درس مسائل مستحدثه استاد علی اکبر سیفی مازندرانی

99/07/16

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع:حق المواطنة

ما در این کلام امیرالمؤمنین بودیم که فرمود:

«حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ، وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ» [1]

لفظ والی در لغت عرب به معنای امام معصوم نیست، هیچ لغوی نگفته است، بلکه والی یعنی کسی که زمام حکومت را به دست بگیرد، این معنای وضعی لفظ والی است، و امام ع که بر خودش لفظ والی را اطلاق می کند به لحاظ همین جهت است، فلذا در خطبه ی دیگر فرمود:

«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً ولَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ ـ فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ ـ وتَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ ـ وتَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وتَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا ـ وأَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ ـ والنَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ والْمَغِيبِ ـ والإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ والطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ» [2]

این خطبه کلام قبلی حضرت را تفسیر میکند، حال اینجا این بحث پیش می آید که آیا این کلام حضرت در عصر غیبت هم مصداق دارد؟ عرض ما اینست که:

بله، این یک کبرای کلی و قضیه حقیقیه در کلام امام علیه السلام است ، در هر زمانی که حکومت اسلامی باشد که مرضی عندالله و رسوله و ائمة الطاهرین باشد، قطعا این کلام حضرت در آنجا صادق است.

والی بر دو قسم است؛ والی طاغوت که که از جانب خدای تعالی و شارع، ولایتی برای او جعل نشده، در بحث قضا بیان شد که اگر قاضی، شرائط مذکور را نداشته باشد، طاغوت می شود، پس مقصود حضرت خصوص آن والی ای هست که ولایت او از جانب شارع تشریع شده باشد و داخل در عنوان طاغوت نرود والا مخالف قرآن مجید میشود:

﴿وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ ۖ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ ۚ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ﴾[3] .

﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا﴾[4] .

بحث اینست که از زمان رسول الله تا بحال، در سه برهه حکومت اسلام تشکیل شد یکی زمان خود رسول خدا، یکی زمان امیرالمؤمنین و یکی هم چند ماهه خیلی کوتاه در زمان امام حسن علیه السلام که حکومت مستقری نبوده تا زمان حال؛ در طول تاریخ شیعه حکومت اسلام به معنای واقعی کلمه یعنی آن اسلامی که قرآن میگوید:

﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينا﴾[5] .

مراد حکومت مبتنی بر ولایت اهل بیت علیهم السلام است ،که بعد از امیرالمؤمنین، اولین بار در تاریخ شیعه در زمان ما ایجاد شده، قطعا این کلام امیرالمؤمنین در اینجا مصداق پیدا خواهد کرد.

در مقابل والی، رعیت است، حضرت میگوید که: «حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ» ، پس در آن زمان هرکسی چه از فقها، چه از صحابه نبی و قرّاء بودند و چه از هر طبقه وقشری بودند، داخل در این رعیت می شدند، و امروز هم همینگونه است، اگر یک فقیه جامع شرایط فتوی و رهبری، که امت با او بیعت کرده اند والی شد، قطعا او طاغوت نیست، زیرا تمام شرایط را دارد و مرضی خدا و اهل بیت است، و نائب الامام است، کلام حضرت مصداق پیدا کرده و غیر او، رعیت می شوند، فرقی هم بین اینکه فقیه باشد یا نباشد، مرجع تقلید باشد یا نباشد، در اینکه همه داخل در عنوان رعیتی که مقابل والی است میشوند وجود ندارد بلاشک و ریب.

قطعا مقصود امیرالمؤمنین در آن زمان این نبوده که مثلا آنهایی که فقهای عصر نبی و صحابه بودند از این بحث معاف باشند و هرگونه که خودشان میخواهند عمل کنند، هرگز چنین چیزی نبوده، آنها هم آن زمان خیلی طرفدار داشتند و افراد با نفوذی هم بودند، اما کلام امیرالمؤمنین همه ی اینها را شامل میشد.

سوال اینست که آیا در زمان ما این کلام شامل مرجعیت تقلیدهیمنبمنی می شود یا نمی شود؟

جواب ما اینست که: بدون شک شامل مرجعیت تقلید هم می شود فلذا از نظر ما حمایت و مساعدت و پشتیبانی از ولی امر، شرط در مرجعیت شیعه است و مقصود ما فقیه جامع شرائط فتوی و رهبری که امت با او بیعت کرده اند، حال در زمان امام راحل امام راحل مصداق این بوده، بعد از او آیت الله خامنه ای حفظه الله مصداق اینست (عمر ایشان طولانی باشد انشاالله) و به قیام حضرت عصر متصل شود، بعد از ایشان طبعا فقیه دیگر و فقیه دیگر تا این سلسله به امام عصر علیه السلام برسد، و این کبرای کلی است که در هر زمانی شامل آن فقیه جامع شرائط فتوی و رهبری که اکثریت قاطع امت با او بیعت کرده اند خواهد شد.

