درس هایی در مورد وهابیت آیت الله سبحانی
وهابیت
جلسه 1
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: وهابیت یا نو اندیشی دینی
«أدع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن، إنّ ربّک هو أعلم بمن ضلّ عن سبیله و هو أعلم بالمهتدین » النحل /125.
امروزه یک رشته بحثها و مسائلی در کشور و خارج کشور مطرح است که باید آن را بررسی کنیم و آن مسئله عبارت است از:« نو اندیشی دینی ، شاید الآن تصور میشود که نواندیشی دینی».
به بیان دیگر مسئلهی که امروزه مطرح است، در حقیقت میخواهند که دربارهی دین اسلام به یک نوع دیگر تفکر و اندیشه کنند در حالی که قرنهای پیش نیز افرادی پیدا میشدند که افکار جدیدی را مطرح میکردند، یعنی در هر قرنی افرادی پیدا میشدند که افکار جدیدی را مطرح میکردند و نام خود را به نام نو اندیشان و کار خود را به نام نو اندیشی دینی مطرح میکردند.
ابن تیمیه و افکارش
یکی از این افرادی که در قرن هشتم اسلامی به نام نواندیشی دینی مسائلی را مطرح کرد جناب آقای احمد بن تیمیه است. ایشان در سال 661 متولد شده و در سال 728 در گذشته است. تا اوائل قرن هشتم یعنی تا اوائل 700 چیز جدیدی از ایشان مشاهده نشد، ولی ایشان در اوائل قرن هشتم و اواخر قرن هفتم قمری با نگارش دو کتاب به نام رسالهی «حمَویّه» و رسالهی «واسطیّه» -که هر دو چاپ شده در ضمن رسائل دیگر ایشان،- یک اندیشههای جدیدی را مطرح کرد که همهی جهان اسلام علیه او برخواستند، و اگر چنانچه این اندیشهها جنبهی فرعی داشت، باز هم چندان حرفی در آن بود، چون همیشه علمای اسلام در مسائل فرعی با هم اختلاف نظر دارند، ولی اندیشههای ایشان جنبهی فرعی نداشت، بلکه همهی آنها بر میگشت به اصول اسلام و قواعد کلیّه اسلام.
ابن تیمیه دراین دو رسالهی خود (رساله حمویّه خصوصا الواسطیّه) برای خدا جهت ثابت کرده است، «جهت» یعنی اینکه خدا (نعوذ بالله) در یک بخشی قرار دارد که آن بخش به نام عرش است و عرش را -در قرآن کریم آمده است- به معنای سریر و کرسی گرفته در حالی که در قرآن عرش داریم و سریر داریم و هر کدام برای خود کاربرد خاصی دارد، یعنی عرش در موردی به کار میرود و سریر در مورد دیگر، مثلاً اگر بخواهند بگویند که فلانی استراحت کرد، در اینجا کلمهی سریر را بکار میبرند، اگر بخواهند بگویند فلانی نشست، کلمهی سریر بکار میبرند، «جلس علی السریر».
امّا اگر بخواهند قدرت را نشان بدهند، در اینجا کلمهی عرش را بکار میبرند، ایشان عرش را به معنای «سریر = تخت» گرفته و استوی را به معنای جلوس «إنّ الله علی العرش استوی = إنّ الله جلس علی سریر» یعنی سریر و تخت خدا (نعوذ بالله) عرش است و عرش در حقیقت به اندازهی وجود خدا است، و گاهی نسبت دادهاند که عرش کمتر از وجود خدا است و پاهای خدا بیرون عرش است.
ایشان اولین بار جهت را برای خدا ثابت کرد که خدا در عرش است و در آن نقطه قرار دارد، قهراً به دنبالش جسمیّت هم هست.
موضع گیری علمای دمشق با افکار انحرافی ابن تیمیه
علما و بزرگان دمشق و سپس علمای مصر رسالههایی در نقد ایشان نوشتند و ایشان را دعوت به توبه کردند، ولی توبه نکرد فلذا ایشان زندانی شد و هنگامی که از زندان آزاد شد، باز به همان افکار نو خودش را ادامه داد.
