درس امامت در بینش اسلامی - استاد ربانی
جلسه 1
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع بحث : اهمیت امامت و تعریف و واژه شناسی آن
مباحث امامت در دو بخش امامت عامه و امامت خاصه مورد بررسی قرار می گیرد. این تقسیم بندی با قرینه تقسیم نبوت به نبوت عامه و خاصه صورت گرفته است. امامت عامه به بررسی مسائل کلی امامت مانند ضرورت امامت ، شرایط و صفات امام ، راه تشخیص امام می پردازد و امامت خاصه ، به بررسی امامت ائمه معصومین می پردازد .
مباحث امامت عامه و خاصه
عمده مباحث امامت عامه از این قرار است :
تعریف امامت (ما هی) وجوب امامت ( هل هی ) فلسفه و اغراض امامت (لم هی )
از منظر قرآن و روایت
از منظر متکلمان اسلامی
صفات و شایستگی های امام (کیف هو) راه شناخت و تشخیص امام (کیف یتعین ) جایگاه و منزلت امام در تفکر اسلامی
مباحث امامت خاصه در سه محور خلاصه می شود :
اولین امام که حضرت علی (ع) است .
ادله امامت ایشان اعم از قرآنی ، روایی و عقلی
امامت سایر امامان امامت آخرین امام یعنی حضرت ولی عصر (عج)
فهرست اجمالی موضوعات کتاب «امامت در بینش اسلامی»
-----------------------------------------------
فصل اول: واژهشناسى و تعريف امامت
تعريف لغوى امامت 20
كاربردهاى امام در قرآن 21
تعريفهاى متكلمان اسلامى 23
فصل دوم: جايگاه امامت در تفكر اسلامى
قرآن و جايگاه امامت 37
جايگاه امامت در احاديث اسلامى 41
جايگاه امامت از منظر تاريخى 45
فصل سوم: وجوب امامت
دلايل وجوب امامت 56
فصل چهارم: قاعده لطف و وجوب امامت
فصل پنجم: متكلمان اسلامى و فلسفه امامت
بخش نخست: فلسفه امامت از ديدگاه اهلسنت 93
بخش دوم: فلسفه امامت از نظر اماميه 103
فصل ششم: امامت و فلسفه خلقت
فصل هفتم: فلسفه امامت از نگاه روايات
فصل هشتم: بايستگىهاى امامت
قريشى بودن امام 157
پارسايى و عدالت 162
دانايى و كفايت 174
شيعه اماميه و علم امام 176
فصل نهم: امامت و افضليت
فصل دهم: عصمت امام از ديدگاه خرد
دلايل عقلى عصمت امام 223
1. برهان امتناع تسلسل 223
2. برهان حفظ شريعت 235
3. پىآمدهاى معصوم نبودن امام 242
فصل يازدهم: قرآن و عصمت امام
آيه ابتلاى ابراهيمعليه السلام 247
آيه اولى الامر 253
اولوالأمر، امامان اهل بيتاند 263
آيه صادقين 272
فصل دوازدهم: مذاهب اسلامى و راه تعيين امام
فصل سيزدهم: شيعه اماميه و لزوم نصّ در تعيين امام
فصل چهاردهم: بررسى نظريه انتخاب در تعيين امام
گونه نخست: بيعت و اجماع 320
گونه دوم: انكار نص در امامت 328
فصل پانزدهم: نظريه انتصاب و تحليل رفتار صحابه
قرآن و صحابه پيامبرصلى الله عليه وآله 360
صحابه پيامبرصلى الله عليه وآله از نگاه احاديث 366
صحابه از نگاه تاريخ 368
تأويل نصوص يا اجتهاد در برابر نص 382
فصل شانزدهم: نقد فرضيه استحاله در مفهوم امامت
-----------------------------------------------
سخن اجمالی در تحلیل رفتار صحابه
یکی از مباحث مهمی که در کتاب به صورت عمیق مورد ارزیابی قرار گرفته است ، تحلیل رفتار صحابه می باشد. این بحث از مباحث جالشی در میان متکلمان اسلامی می باشد . در کتاب « المراجعات» ، شیخ سلیم بعد از تعربف و تمجید سخنان علامه شرف الدین می گوید سخنان شما مورد پذیرش است اما صحابه بر اساس آن عمل نکرده اند و اگر بخواهیم سخن شما را بپذیریم ، عمل صحابه را نمی توانیم توجیه نماییم . علامه پاسخ زیبایی را به ایشان می دهند که در آینده بدان پرداخته می شود .
در این فصل کالبد شکافی شده است و تلاش شده حرمت قلم نگاه داشته شود. اما پرونده خوانی بالاخره ، وضعیت برخی افراد را مشخص می نماید. اهل سنت از هر چیزی بگذرند در این مورد حساسیت ویژه ای دارند و به راحتی کوتاه نمی آیند . این به مانند علاقه ای است که شیعیان به حضرت علی (ع) دارند و ایشان را مقدس ، خردمند ، عالم و همه چیز می دانند . یکی از جنایت های معاویه در جهان اسلام همین جعل احادیث در مورد برخی صحابه می باشد . از یک طرف نقل فضائل حضرت علی (ع) را قاچاق و ممنوع نمود و از طرف دیگر در کنار هر کدام از فضائلی حضرت، فضیلتی را تراشیدند و به دیگران نسبت دادند. درست است که ما شیعیان به آن احادیث جعلی توجهی نداریم اما اهل سنت بر اساس آنها بار آمده اند و همان توجهی که ما نسبت به معصومین داریم، آنها نسبت به خلفا و برخی صحابه دارند. لذا کسی که مستبصر شود و از اهل سنت به شیعه رو آورد، کار بزرگی نموده و از استبصار مسیحیان و بودیان کار سخت تری را انجام داده است. چون در ذهن او نسبت به خلفا خصوصا خلیفه دوم فضایل بسیار زیادی جعل نموده اند. مانند اینکه گفته شده خیلی از وحی ها به خاطر ذهن خلیفه دوم نازل شده و یا چه و چه .
