موضوع:تفسير
آيات 11 تا 18 سوره فصلت
﴿ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها
وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ (11)
فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ في يَوْمَيْنِ وَ أَوْحي في كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها
وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْديرُ الْعَزيزِ
الْعَليمِ (12) فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ
عادٍ وَ ثَمُودَ (13) إِذْ جاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ
خَلْفِهِمْ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ قالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ
مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (14) فَأَمَّا عادٌ
فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا
قُوَّةً أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ
مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (15) فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ
ريحاً صَرْصَراً في أَيَّامٍ نَحِساتٍ لِنُذيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي
الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزي وَ هُمْ لا يُنْصَرُونَ (16)
وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمي عَلَي الْهُدي
فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (17) وَ
نَجَّيْنَا الَّذينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ (18)﴾ مقصود از آفرينش نظام مادّی از آب و گازهمانطور
كه ملاحظه فرموديد، چون سوره مباركه «فصّلت» در مكّه نازل شد و مطالب محوري سُوَر
مكّي اصول دين; يعني توحيد، وحي و نبوّت و همچنين خطوط كلّي اخلاق و فقه و حقوق
است؛ لذا مسئله توحيد, وحي و نبوّت و همچنين بخش معاد به صورت مبسوطی كه با
اين سوره مناسب باشد مطرح شد. در جريان آفرينش عالَم و نظم عالَم آن بخشهايي كه
مربوط به ارواح مجرّد است را جداگانه بحث ميكند که فرشتگان و امثال آنها در آن
مرحله قرار ميگيرند؛ امّا آنچه مربوط به نظام مادّي است، فرمود خدا اول «آب» را
خلق كرد كه
﴿مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ﴾؛
[1]بعد برابر رواياتي كه در ذيل آيه سوره مباركه «انبياء» آمده است و بخشي از آن
روايات در ذيل سوره «فصلت» هم آمد، باد را خلق كرد که در اثر وزش باد،
«زَبَد»
[2]و كف و رويآمدي براي آب پيدا شد که كمكم به صورت گاز درآمد و اين گاز
مشترك بين زمين و آسمان بود.
تبيين بسته بودن آسمان و زمين و باز شدن آناينها
«فَتْق» بود، بعد خدا «رَتْق» كرد.
[3]
در سوره مباركه «انبياء» آيه سي فرمود آسمان و زمين بسته بودند که ما باز كرديم:
﴿أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ
وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً﴾؛ اول به صورت يك ماده بسته بود. در
ذيل همان آيه سي سوره مباركه «انبياء»، چه اينكه در ذيل همين آيه سوره مباركه «فصلت»
اين روايت هست كه از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) سؤال كردند، آسمان و
زمين بسته بود يعني چه؟ فرمود اينطور نبود كه اينها دو موجود بودند و به هم بسته
بودند، بلكه چيزي از آسمان به نام باران نازل نميشد و چيزي از زمين به عنوان گياه
روئيده نميشد؛ اين بسته بودن آسمان و زمين به اين معناست. اين روايت در جاي خودش
حق و صدق است که با آيات ديگر بايد هماهنگ شود؛ ولي باران از آسمان نازل نميشود،
از همين فضا نازل ميشود! باران از اين «سماوات سبع» و «راه شيري» و «شمس» و «قمر»
و مانند اينها نازل نمیشود، اين از آنجا نيست؛ باران از همين چند
متري ماست كه در اين فضاي ما نازل ميشود؛ اين «سماء» غير از آن سمايي است كه
﴿أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ
وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً﴾؛ آن مربوط به راه شيري و منظومه شمسي
و مانند آن است. بنابراين نزول باران، هيچ رابطهاي با بحث آسمان و زمين كه تكويني
هستند و خلق شدهاند ندارد، آن روايت هم در ذيل آيه سي سوره «انبياء» نقل شده است,
هم در آيات محلّ بحث, اين يك مطلب. پرسش: دارد
﴿وَ
جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ﴾؟پاسخ:
امّا ندارد از آن سماواتي كه
﴿فَقَضاهُنَّ
سَبْعَ سَماواتٍ﴾؛ اين جبالي كه در آسمانها هست، همين ابرهاست، اين
فضا و جوّ مراد است، نه آسماني كه «شمس و قمر» در آن هست و طبقات هفتگانه و مانند
آن دارد. بنابراين آنچه در سوره مباركه «انبياء» آمده، با آنچه در سوره مباركه «فصلت»
محلّ بحث است، اينها ناظر به شمس و قمر و راه شيري و امثال آن هست، كاري به مسئله
فضا و هوا ندارند و آن دو طايفه آيات هم براي تنظيم خلقت چند روزه اينهاست.