اگر کسی کتابهای ایشان را مطالعه کند، مجموع مکتب ایشان در چند مطلب خلاصه میشود:
الف: در درجهی اول مسئلهی تقسیم و تشبیه و اثبات جهت برای خدا است. متأسفانه ایشان در این باره از روایات ضعیفی که حنابله نقل کردهاند بهره گرفته است و در حقیقت برای خدا نوعی جسم، نوعی جهت و نوعی تشبیه قائل شده است، یعنی تشبیه خالق به مخلوق کرده است.
و این یک مسئلهای نیست که علمای اسلام در مورد آن ساکت بنشینند. افتخار اسلام این است که آمده است برای تنزیه حق تعالی «لیس کمثله شیء و هو الذی فی السماء إله و فی الأرض إله و هو معکم أین ما کنتم» همه ما در نماز میخوانیم «قل هو الله احد* الله الصّمد* لم یلد و لم یولد * و لم یکن له کفوا احد»
اگر برای خدا جسمانیّت، جهت، تشبیه ثابت کنیم، دیگر نمیتوانیم بگوییم کفواً احد، ابن تیمیه مسئلهی تنزیه را زیر سؤال برد و لذا علما علیه او قیام کردند.
ب: مطلب دومی که در مجموع کتابهای ایشان به چشم میخورد، این است مقام انبیاء و اولیاء را خیلی پایین میآورد کأنّه انبیاء بعد از مردن هیچ فرقی با افراد دیگر ندارند و حتی گاهی عصمت را هم منکر میشود، این هم یکی دیگر از ویژگیهای ایشان هست که مقام انبیاء و اولیاء را پایین میآورد به گونهای که گویا بعد از مرگ کار تمام است و هیچ نوع رابطهای با این جهان و ما با آنان نداریم.
ج: نکتهی سومی که در کتابهای ایشان به چشم میخورد این است که ایشان بسیاری از روایات را که در فضائل علی و ائمهی اهلبیت علیهم السلام وارد شده را انکار کرده است و در حقیقت یک نوع نصب خفی( نصب به معنای عداوت) در کلام ایشان وجود دارد، حتی مقلد ایشان جناب آقای آلبانی که حدیث شناس معاصر هست و همهی علمای حدیث اهل سنّت او را به استادی قبول دارند و او هم حنبلی مذهب است میگوید ایشان در نقل احادیث یک نوع تسرّع به خرج داده است.
تسرّع یعنی شتاب زدگی.
ابن تیمیه و حدیث غدیر
ایشان هنگامی که به حدیث غدیر میرسد، آن را منکر میشود، فلذا آلبانی میگوید که به خاطر تسرّع این حدیث را منکر شده است، یعنی اطراف حدیث را ندیده است، جمع نکرده است و آن را منکر شده است، فلذا یک نوع نصب در کلمات ایشان هست، البته نصب خفیّه.
کلام ابن حجر
«ابن حجر» مطلبی دارد که بد نیست آن را در اینجا نقل کنم.
مرحوم علامّه حلّی کتابی نوشته است به نام «منهاج الکرامة فی الإمامة» این کتاب چاپ شده است و آقای ابن تیمیّه بر آن ردّی نوشته است به نام :« منهاج السنة» که بسیار در این کتابش بد زبانی کرده است، و حال آنکه اگر بنا است که ما حقیقتی را هم بگوییم، نباید بد زبانی کنیم، بلکه با زبان خوش آن را ارائه بدهیم، از این رو من در اول سخن عرض کردم که خدا به ما دستور میدهد که: «ادعوا الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن»
ابن حجر میگوید ابن تیمیه برای کوبیدن این رافضی، یعنی علامهی حلی به قدری پیشرفت کرده که حتی احادیث مسلّم و یقینی را که در حق علی و اهلبیت علیهم السلام است انکار کرده است.
ابن حجر حدیث شناس جهانی است صاحب کتاب فتح است در شرح بخاری، «فتح الباری فی شرح احادیث البخاری» و همچنین ابن حجر هیتمی (این دو نفر حدیث شناس جهان اسلام هستند و خیلی محترم و بزرگوارند) میگویند که این مرد برای این که بتواند مؤلّف (علامه) را نقد کند، احادیث مسلّمی را که در حقّ علی و ائمهی اهلبیت علیهم السلام هست انکار کرده است.