کسی که با این سوابق ذهنی که در کودکی برایش شکل گرفته، تحقیق نماید و بشود دکتر تیجانی کار مهمی را انجام داده است . دکتر تیجانی با عقبه های سختی برخورد نموده و حتی کارش به زندان و محاکمه هم کشیده می شود. اما توانسته از آنها عبور نموده و برخلاف آنچه آنان می خواستند روز به روز کار و شخصیت اش جلوه گر تر شود. وی خود می گوید به وی عنایت شده است . از جمله مسائل جالبی که برای وی رخ می دهد حل معضلی بود که در منطقه وی ایجاد شده بود و بر طبق فتوای اهل سنت به بن بست رسیده بود، و او توانست بر طبق فتوای شیعه و روایتی از حضرت امیرالمومنین (ع) آن را حل نماید.[1]
بررسی اجمالی شبهه غلو در باب امامت
در فصل آخر کتاب ، نظریه آقای کدیور مورد نقد و بررسی قرار می گیرد . وی مبتکر این نظریه نمی باشد اما آن را مطرح نموده است . خلاصه شبهه وی این است که امامتی که الان به عنوان عقاید در میان شیعه مطرح است که امام باید معصوم باشد و از جانب خداوند نصب شود و همچنین عالم به علم لدنی باشد، غلو آمیز است. وی می گوید این ویژگی ها در دوره ای از تاریخ شیعه نبوده است بلکه شاخص های امامت علم، عدالت و تقوا است و می گوید فکر شیعه در طول تاریخ استحاله یافته و شیخ مفید معمار این تغییر بوده است. الان هم عالمان شیعه این طرز تفکر را دنبال می کنند . وی این اندیشه را غلو آمیز دانسته و آن را تفکر شیعی اصیل نمی داند. این شبهه در فصل آخر کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است .
اهمیت بحث امامت
تلاش و پژوهش در زمینه امامت، برای خیلی ها برکات فراوانی را به ارمغان آورده است . اگر کسی با خلوص نیت و اخلاق، در این زمینه کاری انجام دهد، برکات مادی و معنوی فراوانی نصیب او می شود .
جایگاه امامت جایگاه بلندی است. حضرت امام رضا (ع) شرط ورود به قلعه توحید را معرفت و پذیرش امامت می دانند « لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي قَالَ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا »[2] یعنی منهای امامت ، توحید و نبوت درست نمی شود . حقیقت اسلام ناب از امامت بیرون می آید . اگر جایگاه امامت به طور صحیح وجود نداشته باشد، به نبوت و توحید نیز خدشه وارد می شود . زراره از امام صادق (ع) درباره اهمیت بحث امامت سوال نمود؛ حضرت فرمودند « لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُنَّ وَ الْوَالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِن»[3] .
توجه معصومین به بحث امامت
این بحث مورد عنایت همه معصومین نیز بوده است. در زمان امام صادق(ع) یکی از مباحث در راس، بحث امامت بود و زبده ترین شاگردها به این بحث می پرداختند . امام صادق (ع) در بحث آموزش، روش مدرنی داشتند و به صورت نظام مند، تخصصی و رشته بندی عمل می کردند و عده ای را در این زمینه ها به صورت ویژه به کار گماشته بودند. البته نه اینکه تک بعدی عمل شود بلکه متکلم ایشان فقیه هم بود .
(نباید غفلت شود که حد نصابی از علوم حوزوی برای همگان لازم است . ولی بعد از طی آن حد نصاب، نیازمند کار ویژه ای هم می باشد . سبک امام صادق (ع) را اگر امروز در حوزه احیا کنیم، می شود سبک مدرن ) در میان افراد شاخص، هشام ابن حکم که فردی نابغه بود در مباحث امامت کار می نمودند . وی هنوز تازه محاسنش در آمده بود که امام در جلوی پای او بر می خواست و وی را کنار دست خود می نشاند. امام صادق (ع) در مورد وی می فرمود « هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده » امام جلوه و تجلی حق است و تعریف او تعریف از حقیقت قدسی است. حضرت روزی به وی فرمود جریان خود را با عمربن عبید باز گو نما. هشام گفت من در حضور شما از بیان آن شرم دارم. امام فرمود وقتی حجت خدا به شما امر می نماید ، بیان نما . ( این حدیث در کافی ، باب الحجه آمده است ) گفت: شنیدم عمربن عبید در مسجد، درس می دهد و جمعیت فراوانی گرد اوست . من هم در جمع آنان نشستم . در میان بحث، اجازه پرسیدن نمودم و گفتم «أ لک عین » عمر بن عبید گفت این چه سوالی است که می پرسی؟ گفتم من سوالاتم ساده است؛ اگر اجازه می دهید بپرسم . گفت بپرس و لو احمقانه باشد. هشام سپس از دست و پا و قلب سوال نمود . و وی گفت بله من اینها را دارم . سپس پرسید مغز در بدن تو برای چیست ؟ گفت ناظر بر اعضا است و حکمت خداوند اقتضا می کند و لو همه قوا سالم باشد، ناظری بر آنها نظارت نماید تا کار بدن سامان گیرد . در اینجا هشام به وی گفت چگونه است که خداوند حکیم برای بدن یک مرکز کنترل قرار داده است اما جامعه مسلمین را بدون فردی که آنها را هدایت کند رها می کند؟ اگر آن مقتضای حکمت است این نیز به طریق اولی مقتضای حکمت است. در این هنگام عمر از پاسخ وا ماند . بعد از نقل این جریان توسط هشام ، امام صادق (ع) خوشحال شدند . و فرمودند « من أین یعلم هذا » هشام گفت «هذا شی اخذته منک» یعنی اصل مطلب را از شما یاد گرفتم و شکل آن را خودم به آن دادم . امام فرمودند « هذا والله مکتوب فی صحف ابراهیم و موسی »
امروز هم مولای ما حضرت ولی عصر (عج) که از امور ما آگاه است، تلاش ما را در مباحث دین شناسی خصوصا امامت که گل سر سبد آن می باشد ، مورد نظر دارند. لذا باید این مطالب را با قصد قربت و در حال وضو فرا گرفت . انشاء الله مورد توجه ایشان و عنایت الهی قرار گیرد. مرحوم شرف الدین بعد از پایان کتاب «المراجعات» می گوید بعد از این کتاب، دیگر آماده رفتن به سفر آخرت هستم .