تدبير آسمان و زمين بر عهده فرشتگان مدبّرات امرالبته
همه اينها با تدبير فرشتگان است كه
﴿فَالْمُدَبِّراتِ
أَمْراً﴾.
[4]اينكه در همين آيات سوره مباركه «فصلت» فرمود:
﴿وَ
أَوْحي في كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها﴾؛ مدبّراتي هستند كه امور آسمانها
را تدبير ميكنند، چه اينكه درباره زمين هم هست كه در روز لازم
﴿يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها ٭ بِأَنَّ
رَبَّكَ أَوْحي لَها﴾؛
[5]خداي سبحان گاهي زمين را مخاطب قرار ميدهد و به زمين ميگويد كه آن امانتهاي خود
را عرضه كن و گزارش بده! گاهي هم درباره آسمانها و فرشتهها ميگويد که اينها را
تدبير كنيد! اينها به تعبير قرآن كريم جزء «مدبّرات» امر هستند و به دستور خداي
سبحان كار انجام ميدهند که طبق آيه ميشود:
﴿وَ
أَوْحي في كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها﴾. تاييد الهی نبودن بهرهمندی گنهکاران
از نعمتهای الهیمطلبي
كه در بحثهاي قبل مكرّر داشتيم، يكي اين ساختار مادي آسمان و زمين است كه فرمود
از گاز و امثال گاز بود که ما به اين صورت درآورديم؛ ديگر اينكه اين خلقت, خلقتي
نيست كه باطل را راه دهد، چون به حق خلق شده است؛ ظلم در اينجا جا ندارد, باطل در
اينجا راه ندارد, اگر ظلم و بطلاني در اينجا راه پيدا كرد، مثل همان جنازهاي
است كه دريا آن را قبول نميكند؛ اگر كسي برود در دريا شنا كند و غرق شود، آب اين جنازه
را به سوی ساحل میراند و در خودش نگه نميدارد. فرمود باطل را
نظام نميپذيرد! اگر در سوره مباركه «اسراء» فرمود ما به عدّهاي كمك ميكنيم كه
اينها اهل گناه هستند و به عدّهاي هم كمك ميكنيم كه اهل ثواب
میباشند
﴿كُلاًّ نُمِدُّ﴾.
[6]آيه بيست سوره مباركه «اسراء» بعد از نقل دو گروه، يعني بعد از نقل اوضاع مؤمنان و
كافران فرمود:
﴿كُلاًّ نُمِدُّ﴾؛ ما
هر دو گروه را كمك ميكنيم،
﴿كُلاًّ نُمِدُّ
هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ﴾؛ هم به كساني كه در راه ظلم و فساد حركت ميكنند
ما كمك ميكنيم و هم كساني را كه در راه عدالت و ثواب هستند؛ البته اين امداد از
سنخ امداد الهي نيست، بلکه اين امداد مادي و به عنوان آزمون است؛ يعني اگر كسي
خواست ربا بگيرد، اينطور نيست كه ما اصلاً به او پول ندهيم! ما پول را در اختيار
همه قرار ميدهيم, قدرت را در اختيار همه قرار ميدهيم و همه را آزمايش ميكنيم:
﴿كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ
رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً﴾؛ امّا
﴿مَنْ كانَ يُريدُ الْعاجِلَةَ﴾؛[7]او را گرفتار عذاب ميكنيم,
﴿وَ مَنْ
أَرادَ الْآخِرَةَ﴾[8]سعي او مشكور است. بنابراين اين
﴿كُلاًّ
نُمِدُّ﴾ به معنای امداد غيبي و تأييد الهي نيست، بلکه به
معنای آزمون الهي است!
امتحان بودن بهرهمندی و
بیبهرهگی از نعمتهای الهیدر
سوره مباركه «فجر» هم همين مضمون هست؛ در سوره «فجر» فرمود ما بعضيها را به مال
مبتلا ميكنيم. در اين دنيا، بعضي مبتلای به ثروت هستند؛ يعني «ممتحن» و
بعضي هم مبتلای به فقر می باشند؛ يعني «ممتحن»؛ يا بعضي مبتلا به
سلامت هستند؛ يعني «ممتحن» و بعضي هم مبتلا به بيماري میباشند؛ يعني
«ممتحن». «ابتلا»؛ يعني امتحان و اين تأييد الهي نيست. در سوره مباركه «فجر»
فرمود:
﴿فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا
ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ٭
وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي
أَهانَنِ ٭ كَلاَّ بَلْ لاَ تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ﴾. [9]اينجا «دَارِ
الْكَرَامَة» نيست، «دَارِ الْكَرَامَة» بهشت است؛ بعضيها را سلامت ميدهيم، او
بايد بداند كه مبتلا به سلامت است! بعضي را قدرت ميدهيم، او بايد بداند که مبتلای
به قدرت است! بعضي را نعمت ميدهيم، او بايد بداند که مبتلای به نعمت است!