در مشروعیت مرجع تقلید، حمایت و مساعدت از ولی امر شرط است . دو تقریب برای اثبات این بحث داریم، یک تقریب که با قطع نظر از اشتراط هر شرط دیگری در مرجعیت، خودش به عنوانه شرط است.

تقریب دوم اینست که: چون این حمایت ولی امر به دلالت نصوص کتاب و سنت، فی نفسه امری واجب است لذا دخیل می شود زیرا ترک واجب حرام است و حرام مضر به عدالت است و سلب عدالت، مضر به منصب مرجعیت است.

تقریب اول

مبتنی بر یک اصل است (که در کتاب القضاء و کتاب ولایت فقیه، متعدد نوشتیم). اصل اولی عدم ولایت بشر بر بشر دیگری است به حکم مستقل عقل، عقل میگوید اطاعت کسی واجب است که نعمتهای اصلی به دست اوست و بخاطر شکر نعمتهایی است که او داده است.

نعمتهای اصلی، نعمت حیات و عقل و حواس پنج گانه است و که به قول شیخ طوسی در کتاب الاقتصاد: «لا تعد سائر النعم بدونها نعمة» ، که همه نعمتها، نعمت بودنشان فرع بر این نعمت های اصلی است. این ملاک عقل در وجوب طاعت الله است، زیرا او فقط خالق تعالی را واجد این ملاک میداند حتی نبی و امام واجد این ملاک نیستند.

ملاک دوم: حکم مستقل عقل بوجوب دفع عقاب خالد ولو محتمل؛ تا چه رسد به محل بحث ما، که مخاطب ما مؤمنین و مسلمین هستند، که در نزد ایشان، عقاب خالد محتمل نیست بلکه اعتقاد راسخ به آخرت و معاد و و حساب وکتاب دارند، عقل وقتی در این محور قرار میگیرد و این را پیش فرض میگیرد این عقاب، خالد می شود و اگر غیر مسلمان باشد عقاب را محتمل می داند و عقل حکم به دفع این احتمال می دهد.

این ملاک هم فقط در الله تعالی یافت میشود زیرا عقاب خالد به دست غیر خدا نیست حتی امام و نبی، و اگر شفاعت هم کنند، شفاعت آنها را خدا باید قبول کند.

تقریب سوم، وجوب طاعت مالک حقیقی است، مالک حقیقی یعنی آنکه انسان را آفرید.

وقتی عقل این ملاکات را میبیند و چون خدای تعالی این ملاکات را دارد، طاعت او را واجب می داند، این ملاک را حتی در نبی و امام هم نمی بیند و عقل چنین حکمی به وجوب طاعت نبی و امام نمی کند، منتهی به طریق دیگر، مثل نص کتاب مجید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»

و آیات مشابه، موضوع حکم عقل (وجوب اطاعت) توسعه پیدا میکند، یعنی میگوید طاعت نبی و امام ، همان طاعت الله است، از این حیث چون موضوع عقل توسعه پیدا کرده میگوید به نظر من چون این داخل در کبرای موضوع من است و طاعت الله میشود از این جهت طاعت النبی و طاعت الامام هم واجب است.

حال در عصر غیبت، ولایت فقیه چه بر منصب حکومت باشد چه قضا باشد چه مرجعیت تقلید؛ در مرجعیت هم فقیه دارد حکومت میکند، اساسا وقتی شخصی به فتوا و امر او عمل میکند سرنوشت او بستگی به عمل به این فتوی دارد، تمام زندگی خودش را بر این فتاوا تطبیق میدهد.

