درس تفسیر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی

78/07/27

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تفسیر/سوره اعراف/آیه 172 تا 174

 

﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَليٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَليٰ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلينَ﴾ ﴿أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ﴾ ﴿وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ اْلآياتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ﴾

 

تا كنون روشن شد كه گرچه عوالم متعددي براي انسانيت وجود دارد چه اينكه عوالم متعددي هم انسان در پيش دارد لكن اين اخذ تعهد به اين صورت كه ذرات ريزي از صلب حضرت آدم(سلام الله عليه) استخراج شده باشد و ارواح به اين ذرات تعلق گرفته باشد كه همه اينها در حد فهم و عقل رسيده باشند و از تك تك اينها اقرار گرفته شده باشد بعد دوباره ارواح از اين ذرات ريز جدا شده باشند و اين ذرات ريز به آن صلب آدم برگشت كند اثبات اين دشوار است چه اينكه با آيه هم موافق نيست اما اثبات اينكه در هر مرحله از مراحل قبلي وجود انسان تعهد گرفته شده اين هيچ محذوري ندارد بلكه اثباتش هم آسان است

مطلب ديگر اين است كه گرچه بعضي از روايات خوانده شد و بعضي از روايات بنا شد كه مورد مطالعه قرار بگيرد اگر بعضي از روايات را بنگريم يك مطالب تازه‌تري هم به دست مي‌آيد كه ان‌شاء‌الله آنها را هم مي‌خوانيد مطلب سوم آن است كه اگر اين طوري كه ظاهر برخي از اقوال يا روايات است كه خداوند از اين ذرات بعد از اينكه ارواح اينها را به اينها متعلق كرد تعهد گرفت آنهايي كه در دوران كودكي مي‌ميرند و آنهايي هم كه مجنون هستند اين اخذ ميثاق چه فايده دارد قرآن كريم دوتا حجت ذكر مي‌كند يعني يك احتجاج مي‌كند كه جلوي دوتا بهانه را بگيرد مي‌فرمايد ما از اينها تعهد گرفتيم تا هيچ يك از شما در قيامت نگوييد ما از اين توحيد غافل بوديم يا بگوييد نياكان ما مشرك بودند و ما در محيط شرك پرورش شديم ﴿أَفَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ المُبْطِلُونَ﴾ خب آنهايي كه ذات اقدس الهي مي‌داند اينها در خردسالي مي‌ميرند كه كم هم نيستند يا آنها كه مجانين‌اند و اهل تكليف نيستند فايده اخذ ميثاق از اينها چيست؟ ولي اگر ما بگوييم اين اخذ ميثاق به همان جنبه ملكوت انسان برمي‌گردد به جنبه ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَالهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾[1] برمي‌گردد هر انساني كه به اين مرحله رسيده است اين مكلف است انساني كه به اين مرحله رسيده است قابل احتجاج است قهراً اخذ تعهد از اينها سودمند است و اينها مي‌توانند در قيامت اگر تعهدي نباشد احتجاج كنند بنابراين خود اين آيه گذشته از اينكه نشان مي‌دهد اين اخذ تعهد به زبان عقل نيست زيرا قرآن كريم براهين عقلي فراواني اقامه كرده است يك عده پذيرفتند يك عده نپذيرفتند قرآن كريم نقل مي‌كند كه انبيا(عليهم السلام) معجزات فراواني ارائه كرده‌اند با اينكه آيات بينه‌اي ارائه كرده‌اند بعضي پذيرفتند بعضي نپذيرفتند اما آن موطني كه همگان پذيرفتند آن همان اين موطن اخذ ميثاق است معلوم مي‌شود كه اين به زبان عقل نيست به زبان معجزات هم نيست به همان زبان فطرت است و اگر ما بتوانيم روايات را با آيه هماهنگ كنيم بگوييم كه در مرحله مقدم بر نشئه دنيايي و ملكي پيمان گرفت و اين تقدم هم تقدم زماني نيست تقدم وجودي و رتبي است و اين‌چنين نيست كه آن موجودي كه تعهد سپرده است از بدن مفارقت كرده باشد دوباره در اين عالم به اين بدن تعلق گرفته باشد بلكه همواره هست اگر اين معنا را بتوانيم از روايات هم مثل آيه استفاده كنيم آنهگاه مآل روايات و آيه يكي خواهد بود مي‌ماند بعضي از اشكالاتي كه قابل علاج است و آن اشكال اين بود كه سه تا اشكال اين بود كه ظاهر آيه اين است از بني‌آدم نه آدم ظاهر آيه اين است كه (من ظهور