مبتلا يعني «ممتحن»، ما هر دو گروه را آزمايش ميكنيم!
﴿فَأَمَّا
الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ
رَبِّي أَكْرَمَنِ﴾؛ يعني «أكرمنِ»، ما آزموديم! الآن ما كه اينجا
نشستيم ـ بحمدلله ـ مبتلا به سلامت هستيم و آنها كه در بيمارستان هستند، مبتلا به
بيماري میباشند و مبتلا هم يعني «ممتحن»! به عدّهاي سلامت عطا ميكند
تا آزمايش كند که اينها از سلامت چه بهرهاي ميبرند؟ شكر ميكنند يا نه؟ در راه
صحيح صَرف ميكنند يا نه؟ و يك عدّه هم مبتلا به مرض هستند، آيا صبر ميكنند يا نه؟
پس آنها مبتلا به مرض هستند «للصبر» و اينها مبتلا به سلامت میباشند
«للشّكر»؛ ثروت اينطور است, قدرت اينطور است, سلامت اينطور است و علم هم اينطور
است! و «دَارِ الْكَرَامَة» بعد از پايان امور است. اين بيان نوراني حضرت امير مثل
ساير بياناتشان از غُرر روايات است، فرمود:
«الْغِنَی
وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ [تَعَالَی]»[10]چه كسي پيروز است؟ چه كسي شكست خورده است؟ چه كسي توانمند است و چه كسي
تهيدست است، بعد از «يَوْمَ الْحِسَاب» معلوم ميشود، نه زمان آزمون,
«الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی
اللَّهِ [تَعَالَی]». بنابراين سوره مباركه «اسراء» كه فرمود:
﴿كُلاًّ نُمِدُّ﴾، نه اينکه امداد غيبي
ميكنيم، بلکه همه را مدد ميكنيم و امتحان ميكنيم که گاهي همين شخص مبتلا به
سلامت است و گاهي مبتلا به مرض, گاهي آن بيمارِ بيمارستاني مبتلا به سلامت است و گاهي
مبتلا به مرض, تمام امور دنيايي مادامي كه ما در دنيا به سر ميبريم، اين امدادها
ابتلايي است و آزمون است.
عدم تنافی حق بودن ساختار خلقت با
بهرهمندی ظالمينفرمود
آنهايي را كه به سلامت مبتلا كرديم، ميگويد:
﴿رَبِّي
أَكْرَمَنِ﴾، آنهايي را كه به فقر ابتلا كرديم ميگويد:
﴿رَبِّي أَهانَنِ﴾، در حالی که نه
آنجا اهانت است و نه اينجا اكرام، هر دو آزمون است!
﴿وَ
امّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ﴾؛
يعني «أهاننِ» بعد ميفرمايد:
﴿كَلاَّ﴾،
نه آن اكرام است و نه اين اهانت, تا انسان در دنيا به سر ميبرد، هر چه دارد
آزمايش است. پس به حق خلق شدن نظام به اين نيست كه اگر كسي قدرتي دارد و قدرت را
بيجا مصرف ميكند، اين با حق بودن ساختار نظام مخالف باشد؛ اصلاً نظام حق, نظام
آزمايش است و آزمايش براي آن است كه از قوّه به فعل بيايد و هر چه در درون افراد
است شكوفا شود؛ اين نظام حق است, امتحان حق است و مجموع را بايد ديد، نه خصوصيت
مقطعي را!
بيان نتيجه امتحان مؤمنان و مشرکان با تبشير و انذاردر
مرحله بعد فرمود ما اينها را آزمايش كرديم، بعضيها مطيع بودند و بعضيها بر خلاف
نظام تكوين غير مطيع بودند. (در نظام تكوين؛ يعني نظامي كه چه ما باشيم و چه
نباشيم اين هست! زمين يك موجود تكويني است, آسمان يك موجود تكويني است و مانند آن.