اتفاق همه فقهاست که منصب مرجعیت تقلید، امر توقیفی است، درست است که بعضی از فقها، در بحث تقلید در کتاب اجتهاد و تقلید، به سیره ی عقلاییه استدلال می کنند که رجوع جاهل به عالم است، ولی همان جا هم گفته اند که این سیره، مورد تقریر شارع است و امضای شارع ملاک است زیرا سیره عقلا بما هی سیرة، حجیت ذاتی ندارد. همینطور تمسک کرده اند به:

«فأما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه مخالفا على هواه، مطيعا لأمر مولاه، فللعوام أن يقلدوه».[6]

و سائر ادله تقلید. ثانیا با قطع نظر از این، اساسا این سیره عقلا در تقلید است، اما در اصل منصب مرجعیت به معنای خاص خودش، که یک حقیقت شرعیه یا متشرعیه است مصب سیره عقلا نیست، اصل تقلید، رجوع هر جاهلی است به عالم، اما خود منصب مرجعیت با آن شرایطی که شارع برایش گذاشته است یک منصب توقیفی است مثل منصب قضا، منصب حکومت شرعیه یک امر توقیفی است، این امر توقیفی نیاز به قیام یک حجت شرعی دارد.

اما ادله مرجعیت: ادله ای که مرجعیت را تشریع نموده، که همان نصوص شرعیه است نمی تواند شامل آن مرجعی شود که از ولی امر شرعی حمایت نمی کند، که آن مرجع یک ساز سیاسی مستقل خودش را میزند یا اینکه ساز مخالف میزند، - اصل حمایت را الان داریم میگوییم- اگر یک فقیهی شمّ الفقاهة داشته باشد و فقیه به معنای واقعی باشد، به این امر اذعان می کند.

زیرا نصوص مرجعیت را برای اعزاز دین و مجد مذهب، تشریع کرده است و قطعا ترک حمایت ولی امر نه تنها موجب اعزاز دین نمی شود، بلکه موجب تضعیف دین و مذهب میشود.

اینکه گفته شود که مرجعیت تقلید هم خودش یک نوعی نصرت دین است، فی نفسه اگر در نظر گرفته شود بدون شک یکی از مهم ترین مصادیق اعزاز مذهب است، اما در زمانی که حکومت اسلام است و ولی امر شرعی زمام این حکومت را در دست دارد اگر این مرجع تقلید یک راه جدا برود و ساز جدا بزند و از حمایت این ولی امر شرعی دست بکشد و اگر همراه شود با تمام آن مقلدین و نفوذی که در میان مسلمین دارد، این نه تنها اعزاز نیست بلکه موجب وهن بیشتر میشود، زیرا گاهی یک نفر است که مقلد ندارد، مخالفت میکند یا حمایت نمی کند، عدم حمایت او چندان ضربه و تاثیری در تضعیف ولی امر ندارد، اما یک نفری که هزاران نفر مقلد او هستند و او با تمام نفوذش بیاید در مقابل مرجعیت قرار بگیرد، یا حمایت نکند و عرف عام این را عدم حمایت و به خصوص در مواضع مهم سیاسی ، به معنای جدا بودن راه از یکدیگر بگیرند، مرجعیت به این گونه، خود به خود نه تنها موجب اعزاز نمی شود بلکه موجب وهن و تضعیف ولی امر میشود.

فلذا ادله‌ی مرجعیت که ملاک شرعی و حجت شرعیه است و بر منصب مرجعیت قائم شده است، قاصر است که چنین فقیه و مرجعی را شامل شود.

بنابر این منصب مرجعیت، منصب توقیفی است، زیرا اصل عقلی اولی بر عدم مشروعیت و جواز ولایت بشر بر بشر دیگر است، و امر توقیفی و منصب توقیفی برای مشروعیتش، نیاز به قیام حجت شرعی دارد و آن نصوص شرعیه قاصرند که چنین موردی را شامل بشوند، پس بنابر این عدم مشروعیت مرجعیت تقلید برای آن فقیهی که حامی ولی امر شرعی نیست علی القاعده است، زیرا اثبات هر امر توقیفی، نیاز به قیام حجت شرعی دارد و و این نصوص شرعیه ای که قائم شده، چنین موردی را قطعا شامل نمی شود، فلذا نیاز به نص خاص شرعی دیگری ندارد و البته کاری هم به عدالت ندارد، این با قطع نظر از اینست که قائل به ولایت فقیه باشند یا نه، اصلا کاری به ولایت فقیه ندارد.

سوال: کسی که مخالف است از این استدلال میتواند استفاده بکند که ولایت فقیه هم توقیفی است و ادعا کند که برای من ثابت نشده است.