-----------------------------------------------
واژهشناسى و تعريف امامت
متكلمان در تعريف »امامت« به دو گروه تقسيم مىشوند: يك گروه »امامت« را تعريف نكردهاند؛ گويى بر اين تصور بودهاند كه همه مذاهب اسلامى، از »امامت« تصوير روشنى دارند كه مورد قبول همگان است. از اين رو، »امامت« را بى نياز از تعريف دانستهاند؛ مثل سيد مرتضى در كتابهاى الشافى و الذخيره و شيخ طوسى در كتاب الاقتصاد فى ما يتعلق بالاعتقاد و عبدالجبّار معتزلى در كتاب المغنى و قاضى ابوبكر باقلانى در كتاب التمهيد و امام الحرمين جوينى در كتاب الارشاد و عبدالقاهر بغدادى در كتاب اصول الدّين.
گروهى ديگر، پيش از بحث درباره وجوب امامت، صفات و مصاديق امام، امامت را تعريف كردهاند. تعريفهايى كه متكلمان براى »امامت« ارائه كردهاند دو گونه است:
الف( تعريفهاى عام؛
ب( تعريفهاى خاص.
تعريفهاى عام به گونهاى است كه نبىّ و نبوت را نيز شامل مىشود، ولى تعريفهاى خاص فقط جانشينان پيامبرصلى الله عليه وآله را شامل مىشود.
پيش از آن كه به نقل و بررسى نمونههايى از هر دو دسته تعاريف متكلمان بپردازيم، لازم است دو مطلب را تبيين كنيم: يكى، تعريف و كاربردهاى لغوى »امام« و »امامت« ديگرى، كاربردهاى »امام« در قرآن كريم.
تعريف لغوى امامت
لغت شناسان عرب، معمولاً واژه امام را تعريف كرده و به بيان مصاديق و كاربردهاى آن پرداختهاند و در مواردى نيز واژه امامت راتعريف كردهاند. رهبرى عمومى )الرّياسة العامّة( و رهبرى مسلمانان )رياسة المسلمين( دو معنايى است كه برخى از لغت شناسان براى واژه امامت بيان كردهاند.(6)
»امام« از نظر لغت شناسان عرب عبارت از هر كسى يا هر چيزى است كه در كارها به او اقتدا مىشود.(7)
جمع »امام«، ائمّه است كه در اصل »أأممه« بر وزن »أمثله« بوده است. كسره ميم به همزه منتقل و دو ميم در يكديگر ادغام شده است. برخى نيز همزه دوم را به حرف ياء تبديل كرده و آن را »أيمه« خواندهاند كه مورد نقد برخى از عالمان نحو قرار گرفته است.(8)
در كتابهاى لغت براى »امام« مصاديق و كاربردهاى ذيل بيان شده است:
1. قرآن كريم كه مسلمانان در زندگى خود به آن اقتدا مىكنند )القرآن، امام المسلمين(؛
2. پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله كه پيشواى امت و نيز امام امامان است )رسولاللَّهصلى الله عليه وآله، امام أمّته و امام الأئمّة(؛
3. جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله كه پيشواى امت است )والخليفة، امام الرعية(؛
4. امام در نماز جماعت )امام الصّلاة(؛
5 . فرمانده سپاه )قائد الجند(؛
6. راهنماى مسافران )الدليل للمسافرين(؛
7. ساربان و راهنماى شتران )الحادى للابل(؛
8 . چوب يا ريسمانى كه در بنّايى به كار مىرود. )خشبة أو خيط يسوّى بهما البناء(؛
9. راه عريض و نمايان )الطريق الواسع الواضح(؛
10. آنچه كودك، هر روز در مدرسه مىآموزد )ما يتعلّمه الصبىّ كلّ يوم في المدرسة(؛
11. فرد يا چيزى كه به آن مثال زده مىشود )ما امتثل عليه المثال(؛
12. دانشمندى كه از او پيروى مىشود )العالم المقتدى به(.(9)
ترجمه فارسى »امام«، پيشوا، پيش رو و رهبر است و ترجمه فارسى »امامت«، پيشوايى كردن و رهبرى است.(10)
كاربردهاى امام در قرآن
واژه امام در قرآن در مصاديق گوناگونى به كار رفته است كه به دو دسته قابل تقسيم است: مصاديق بشرى و مصاديق غير بشرى.