تكوين در برابر اعتبار است كه اگر انسان نباشد اين عناوين نيست؛ مثلاً پرچم فلان
رنگ، براي فلان كشور و علامت استقلال فلان كشور است، يا آن قطعه فلز اگر چند عدد
باشد و روي دوش كسي باشد علامت فلان درجه است؛ اينها براساس قرارداد و اعتبار است؛
اگر انسان باشد اينها هست و اگر انسان نباشد اينها نيست؛ امّا زمين حقيقت تكويني
دارد, آسمان حقيقت تكويني دارد که چه انسان باشد و چه انسان نباشد، آنها امور
تكويني هستند و اينها امور اعتباري میباشند). فرمود ما با «حكمت», «موعظه
حسنه» و با
«جدال أحسن»دعوت كرديم و از اين به
بعد سخن از «تبشير» و «إنذار» است؛ تبشير را درباره همين گروه مؤمنان در آيه هجده
سوره «فصّلت» فرمود:
﴿نَجَّيْنَا الَّذينَ
آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ﴾؛ متّقيان همواره در هر جامعه و ملت و
نحلهاي بودند، نجات پيدا ميكنند؛ امّا كساني كه استكبار دارند و كفر ورزيدند،
اينها بعد از اتمام حجّت، يك مدت مهلت داده ميشوند؛ اهمال در كار نيست، گرچه «اِمهال»
يعني مهلت هست؛ ولي خدا كسي را «مُهمل» و رها نكرده است:
﴿أَ
يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُديً﴾؛ [11]اهمال يا رهايي كه خدا
هيچ كاري با كسي نداشته باشد، اينطور نيست! «اِمهال» هست و مهلت ميدهد تا توبه
كند؛ امّا مواظب است كه
﴿إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ﴾.
[12]
انذار مشرکان به صاعقهای مثل صاعقه عاد و
ثمودفرمود
اينها كه با اتمام حجّت بيراهه رفتند و راه شرك و انحراف را ادامه دادند، اگر اين
راه را همچنان كجراهه بروند و برنگردند،
﴿فَقُلْ﴾؛
بگو
﴿أَنْذَرْتُكُمْ﴾؛ من شما را
انذار دادم ـ چون «محقّق الوقوع» است در حكم ماضي است ـ
﴿صاعِقَةً
مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ و ثمَوُدَ﴾؛ مثل صاعقه عاد و ثمود. اين نظام كلّي فرق نميكند؛ چه عاد و ثمود گذشته
باشد، چه شما! در جريان معاصران پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم). سه طايفه
آيات است كه به اينها فرمود: شما به قدرت كنوني خود مغرور نشويد. ميدانيد که حجاز؛
نه كشور صنعتي بود, نه كشور كشاورزي و اقتصادی بود, نه دارای معدن بود؛
آنجا جزء حياطخلوت دو امپراطوري ايران و روم بود, كسي روي حجاز حساب باز
نميكرد! فرمود مبادا شما مغرور شويد كه وضع مالي شما خوب است! در سوره مباركه
«فاطر»
[13]گذشت که فرمود كساني قبل از شما در برابر انبيا مقاومت كردند و به خاك سپرده شدند
كه شما
﴿ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَيْناهُمْ﴾؛
[14]«معشار» يعني يك دهم؛ شما يك دهم قدرت آنها را نداريد! بعد به جريان زمان فرعون و
قارون كه ميرسد، ميفرمايد وضع مالي قارون طوري بود كه
﴿ما
إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ﴾؛ [15]بعد ميفرمايد سخنان
موساي كليم(سلام الله عليه) در قارون اثر نكرد به او فرمود:
﴿وَ لاَ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا﴾؛
[16]او حرفي زده كه متأسفانه خيلي از ماها هم گرفتار اين حرف هستيم، اين که اسلامي حرف
ميزنيم و ـ متأسفانه ـ قاروني فكر ميكنيم؛ او گفته
﴿إِنَّما
أُوتيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِنْدي﴾؛ [17]من خودم زحمت كشيدم و پيدا
كردم! همين حرفي كه متأسفانه در ميان ما رايج است؛ من خودم درس خواندم و عالم شدم!
من خودم زحمت كشيدم و به جايي رسيدم و مال پيدا كردم! قارون هم بيش از اين نگفته
بود! گفت من خودم زحمت كشيدم پيدا كردم و اختيار مالم به دست خودم هست:
﴿إِنَّما أُوتيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِنْدي﴾.
با آن بيان قرآن ميفرمايد که وضع سرمايه قارون اين بود كه ﴿ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ﴾، بعد
فرمود او را از بين برديم، يك؛
﴿أَنَّ اللَّهَ
قَدْ أَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ﴾؛ قبل از او را،
﴿مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ
جَمْعاً﴾،
[18]اين دو؛ قبل از قارون سرمايهدارتر و متمكّنتر از او هم بودند، پس اين سه مقطع ميشود؛
حالا قبل از آنها چه كساني بودند و چطور بودند، جريان عاد و ثمود ميتواند يكي از
آن مصاديق باشد. پس قبل از قارون سرمايهداران سنگينتري بودند، بعد نوبت به قارون
رسيد، بعد نوبت به سرمايهداران حجاز رسيد که درباره اين گروه سوم فرمود:
﴿وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَيْناهُمْ﴾،
درباره گروه دوم فرمود:
﴿ما إِنَّ مَفاتِحَهُ
لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ﴾ و درباره گروه سوم كه در حقيقت گروه اول
میباشند فرمود:
﴿أَشَدُّ مِنْهُ
قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً﴾ از قارون بودند. فرمود اينها نگويند
ما نيرومند هستيم و از ما قويتر چه كسي است؟ از شما قويتر كسي است كه عالَم را
آفريد! هميشه آن قوّه قاهره بالاي سر شماست, مدير و مدبّر شماست و كارِ شما به دست
اوست که شما را به اين نعمت رسانده و آزمايش كرده كه شما حداكثر بهره را ببريد و
بدانيد كه در برابر تمام نعمتها مسئول میباشيد.