بني‌آدم) نه من ظهر آدم ظاهر آيه اين است كه ذريه بني‌آدم نه ذريه آدم در حالي كه ظاهر روايات اين است كه از ظهر آدم از آدم از ظهر آدم ذريه آدم استخراج شده است اينها همان‌طوري كه در اثناي بحثهاي گذشته به طور اجمال اشاره شد اين سه اشكال قابل حل است براي اينكه بالأخره ممكن است آيه تفصيل را گفته باشد و روايات اجمالش را نظير اينكه قرآن كريم مي‌فرمايد انسان از طين است انسان از تراب است انسان از طين لازب است انسان از حمأ مسنون است انسان از صلصال كالفخار است خب اين ناظر به مراحل هست اگر فرمود از تراب است به لحاظ اصل است اگر فرمود از طين است براي اينكه اين تراب به صورت طين درآمده اگر فرمود طين لازب است براي اينكه اين طين بعد از اينكه آب يك مقداري در آن اثر كرده چسبندگي پيدا كرده اگر به صورت حمأ مسنون فرمود در مرحله بعدي است اگر صلصال كالفخار فرمود مرحله پنجم هست همه اينها قابل جمع است و قبول اين‌طور نيست كه بگوييم چون اين آيات ظاهرش هماهنگ نيست پس ـ معاذ‌الله ـ بين آيات قرآن تهافت هست اينها ناظر به مراحل است چون مراحل فراواني براي پيدايش ذريه هست ولي مرحله اولي‌اش همان جريان آدم است و صلب حضرت آدم اين روايات به لحاظ آن مرحله اولي ذكر كردند و آيه ناظر به مراحل وسطي و متأخره است اگر ما بتوانيم آن محذور را برطرف بكنيم آيه با روايات قابل هماهنگي است يعني از صلب آدم تمام فرزندان بيرون آمدند به ترتيب نه از صلب شخص حضرت آدم و در يك نشئه‌اي كه تكليف هست و قابل احتجاج هست كه آن همان نشئه دنياست منتها صبغه دنيايي و ملكي اين با از راه عقل و انبيا حل مي‌شود آن صبغه ملكوتي و چهره ملكوتي اشيا كه ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَالهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ ناظر به اوست آن با فطرت بيان مي‌شود در آن لسان در آن چهره هيچ كسي انكار نكرده است و اما اينكه در بعضي از روايات در همان روايات ذر و يا ذريه آمده است كه عده‌اي به زبان اقرار كردند و با قلب اقرار نكردند اين با آيه هماهنگ نيست براي اينكه آيه ظاهرش اين است كه ﴿قَالُوا بَلَي﴾ يعني واقعاً همه قلباً هم قبول كردند و در بعضي از روايات از امام(سلام الله عليه) سؤال مي‌كند كه آيا اينها به زبانشان گفتند فرمود «نعم وقالوا بقلوبهم»[2] معلوم مي‌شود كه همگان با دل پذيرفتند پس اگر بعضي از روايات ظاهرش اين است كه اينها با زبان پذيرفتند با قلب نپذيرفتند به اين معنا خواهد بود كه ذات اقدس الهي مي‌داند كه اين گروه وقتي به دنيا آمدند يا به جنبه ملكي پرداختند انكار مي‌كنند مثل همانهايي كه در حال احساس خطر در دريا خدا را با اخلاص مي‌خوانند نه روي ترس ﴿دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ﴾[3] نفرمود دعووا الله خائفين من الغرق يا خائفين من الهلاك فرمود ﴿دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ﴾ اما وقتي به ساحل آمدند دوباره اين اخلاصشان مشوب مي‌شود پس ظاهر آيه اين است كه اينها با قلب گفتند بعضي از روايات هم كه يك مقدار خب آن روايات خوانده شد اين كه از امام(سلام الله عليه) سؤال مي‌كنند كه آيا اينها به زبانشان گفتند فرمود «نعم وقالوا بقلوبهم» يعني نه تنها به زبان بلكه با دل هم گفتند پس اگر يك روايتي دارد كه اينها با زبان گفتند با دل نگفتند هم با آن روايت معارض است هم با قرآن اگر با آن روايت معارض بود و ما راه حل نداشتيم مرجع قرآن كريم است خب اگر دوتا روايت معارض بود يك روايتي مي‌گويد كه بعضيها با قلب گفتند يك روايت دارد كه نه همه با قلب گفتند هيچ كس با اين كار قلبي جواب نداد كه مثلاً با زبان گفته باشد اگر ما نتوانستيم روايت را جمع دلالي كنيم مرجع قرآن كريم است ظاهر قرآن كريم هم اين است كه همگان گفتند بلي نه اينكه به زبان گفتند بلي خب بعضي از روايات دارد كه اينها آن موقف يادشان نيست ولي اصل معرفت يادشان است حالا موقف يعني موقف مكاني كه بعضي از روايات نشان مي‌دهد يا بعضي از اقوال هست كه بين ارض و سما بود يا در مكه