مصاديق غير بشرى امام در قرآن عبارتنداز:
1. لوح محفوظ. »وَكُلَّ شَىءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ«؛(11) هر چيزى را در لوح محفوظ، شمارش كردهايم.
2. راه آشكار و نمايان »وَ إِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِينٍ«(12)؛ دو شهر قوم لوط و قوم شعيب كه گرفتار عذاب الهى شدند در طريقى آشكار قرار دارند.(13)
3. كتاب آسمانى »وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَةً«(14)؛ و پيش از قرآن، كتاب موسى، پيشوا و رحمت خداوند بر بشر بود.
مصاديق بشرى امام در قرآن نيز دو دسته است: امام حق و امام باطل.
امام باطل؛ مانند »فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الكُفْرِ«(15)؛ پيشوايان كفر را بكشيد، و مانند »وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ«(16)؛ آنان )فرعون و ياران او( را پيشوايانى قرار داديم كه به دوزخ فرا مىخوانند.
امام حق در قرآن مصاديق گوناگونى دارد:
الف( پيامبر الهى: »وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا«(17)؛ ابراهيم، اسحاق و يعقوب را پيشوايانى قرار داديم كه مردم را به امر ما هدايت مىكنند؛»إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً«؛(18) و »وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا«(19).
ب( بندگان شايسته خداوند )عباد الرحمن(: »وَاجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً«(20).
ج( مستضعفان: »وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِينَ«(21)؛ اراده ما اين است كه مستضعفان در زمين را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهيم.
در يك آيه نيز واژه امام به گونهاى به كار رفته است كه هم پيشواى بشرى را شامل مىشود و هم پيشواى غير بشرى را، هم امام حق را و هم امام باطل را. چنان كه فرموده است: »يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ«(22)؛ روزى كه هر گروهى را با پيشوايشان فرا مىخوانيم. درباره معناى واژه »امام« در اين آيه، اقوال ذيل نقل شده است:
1. پيامبران الهى، از مجاهد و قتاده؛
2. كتابهاى آسمانى، از ابن زيد و ضحاك؛
3. هر كس كه در دنيا از او پيروى مىكردند، از جُبّايى و ابو عبيده؛
4. كتاب آسمانى، سنت پيامبر الهى و پيشواى هر زمانى، از امام رضاعليه السلام؛
5 . كتاب اعمال افراد، از ابن عباس، حسن بصرى و ابو العاليه؛
6. مادران افراد؛ محمد بن كعب(23). مطابق اين قول، »امام« جمع ام به معناى مادر است كه كاربردش، نادر است و حمل قرآن بر آن درست نيست.(24) چنان كه امام ناميدن كتابِ اعمال نيز وجهى ندارد، زيرا كتابِ اعمال، فرع بر اعمال و تابع آن است، نه متبوع و مقتداى آن.
1) لابدّ للناس من أمير بَرٍّ أو فاجرٍ«. نهج البلاغه، خطبه 40.
2) كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيما اخْتَلَفُوا فِيهِ«. )بقره، آيه 213) ر.ك: الميزان، ج 2، ص 128 - 124.
3) مناقب خوارزمى، فصل هفتم، حديث 74؛ مناقب ابن مغازلى، ص 201، حديث 238، كفاية الطالب، ص 262؛ قادتنا كيف نعرفهم، ج 2، ص 23 - 17.
4) به فصل اول همين كتاب رجوع شود.
5) به فصل سوم كتاب رجوع شود.
6) اقرب الموارد، ج 1، ص 19؛ المعجم الوسيط، ج 1، ص 27 و المنجد في اللّغة والأعلام، ص 17.
7) إلامام، كلّ من اقتدى به وقدّم فى الأمور« معجم المقاييس فى اللّغة، ص 48؛ »الإمام كلّ من ائتمّ به قوم« لسان العرب، ج 1، ص 157.
8) المصباح المنير، ج 1، ص 32: »الإمام المؤتمّ به إنسانا كان أو كتابا أو غير ذلك محقا كان أو مبطلا« و المفردات في غريب القرآن، ص 24.
9) معجم المقاييس في اللغة، ص 48؛ المصباح المنير، ج 1، ص 32 - 31؛ لسان العرب، ج 1، ص 157؛ المفردات في غريب القرآن، ص 24؛ اقرب الموارد، ج 1، ص 19؛ المعجم الوسيط، ج 1، ص 27 و المنجد في اللغة والاعلام، ص 17.
10) فرهنگ جديد عربى - فارسى، ص 10، فرهنگ عميد )يك جلدى(، ص 18.
11) يس، آيه 12.
12) حجر، آيه 79.
13) مجمع البيان، ج 6 - 5، ص 343.
14) هود، آيه 17، احقاف، آيه 12.
15) توبه، آيه 12.
16) قصص، آيه 41.
17) انبياء، آيه 73.
18) بقره، آيه 124.
19) سجده، آيه 24.
20) فرقان، آيه 74.
21) قصص، آيه 5 .
22) اسراء، آيه 71.
23) مجمع البيان، ج 6 - 5، ص 430 - 429.
24) الكشاف، ج 2، ص 682 و الميزان، ج 13، ص 168.