سرّ تکذيب همه انبيا شمردن عدم اطاعت مشرکاناز
اينکه ما انبيا را فرستاديم که از هر طرف انبيا محيط بودند. دو حرف است: يكي اينكه
براي بعضي از شهرها و منطقهها مثل «حجر» يك پيغمبر بيشتر نبود؛ سوره مباركه «حجر»
كه به نام اين شهر است، ظاهراً اصحاب «حجر» بيش از يك پيغمبر نداشتند؛ ولي تعبير
قرآن اين است كه
﴿وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ
الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ﴾
[19]که جمع محلاّ به الف و لام ميآورد؛ يعنی اينها همه انبيا را تكذيب كردند.
در جريان عاد و ثمود دارد كه
﴿الرُّسُلِ﴾
آمدند ـ با جمع محلاّ به الف و لام ـ و اينها همه را تكذيب كردند. آيا انبياي
فراواني، براي «حجر» و امثال «حجر» آمدند؟ يا براي منطقه عاد و منطقه ثمود آمدند؟
يا حرف يك پيغمبر، حرف همه انبياست؟ انبيا از آن جهت كه از خودشان سخني ندارند و از
«الله» سخن دارند و حرف «الله» از آدم تا خاتم يكي است، زيرا اين برهان آيه سوره
مباركه «نساء» يك برهان جامعي است و تنها حقانيّت و وحدت قرآن را در برندارد، در
آنجا فرمود:
﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ
الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً
كَثيراً﴾،[20] برهان اين آيه سوره
مباركه «نساء» اين است كه قرآن حق است و كلام «الله» است، چرا؟ براي اينكه اگر
كلام بشر بود در طول نزديك يك چهارم قرن که اين اختلافات جنگ و صلح بود, هجرت و
غير هجرت بود, فقر و غنا بود, در حال عادي بود, در حال حكومت و امثال آن بود،
كتابي که در طي بيش از 23 سال در اين زمان تنظيم ميشود، آيات آن بايد با هم
اختلاف داشته باشند، چون بشر سهو دارد, نسيان دارد, تكامل دارد؛ ولی صدر و
ساقه اين كتاب يكي است! اگر اين كتاب از نزد غير خدا بود، در آن اختلاف راه پيدا
ميكرد، اين مقدم؛ «و لكنّ التالي باطل فالمقدّم مثله»، هيچ اختلافي در آن نيست!
براي اينكه
﴿كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ﴾[21] و هيچ اختلافي در آن
نيست! اين برهان اختصاصي به قرآن ندارد و شامل
تورات و
انجيل ميشود؛
اختصاصي به
تورات و
انجيل هم ندارد، همه كتابهاي آسماني كه از نزد
خدا هستند، مشمول اين برهان میباشند؛ يعني آنچه را خداي سبحان بر
آدم(سلام الله عليه) تا خاتم(سلام الله عليهم اجمعين) نازل كرد، مشمول اين برهان
سوره «نساء» است، چون اينها «مِنْ عِنْدِ اللَّه» هستند و اگر «مِنْ عِنْدِ
اللَّه» نبودند اختلاف داشتند، در حالي كه هيچ اختلافي نيست و نشانه آن هم اين
است كه هر پيامبري آمد، وقتي سخن از پيامبر قبلي به ميان میشد
﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾؛[22] بعدي ميگويد که
قبلي هر چه گفت، درست گفت; منتها مقطع «شريعت» و «شِرعة» و «منهاج» جداست كه
﴿لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً﴾؛[23] هر ملتي و هر
ديني برابر شرايط زمان و زمين, احكام خاصّ خودش را دارد؛ فلان ملت چند ركعت نماز
ميخواندند و به كدام طرف نماز ميخواندند، ما چند ركعت نماز ميخوانيم و به كدام
طرف نماز ميخوانيم، اينها جزئياتي است كه جزء «شِرعة» و «منهاج» است، نه جزء «الاسلام»
و «الدين», چون
﴿إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ
الْإِسْلامُ﴾، لکن اين خطوط كلّي يكي است؛ اگر خطوط كلّي يكي است،
پس هر پيغمبري به هر سرزميني که برود، حرف همه انبيا را ميزند و اگر مردم آن
سرزمين آن يك پيغمبر را تكذيب كنند، همه انبيا را تكذيب كردند! اينچنين نيست كه
با جمع محلاّ به الف و لام در قصه «حِجر» كه
﴿لَقَدْ
كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ﴾؛ «المرسلين» كه به شهر «حِجر»