جواب: بله فرض اینست که این شخص فقیه، جامع شرائط فتوی هست حتی در نظر او، اما اگر بگوید آن فقیه جامع شرائط نیست حرف دیگری است، فرض است که آن فقیه جامع الشرائط هست و فرض اینست که او در اینجا دارد احکام الهی را بتمامه اجرا میکند، آیا این شخص مخالف میتواند بگوید تصدی این منصب توسط این فقیه، حرام است؟ هرگز نمی تواند بگوید، زیرا وقتی امر دائر میشود بین فقیه و بین غیر فقیه در تصدی حکومت اسلام، بر پایه ی حکومت اسلام، این شخص مخالف نمی تواند حکم به حرمت تصدی این فقیه بدهد.

آیا میتواند بگوید که در عصر غیبت، نباید حکومت اسلامی بر پا شود و اقامه ی حکومت دینی حرام است و اصلا دین و اجرای احکام اسلامی باید تعطیل شود؟ اگر کسی این را بگوید دیگر فقیه نیست، زیرا قرآن نازل شده است برای اجرای حکم و حکومت:

﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ ۚ وَلَا تَكُنْ لِلْخَائِنِينَ خَصِيمًا﴾[7] .

﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰ ۖ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ۚ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ۚ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ﴾[8] .

تا قیام قیامت، هدف اصلی از تشریع دین و انزال قرآن وارسال رسل وتشریع امامت، برای اینست که احکام الهی در جامعه اجرا شود، آیا اصلا می توان گفت که فقط در زمان حضور امام و نبی، که زمان محدودی بود، دین و احکام الهی و حکومت اسلامی باید اجرا شود، و بقیه زمان، تا ظهور حضرت حجت، که معلوم نیست چند هزار سال باشد، دین باید در میان جامعه تعطیل بشود و طواغیت حکومت کنند، این را یک آدم عاقل نمی گوید چه برسد که یک فقیه بگوید، این کلام اصلا قابل تفوه نیست.

ادله‌ای که مشروعیت منصب مرجعیت را افاده نموده، قاصر است از شمول چنین فقیهی، زیرا حمایت نمی کند از یک فقیه جامعی که دین خدا را در میان جامعه اجرا می کند، این عدم حمایت از اجرای دین خدا، خود به خود منصب مرجعیت را از او سلب میکند و دلیلی بر مشروعیت او وجود ندارد. این تقریب مبتنی بر ولایت فقیه وشرط عدالت نبود.

تا اینجا بحث ما مبتنی بر قاعده بود، یک نص خاصی را هم ما میتوانیم استدلال بکنیم و آن« وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي، فَرِيضَةٌ»[9] با این تقریب که مقصود امام علی علیه السلام، از والی طاغوت نیست، بلکه مقصود امام والی‌ای است که مرضی خدا و اهل بیت باشد، بدون شک در عصر غیبت، اگر دوران باشد بین فقیه و غیر فقیه، حکومت مرضی، فقط حکومت فقیه است، نه غیر فقیه.

همان کلام که مرحوم آیت الله خوئی در کتاب الرأی السدید فی الاجتهاد و التقلید فرموده است ، ایشان برای مشروعیت گرفتن خمس، گفته اند که به نصوص استدلال نمی کنیم و آن نصوص مربوط به خمس را کاری نداریم، بلکه از باب اینکه قدر متیقن از ولایت فقیه امور حسبه است و مسئله گرفتن خمس از امور حسبه است و اگر امر دائر باشد بین فقیه و غیر فقیه، فقیه اعرف به مواضع مصارف خمس است ،کدام متیقن است، مرضی عند الشارع است؟ قطعا فقیه، ایشان از این باب میگوید اخذ خمس از جانب فقیه مشروع است.

تقریب دوم به ما میگوید که خود نفس این حمایت، یک واجب نفسی است، دلیل این اولا آیه ی شریفه ﴿شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّي بِهِ نُوحاً وَ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْکَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهيمَ وَ مُوسي‌ وَ عيسي‌ أَنْ أَقيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فيهِ کَبُرَ عَلَي الْمُشْرِکينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبي‌ إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي إِلَيْهِ مَنْ يُنيبُ﴾ [10] است. اقامه دین شامل همه ی مکلفین میشود کل بحسب تمکنه، مکلف به اقامه ی دین هستند و این اقامه مختص به زمان انبیاء گذشته و یا ائمه و یا زمان نبی نیست، بلکه تا قیام قیامت، حتی بعد از ظهور امام عصر علیه السلام این قضیه ی حقیقیه جاری هست و این تکلیف متوجه همه میشود.

