موضوع بحث : بررسی نظریه انتخاب در تعیین امام
نکته ای در ابتدا
نکته ای در مورد استفاده از کتاب نهج البلاغه در مقابل اهل سنت: برخی از اهل سنت بر نهج البلاغه شرح نوشته اند و این امر به صورت غیر مستقیم گویای معتبر بودن کتاب در نزد آنان دارد . و الا به شرح آن نمی پرداختند. ابن ابی الحدید یکی از این شارحان است . البته وقتی در مقابل اهل سنت به کلام او استناد می شود می گویند او شیعی است. شیعه در اینجا به معنای معتقد به افضلیت امام علی (ع) بر شیخین است. وی در شرح خویش مطالب بسیار بلندی در مورد حضرت علی (ع) آورده است .عده ای از معتزله که در بغداد می بودند، حضرت امیرالمومنین (ع) را بر همه صحابه افضل می دانستند.
در این میان شروح نهج البلاغه، اهل سنت شرح شیخ محمد عبده را بیشتر قبول دارند. لذا اگر کسی بخواهد در کتابش که مخاطب آن اهل سنت است، به نهج البلاغه استناد کند بهتر است به جای نهج البلاغه سید رضی، آدرس را از نهج البلاغه عبده بدهد که در این صورت تاثیر بیشتری خواهد داشت . یا می تواند به نهج البلاغه صبحی صالح ارجاع دهد زیرا وی نیز از اهل سنتی است که نهج البلاغه را تنظیم نموده است.
بررسی دلایل اهل سنت بر راه تعیین امام
اهل سنت راه تعیین امام را بیعت دانسته و بر آن دلایلی اقامه کرده اند. اولین دلیل آنها این بود که در مورد امامت حضرت امیرالمومنین (ع) نص متواتر جلی وجود ندارد و چون راه تعیین امام منحصر در نص یا بیعت است در نتیجه با از نبودن نص ، راه بیعت متعین می شود. این دلیل در جلسه قبل مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
اهل سنت در دلیل دیگری گفته اند: اگر نصی بر امامت حضرت علی (ع) بود اولا آن حضرت به آن احتجاج می کردند ثانیا برای استیفای حق امامت باید قیام می کردند. ایشان وظیفه داشتند از این امر الهی دفاع می کرد. و چون هیچ کدام از این دو امر نبوده کشف می شود که نصی وجود نداشته است .
اشکال و جواب
تفتازانی می گوید: نگویید حضرت تقیه کرده اند زیرا ایشان توانست تقیه کند. وجه آن این است که علی (ع) پهلوانی نام آور و طرف مقابلش ناتوان بوده است. این سخن تفتازانی مخدوش است زیرا وی تصور کرده مراد از تقیه ، تقیه خوفی است در حالی که تقیه در اینجا مداراتی و از باب حفظ مصالح است. مسلما حضرت امیر (ع) از مرگ ترسی نداشتند زیرا خود حضرت فرمودند «
وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه»
[1]
بلکه مصالح جامعه اسلامی ایجاب می کرده حضرت قیام ننماید .
برخی دیگر از اهل سنت این گونه اشکال کرده اند که اگر جلوی چشم یک مرد معمولی به همسرش توهین شود ، غیرت و مردانگی او اجازه نمی دهد دست روی دست گذارد و کاری نکند. چگونه می توان قبول کرد حضرت امیر (ع) با آن غیرت و شجاعت، برایش چنین حادثه ای پیش بیاید و کاری نکند ؟ پاسخ این اشکال نیز روشن است . خود شما می گویید یک فرد معمولی چنین است اما حضرت علی (ع) یک فرد معمولی نبود وی به یک سلسله مسائل مهمتری توجه داشت و همین سبب بالا تر رفتن تحمل ایشان بود . در روایت نیز آمده است که حضرت زهرا (س) به آن حضرت فرمود: شما چگونه مانند جنینی که زانوهای خود را در بغل گرفته، نشسته و کاری نمی کنید؟ حضرت ابتدا جواب ندادند زیرا می دانستند حضرت زهرا (س) در وضعیت مناسبی نیست که بخواهند جواب دهند . صبر کردند تا وقت اذن، وقتی موذن اذان گفت و نام مبارک پیامبر (ص) را برد ، به حضرت زهرا(س) فرمودند: آیا می خواهید این نام همچنان بر ماذنه ها گفته شود؟ فرمودند آری . فرمود: من هم به همین خاطر سکوت کرده ام. بنابراین نباید شخصیت حضرت امیر (ع) را با یک فرد معمولی مقایسه نمود. علاوه بر اینکه مرد آن است که عصبانیت خود را مهار می کند . حضرت در مقابل عمر ابن عبدود که به صورت مبارکشان آب دهان انداخته بود ، بر می خیزد و چند قدم راه می رود تا با این کار جلوی عصبانیت خویش را بگیرد و برای رضای خدای متعال کار خویش را انجام دهد .