نرفتند و در اينجا هم كه براي قوم عاد «الرسل» نرفتند ـ جمع محلاّ به الف و لام ـ
همه انبيا كه براي آنها نرفتند! چون حرف همه انبيا يكي است و اينها حرف پيغمبر
خودشان را تكذيب كردند، پس حرف همه انبيا را تكذيب كردند، زيرا كلِّ واحد از انبيا
﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾
است،
﴿إِذْ جاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ
أَيْديهِمْ﴾، البته علمايي كه از قبل ماندند و علمايي كه جزء انبياي
معاصر بودند، از هر طرف سخنان انبيا را به اينها ميگفتند،
﴿إِذْ جاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ
مِنْ خَلْفِهِمْ﴾ كه
﴿أَلاَّ
تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ﴾، اين حرف مشترك همه انبياست كه توحيد
است: خدا هست, ما را آفريد, ما را ميپروراند, معبود ماست, قضاي ما, روزيِ ما,
حيات ما و مرگ ما به دست اوست:
﴿أَلاَّ
تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ﴾. عوامل تعذيب مشرکانآنها
گفتند اگر نبوّت حق بود، خدا فرشتهها را ميفرستاد، براي اينكه انسان آن مقام را
ندارد:
﴿قَالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ
مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ﴾، اينها حاضر
نبودند كه انسان را به عنوان رسول بپذيرند؛ امّا اين سنگ و گِل را به عنوان ربّ و
معبود قبول كردند، اين «كَفی بذلكَ جَهلاً».
﴿قالُوا
لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً﴾ كه در اوايل سوره مباركه «انعام»
اين شبهه گذشت و پاسخ داده شد.
﴿فَإِنَّا بِما
أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ﴾، اين حرف آنها بعد از اتمام حجّت بود
و آن انذاري كه دامنگير اينها شد اين بود كه
﴿فَأَمَّا
عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ﴾، تنها اين
نبود كه دين نداشتند, بلکه مستكبرانه و
﴿بِغَيْرِ
الْحَقِّ﴾ در زمين زندگي ميكردند؛ يعني بر خلاف جهت آب شنا ميكردند
و در حالی که نظام به حق خلق شد، اينها
﴿بِغَيْرِ
الْحَقِّ﴾ عمل ميكردند که سركوب شدند. بعد گفتند:
﴿وَ قَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً﴾.
﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا﴾؛ مگر فكر نميكردند و مگر با رأي خود
نيافتند كه
﴿أَنَّ اللَّهَ الَّذي خَلَقَهُمْ
هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً﴾، اينها
﴿كانُوا
بِآياتِنا يَجْحَدُونَ﴾؛ ـ اين
﴿كانُوا﴾
فعل مستمرّ را نشان ميدهد ـ بعد از روشن شدن حق دائماً آيات الهي را انكار
ميكردند که ما آنها را به كيفر اعمالشان گرفتيم.
عذابِ قوم عاد با بادِ عذاب و تفکيک غير مؤمن از مؤمن﴿فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً﴾؛
بادِ عذاب، رسالت الهي را به عهده دارد, چون رسالت الهي را به عهده دارد، اگر در
يك كوي و برزني اين تندباد وزيد و مؤمني داشت عبور ميكرد، كاري به او ندارد، چون يك
باد عادي نيست كه اگر بيايد فرقی بين خانه مؤمن و غير مؤمن نگذارد و بين
مؤمن و غير مؤمن فرقي نباشد، اينطور نيست! اين باد رسالت الهي را به عهده دارد!
اين طوفانِ باد و اين سونامي «أو ما شئت فسمّه» كه آمد، آن چند نفري كه در آن شهر
مؤمن بودند سالم ماندند و بقيه از بين رفتند.
﴿فَأَرْسَلْنا
عَلَيْهِمْ ريحاً﴾؛ تندبادِ سرد و تند
﴿في
أَيَّامٍ نَحِساتٍ﴾. درباره بعضي از آيات دارد كه
﴿سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ
أَيَّامٍ﴾؛[24] هفت روز و هشت شب اين باد دامنگير اين قوم بود و اينها را
مانند
﴿أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ﴾
قرار داد.