در زمان غیبت، به تعبیر امام راحل که فرمودند: به اضعاف اضعاف از زمان حضور هم بیشتر است، نمی تواند کسی بگوید که دین باید در زمان ائمه و در زمان نبی اقامه بشود اما این اقیموا الدین شامل زمان غیبت نمی شود، این حرف درستی نیست زیرا نقض غرض تشریع می شود.

وقتی که همه تکلیف پیدا کردند، وقتی فقیه جامع شرائط فتوی و رهبری که منتخب امت است، بالوجدان تمکن از اقامه ی دین داردـ زیرا همه رای دادند و بیعت کردند و این فقیه قدرت و ارتش و سپاه و نیرو دارد، و همه اطاعت میکنند، اما سایر مراجع و فقها چنین قدرت و تمکنی ندارند، گرچه بالقوة واجد شرائط فتوی و رهبری باشند تمکن ندارند و مردم حاضر نمی شوند زیر بار بقیه بروندـ در اینجا آیا نصرت این فقیه حاکم واجب است یا نیست؟

قطعا واجب است زیرا اقامه دین، همه‌ی مکلفین را شامل میشود، و این وظیفه شامل این فقیه که اخذ زمام حکومت را دارد و مردم به او رای داده اند، میشود و او وظیفه دارد، واجب هست بیاید و حکومت را بدست بگیرد و الا گناه کرده است، کما اینکه امیرالمؤمنین فرمود:

«لَوْ لاَ حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَ قِیَامُ الْحُجَّهِ (علیّ، بر من علی حجت تمام نمی شد) بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أَلاَّ یُقَارُّوا عَلَی کِظَّهِ ظَالِمٍ وَ لاَ سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا»[11] .

چون من تمکن پیدا کردم حجت بر من تمام شد حکومت را بدست گرفتم و تمکن به وجود ناصر و مردمی بود که با حضرت بیعت کردند(ناصر کسانی بودند که ازدحام کردند، با او بیعت کردند)، فلذا بر او واجب شد که حکومت را بدست گیرد.

در عصر غیبت، فقیهی که واجد شرایط فتوی و رهبری است و مردم با او بیعت کردند، این فقیه نمی تواند این بیعت را پس بزند، بر او واجب شرعی است، وقتی زمام حکومت را اخذ کند مصداق اقامه دین است، اما این با نصرت مردم، امکان پذیر است، بدون نصرت سران قوم و کسانی که ملّت مؤمن، حرف او را به عنوان مرجع تقلید برای خودش واجب الطاعة می داند، آیا این اقامه ی دین ممکن میشود؟ خیر.

اگر هم امکان داشته باشد با خیلی سختی و خیلی حالت ضعف است، زیرا یک حکومت اسلامی میتواند هم ضعیف پیش برود و هم میتواند قوی پیش برود، طبعا این «اقیموا الدین» صیغه امر است و دالّ بر وجوب و تکلیف است، اقامه‌ی دین الهی شامل غیر این فقیه جامعی که حاکم است یعنی بقیه فقها و همه‌ی اصناف مردم می شود و این واجب شرعی می شود، اگر این فقیهی حمایت و نصرت نکند، در یک موضع گیری سیاسی سرنوشت سازی که فقیه حاکم می گیرد، سکوت کند و اصلا کاری نداشته باشد، مردم اینگونه برداشت می کنند که این فقیه، فقیه حاکم را قبول ندارد!

این عدم نصرت، حرام است، لذا ادله‌ی مشروعیت مرجعیت، شامل این چنین فقیهی نمی شود، زیرا واجب فی نفسه، ترکش حرام است و سلب عدالت میکند.

این یک تقریب از این آیه ی شریفه است و این هم باز مبتنی بر ولایت مطلقه نیست وکاری به ادلّه ی ولایت ندارد. اگر فقیهی قائل به ولایت فقیه نباشد در مورد این فقیهی که دین را اقامه می کند، آیا میتواند بگوید این اقامه‌ی دین توسط فقیه حاکم حرام است؟ اصلاً نمی تواند بگوید، زیرا یا باید این حکومت را فقیه اداره کند یا غیر فقیه، کدامیک را شارع راضی است؟

راه سومی هم وجود دارد که حکومت دینی باید تعطیل بشود، آیا این را می تواند بگوید؟

اگر بگوید که حکومت دینی در عصر غیبت طولانی، تعطیل شود و فقط اقامه دین برای همان زمان ائمه آمده، و بعد هم حکومت دینی تعطیل شود، این به این معناست که طواغیت بیایند سرنوشت مسلمین را به دست بگیرند، نتیجه این می شود که آثار و معالم دین و شریعت و مذهب همه محو شود، هیچ فقیهی هم نگفته است که اطلاق «آیه ی اقیموا الدین» اختصاص به زمان نبی دارد.

﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ ۚ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا ۗ وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ﴾[12] .

این آیه می فرماید بعد از پیامبر، از این اقامه ی دین دست میکشید؟ و به جاهلیت باز برمیگردید؟ خدا دین و قرآن را برای حکومت فرستاد، ، دین را برای اقامه جعل کرد و مصداق شاخص و بارز اقامه ی دین همین است که حکومت الله در میان زمین برپا شود:

«يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ»[13] .

پس فرقی بین اینکه آن دیگری قائل به ولایت فقیه باشد یا نباشد نیست.

سایر ادله مبتنی بر ولایت فقیه

اصل ولایت فقیه را در کتاب های مختلف نوشتیم و سند داریم و نص درباره آن داریم و کلمات فقها را هم آورده ایم، و این اصلی است که تقریبا قاطبه‌ی فقهای شیعه، از شیخ مفید، شیخ طوسی، محقق کرکی، شهیدین تا صاحب جواهر و شیخ انصاری و امام راحل، قائل به اصل ولایت فقیه هستند و عبارات آنها را گرد آوردیم و مخالفین در نهایت اقلیت هستند که صاحب جواهر در مورد مخالفین تعبیر کرد: «ما ذاق طعم الفقه»، و یا محقق کرکی به اجماع محقق نراقی تصریح کرد، که این اقلیت بیشتر در زمان معاصر بروز کرده اند، که این نظر قاطبه فقهای شیعه برای ما کافی است.

طائفه ی سوم از نصوص مبتنی بر ولایت فقیه است، این اصل ولایت فقیه هم خودش برای ما اهمیت دارد، زیرا میدانید که امام این نظام را بر پایه ی ولایت فقیه استوار کرده است، و حرف مخالفین ولایت فقیه اهمیتی ندارد البته غالب مراجع هم قائل به ولایت فقیه هستند که مورد خطاب ما هستند:

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا﴾[14] .

أُولِي الْأَمْرِ در آیه ی شریفه، به تصریح روایات ائمه علیهم السلام، مصداقش ائمه ی معصومین اند، اما طائفه ی دیگری از روایات داریم که آن نصوص دال بر ولایت مطلقه فقیه است،:

«أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِیهِ»[15] .

«وعن محمد بن يحيى عن محمد بن الحسين عن محمد بن عيسى عن صفوان بن يحيى عن داود بن الحصين عن عمر بن حنظلة عن أبي عبد الله عليه السلام في حديث طويل في رجلين من أصحابنا بينهما منازعة في دين أو ميراث، قال: ينظران إلى من كان منكم قد روى حديثنا، ونظر في حلالنا وحرامنا، وعرف أحكامنا، فليرضوا به حكما، فإني قد جعلته عليكم حاكما، فإذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فإنه استخف بحكم الله وعلينا رد، والراد علينا كافر وراد على الله، الراد على الله و هو على حد الشرك بالله.»[16]

«وفي كتاب (إكمال الدين وإتمام النعمة) عن محمد بن محمد بن عصام عن محمد بن يعقوب، عن إسحاق بن يعقوب (*) قال: سألت محمد بن عثمان العمري أن يوصل لي كتابا قد سألت فيه عن مسائل أشكلت على، فورد التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان عليه السلام: أما ما سألت عنه أرشدك الله وثبتك - إلى أن قال: وأما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا، فإنهم حجتي عليكم وأنا حجة الله، وأما محمد بن عثمان العمري فرضي الله عنه وعن أبيه من قبل، فإنه ثقتي وكتابه كتابي.»[17]

این نصوص و امثال این نصوص میگوید فقیه جامع شرایط فتوی و رهبری که منتخب امت است او ولی امر است، ولایت مطلقه ، شامل حکومت، و قضا و فتوی می شود که در عصر غیبت، مطلق شئون حکومت و قضا و فتوا در دست اوست و مصداق ولی امر میشود.

لذا این نصوص موضوع اولی الامر را در آیه ی شریفه‌ي﴿َا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[18] توسعه میدهند، این به یک قاعده ی اصولی بر میگردد و آنهم اینکه: اگر یک روایاتی یا آیه ای باشد، و آیه از شمول موضوعی قاصر باشد ، اما روایات دیگرحکومت بر آن داشته باشد، موضوع آن را توسعه میدهد، پس موضوع آیه ی شریفه به ضمیمه ی این روایات حاکمه، به فقیه جامع توسعه پیدا میکند.

«أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ الذین هم الائمة المعصومون و نوّابهم العام الجامعون لشرائط الفتوی و القیادة.»

در اینجا موضوع اطاعت توسعه پیدا کرده است.

میرویم سراغ نصوص که یک اشاره ای میکنم و رد می شوم:

مقبوله ی عمر بن حنظله:

«وعن محمد بن يحيى عن محمد بن الحسين عن محمد بن عيسى عن صفوان بن يحيى عن داود بن الحصين عن عمر بن حنظلة عن أبي عبد الله عليه السلام في حديث طويل في رجلين من أصحابنا بينهما منازعة في دين أو ميراث، قال: ينظران إلى من كان منكم قد روى حديثنا، ونظر في حلالنا وحرامنا، وعرف أحكامنا، فليرضوا به حكما، فإني قد جعلته عليكم حاكما، فإذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فإنه استخف بحكم الله وعلينا رد، والراد علينا كافر وراد على الله، الراد على الله و هو على حد الشرك بالله.»[19]

شیخ انصاری در کتاب قضاء در تقریب مقبوله می فرماید: حاکم یعنی سلطان علی الناس ، تسری می دهد و می گوید حاکم در عصر ائمه فقط به معنای قاضی نبوده ، فلذا میگوید این را باید به منزله ی کسی دانست که وقتی یک سلطانی که بر همه ی مردم خودش سلطان است، و بیاید در یک منطقه ای بگوید: ایها الناس فانی قد جعلت علیکم هذا الرجل حاکما، یعنی او امیر شماست و این شخص سلطان این منطقه میشود.

به این تقریب گفت که: العدول عن لفظ «الحكم» إلى «الحاكم»، مع أنّ الأنسب بالسياق- حيث قال: «فارضوا به حكما»- أن يقول: «فإنّي قد جعلته عليكم حكما[20] ». از این کلام معلوم میشود اصل وجوب رضا و حکمیت، فرع بر حکومته المطلقه است و حکومته المطلقه، نزد امام صادق علیه السلام مفروغ عنه است، یعنی «لما جعلته علیکم حاکما مطلقا فمن هنا یجب علیکم ان ترضوا بحکمیته»، این تقریب بسیار زیبایی است.

سوال پرسیده بودند که چرا قبل از انقلاب، هیچ مرجعی چنین شرطی را مطرح نکرده و لذا می بایست حتی مرجعیت در زمان قبل از انقلاب غیر مشروع باشد، زیرا آن زمان هم این شرط منتفی بوده است ولو سالبه به انتفاء موضوع؛ اینکه در آن زمان حکومت نبوده است، پس ولی امر هم نبوده، حمایت از ولی امر به عنوان کبرای حقیقیه، شرط است، هرگاه این شرط محقق باشد مرجعیت مشروع است و الا فلا، ولو اینکه سالبه به انتفاء موضوع هم باشد این شرط باید منتفی بشود.

جواب این یک قاعده ی اصولی است: اگر در جایی مقدمة الواجب برای ذی المقدمه واجب منتفی بشود، آن واجب منتفی نخواهد شد.

مسئله‌ی تشکیل حکومت اسلام در جامعه، مقدمه ایست برای واجب، آن واجب مرجعیت تقلید – اصل مرجعیت که ثابت است در اسلام- است، اما شرط اینکه تقلید از او واجب باشد یا شرط ثبوت این منصب برای مرجع در خارج، به این شرط است که از ولی امر حمایت کند، اگر این شرط بخاطر سالبه به انتفاء موضوع منتفی شده زیرا حکومت تشکیل نشده و ولی امر هم نبوده، آیا اصل ذی المقدمه باید منتفی بشود؟

مثلا صلاة، شارع گفته است بدون وضو این صلاة مشروع نیست، اینجا هم بگوید بدون حمایت ولی امر این مرجعیت تقلید مشروع نیست، حال اگر این موضوع منتفی شد، اگر در جایی نتوانست وضو بگیرد و تیمم هم نتوانست، آیا وجوب صلاة منتفی میشود؟ خیر.