نکته : سوال نشود که مگر حضرت زهرا(س) خود این مطلب را نمی دانستند زیرا گاه باید قضایای رخ دهد تا حقایق برای مردم روشن تر شود. در این روایت حضرت زهرا(س) می دانستند که سکوت حضرت از چه بابی است اما این مطلب را می گویند تا بعد ها نقل شود و برای دیگران مساله روشن شود . لذا این سخنان جدی نبوده و جنبه آموزشی دارد .
متن کتاب امامت در بینش اسلامی ------------
2. وجوب احتجاج و قيام
منكران نصّ بر امامت اميرالمؤمنينعليه السلام گفتهاند: اگر براى امامت علىعليه السلام نصّ جلى وجود مىداشت مىبايست وى در جريان سقيفه و نظائر آن بدان احتجاج مىكرد و صحابه نيز سخن او را مىپذيرفتند. چنان كه انصار، احتجاج ابوبكر به حديث «الائمة من قريش» را پذيرفتند و از پيشنهاد خود كه امامت را به طور انحصارى يا اشتراكى درخواست مىكردند، صرف نظر نمودند.
[2]
اصولا اگر امامت كسى، منصوص مىبود، بر او واجب بود كه به امر امامت قيام كند و اگر با او مخالفت مىشد، از حق خود صرف نظر كند، ولى در تاريخ، از قيام چنين كسى پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله ياد نشده است
[3]
؛ به ويژه آن كه علىعليه السلام، فردى شجاع و با صلابت در دين دارى بود و از اجراى حق از چيزى بيم نداشت و بسيارى از مهاجرين و انصار نيز با او همراه بودند. چگونه ممكن است از حق امامت رو گردانده و تسليم امامت ناحق و غاصبانه پيرمردى ناتوان از بنى تيم شده باشد، در حالى كه در دوران خلافت با مخالفان خود كه از قدرت و شوكت بيشترى برخوردار بودند، به مقابله برخاست و تعداد بسيارى در اين مبارزهها كشته شدند؟ با آن كه در آغاز، شرايط از هر نظر براى قيام بر ضد مخالفان فراهمتر بود، زيرا مسلمانان قريب العهد به پيامبرصلى الله عليه وآله بودند و دلهايشان براى شنيدن حق آمادهتر بود.
[4]
------------
در اینجا سوال می شود که مراد اهل سنت از اینکه ادعا می کنند امام علی (ع) در امر امامت احتجاج نکرده ، در مرحله اول بوده یا هیچ گاه این کار را نکردند ؟ مراد اهل سنت همان مرحله اول است.
نقد این سخن آن است که وجه اینکه حضرت در سقیفه حضور نداشتند اولا این بود که مشغول کفن و دفن پیامبر بودند و انجام آن را بالاتر می دانستند . حضرت می دانستند پیامبر کیست و آن قدر غمگین بودند که هیچ مصیبتی در مقابل آن قابل مقایسه نبود. ثانیا حضرت معتقد بود کار خلافت را پیامبر (ص) مشخص کرده است مانند جریان غدیر خم و دیگر به نظر ایشان نمی آمد اینها با این شتاب و عجله چنین کاری کنند . این مطلب را خود حضرت بیان فرموده اند «
فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ »
[5]
قسم به خدا اصلا به قلب من هم خطور نمی کرد که مردم امر امامت را بعد از پیامبر از اهل بیتش بگیرند . و این امر را از من منع کنند . وی متاسفانه من ناگهان متوجه شدم که مردم با شتاب با فلانی بیعت نمودند . ثالثا اگر حضرت هم می رفتند به سخن ایشان توجهی نمی شد، زیرا اگر آنان به مساله جاهل بودند چه بسا سخن حضرت تاثیر می گداشت، اما آنان خود در غدیر حضور داشتند و به حضرت تبریک گفتند . توجیه نادرستی که کرده بودند این بود که امامت حضرت علی (ع) به مصلحت نبوده است .