بحثی پيرامون نحس بودن ايام عذاب برای قوم
عاداين
ايام هم براي اينها ايام نحسی بود. مستحضريد كه زمان و مكان را آن «متزمّن»
و «متمكّن» سعد و نحس ميكنند، وگرنه زمان مقدار حركت است که نه سعد است و نه نحس
است! روزي كه براي كفّار نحس بود
﴿في أَيَّامٍ نَحِساتٍ﴾،
همان ايام براي پيغمبر و مؤمنان ايام «سَعدات» بود. يك بيان نوراني در
نهجالبلاغه
از وجود مبارك حضرت امير(سلام الله عليه) است که كسي به حضرت عرض كرد شما امروز
نرويد، چون برابر سعد و نحس، اگر كسي به ميدان جنگ برود كُشته ميشود و شكست ميخورد.
حضرت فرمود اگر كسي شما را تصديق كند، توحيد الهيِ او آسيب ميبيند، چون معلوم ميشود
که مبدأ را قبول ندارد؛ من هم امروز دارم به جنگ ميروم و رقيب من هم امروز دارد به
جنگ ميآيد، اگر «روز» نحس است، او هم بايد شكست بخورد، چطور براي او نحس نيست و
براي من نحس است؟! روز كه نميتواند نحس باشد!
[25]
يك بيان نوراني در
تحفالعقول از امام هادي(سلام الله عليه) است که آنجا
حضرت فرمود شما گناهان خودتان را روي زمان ميگذاريد، روز چه گناهي كرده كه نحس يا
سعد شده است؟!
[26]
شما جُرمي كه داريد در فلان روز گرفتار تنبيه و توبيخ ميشويد و خيال ميكنيد که
آن روز, روزِ نحسی بود! همان روز براي خيليها روز سعد بود، ميلاد بود, جشن
بود, نكاح بود که خير ديدند, بركت ديدند و فيض نصيب آنها شد! پس زمان ذاتاً ظرف
مظروف است، در اين ظرف هر چه ما بريزيم به ما پاسخ ميدهد؛ خودش خالي است، اينطور
نيست كه اين روز ذاتاً نحس باشد يا ذاتاً سعد باشد؛ اگر يك حادثه خوبي مثل «ليله
قدر» اتفاق افتاد، بايد به مناسبت آن «مظروف» از آن بهره گرفت! اگر يك حادثه جهاني
در يك روز مثل روز عاشورا اتفاق افتاد، بايد از آن پند گرفت، وگرنه خود اين زمان
ذاتاً نه نحس است و نه سعد! همين چند روزي كه براي كفّار نحس بود، براي مؤمنين و پيغمبر
آن ايام سعد بود.
لزوم تفکيک بحث سعد و نحس ايام از تأثير اجتماع ستارگانپرسش:
اصلاً در بعضی از روايات وارد شده که مثلاً در فلان روز سفر نکنيد؟ پاسخ:
بله, در همان روايت دارد:
«سِيرُوا عَلَی
اسْمِ اللَّه»؛
[27]صدقه بدهيد و سفر كنيد، آن براي حادثههايي میباشد كه اتفاق افتاده
است؛ البته در همان روزها كه در تقويم دارد قمر در عقرب است، اين مربوط به
روز نيست، براي اينكه ما از موجودات آسماني جدا نيستيم و آنها هم از ما جدا نيستند،
اين قمر كه اين مدار 365 درجه را در 29 روز يا سی روز طي ميكند؛ يعنی
روزي دوازده الي سيزده درجه سير ميكند، وقتي در برابر برج عقرب قرار گرفت، چند تا
ستاره هست كه به صورت عقرب در ميآيد. حرف لطيفي جناب شيخ اشراق دارد ـ عقرب يك
چيز بدي است يا برج «سرطان» هم همينطور است، «سرطان» يعني خرچنگ که يک واژه
عربی است و اين بيماري هم كه خدا كسي را مبتلا نكند، مثل خرچنگ است که همه
قسمتها را از هر طرف ميگيرد و به همين علت به آن «سرطان» گفتند. چند ستاره به
شكل «سرطان» هستند که به آنها ميگويند برج «سرطان» و چند ستاره به شكل ماهي
میباشند که به آنها «حوت» ميگويند؛ اين «جدي»، «دلو»، «حَمَل»، «ثور»،
«حوت» و اينها حيواناتي هستند كه اين چند ستاره به آن صورت درميآيد، چند ستاره هم
كه به صورت «ترازو» درآمده است، به آنها «ميزان» ميگويند ـ حرف جناب شيخ اشراق
اين است كه اين افرادي كه دور هم جمع ميشوند، هر كدام از آنها ممكن است که آدم
صالحي باشند؛ ولي وقتي رفتند گروهي را با هدف بدي تشكيل دادند، ميشود هيئت «عقرب»