مطلبی در کتاب «الفتاوی الحدیثیه» است مال ابن حجر هیتمی است که در حقیقت از علمای قرن دهم است او مطلبی دارد البته من این جملهها را خودم نمیگویم زیرا اگر خودم بودم به این تعبیر نمیگفتم، امّا چون هم مسلک او است و به یک معنا استاد حدیث و انسان شناس است، درباره ی ابن تیمیه -که عرض کردم یک نوع نصب خفی در کلمات ایشان است- این جملهها را دارد که من آنها نقل میکنم، او میگوید:
«و ایّاک ان تصغی الی ما فی کتب ابن تیمیّه و تلمیذه ابن قیّم الجوزیّه و غیرهما ممّن اتّخذ الهه هواه و اضل الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد الله و کیف تجاوزها هؤلاء الملحدون الحدود و تعدّ الرسومة و خرقوا السیاة الشریعة و الحقیقة فظنوا به ذلک انهم علی هدی من ربهم و لیسوا کذلک» الفتاوی الحدیثیّه صفحه 203.
ایشان در حق این این آدم (ابن تیمیه) میگوید و اگر تعبیر خلاف ادب نسبت به ایشان دارد، من ضامن نیستم، بلکه ضامن خودشان هستند. امّا محتوا درست است.
د: چهارمین چیزی که در کتابهای ایشان هست، مسئلهی تفریق بین مسلمین است و آن هم در زمانی که مغول کشورهای اسلامی را فتح کرده است، بغداد را فتح کرده است و از شرق حرکت کرده است و در تمام زمینها و شهرها قتل و غارت و حرب انجام گرفته است، در یک چنین زمانی که مسلمانان نیاز به وحدت کلمه دارند، ایشان اختلاف کلمه را ایجاد کرد، در حالی که مغول میخواهد کم کم دمشق را بگیرد، حتی پدر ابن تیمیه به خاطر اینکه گرفتار مغول نشود از منطقهی خودش به نام حرّان حرکت کرد و ساکن دمشق شد که در دمشق بماند تا حدی در امان باشد، در چنین شرایطی که مغول دارد تمدن اسلامی را از بین میبرد، در چنین شرائطی اگر یک مسئله فکری و عقیدتی صحیحی هم باشد، ما باید سکوت کنیم تا این وحدت محفوظ بماند، در چنین زمان یک چنین اختلافی را ایجاد کرد.
نتیجه مکتب ابن تیمیه
نتیجه مکتب ابن تیمیه این است که امامیّه و شیعه کافرند، اشاعره کافرند، معتزله کافرند، صوفیّه کافرند، مسلمان فقط کسی است که از مکتب ابن تیمیه پیروی کند.
خدا رحمت کند مرحوم شیخ شعبان طرابلسی را که رئیس جمعیّت توحید در لبنان بود، در سال 1407 که ما هم در حجّ بودیم و ایرانیان قتل عام شدند، ایشان شبی از شبهای منا به خیمهی جناب آقای بنباز مفتی سعودی رفت و گفت من آمادهام با شما سخن بگویم آیا اجازه میدهید؟
گفت: بفرمایید، این در زمانی بود که ایرانیان شیعه در مکه و در خانهی امن خدا قتل و عام شدند و 410 نفر یا بیشتر کشته و چقدر هم زخمی شدند.
گفت: نظر شما دربارهی شیعه چیست؟ گفت: شیعه کافرند، گفت: نظر شما دربارهی اشاعره که 90% اهل سنّت را تشکیل میدهند چیست؟ گفت: کافرند. نظر شما دربارهی معتزله چیست؟ گفت: کافرند. نظر شما دربارهی صوفیّه چیست؟ گفت: کافرند.
گفت: وا عجبا پس کسانی که امشب در منا جمع شدهاند همه و همه کافرند، چطور به این همه کافرها اجازه دادید بیایند خانه امن خدا و در حرم عبادت کنند در حالی که ممنوع است کافر وارد حرم شود.
افکار این مرد به نام نو اندیشی دینی سبب شد که مسلمانان دو دسته بشوند، یک دستهی قلیلی طرفدار ابن تیمیّه و جمعیّت کثیری هم مخالف او.