جریان سقیفه و علم امام
ممکن است سوال شود مساله علم امامت در اینجا چه می شود ؟ پاسخ آن است که علم امام نسبت به احکام و معارف دین بلا شک بالفعل و جامع است و این مقدار از ضروریات و مسلمات شیعه است و در آن اختلافی نیست . اما از حد که بگذریم یعنی علم به حوادث و رخدادهای طبیعی و رخدادهای بشری و اجتماعی، محل بحث است. اگر به روایات رجوع شود فراوان یافت می شود که ائمه اطهار در مواردی به صورت خارج العاده و از روی علم غیب، مطلب را گزارش می کنند . اما به همان مقدار یا بیشتر برای جویا شدن مطلب ، از وقایع سوال می کنند. برزگان ما مانند سید مرتضی ، شیخ مفید ، شیخ طوسی از این دو دسته روایات نتیجه می گیرند که علم امام در این قضایا دائر مدار مشیت امام است. این مطلب در روایات نیز آمده است آنجا که می فرماید «
إِذَا أَرَادَ الْإِمَامُ أَنْ يَعْلَمَ شَيْئاً أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِك»
[6]
و در روایت دیگر می فرماید «
إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ عُلِّم»
[7]
. اینکه حضرت امیر المومنین (ع) در بستر پیامبر خوابید علمش از باب ان شاء علم است. امام تجلی مقام رضای الهی است لذا طبق مصالح مشیت می کند که بداند یا نداند. او بگونه ای است که اگر اراده کند خداوند برای او عالم غیب را باز می کند اما اگر اراده نکند چنین نمی شود . بلا تشبیه مانند تلویزیون که همه شبکه های آن برای انتخاب فرد مهیا است . بیننده هر کدام را بخواهد بر می گزیند. اگر امام بخواهد و نداند منقصت برای او محسوب می شود اما اگر خود نخواهد و نداند مانعی ندارد . لذا اینکه امام از یاران خویش درباره مسائل معمولی سوال می کنند از همین باب است .
نکته : خدای متعال با اینکه می داند افراد با اختیار خویش مسیر خیر را شر را انتخاب می کند اما باز صحنه این عالم را ترسیم کرده است. یکی از وجوه آن، مصلحت امتحان و ابتلا مردم است. خدای متعال این عالم را خلق نموده تا مردم در آن قرار گیرند و آزمون صورت گیرد و الا خود همه قضایا را می داند .
متن کتاب امامت در بینش اسلامی ------------
نقد
1. در مورد احتجاج اميرالمؤمنينعليه السلام به نصوص امامت، آنچه مسلم است اين كه وى در سقيفه احتجاج نكرد، زيرا در آن زمان مشغول غسل و تكفين بدن مطهر پيامبرصلى الله عليه وآله بود و به همين دليل در سقيفه حضور نداشت. بدين جهت، احتجاج نكردن او به نصوص امامت در سقيفه را نمىتوان دليل بر نبودن نصّ بر شمرد. علىعليه السلام و آن عده از مهاجران و انصار كه او را در انجام مراسم تجهيز پيامبرصلى الله عليه وآله يارى مىكردند به دو دليل در سقيفه حضور نداشتند: يكى به اين دليل كه غسل و كفن و دفن پيامبر را وظيفه دينى و اخلاقى خود مىدانستند كه مىبايست در اولين فرصت ممكن انجام شود و ديگر اين كه در يك ارزيابى متعارف و عقلايى، بسى دور از باور و انتظار بود كه عدهاى از مهاجران و انصار كه هم نصوص امامت علىعليه السلام را مىدانستند و هم در راه اسلام و پيامبرصلى الله عليه وآله، فداكارىهاى بسيارى كرده بودند پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله، نصوص امامت را ناديده بگيرند و پيش از آن كه بدن پيامبر خدا را كه حق عظيمى بر آنان داشت به خاك بسپارند، در مكانى گرد آيند و درباره جانشين پيامبر به بحث و جدال بپردازند.(665)
اگر اصل چنين انديشه و رفتارى قابل حدس و پيش بينى مىبود، ولى با چنان شتابى، پديدهاى نادر و باور نكردنى مىنمود. تأثير پذيرى حاضران در سقيفه از عقايد و رسوم قومى و قبيلگى دوران جاهليت، اگر چه براى يك مسلمان نيك انديش تلخ و باور نكردنى است، ولى گزارشهاى مربوط به گفت و شنودهاى اصحاب سقيفه آن را تأييد مىكند. منطق مهاجران حاضر در سقيفه اين بود كه چون پيامبرصلى الله عليه وآله از نژاد قريش است، خليفه او نيز بايد از چنين ويژگى برخوردار باشد، زيرا قريش، رهبرى فردى از غير تبار خونى خود را نخواهد پذيرفت؛ چنان كه ابوبكر در برابر انصار كه مدعى مقام خلافت بودند گفت: «ان العرب لاتعرف هذا الامر الا لهذا الحى من قريش و هم اوسط دارا و نسبا»(666) عرب، امامت، را جز در اين قبيله از قريش نمىشناسد. آنان اصيلترين خاندان را دارند.