-----------------------------------------------
تعریف امامت
تعاریفی که متکلمین برای امامت بیان نموده اند به دو دسته تقسیم می شود:
تعاریف عام . در اینها، امام به گونه ای تعریف شده که شامل پیامبر نیز می شود. مثلا گفته شده « الامامه رئاسه العامه فی امر الدین و الدنیا » تعریف خاص امامت . که مراد خلیفه و وصی نبی است . در کتاب هشت تعریف بیان شده است .
تعربف مورد قبول امامت از متکلمان مذاهب مختلف
غرض از بیان این تعریف ها این است که بگوییم متکلمین اسلامی، فارغ از اینکه پیرو چه مذهبی هستند، تعریف جامعی را بیان داشته اند و آن عبارت است از «رئاست العامه فی امور الدین و الدنیا خلافه عن النبی أو نیابه عن النبی » این تعریف اختصاصی به شیعه ندارد و مشترک سایر مذاهب می باشد . آنچه مورد اختلاف است مباحث دیگری همچون صفات امام و نحوه تعیین امام است .
مرحوم لاهیجی در کتاب «سرمایه ایمان» و «گوهر مراد» این نکته را بیان فرموده است « امامت، رياستى است بر جميع مكلفين در امور دنيا و دين به عنوان خليفه پيامبر. آن گاه افزوده است: اين تعريف، ميان فِرَق اسلام مسلم است.»[4]
معمولا در تعاریف، یک جامع آورده می شود سپس دیدگاه ها درباره آن مطرح می شود . مثلا تعریف چامعی برای علم کلام بیان می کنند که مراد مذاهب مختلف از کلام، همان باشد . اما بعضی از اهل حدیث علم کلام را به گونه ای تعربف نموده اند که شامل کلام امامیه و معتزله نمی شود و این نادرست است .
-----------------------------------------------
ب( تعريفهاى خاص
تعريفهاى خاص »امامت« تعريفهايى است كه در آن بر عنصر خلافت و نيابت از پيامبرصلى الله عليه وآله تأكيد شده است. در اين جا به نقل و تحليل نمونههايى از اين تعريفها مىپردازيم:
1. الإمام هو الّذى له الرئاسة العامّة فى أمور الدّين و الدّنيا نيابةً عن النّبىصلى الله عليه وآله؛(31) امام، كسى است كه داراى رهبرى عمومى در امور دين و دنيا به صورت نيابت از پيامبرصلى الله عليه وآله مىباشد. در اين عبارت، »امام« با توجه به مقام امامت تعريف شده است و مقام امامت، عبارت است از رهبرى عمومى مسلمانان در امور دينى و دنيوى آنان به عنوان نيابت از پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله.
2. الإمامة رئاسة عامّة فى الدّين بالأصالة لا بالنيابة عمّن هو فى دار التكليف؛(32) امامت، رهبرى عمومى در زمينه دين به صورت بالأصالة است؛ نه به صورت نيابت از كسى كه در سراى تكليف است.
در عبارت فوق، امامت به رهبرى در دين تعريف شده است، ولى مقصود اين نيست كه امام فقط به مسائل عبادى و تبيين احكام دينى مىپردازد و در امور سياسى و اجتماعى جامعه دخالت نمىكند، زيرا تعريف مزبور از سيد مرتضى است و او امامت را از مصاديق لطف مىداند و خود در تقرير آن يادآور شده است كه هر گاه در جامعه، زمام دارى عادل و توانمند وجود داشته باشد، نقش مؤثرى در روى آوردن مردم به فضائل و روى گرداندن آنها از رذائل دارد و اين مطلب، مصداق لطف الهى بر بشر است.(33) بنابراين، رهبرى سياسى يكى از اركان امامت در كلام اسلامى است. مقصود از امامت در دين اين است كه آنچه در قلمرو هدايت دينى قرار دارد، خواه امور عبادى باشد و خواه امور سياسى و اجتماعى، از شئون امام و در قلمرو امامت قرار دارد، اما مسائل علمى و فنى در علوم و فنون مختلف، خارج از هدايتهاى وحيانى است و به عقل و دانش بشر واگذار شده است و اگر امام يا پيامبر در اين گونه مسائل دخالت كند، به عنوان يك صاحب نظر در آن علم دخالت خواهد كرد؛ نه به عنوان رهبر دينى جامعه اسلامى.
از عبارت پايانى تعريف به دست مىآيد كه امامت، هم جنبه اصالى دارد و هم جنبه نيابى: نسبت به كسانى كه در سراى تكليف و در عصر امام زندگى مىكنند، اصالى و نسبت به پيامبر كه در سراى تكليف نيست، نيابى است.
3. الإمامة رئاسة عامّة فى الدّين و الدّنيا بالأصالة فى دارالتكليف؛(34) امامت، رهبرى عمومى و بالاصالة در سراى دنيا در امور دينى و دنيوى است. كلمه »دارالتكليف« قرينه آن است كه مقصود از امامت، رهبرى بالاصالة نسبت به غير پيامبرصلى الله عليه وآله است، زيرا پيامبر در دار تكليف نيست. در اين صورت، امامت نسبت به پيامبر بالنياية است نه بالاصالة و نسبت به ديگر مكلفان، بالاصالة است. بر اين اساس، قيد »بالاصالة« رهبرى كسانى را كه به نيابت از امام رهبرى مىكنند از تعريف خارج مىكند و قيد »فى دارالتكليف« بيانگر نيابى بودن امامت نسبت به پيامبرصلى الله عليه وآله است.
در تعريف مزبور به ويژگى نيابى بودن رهبرى امام از پيامبر تصريح نشده، بلكه فقط به گونهاى به آن اشاره شده است. از اين رو ما اين تعريف را از تعريفهاى دسته اول جدا كرديم.