مسئله ی مرجعیت از این قبیل است زیرا خود مرجعیت موضوعیتی ندارد اصل آن ذی المقدمه و هدف اساسی، اقامه‌ی دین است، اعزاز دین و مجد مذهب و احیای معالم دین است، آن هدفی که همه ی انبیاء برای به شهادت رسیده اند:

﴿وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا ۗ وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ﴾[21]

آن هدفی که رسول خدا برای آن شکنجه ها کشیده است، فرق امیرالمؤمنین شکافته شده است، سید الشهداء و شهدای کربلا و شهدای در طول تاریخ اسلام، شهدای زمان دفاع مقدس، هزاران هزار جان پاک از امامان معصوم گرفته تا دیگران برایش داده شده است، بقول امام صادق:

«فان ذهاب بیضة الاسلام هو امر خطیر یجب بذل النفوس لاجل حفظ بیضة الاسلام.»

روایت :

فقال له الرضا ( عليه السلام ) : «إذا كان ذلك كذلك فلا يقاتل عن هؤلاء ، ولكن يقاتل عن بيضة الإِسلام فإنّ في ذهاب بيضة الإِسلام دروس ذكر محمّد ( صلّى الله عليه وآله ) فقال له يونس : يا سيدي فإنّ عمك زيداً قد خرج بالبصرة وهو يطلبني ولا آمنه على نفسي فما ترى لي أخرج إلى البصرة أو أخرج إلى الكوفة ؟ فقال : بل أخرج إلى الكوفة فإذا مرّ [١] فصر إلى البصرة.» [22]

این واجب مهم بخاطر اینکه مقدمه و شرطش منتفی شده، منتفی نخواهد شد.

فلذا در زمان غیبت ولو اینکه بإنتفاء موضوع این شرط منتفی بود اما اصل مشروعیت مرجعیت بقوة خودش باقی بوده است و با إنتفاء این شرط اصل مشروعیت مرجعیت منتفی نشده بود، اما اگر در صورتی که تمکن حصول این شرط حاصل شود و این شرط حاصل نشود، باز هم این مرجعیت مشروع میشود؟ خیر.

مثلا در نماز: شما نمی توانید وضوء بگیرید و تیمم می کنید، پس تا زمانی که نمی توانید وضو بگیرید، این صلاة مشروع است و باید بخوانید و مجزی هم هست، اما اگر چنانچه تمکن از وضو داشته باشی، این صلاة بدون وضو، صحیح است؟ خیر.

فلذا در زمان قبل از انقلاب این شرط بإنتفاء موضوع منتفی بوده ولی شأن و مقام مرجعیت مشروعیتش و وجوبش به جای خودش باقی بوده است.

اما در زمانی که حکومت اسلام تشکیل شد و تمکن از این شرط حاصل شد و آن مساعدت ولی امر است، در اینجا هم آیا بدون این شرط و با انتفاء این شرط بدون حمایت باز هم این مشروع میتواند بشود؟

خیر، زیرا ما این شرط را از نصوص استفاده کردیم.


[1] نهج البلاغة - ط دار الكتاب اللبناني، السيد الشريف الرضي، ج1، ص333، خطبه 216.
[2] نهج البلاغة - ط دار الكتاب اللبناني، السيد الشريف الرضي، ج1، ص79، خطبه 34.
[3] نحل/سوره16، آیه36.
[4] نساء/سوره4، آیه60.
[5] مائده/سوره5، آیه3.
[6] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج18، ص95، أبواب کتاب القضاء، باب10، ح20، ط الإسلامية.
[7] نساء/سوره4، آیه105.
[8] شوری/سوره42، آیه13.
[9] نهج البلاغة - ط دار الكتاب اللبناني، السيد الشريف الرضي، ج1، ص333، خطبه 216.
[10] شوری/سوره42، آیه13.
[11] نهج البلاغه، (صبحي صالح)، ج1، ص50، الخطاب3.
[12] آل عمران/سوره3، آیه144.
[13] ص/سوره38، آیه26.
[14] نساء/سوره4، آیه59.
[15] نهج البلاغه، (صبحي صالح)، ج1، ص247 و 248، الخطاب173.
[16] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج1، ص23، أبواب مقدمة العبادات، باب2، ح12، ط الإسلامية.
[17] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج18، ص101، أبواب كتاب القضاء، باب11، ح9، ط الإسلامية.
[18] نساء/سوره4، آیه59.
[19] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج1، ص23، أبواب مقدمة العبادات، باب2، ح12، ط الإسلامية.
[20] القضاء و الشهادات، الشيخ مرتضى الأنصاري، ج1، ص48.
[21] آل عمران/سوره3، آیه146.
[22] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج11، ص22، أبواب ـ باب جواز الاستنابة، باب7، ح2، ط الإسلامية.