انصار كه از اين عقايد و رسوم آگاه بودند، با طرح نظريه اشتراك در رهبرى، خواستند اين مانع را از سر راه خود بردارند، بدين جهت گفتند: «منا أمير و من قريش أمير».(667)
ولى ابوبكر با نقل گفتارى از پيامبرصلى الله عليه وآله كه ولايت و امارت در قريش است (قريش ولاة هذا الامر) انصار را مجاب كرد و آنان به اين رضايت دادند كه امارت در قريش باشد و وزارت، از آنِ انصار (نحن الوزراء و أنتم الأمراء). از سوى ديگر، اختلافهاى ديرينه قومى ميان دو طايفه اوس و خزرج نيز در سقيفه خود نمايى كرد و يكى از مهمترين عوامل موفقيت مهاجران كه تعدادشان اندك بود گرديد. اگر اين اختلاف قبيلگى نمايان نشده بود و همه انصار با سعد بن عبادة بيعت كرده بودند، مهاجران حاضر در سقيفه شكست مىخوردند.
بدين جهت است كه عمر بن خطاب، بيعت ابوبكر را كارى مهم و نيرومند وصف كرد و گفت: ما نگران آن بوديم كه اگر بيعتى صورت نگيرد و ما از انصار جدا شويم، آنان در غياب ما به فرد دلخواهشان بيعت كنند و ما ناچار باشيم كه يا از آنها پيروى كنيم و يا به مخالفت با آنان برخيزيم كه منشأ فساد مىشد.(668)
در هر حال، از نظر تاريخى در اين نكته ترديدى نيست كه اميرالمؤمنينعليه السلام و بنىهاشم و عدهاى از شخصيتهاى بر جسته از مهاجران و انصار كه علىعليه السلام را امام منصوص و منصوب از جانب پيامبرصلى الله عليه وآله مىدانستند، در سقيفه حضور نداشتند. آنان در آن هنگام در سوگ پيامبرصلى الله عليه وآله نشسته بودند و به وظيفه دينى و اخلاقى خود نسبت به بدن مطهر پيامبرصلى الله عليه وآله عمل مىكردند. بنابراين، احتجاج نكردن آنان به نصوص امامت در ماجراى سقيفه به هيج وجه بر نبودن چنين نصوصى دلالت نمىكند.
2. در نقد نخستين دليل منكران نص يادآور شديم كه جمعى از مهاجران و انصار در مسجد پيامبرصلى الله عليه وآله و در جمع مسلمانان، درباره مسئله خلافت و امامت با ابوبكر به احتجاج پرداختند و نصوص امامت از جمله مستندات آنان در احتجاج با ابوبكر بود؛ چنان كه حضرت فاطمهزهراعليها السلام نيز در اين باره احتجاج فرمود.
در روايات شيعه، احتجاج اميرالمؤمنينعليه السلام با ابوبكر نيز گزارش شده است، ولى در كتابهاى اهل سنت در اين باره مطلبى نقل نشده است. اگر چه احتجاج آن حضرت با اصحاب شورا گزارش شده است. بنابراين، احتجاج نكردن اميرالمؤمنينعليه السلام و هواداران او به نصوص امامت را نمىتوان يك مسئله قطعى دانست و بر مبناى آن، بر فرضيه عدم نصّ امامت استدلال كرد.
------------
در بحث قبلی گفته شد که عده ای از مهاجران و انصار احتجاج نمودند . نام آنها در منابع شیعه آمده است، مرحوم صدوق در کتاب خصال نام 12 نفر را می برد . آنان تصمیم گرفتند در مسجد بحث کرده و در صورتی که غاصبین قبول نکردند دست به مبارزه بزنند. وقتی خدمت حضرت آمدند ، حضرت آنان را نهی نمودند و فرمود اما حرف خود را بزنید . اینها هم در جمع مردم بلند شدند و هم به نصوص و هم به افضلیت حضرت علی (ع) استناد نموده اند .
احتجاج دیگری که در همان مرحله اول صورت گرفت ، احتجاج حضرت زهرا (س) است . حاصل آنکه مسلم بودن عدم احتجاج در منابع شیعه سخنی نادرست است و بر خلاف آنچه اهل سنت ادعا نموده اند این مساله اجماعی نخواهد بود .