بود يا در مدينه بود يا در عرفات بود يا در هند بود يا كنار مسجد نعمان بود از اين حرفها كه براي بعضي از اينها البته روايت هست ولو حالا ممكن است معتبر نباشد عمده آن است كه اصل تعهد يادشان باشد مستشكلين نمي‌گويند كه جايش يادمان نيست تا ما بگوييم به اينكه نسيان موقف ضرر ندارد مستشكل مي‌گويد اصل تعهد يادمان نيست ما اين تعهد براي آن است كه شما حتجاج مي‌خواهيد بكنيد ما اصلاً يادمان نيست يك چنين تعهدي كه گفتيم بلي نه اينكه اصل تعهد يادمان هست و موقف يادمان نيست آن‌كه اشكال مي‌كند مي‌گويد اصلاً تعهد يادمان نيست ولي اگر كسي به اين مرحله ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَالهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾[4] كند مي‌بيند كه يادش هست چون اگر اين نفس را ذات اقدس الهي ملهمه آفريد الهام فجور و تقوا بدون اصول سه‌گانه دين حاصل نخواهد شد يعني ملهم مشخص است قيامت هم مشخص است راه هم مشخص براي اينكه فجور و تقوا اگر الهام شده است مبدأ فاعلي الهام خداست و فجور و تقوا براي مسئله بهشت و جهنم است كه اگر كسي گرفتار فجور شد به عذاب مبتلا مي‌شود و اگر به فيض تقوا راه يافت به بهشت مي‌رسد پس اگر فجور و تقوا الهام شد هم مسئله دين و وحي و نبوت هست هم مسئله توحيد هست هم مسئله معاد در آن مرحله انسان قالوا بلي را خواهد داشت يعني كاملاً به يادش هست مفسرين چند گروه‌اند بعضيها فقط همان قول خلقت ارواح را قبول كردند و جريان عالم ذر را قبول كردند همان را نقل كردند بعضيها مثل زمخشري مثل اندلسي ابوحيان اندلسي در البحر المحيط و اينها راه كشاف را طي كردند و اين را تمثيل دانستند و زبان عقل و استدلال پنداشتند بعضيها هم هر دو قول را نقل كردند و شايد خواستند جمع بكنند بين اين دو اگر قابل جمع باشد چه اينكه جمعش با تصرف در بعضي از امور امكان پذير است در تفسير المنار هر دو قول را نقل كرده مبسوط هم نقل كرده ده اشكال از طرف كساني كه آن عالم ذر را نمي‌پذيرند و به صورت ذرات ريز را قبول دارند ده اشكال را به صورت مبسوط ياد كرده است اما جنبه اينكه هر كسي ملكوتي دارد يا جنبه اينكه هر كسي نفس ملهمه‌اي دارد در آن مرحله جاي شهود است معاينةً مي‌بينند اينها را اصلاً مطرح نكرده كه اگر كسي به اين مرحله برسد شايد بتواند بين آيه و بين روايات جمع بكند خب اين اشكال درباره اينكه از صبيان و مجانين چگونه تعهد گرفته اين شايد بر خيليها وارد باشد اما كساني كه به زبان عقل مي‌گويند يا به زبان وحي مي‌گويند اين اشكال ديگر وارد نيست براي اينكه به زبان استدلال يا به زبان وحي از صبيان و مجانين تعهد گرفته نشده ولي اگر در عالم سابق از همه انسانها تعهد گرفته شده باشد آن وقت اين سؤال هست كه چه فايده از مجانين چه فايده از صبيان مگر اينكه ما بگوييم بهره اين اخذ ميثاق تنها مسئله رهايي از عذاب قيامت نيست بلكه بركات فراواني دارد كه يكي از آنها اين است و آن بركات فراوان بخشيش كه نظام تكويني را به عهده دارد تأمين بكند براي كودكان هم هست زيرا كودك از آن جهت كه در مسير تكامل هستي به سر مي‌برد مثل ساير موجودات اسلام دارد انقياد دارد تسبيح دارد سجده دارد طوع و رغبت دارد از اين جهت از آنها هم تعهد گرفتند ولي اگر فايده اين تعهد منحصر در احتجاج باشد اين اشكال شايد وارد باشد كه اخذ پيمان از كودكان و مجانين براي چيست آن وقت چنين اشكالي بر كساني كه آيه اخذ ميثاق را به زبان برهان عقلي مي‌دانند يا به زبان وحي مي‌دانند وارد نيست چون به زبان استدلال عقلي و به زبان وحي فقط از انسانهاي عاقل و خردمند تعهد گرفته شده نه از كودكان و نه از مجانين حالا برخي از رواياتي كه سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) در الميزان نقل كردند آنها را هم بخوانيم تا روشن بشود كه خود روايات نشان مي‌دهد كه همگي با قلب و زبانشان تعهد سپردند ايشان از تفسير قمي ابي عن ابن‌ابي‌عمير عن ابن‌مسكان عن ابي‌عبدالله(عليه السلام) نقل مي‌كنند كه ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي﴾ ابن مسكان از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) سؤال مي‌كند «معاينةً كان هذا؟» يعني اين سؤال و جواب با شهود بود يعني خدا را ديدند؟ «قال(عليه السلام) نعم» همان است كه «لا تدركه الابصار بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان»[5] «نعم فثبتت المعرفة و نسوا الموقف» اصل معرفت خدا در دلها ماند به دليل اينكه هر وقت غبار روبي كردند آن مطلوب مشهود مي‌شود موقف تعهد از يادشان رفته است «و سيذكرونه» در قيامت البته باز متذكر مي‌شوند «و لولا ذلك لم يدر احد من خالقه و رازقه فمنهم من اقر بلسانه في الذر و لم يؤمن بقلبه فقال الله ﴿فما كانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل﴾»[6] اينهايي كه معاينة خدا را مشاهده مي‌كنند آيا شهود عيني خدا با كذب و نفاق هماهنگ است اين كه تخلف پذير نيست اين علم پس اينكه فرمود اگر آن نبود كسي نمي‌دانست خالقش كيست و رازق كيست خب يعني اگر چنانچه آن پيوند معنوي نبود ممكن است انسان با يك سلسله علوم حصولي برهان اقامه كند اما مستحضريد كه اين براهين مفهومي بيش به دست انسان نمي‌دهد هيچ كدام از اينها خدا نيست به چند دليل همه اهل معرفت دليل اقامه كردند كه اين كه در اذهان ماست اين كه خدا نيست حالا لازم نيست آن حديث باشد گرچه هنوز سندي براي آن پيدا نشده كه «كلما منير تموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم»[7] و اما اهل معرفت دليل آوردند كه اين كه در ذهن ماست خدا نيست يكي از آن ادله اين است كه اين كه در ذهن ماست جزء منشئات نفس است نفس اين صور را انشا كرده اين مفاهيم را انشا كرده يا از راه تعاليم خارجي اين مفهوم به ذهن القا شده پس بالأخره اين ناشئ هست و مولود و خدا كه ﴿لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ﴾[8] اين كه منشأ نفس است مولود نفس است وليد نفس است و خدا كه وليد نيست مولود نيست پس اين خدا نيست اين شكل ثاني برهان ديگر اين كه اين كه در ذهن ماست گاهي هست گاهي نيست گاهي غيبت پذير است گاهي فاني مي‌شود گاهي هست گاهي نيست و ذات اقدس الهي كه غيبت پذير نيست فنا پذير نيست پس اين خدا نيست سوم آن‌كه اهل استدلال هر كسي در ذهن خود اين صورت را دارد اين مفهوم را دارد پس اين مفاهيم به تعدد فهمنده‌ها متعدد‌ند خدا كه واحد است شريك بردار نيست كثرت پذير نيست پس اين كه در ذهن ماست اين خدا نيست آن كه خارج است و اين ذهن از حكايت مي‌كند آن خداست و به او هم كه دسترسي نداريم آن كه به ذهن بيايد نيست چون خارجي بودن عين ذات اوست اين كه مفهوم نيست اين هم كه پيش ذهن ماست اين خدا نيست اين حاكي اوست يعني چه؟ يعني فقط ما مي‌دانيم يك خدايي در خارج هست هر چه هم اين مفهوم را توسعه بدهيم اين مفهوم يك مفهوم ديگري توليد مي‌كند نه مصداق پس آن كه خداست مشهود ما نيست آن كه معلوم ماست خدا نيست اينها علامت‌اند اينها آيه‌اند پس يك راه ديگري است كه ما حقيقت او را به اندازه خودمان بايد بفهميم و اين همان راه شهود است و هيچ كس خود را نمي‌شناسد مگر اينكه مقوم خود را قيم خود را قيوم خود را كه ذات اقدس الهي است بشناسد و اما در آن حال جا براي نفاق نيست اين كه فرمود بعضيها با قلب ايمان نياوردند يعني بعضيها طوري‌اند كه اگر به دنيا بيايند با قلب ايمان نمي‌آورند نظير اينكه در همان كشتي مشركيني كه احساس خطر مي‌كردند خدا را با اخلاص مي‌خوانند ولي به ساحل كه آمدند برمي‌گردند ايشان مي‌فرمايند به اينكه اين روايت «ترد علي منكري دلالة الآية علي اخذ الميثاق في الذر تفسيرهم قوله ﴿وَأَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾ ان المراد به انه عرفهم آياته الدالة علي ربوبية»[9] آنهايي كه آيه را به زبان عقل و استدلال معنا كردند اين رد مي‌كند چون دارد كه معاينةً خدا را ديدند بعد مي‌فرمايد «و الرواية صحيحة و مثلها في الصراحة و الصحة ما سياتي من رواية زراره و غيره»[10] معلوم مي‌شود يك نشئه نشئه شهود است نه نشئه استدلال