4. الإمامة رئاسة عامّة فى الدّين والدنيا لشخص من الأشخاص نيابة عن النبىصلى الله عليه وآله؛ امامت، رهبرى عمومى در دين و دنيا براى شخصى خاص به عنوان نيابت از پيامبر است. تعريف ياد شده از علامه حلّى(35) است. فاضل مقداد(36) نيز همين تعريف را برگزيده است، با اين تفاوت كه وى به جاى عبارت »نيابة عن النبى«، عبارت »خلافة عن النبى« را به كار برده است. وى درباره قيد »لشخص من الاشخاص« گفته است: »قيد مزبور بيان گر دو مطلب است: يكى اين كه امام فردى است معين و مشخص كه از جانب خدا و پيامبر براى منصب امامت تعيين شده است، و ديگرى اين كه امام در هر عصر و زمانى يكى بيش نيست«.(37)
به اعتقاد مؤلف و شارح مواقف، قيد »لشخص من الاشخاص« براى احتراز از موردى است كه امام، فاسق شود و امت او را از امامت عزل كنند، زيرا در اين جا كل »امت« شخص معينى نخواهد بود.(38)
يادآور مىشويم دو تفسير ياد شده از عبارت »لشخص من الاشخاص« مبتنى بر دو مبناى كلامى در مسئله امامت است: تفسير نخست بر نظريه انتصابِ در امامت مبتنى است و تفسير دوم بر نظريه انتخاب.
5 . الإمامة خلافة الرسول في اقامة الدّين بحيث يجب اتّباعه على كافّة الأمّة؛(39) امامت عبارت است از جانشينى پيامبر در حفظ و اجراى دين به گونهاى كه پيروى از او بر همه امت واجب است. اين تعريف را قاضى عضدالدين ايجى برگزيده وگفته است: قيد »وجوب پيروى از امام بر عموم امت« كسانى چون قاضى كه امام او را به رهبرى ناحيهاى منصوب مىكند و نيز مجتهد را از تعريف خارج مىسازد، زيرا وجوبِ اطاعت از آنان عموميت ندارد.
6. الإمامة خلافة عن صاحب الشّرع فى حراسة الدّين و سياسة الدّنيا؛(40) امامت، جانشينى صاحب شريعت در حفظ دين و تدبير امور دنيوى مردم است. ابن خلدون پس از بيان تعريف فوق گفته است:
اين منصب، هم خلافت ناميده مىشود و هم امامت؛ چنان كه كسى كه عهده دار آن مىگردد خليفه و امام نام دارد؛ از آن جهت كه از او پيروى مىشود امام ناميده مىشود. از اين رو، مانند امام در نماز جماعت است و براى تمايز آن از امام در نماز، آن را »امامت كبرى« ناميدهاند و از آن جهت كه امام، جانشين پيامبر در امت او است، وى را خليفه مىنامند، گاهى به صورت مطلق و گاهى به صورت »خليفة رسولاللَّه«. در اين كه آيا مىتوان او را »خليفه خداوند« ناميد دو قول است: عدهاى آن را جائز دانستهاند، زيرا خداوند، انسان را خليفه خود در زمين دانسته و فرموده است: »إِنِّى جاعِلٌ فِى الْأَرضِ خَلِيفَةً «(41)؛ و نيز فرموده است: »جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ «(42)، ولى اكثريت متكلمان آن را نپذيرفتهاند، زيرا خلافت در آيات ياد شده مربوط به خلافت مورد بحث در امامت نيست. دليل ديگر اين كه خلافت از جانب كسى است كه غائب است و در مورد كسى كه حاضر است به كار نمىرود. ابوبكر نيز وقتى از او به عنوان »خليفةاللَّه« ياد شد از آن نهى كرد و گفت: من خليفه رسولاللَّه هستم نه خليفةاللَّه.(43)
ابن خلدون پيش از بيان تعريف ياد شده به بيان ضرورت رهبرى و اقسام آن پرداخته و گفته است:
فرمانروايى و رهبرى براى جامعه بشرى يك ضرورت به شمار مىرود و داراى سه گونه كلى است:
1. رهبرى طبيعى و غريزى كه رهبر بر اساس تمايلات طبيعى و غريزى خود در امور مردم تصرف مىكند و لازمه آن قهر و غلبه و استبداد است. )سياست غريزى(
2. رهبرى فكرى و عقلى كه تدبير امور جامعه بر اساس قوانينى صورت مىگيرد كه بشر با استفاده از عقل و دانش خود وضع كرده است )سياست عقلى(
در اين گونه رهبرى، فقط منافع و مصالح دنيوى افراد جامعه مورد اهتمام قرار مىگيرد.
3. رهبرى شرعى كه تدبير جامعه بر اساس قوانين شرعى تحقق مىپذيرد. )سياست شرعى(.