مصلحت اندیشی امیر مومنان(ع)
حضرت امیر امومنین (ع) فلسفه و منهجی در کار خویش داشت که برای ایشان اهم بود و آن مساله وحدت امت اسلامی بود . خود حضرت نیز به این امر اشاره نموده است. خوارزمی در کتاب المناقب چنین نقل کرده: « عن ابی الطفیل آمربن واثله قال کنت علی الباب یوم الشوری فرتفعت الاصوات بینهم فسمعت علیا یقول بایع الناس ابابکر و انا ولله اولی بالامر فاحق به فسمعت و اطعت اخافت ان یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف . »
[8]
اما اینکه شرایط حساس بود و زمان آبستن حوادث بود و باید تصمیم ویژه گرفته می شد تا آنجا مساله ای روشن بوده که عمر نیز به این امر اذعان نموده است، وی در جایی می گوید « انا واللَّه ما وجدنا امرا هو اقوى من مبايعة ابى بكر، خشينا ان فارقنا القوم و لم تكن بيعة ان يحدثوا بعدنا بيعة فامّا ان نتابعهم على ما لا نرضى، او نخالفهم فيكون فساد. »
[9]
شاهد در کلمه آخر است، می گوید: اگر نزاع صورت می گرفت هرج و مرج ایجاد می شد . در جای دیگر نیز این گفته است آنچه در سقیفه انجام شد امری از روی عجله بوده است « ألا إنّ بيعة أبى بكر كانت فلتة وقى الله شرّها، فمن أعاد إلى مثلها فاقتلوه»
[10]
. پس دانسته شد این احساس خطر از طرف عمر نیز بیان شده است . حضرت امیر المومنین (ع) نیز به جهت همین منطق و ایجاد نشدن فساد قیام نکردند . وقتی انسان صفحه تاریخ اسلام را می بیند شگفتی سراپای او را فرا می گیرد . چگونه عده ای این همه زحمات و تدابیر حکیمانه پیامبر اکرم (ص) را نادیده گرفته و بر خلاف آن عمل نمودند؟
نکته :
کتاب عبقاب نوشته علامه میر حامد حسین هندی است و علامه امینی وامدار عبقات است و زحمت های ایشان را ادامه داد . مرحوم علامه امینی در الغدیر و میر حامد حسین هندی در کتاب عبقات ، به بحث رجال شناسی با توجه به منابع اهل سنت پرداخته اند. لذا اینکه برخی از اهل سنت معتقد اند تنها آنچه در بخاری و صحیح مسلم آمده معتبر و مابقی نامعتبر است، اندیشه ای نادرست است . زیرا خود نویسندگان صحیحین نیز تصریح کرده اند که همه چیز را نقل نکرده اند . به همین خاطر است که مستدرک بر صحیحین نوشته شده است . حاکم نیشابوری در مستدرک به بررسی احدایث پرداخته و احادیثی که طبق ضوابط شیخین معتبر بوده را نقل نموده است . این روایت هم رجال آنان را دارد و هم شروطی که آنان مد نظر بوده لذا آنها نیز در یک درجه اعتبار قرار دارد .
متن کتاب امامت در بینش اسلامی ------------
3. گفتار و رفتار اميرالمؤمنينعليه السلام بيانگر آن است كه وى براى وحدت مسلمانان در آن شرايط، اهميت بسيار زيادى قائل بود و از هر گونه عملى كه آن را خدشه دار مىساخت پرهيز مىنمود. گذشته از اين كه وحدت كلمه امت اسلامى به خودى خود حرمت و اهميت والايى دارد، موقعيت اسلام و مسلمانان در آن زمان كه از درون و بيرون تهديد مىشد، اهميت آن را مضاعف مىساخت. حكومت نو پاى اسلامى از بيرون، از جانب دو امپراطورى آن زمان يعنى ايران و روم و از درون، از جانب منافقان كه تعدادشان كم نبود، تهديد مىشد. بديهى است در چنان شرايطى هر كس كوچكترين تعلق خاطرى نسبت به سرنوشت اسلام و مسلمانان مىداشت، از دامن زدن به مسائل اختلافى پرهيز مىكرد تا چه رسد به اميرالمؤمنينعليه السلام كه براى پيروزى و استقرار آيين اسلام از هيچ گونه فداكارى دريغ نورزيده بود.
اين احساس خطر را در سخنان عمر بن خطاب نيز مشاهده مىكنيم؛ آن جا كه گفته است «ما نگران بوديم كه اگر قبل از آن كه كار بيعت به سامان برسد سقيفه را ترك گوييم، انصار فردى از خود را به امامت برگزينند و ما ناگزير از يكى از دو تصميم شويم: پيروى از كسى كه امامت او را نمىپسنديم يا مخالفت كردن كه مفسده در پى داشت».