و «سرطان»! ميشود انجمن «عقرب» و «سرطان»! تكتك اينها ستاره با فروغ و
نور هستند؛ امّا براي مطلب بدي جمع شدند که دور هم جمع ميشوند و خروجي اينها هم
چيز بدي است. برج «عقرب» اينطور است! برج «سرطان» هم اينطور است! اين قمر كه
دارد حركت ميكند، اگر معادل و روبهروي برج عقرب باشد، بالأخره آن برج, ستارههاي
فراواني است كه ميليونها اثر در عالَم دارند، اين هم كوكبي است که ميليونها اثر
دارد؛ نه زمين از آنها جداست و نه زمينيها از آنها جداست! ما راهي براي نفي اين
بيانات نوراني كه فرمودند اگر در برج عقرب بود سفر نكنيد و نكاح نكنيد نداريم،
بلكه ميشود تأييد كرد که اثر دارد و اين مربوط به زمان نيست, اين مربوط به
موجوداتي است كه اگر فلان حالت پيش آمد در ما اثر دارند. پس دو امر است: يك امر
علمي است كه بالأخره اين «قمر» كه دارد حركت ميكند و ما با آن ارتباط داريم،
معادل آن چند ستاره شد كه صورت «عقرب» دارند يا صورت «سرطان» دارند بياثر نيست و
ما هيچ راهي براي نفي آنها نداريم؛ اگر روايت معتبر باشد «نأخذ به قطعاً»؛ امّا زمان
از آن جهت كه زمان هست ظرف است. «ليله قدر» را چرا ما محترم ميشمريم؟ ليله قدر با
ليالي ديگر فرق دارد؛ امّا نه براي اين زمان، بلکه براي نزول قرآن! آن «مظروف» است
كه به اين ظرف شرف داد و به احترام آن «مظروف» اين شب پُربركت شد. چرا ما روز
عاشورا را روز آموزش جهاني ميدانيم؟ خود اين زمان اينطور بود يا براي آن حادثه
مهمّي است كه پيش آمد؟ «مظروف» را از ظرف جدا كنيم، «مظروف» واقعيتي است که اثربخش
است، آثار فراواني دارد و هيچ حرفي در آن نيست؛ امّا ظرف از آن جهت كه ظرف است، نه
سعد است و نه نحس، اگر مطلب تلخي در ظرفي براي تبهكار ريخته شد، همان روز براي مؤمنان
آن عصر رحمت و بركت و سعد است؛ با توجه به اين مطالب، در جريان قمر در عقرب و
امثال آن گفتند:
«سِيرُوا عَلَی اسْمِ
اللَّه»، يك؛ صدقه بدهيد و سفر كنيد، دو؛ نگفتند سفر كلاً ممنوع است! پرسش:
چرا ماه صفر نحس است؟ پاسخ: به علت آن حوادثي كه پيش آمد، چه حوادث تلختري از ماه
صفر! آن حوادث سنگين شام مگر كم بود! حوادث كوفه مگر كم بود؟ حوادث شام مگر فراموش
شدني بود؟
عذاب خزی
پيامد نافرمانی قوم عاد از دستورات الهیفرمود
اينها اين كار را كردند
﴿لِنُذيقَهُمْ عَذابَ
الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا﴾ که تازه اين براي دنيا بود؛
امّا
﴿وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزي وَ هُمْ
لا يُنْصَرُونَ﴾. سوخت و سوز يك مطلب است, «مسلوبالحيثية» شدن و
آبروريزي چيز ديگر است؛ اينها كه مستكبرانه به سر ميبردند، در دنيا عزيز بودند،
يك؛ اين عزّتشان عزّت بيجا و كاذب و دروغين بود، دو؛ چون ﴿أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ﴾،
[28]اگر عزّت اينها دروغ
است، ذلّت اينها راست است، سه؛ روزي كه همه حقايق و صدقها ظهور ميكند قيامت است
و ذلّت اينها كه امر حقيقي و صادق است بايد ظهور كند چهار و پنجم آياتي است كه ميگويد
اينها آن روز رسوا هستند که عذاب «هون» براي اينهاست, عذاب «مهين» براي اينهاست.
اين چند طايفه كه دارد اينها رسوا ميشوند، براي اينكه عزّت اينها بيجا بود، اگر
عزّت گروهي بيجا بود ذلّت اينها درست است و اگر ذلّت اينها درست بود، روز قيامت
كه روز حق و صدق است ذلّت اينها بايد در بيايد؛ لذا ميفرمايد اينها رسواي روز
قيامت هستند.