در اين گونه رهبرى نه تنها مصالح معنوى و اخروى بشر مورد توجه قرار مىگيرد، بلكه به آنها اصالت هم داده مىشود و مصالح دنيوى در راستاى مصالح معنوى و اخروى اعتبار پيدا مىكند. رهبرانى كه عهده دار اين گونه رهبرى مىشوند دو دستهاند: پيامبران و جانشينان آنها.(44)
7. الإمامة رئاسة عامّة فى أمر الدّين و الدّنيا خلافة عن النبىّصلى الله عليه وآله؛ امامت، رهبرى عمومى و فراگير امت اسلامى در امور دينى و دنيوى آنان به عنوان جانشينى پيامبرصلى الله عليه وآله است. تعريف ياد شده از سعدالدين تفتازانى است. وى در توضيح تعريف مزبور گفته است كه قيد »عموميت رهبرى«، رهبرىهاى محدود به برخى از امور مانند قضاوت يا ولايت بر برخى از نواحى را از تعريف خارج مىكند. همين گونه است كسى كه امام، وى را در همه امور و مسائل، نائب خود قرار مىدهد، زيرا رهبرى او شخص امام را شامل نمىشود. پس عموميت ندارد و قيد»خلافة عن النبى«، نبوت را از تعريف خارج مىكند.(45)
تفتازانى سپس اين اشكال را بر تعريف خود وارد كرده است كه جانشينى پيامبرصلى الله عليه وآله در مورد كسى تحقق مىيابد كه پيامبرصلى الله عليه وآله او را جانشين خود قرار داده باشد و كسى را كه از طريق بيعت به امامت برگزيده شده است، شامل نمىشود.
آن گاه وى در پاسخ گفته است:
بر فرض قبول اصل پيشين كه صدق عنوان خليفه در گرو آن است كه پيامبر، فردى را به جانشين خود برگزيده باشد، استخلاف دو گونه است: لو سلّم فالاستخلاف اعم من ان يكون بوسط أو بدونه؛ يكى به صورت بى واسطه و ديگرى به صورت با واسطه.(46)
سيد شريف گرگانى نيز در پاسخ اين اشكال كه »امامت«، نيابت از خدا و پيامبر است و با بيعت مردم عنوان مزبور اثبات نمىشود، گفته است:
بيعت از نظر ما مثبت امامت نيست )موضوعيت ندارد( بلكه علامت و طريق آن است؛ همان گونه كه قياس و اجماع، دلايل احكام شرعى مىباشند.(47)
ملا على قوشجى(48) از متكلمان اشعرى و ملا عبد الرزاق لاهيجى از متكلمان اماميه نيز تعريفى را كه از تفتازانى نقل كرديم برگزيدهاند. لاهيجى گفته است:
امامت، رياستى است بر جميع مكلفين در امور دنيا و دين به عنوان خليفه پيامبر.
آن گاه افزوده است:
اين تعريف، ميان فِرَق اسلام مسلم است.(49)
8 . الإمامة، رئاسة عامّة فى امور الدّين بالأصالة لانيابة عن غير هو فى دارالتكليف؛ امامت، رهبرى عمومى در امور دينى به صورت بالاصالة است؛ نه به صورت نيابت از ديگرى كه در سراى تكليف است.
اين تعريف از سديدالدين حمصى رازى از متكلمان اماميه است. وى در توضيح قيود تعريف خود چنين گفته است:
1. قيد »عموميت رهبرى« براى آن است كه نواب و واليان امام و قضات او از تعريف خارج شوند، زيرا رهبرى آنان به برخى از امور اختصاص دارد و عموميت ندارد.
2. قيد»بالاصالة« براى آن است كه رهبرىِ كسانى كه امام آنان را به رهبرى در امورى بر مىگزيند از تعريف خارج شود.
وى در اينجا اين اشكال را مطرح كرده است كه با قيد نخست به قيددوم نيازى نيست، زيرا كسى كه رهبرىاش عموميت داشته باشد، نائب از طرف ديگرى نخواهد بود.
در پاسخ گفته است: مىتوان فرض كرد كه كسى رهبرىاش به نيابت از ديگرى باشد و در عين حال عموميت داشته باشد، مانند اين كه امام، رهبرى تمام امور را به نائب خود بسپارد. در اين صورت»عموميت« و »نيابت« با يك ديگر جمع شدهاند. پس يكى از دو قيد مزبور بى نياز كننده از ديگرى نيست.
ولى مىتوان گفت: در فرض ياد شده، رهبرىِ نائبِ امام نسبت به عموم افراد امت اسلامى، عموميت ندارد، زيرا شامل خود امام نمىشود. بنابراين، اگر مقصود از عموميت رهبرى نسبت به عموم مكلفان باشد، جز در مورد كسى كه رهبرىاش بالاصالة است تحقق نخواهد يافت و در نتيجه با يكى از دو قيد ياد شده مىتوان از ديگرى صرف نظر كرد.
3. قيد »دارالتكليف« براى آن است كه نيابت امام از پيامبرصلى الله عليه وآله را شامل شود، زيرا پيامبرصلى الله عليه وآله از دنيا رفته است و در دار تكليف نيست. رهبرى امام نسبت به كسى كه در سراى تكليف باشد، نيابى نيست اما نسبت به پيامبرصلى الله عليه وآله كه در دار تكليف نمىباشد، نيابى است.
---
38) شرح المواقف، ج 8 ، ص 345.
39) همان، سيف الدين آمدى نيز همين تعريف را برگزيده است: »إنّ الإمامة عبارة عن خلافة شخص من الأشخاص للرّسولصلى الله عليه وآله. فى اقامة قوانين الشرع و حفظ حوزة الملّة على وجه يجب اتباعه على كافة الامة« )ابكار الافكار، ج 3، ص 416).
40) ابن خلدون، مقدمه، ص 191.
41) بقره، آيه 30.
42) انعام، آيه 165.
43) مقدمه ابن خلدون، ص 191.
44) همان، ص 191 - 190.
45) شرح المقاصد، ج 5 ، ص 234.
46) همان.
47) شرح المواقف، ج 8 ، ص 351.
48) شرح التجريد، ص 365.
49) سرمايه ايمان، ص 107 و گوهر مراد، ص 462 - 461.