بنابراين، در چنان شرايطى، قيام اميرالمؤمنينعليه السلام براى تصدى مقام خلافت كه بدون شك به جنگ و درگيرى ميان مسلمانان مىانجاميد به هيچ وجه معقول و مشروع نبود. اين جا، سخن از شجاعت و ترس مطرح نيست، تا گفته شود اميرالمؤمنين فردى شجاع بود و در راه گرفتن حق خويش از فرد يا گروهى نمىهراسيد. بنابراين، اگر امامت را حق خود مىدانست، قيام مىكرد، آرى، اميرالمؤمنين در راه حق از كسى و چيزى جز خداوند بيم نداشت و تا پاى جان پيش مىرفت، ولى، حق در آن شرايط اين بود كه وحدت امت اسلامى حفظ شود، و اختلاف در مسئله امامت به جنگ داخلى ميان مسلمانان تبديل نشود كه در آن صورت بنياد اسلام با خطر جدى مواجه مىشد.
4. اين فرضيه، كه در آن شرايط افراد بسيارى بودند كه آمادگى شنيدن سخن اميرالمؤمنينعليه السلام و حمايت از او را داشتند، نيز با قراين و شواهد تاريخى سازگارى ندارد، يعنى شرايط بهگونهاى نبود كه اگر امامعليه السلام قيام مىكرد، اكثريت قاطع مسلمانان با او همراه مىشدند و او مىتوانست بدون آسيب وارد شدن بر وحدت و يكپارچگى امت اسلامى، به حق مشروع خود در امامت، دست يازد؛ چنانكه خود در اين باره فرموده است: «
فنظرت فاذا ليس لى معين الا أهلبيتنى، فضننت بهم عن الموت، و أغضيت على القذى، و شربت على الشجا، و صبرت على أخذ الكظم و على أمرّ من طعم البلغم»
[11]
: درباره مردم مطالعه كردم، پس ياورى جز خاندانم نيافتم، مرگ آنان را نپسنديدم، ديدگانم را كه خار در آن بود برهم نهادم، و جرعه حوادث را با اينكه استخوان در گلويم بود، نوشيدم، و بر اين همه ناملايمات راه شكيبايى پيش گرفتم.
در جاى ديگر، از بىوفايى قريش و ياران آنها در پيشگاه خداوند زبان به شكوه گشوده و گفته است: «
اللّهم إنّى استعديك على قريش و من أعانهم، فإنّهم قد قطعوا رحمى و أكفؤوا إنائى و أجمعوا على منازعتى حقّا كنت أولى به من غيرى»
[12]
: خدايا، از قريش و ياران آنان به تو شكايت مىكنم، آنان پيوند خويشاونديم را پاره كردند و پيمانه حقم را واژگون ساختند و بر مخالفت با من در حقى )امامت( كه من نسبت به آن از آنان سزاوارتر بودم، همداستان شدند. ابنابىالحديد گفته است: «علىعليه السلام، اين سخن كه جز خاندانم ياور نداشتم را به تكرار گفته است. همچنين پس از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله گفته است: اى كاش چهل نفر با اراده استوار مىيافتم. نصر بن مزاحم در كتاب «صفين« و بسيارى از سيرهنويسان آن را نقل كردهاند.»(671)
ابنقتيبه مىنويسد: «علىعليه السلام پس از جريان سقيفه با فاطمه زهراعليها السلام به مجالس انصار مىرفت و از آنان طلب يارى مىكرد، ولى آنان بيعت خود با ابوبكر را عذر مىآوردند و از پذيرش درخواست او سر باز مىزدند.»(672) پاسخ اين پرسش كه چرا اكثريت مهاجران و انصار از يارى علىعليه السلام كه امام منصوص و منصوب از جانب پيامبرصلى الله عليه وآله بود سر باز زدند در ادامه بحث بيان خواهد شد.
حاصل آنكه:
1. برخى از مهاجران و انصار به نصوص امامت با ابوبكر احتجاج كردهاند.
2. اميرالمؤمنينعليه السلام، در سقيفه حضور نداشت تا نصوص امامت را به حاضران گوشزد كند و با مدعيان خلافت احتجاج نمايد. عدم حضور او در سقيفه نيز بدان جهت بود كه او به انجام مراسم غسل و كفن و تجهيز بدن پيامبرصلى الله عليه وآله مشغول بود.
3. علىعليه السلام اگرچه امامت را حق مشروع خود مىدانست، ولى از اينكه براى گرفتن حق خود دست به مبارزه مسلحانه بزند سخت برحذر بود، چرا كه نتيجه آن را به زيان اسلام و مسلمانان و به سود دشمنان درونى و بيرونى اسلام مىدانست. بنابراين، تقيه امامعليه السلام تقيه از روى ترس نبود، بلكه تقيه بر اساس مصلحت اسلام و مسلمانان بود.
