ص135.
[6] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص71، خطبه 27.
[7] الأمالي - ط دار الثقافة، الشيخ الطوسي، ج1، ص566.