‌پرسش ...

پاسخ: بله؟ شيطان هم در نشئه‌اي كه خدا را شاهد بود معصيت نمي‌كرد و اما در نشئه ديگر چون شيطان هم جن است جن هم مثل انسان يك روحي دارد يك بدني دارد يك تكليفي دارد در اين نشئه متولد شده است او هم همين‌طور است او در نشئه ملكوت بلي گفت در نشئه ملك است كه نعم مي‌گويد شيطان ﴿كَانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ﴾[11] او جن است و جن يك موجودي است هم بدن دارد هم روح دارد منتها سقف تجردش به اندازه تجرد انسان نخواهد بود كه از آنها انبيا و اوليا برخيزد اين‌چنين ظاهراً نيست موجودات متوسطي‌اند سريع السير‌ند وهم آنها قوي است خيال آنها قوي است در اوهام و خيالات ديگران هم خوب تصرف مي‌كنند در همين حد اما بيش از اين حد نيست در آن نشئه ملكوت از او هم تعهد گرفته است او هم بلي گفته است و اما از آن جهت كه مكلف است نشئه ملك دارد بدني دارد روحي دارد پيغمران براي آنها هم مبعوث شده‌اند گرچه از خود آنها ظاهراً پيغمبري نيست از اين جهت معصيت مي‌كنند