4. نتيجه آنكه، عدم حضور امامعليه السلام در سقيفه و احتجاج نكردن به نصوص امامت، و عدم قيام او براى گرفتن حق خويش، دليل بر وجود نداشتن نصّ درباره جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله نمىباشد.
------------
چرا افراد کمی به دفاع از ولایت پرداختند ؟
سوال مهمی در مساله غصب جانشینی حضرت امیرالمومنین (ع) وجود دارد که چرا در برابر این امر تنها عده ای کمی به دفاع پرداختند؟ خصوصا این امر در مورد انصار پر رنگ تر است. در خطبه حضرت زهرا(س) نیز شکوه ویژه از انصار صورت گرفته است. برخی از آنان این توجیه را می کردند که ما دیگر بیعت نمودیم و نمی توانیم بیعت خود را بشکنیم در حالی که بیعت کردن نمی تواند دلیل این باشد که نباید بیعت خود را شکست این مانند کسی است که بگوید من قسم می خورده ام با پسر عموم قطع رابطه کنم . زیرا قطع رحم حرام است اصلا چنین قسمی در اینجا باطل است . پاسخ این سوال در ادامه مباحث به تفصیل خواهد آمد .
نکته:
اگر مطلبی مطابق عقیده شیعه و مخالف اهل سنت باشد و در کتب صحیحین نیامده باشد، معمولا از طرف اهل سنت مورد خدشه وارد می شود. اینان تاریخ را به صورت گزینشی انتخاب کرده اند . آنچه در میان اهل سنت در درجه بالای اعتبار قرار دارد در ابتدا صحیح بخاری است . در مرحله بعد صحیح مسلم است زیرا برخی خدشه ای رد آن نموده اند . از اینها که پایین می آییم ، در سنن دیگر مانند ترمزی ، نسائی و مانند آن خدشه می کنند . خصوصا نسائی که کتاب خصائص امیر المومنین (ع) نوشته است .
تعارض نصوص امامت
اهل سنت برای اینکه بگویند راه نص در مورد امامت نادرست است گفته اند: ما شواهدی داریم بر اینکه بر خلافت ابوبکر نص وجود دارد و این نصوص با نصوصی که شما بر حضرت علی (ع) می آوریم تعارض دارد .
در نفد این سخن باید دانست اولا نصوصی که بر ابابکر آمده صریح در مدعی نبوده و برخی از نظر سند مخدوش است. ثانیا این نصوص تنها از طریق اهل سنت نقل شده است بر خلاف نصوص بر امامت حضرت علی (ع) که برخی متواتر عند الجمیع است و برخی متواتر نزد شیعه است .
متن کتاب امامت در بینش اسلامی ------------
5. تعارض نصوص امامت
نصوص مربوط به جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله با يكديگر ناسازگارند، زيرا يك دسته، نصوصىاند كه شيعه بر امامت و خلافت علىعليه السلام نقل كرده است، و دسته دوم، نصوصى كه برخى اهل حديث و بكريه بر خلافت ابوبكر نقل كردهاند. هرگاه، نصوص مربوط به يك مسئله با يكديگر ناسازگار باشند و براى رفع ناسازگارى راه حل منطقى و عقلايى وجود نداشته باشد، آن نصوص، حجيت نخواهند داشت. بنابراين، براى تعيين امام، راهى جز بيعت و انتخاب وجود ندارد.
[13]
عضدالدين ايجى پس از نقل نصوص شيعه بر امامت علىعليه السلام گفته است: «هذه النصوص معارضة بالنصوص الدالة على إمامة أبىبكر»
[14]
: اين نصوص، با نصوصى كه بر امامت ابوبكر دلالت مىكنند، تعارض دارند. تفتازانى نيز آنجا كه دلايل امامت ابوبكر را از ديدگاه اهل سنت نقل كرده است، اين نصوص را نقل كرده است.(675)
عبدالجبار معتزلى نيز در مواردى از كتاب «المغنى» از تعارض نصوصى كه بكريه بر خلافت ابوبكر نقل كردهاند با نصوص شيعه بر امامت علىعليه السلام سخن گفته است.(676) و سيد مرتضى سخنان وى را نقد كرده است.(677)
نقد
اولاً: در ميان نصوصى كه بر خلافت ابوبكر ادعا شده است هيچ نصّى كه از نظر سند متواتر، و از نظر دلالت صريح و آشكار باشد يافت نمىشود.(678) در حالى كه نصوص امامت علىعليه السلام از نظر سند متواترند، حال، يا متواتر نزد شيعه و اهل سنت، يا متواتر نزد شيعه، چنان كه برخى از آنها از نظر دلالت صريح است، يعنى واژگان خلافت، امارت و وصايت در آنها بكار رفته است، و نصوصى كه اين گونه نيستند نيز با قرائن مقامى و مقالى بسيارى همراهند كه دلالت آنها بر امامت را آشكار مىسازد، مانند حديث غدير، زيرا در اين حديث اگر چه كلمه مولى به كار رفته است، كه علاوه بر معناى امامت و رهبرى در معناى محبت و نصرت نيز استعمال شده، ولى قرائن و شواهد بسيارى وجود دارد كه با توجه به آنها بر معنايى جز امامت و رهبرى دلالت نمىكند. بحث گسترده درباره نصوص شيعه بر امامت علىعليه السلام و نصوص بكريه بر خلافت ابوبكر در بخش مربوط به نصوص امامت خواهد آمد.