امّا چون ابن تیمیّه در منطقهای ظهور کرد که آن منطقه، منطقهی فرهنگی بود، دمشق جایگاه بزرگی بود، علماء و محدثین و متکلمین و حکما و فضلا فراوان داشت. حتی در کنارش مصر دارای علمای بزرگ بود. آنان آنچنان ردیّههای محکمی بر اندیشهی این مرد نوشتند که مکتبش خاموش شد و فقط دو یا سه نفر توانستند این مکتب را ادامه بدهند یکی این کثیر است که در 774 درگذشته است، یکی ابن قیّم جوزی است که در 751 ، سومی هم مقدار ذهبی متوفّای 749، بعدا این مکتب خوابید، امّا بعد از 400 سال بار دیگر این مکتب به وسیلهی مردی در نجد زنده شد.
محمد بن عبد الوهاب کیست؟
محمّد بن عبد الوهاب اهل نجد است، یعنی در نجد بزرگ شده است پدری دارد بسیار عالم و فاضل و ورع و متقی، و به تمام معنا مرد مذکی، امّا فرزندش بر خلاف روش او است، ایشان متوّلد 1115 هجری قمری. متوفّای 1206 ه.ق است. تا پدر بود افکار خودش را ابراز نمیکرد. بعد از فوت پدر، در سال 1160 کم کم همان افکار ابن تیمیّه را گرفت و احیا کرد.
امّا خیلی از ابن تیمیّه جلوتر زد، چون گاهی ابن تیمیّه برخی از توسلها را تجویز کرده است. ابن تیمیّه کتابی دارد به نام « الاذکار» که چاپ هم شده است در آنجا دارد که عبدالله بن عمر یک شب یا یک روز پاهایش خوابید ، رنج میبرد از این که پاهایش به خواب میرود، متوسّل به پیغمبر اکرم صلّی الله و آله شد و گفت: یا محمّد! بعد از توسل پا باز شد، این را نقل میکند و این را تجویز میکند، امّا همین محمّد بن عبد الوهّاب که استادش محمّد بن تیمیّه است همین را تجویز نمیکند. اینجا هم با استادش مخالف است ایشان کتابهای ابنتیمیّه را مطالعه کرد و تمام مطالب ایشان را به نحو دیگر مطرح کرد، امّا خیلی سختتر و کوبندهتر.
چگونه مکتب محمد بن عبد الوهاب جا باز کرد نه مکتب ابنتیمیّه؟
عرض کردم که ابن تیمیّه در دمشق ظهور کرد، دمشق در آن زمان مرکز علم و دانش بود، ولی ایشان در منطقه نجد، منطقهای که امّیّت و بی سوادی و اعراب فراوانند. یعنی آنهایی که نه آگاهی از کتاب دارند و نه از سنّت دارند، و فقط از پدر و مادر مسائلی را شنیدهاند و غالبا اعرابند و بیابانی، در آنها نفوز کرد.
بازوی مکتب ایشان آل سعود است. به این معنا که آل سعود با ایشان هم پیمان شدند و در همان اوایل گفتند که ما حاضریم بازوی نظامیّه شما باشیم. به یک شرط اینکه امور دینی با شما و نسل شما باشد، سیاست و حکومت با ما و نسل ما باشد و الآن هم بر همین پیمان باقی هستند، از همان زمانی که پیمان بستند در تمام این چند قرن حکومت نظامیگری و قدرت در دست آل سعود است و فتوا و موقوفات و غنائم همه و همه دست شیخ و آل شیخ است. و الآن هم که مفتی دارند از آل شیخ است، اینها پشت ایشان را گرفتهاند، و به اصطلاح پشت سر او ایستادند، و این مکتب را کم کم در نجد گسترش دادند ولی در عین حال دولت عثمانی احساس خطر میکرد و کرارا بر اینها حمله کرد و اینها را گرفت و بست، منتها اینها در نقطهای زندگی میکردند که عثمانیها نمیتوانستند در آنجا دوام بیاورند. از این رو کم و بیش و جسته و گریخته تبلیغ میکردند تا اینکه خلافت عثمانی در اوائل 1300 شمسی فرو ریخت و حکومت اسلامی رفت و کشورهای اسلامی که یک کشور بودند، تبدیل به چند کشور شدند، عجوز استعمار انگلستان قرار شد که نجد و حرمین شریفین را در اختیار آل سعود قرار دهد. فلذا با قوه و قدرت حرمین شریفن را گرفتند، از نجد که منطقه شرقی است تا مکه، طائف و جده در قلمرو اینها قرار گرفت، باز اینها نتوانستند اشاعه دهند مگر روزی که نفت در سرزمین اینها پیدا شد، قدرت دلار و قدرت ریال از یک طرف، از طرف کسانی را که تربیت کرده بودند برای اشاعهی مکتب، سبب شد که این مکتب از خارج حرمین به جای دیگر هم منتقل شود.