50) همان، ص 237 - 235.
-----------------------------------------------
رهبر و تخصص های مختلف
یکی از سوالاتی که مطرح می شود آن است که آیا رهبری امام علاوه بر امر هدایت ، بر صنایع و فنون هم می باشد یا نه ؟ یعنی آیا رهبر هنرمندان ، خطاطان و صنعت گران در آن فن نیز می باشد و مثلا خطاطان از او سر مشق بگیرند؟
در اینجا چند دیدگاه وجود دارد : برخی همه علوم را برای امام لازم می دانند و برخی دیگر این علوم برای امام لازم نمی دانند . دیدگاه صحیح آن است که به عنوان اولی، دانستن این علوم برای امام لازم نیست اما به عنوان ثانویه دانستن این علوم برای امام لازم می شود. لذا درست است که امام می تواند در این موارد هم امام و مقتدا باشد اما دیگران هم می توانند این کارها را انجام دهند . امام در آنچه به حیات معنوی آنان مربوط است، امام آنان می باشد . امام معصوم این مسائل را می داند اما به شکل متعارف وارد این مباحث نمی شود و اگر لازم به داوری شد ، خوب داوری می کند مانند تیر اندازی امام صادق(ع) .
سدید الدین حمصی می گوید « رهبرى امام شامل امور تخصصى و فنّى دنيوى نمىشود؛ يعنى امام بر اهل صنايع و فنون در آنچه مربوط به صنعت و فن آنان است، رياست و رهبرى ندارد. آرى، در غير مسائل علمى و فنّى آنان كه به حيات معنوى يا زندگى دنيوى آنان مربوط مىشود، امام رهبر آنان است و در اين جهت، ميان آنها و ديگران تفاوتى وجودندارد. البته بايد توجه داشت كه امور مربوط به برقرارى عدالت و امنيت در زندگى دنيوى مردم در حقيقت از امور دينى است، زيرا اين گونه امور، هم مطلوب شارع است و هم تحقق آنها بر اساس احكام دينى به دست مىآيد.» [5]
در مورد ولی فقیه و رهبر جامعه اسلامی نیز این شبهه توسط برخی مطرح شده که رهبر باید علاوه بر علوم دینی، دوران کلاسیک مدیریت را نیز طی نموده باشد . خبرگان نیز باید این گونه باشد . اما این سخن نادرست است . زیرا چه بسا افرادی که دکترای مدیریت دارد اما عملا خانواده خود را هم نمی تواند اداره کند . این امور به توانمندی های فرد باز می گردد. قسمتی از آن فطری و قسمتی در در اثر تجربه بدست می آید . امام راحل در این زمینه عجیب بودند . در اوایل انقلاب که وضعیت آشفته ای بود، فرمودند: اینهایی که نق می زنند، یک نانوایی را هم نمی توانند اداره کند اما نشسته اند و درباره مدیریت کلان کشور اظهار نظر می کنند .
مقام معظم رهبری نیز توانایی بالایی در امر مدیریت دارند . وی علاوه بر ویژگی فطری مدیریت در بسیاری از پست های مملکتی دخالت داشته و تجربه های گران سنگی را دارا می باشند. خدای متعال وقتی به فردی عنایت دارد زمینه های آن را نیز برایش فراهم می کند. جانباز انقلاب، بسیجی ، اهل تهذیب در درجات بالا، قرار گرفتن در پست های کلیدی کشور و اداره آنها ، قدرت سخنوری بالا و ... ایشان چنان سخن می گویند که تمام ابر قدرتها را ریشخند نموده و پته همه را روی آب می ریزد .
کسی که می خواهد رهبری را به عهده گیرد به تعبیر امام عقلش باید بیش از علمش باشد . ( امام خمینی(ره) این تعبیر را در مورد شهید رجایی مطرح نمود ) مدیریت بحث تئوری نیست بلکه مدیریت کردن بهره گرفتن از علم دیگران است . مدیر توانمند می تواند مشاوران خود را از گروه های مختلف انتخاب کند تا دیدگاه های آنان را نیز بداند کما اینکه رهبر معظم انقلاب این شیوه را به خوبی استفاده می نمایند و مشاوران گوناگونی در حوزه های مختلف دارند .
مدیریت حضرت علی (ع) و معاویه
برخی اشکال نموده اند که مدیریت معاویه قوی تر بوده است چون چند سال توانست حکومت نماید اما این مطلب نادرست است . زیرا نباید تنها یک مقطع کوتاه را مورد نظر قرار داد . الان بعد از گذشت هزاران سال ، دنیای امروز که با آنکه آن چنان معنویت گرا نیست با این حال در سازمان ملل نگفتند معاویه شخصیت موفقی بوده بلکه گفتند منشور عهدنامه علی ابن ابیطالب(ع) به مالک اشتر به عنوان جامع ترین منشور حکومتی قلمداد شد . این نشان دهنده موفقیت است . لذا این امور را نباید زمانی نگاه نمود . اگر کسی انسانیت را برای مقام و مطامع فدا ننمود بلکه عکس آن عمل نمود ، همیشه ماندگار است .
* * *
اللهم صل علی محمد و آل محمد
( تقریرات و تلخیص درس حضرت استاد ربانی گلپایگانی )
[1] به کتاب ارزشمند«آنگاه هدایت شدم » مراجعه شود .
[2] توحید صدوق ، ص 25
[3] کافی ،ج 2 ،ص 18
[4] سرمایه ایمان ، ص 107 و گوهی مراد ص 461 و 462
[5] سرمایه ایمان ، ص 235-237