ثانياً: نصوصى كه بكريه و برخى اهل حديث براى امامت ابوبكر نقل كردهاند، فقط از طريق اهلسنت نقل شده است. در حالى كه نصوص امامت علىعليه السلام را علاوه بر شيعه، اهل سنت نيز نقل كردهاند.
ثالثاً: نصوص مورد ادعاى بكريه و برخى اهل حديث براى امامت ابوبكر، با احاديث معتبر نزد آنان ناسازگارى دارد و همين امر موجب شده است كه اكثريت عالمان اهل سنت از اين نصوص اعراض كنند و به عدم وجود نصّ براى خلافت ابوبكر معتقد شوند. از جمله آن احاديث، حديث عبداللَّه بن عمر است كه در صحاح اهل سنت نقل شده است. مطابق اين حديث به عمر پيشنهاد شد كه كسى را به جانشينى خود برگزيند. وى در پاسخ گفت: «ان استخلف فقد استخلف من هو خير من أبوبكر، و ان لا استخلف فلم يستخلف من هو خير منى رسول اللَّهصلى الله عليه وآله» (679) اگر جانشين تعيين كنم، كسى كه از من بهتر بود (ابوبكر) جانشين تعيين كرد و اگر جانشين تعيين نكنم، كسى كه از من بهتر بود (پيامبرصلى الله عليه وآله) جانشين تعيين نكرد.
در حديث ديگرى آمده است كه از عايشه پرسيدند: «من كان رسول اللَّه مستخلفا لو استخلف؟؛(680) اگر پيامبرصلى الله عليه وآله جانشين تعيين مىكرد، چه كسى را بر مىگزيد»؟
رابعاً، شواهد و قرائن تاريخى بسيارى بر منصوص نبودن خلافت ابوبكر دلالت دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1. اگر خلافت او منصوص بود، در سقيفه، در مقام احتجاج با انصار، به آن استناد مىكرد، زيرا بدون شك احتجاج به نص خاص براى خلافت وى بسيار گوياتر از احتجاج به اين مطلب بود كه بگويد« امامت در قريش است».
2. اگر خلافت وى منصوص بود، در سقيفه خطاب به انصار نمىگفت با هر يك از اين دو نفر يعنى عمر و ابوعبيده جراح كه مىخواهيد بيعت كنيد، زيرا اين پيشنهاد، عمل پيامبرصلى الله عليه وآله را نقض مىكرد.
3. اگر خلافت وى منصوص بود، نمىگفت:«اى كاش از پيامبرصلى الله عليه وآله پرسيده بودم كه امر امامت پس از وى، از آنِ چه كسى است تا در اين باره نزاعى رخ نمىداد».(681)
* * *
اللهم صل علی محمد و آل محمد
[1]
نهج البلاغه ، خ 5 ، ص 52
[2]
شرح المواقف، ج 8 ، ص 354 و شرح المقاصد، ج 5 ، ص 260.
[3]
نهاية الأقدام فى علم الكلام، ص 481.
[4]
شرح المقاصد، ج 5 ، ص 261 - 260.
[5]
نهج البلاغه ، خ 62 ، ص 451
[6]
کافی ، ج 1 ، ص 258
[7]
همان
[8]
مناقب خوارزمی ، ص 313و 314
[9]
تاريخ طبرى، ج 3، ص 201، حوادث سال يازدهم هجرى.
[10]
الغدیر ، ج5 ، ص 585
[11]
نهجالبلاغه، خطبه 26.
[12]
همان، خطبه 217.
[13]
الاقتصاد فى الاعتقاد، ص 261 - 260.
[14]
شرح المواقف، ج 8 ، ص 363.