به بیان دیگر گروهی را با زر خریدند و گروهی را هم با زور مطیع خود ساختند. یعنی اگر زر و زور از دست اینها گرفته شود این مکتب در دنیا مشتری ندارد.
باید دانست که در این مکتب چیزی نیست که جوان بتواند به آن بگرود، امّا از آنجایی که حرمین دست اینها است، منبر مکّه و مدینه دست اینها است و از آن طرف قدرت ریالی دارند و استعمار هم با اینها هم فکر هست و هماهنگ، از این رو توانستند در دنیا خودشان را نشان بدهند، امّا تحت همین همایش و برنامه.
تبین مفهوم توحید و شرک بهترین راه برای بطلان مکتب وهابیت
در میان مسائلی که ما باید فشار بیاریم مسئلهی توحید است، اگر ما بتوانیم که توحید و شرک را معنای درست کنیم و حقیقت توحید را بیان کنیم، خواهیم دید که موحّد کیست و مشرک کیست. آنها اساس کارشان توحید است، در واقع خودشان را سپاه توحید میدانند، و دیگران را متهم به سپاه شرک میکنند، ما باید توحید و مراحل توحید را خوب بیان کنیم تا دیده شود که موحّد کیست و غیر موحّد کیست، زیرا با صرف گفتن اینکه ما موحّد و شما مشرک هستید یا بالعکس کار حل نمیشود، مفتاح و کلید این مکتب تبیین مفهوم توحید و شرک است.
توحید و مراتب آن
توحید مراتبی دارد برخی از مراتبش فعلا برای ما مطرح نیست مثلاً توحید در ذات و آن این است که خدا یکی است و برای او صانعی نیست و نیز برای او همتا نیست. تعبیر اینکه خدا یکی است در مقابل باید بگوییم که همتایی برایش نیست، اینکه بگوییم یکی هست و دو تا نیست غلط است، باید بگوییم که یکی هست و همتا و شریکی ندارد. و این مسئلهای است که همهی مسلمانان و همه پیروان ابراهیم بر این توحید معتقد هستند، به این میگویند توحید ذاتی.
توحید در ذات
توحید ذاتی دو مرحله دارد:
1- خدا همتا ندارد، 2- خدا بسیط است و جزء ندارد و قرآن به هر دو اشاره کرده است. مثلاً در سوره توحید که همگی آن را میخوانیم میفرماید:«و لم یکن له کفوا احد» اشاره به این است که همتا و مثل و نظیر ندارد، در آغاز آیه میفرماید:«قل هو الله احد»، احد یعنی موجود بسیط است جزء ندارد. چون اگر مرکب باشد، «کل» در تحقق خود محتاج جزء میشود و محتاج نمیتواند خدای واجب الوجود باشد، باز در آیات دیگر هم اشاره به توحید به معنای یکتا (که خدا همتا ندارد و هم اشاره به توحید به این معنا که خدا جزء ندارد، بسیط است و مرکب از دو چیز نیست دارد)، منتها این مسئله فعلا نه برای آنها مطرح است و نه برای ما مطرح میباشد.
توحید در صفات
دومین مسئله، مسئلهی توحید در صفات است. توحید در صفات این است که خداوند منان دارای صفات جمال و کمال است، قدرت دارد علم دارد، امّا علم و قدرت او عین ذات او است نه اینکه یک طرف ذات باشد و طرف دیگر قدرت. قدرت عین ذات اوست، علم عین ذات اوست، حیات عین ذات اوست، این مسئله از خصایص امامیّه است، یعنی دیگران حتی اشاعره معتقد به این مسئله نیستند که صفات عین ذات خداست، بلکه همهی آنها میگویند که صفات زائد بر ذات است.
ولی ما فعلا این مسئله را مطرح نمیکنیم و آن برای جای خودش موکول میکنیم، لازم به ذکر است که این مسئله ادلهی روشنی دارد که در جای خودش بیان شده است.
البته مسئله مهم عبارت است از: توحید در خالقیت، توحید در ربوبیت و توحید در عبادت. که در جلسهی آینده هر سه توحید را بیان خواهیم کرد.