‌پرسش ...

پاسخ: آيه منتها درباره جن نيست ندارد كه «ما خلقت الجن و الانس الا اخذنا منهم ميثاقهم» اين درباره خصوص انسان است

مطلب بعدي آن است كه از تفسير عياشي نقل شده است كه ابي بصير از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) سؤال مي‌كند كه «﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾» اين قالوا بالسنتهم به زبان گفتند «قال(عليه السلام) نعم و قالوا و بقلوبهم» يعني با زبان و دل گفتند «فقلت وأي شيء كانوا يومئذ قال صنع منهم ما اكتفي به»[12] عرض كرد كه چطور چگونه اينها درك كردند كه با دل گفتند فرمود خداي سبحان با آنها كاري كرد كه به آن كار اكتفا شده يعني با آن كار مي‌توانستند مسئله را خوب درك كنند خب پس اين روايت كه دارد «و لم يؤمن» بعضيها با قلب گفتند بعضيها با قلب نگفتند اگر ما توانستيم جمع دلالي بكنيم بين اين دو طايفه متعارض كه اشاره شد نعم المطلوب اگر نتوانستيم جمع دلالي بكنيم نوبت به جمع صناعي رسيد اين دوتا روايت يكي‌اش موافق با قرآن است يكي‌اش موافق با قرآن نيست چون ظاهر قرآن كه گفت ﴿قَالُوا بَلَي﴾ يعني قالوا ديگر نه اينكه نفاقاً گفتند كه واقعاً گفتند اين دوتا راه دارد براي علاج

‌پرسش ...

پاسخ: نه به زبان منافقانه وقتي اصل اين كه فلان كس گفت يعني صادق است دير صدق خبري دارد و صدق مخبري يعني معتقد است فلان كس اين‌طور گفت الآن همه نقل اقوالي كه ما مي‌كنيم از فقها و اصوليين حكما متكلمين ساير صاحب نظرها مي‌گوييم فلان كس گفت يعني حرفش اين است ديگر مگر اينكه قرينه‌اي داشته باشيم درباره نفاق قرينه داريم ﴿قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ المُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ﴾[13] ما آنجا قرينه داريم وگرنه اگر بگوييم زيد اين‌طور مي‌گويد زيد گفته است يعني باور دارد ديگر و خدا هم فرمود ﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي﴾ نه اينكه بعضيها دروغ گفتند بعضيها راست گفتند كه خب.

مطلب ديگر اينكه در روايات دارد كه ذات اقدس الهي طينت مؤمنين را به دست راست گرفت طينت كفار را به دست چپ از اينجا مثلاً خواستند استفاده بشود كه خدا داراي دست راست و چپ ست لكن روايتي كه الدر المنثور نقل كرده ست از ابي امامه از وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه فرمود «خلق الله الخلق و قضي القضية و اخذ ميثاق النبيين و عرشه علي الماء فأخذ اهل اليمين بيمينه و اخذ اهل الشمال بيده الاخري» بعد فرمود «و كلتا يدي الرحمان يمين»[14] اين كه گفته شده خدا يكي را با دست راست گرفت يكي را با دست چپ دست چپ و راست خدا هر دو راست است اين درباره حضرت ابي ابراهيم امام كاظم(سلام الله عليه) هم وارد شده است كه «كلتا يديه يمين»[15] در بعضي از روايات هم آمده است كه «مؤمن كلتا يديه يمين»[16] مؤمن دست چپش هم دست راست است براي اينكه مؤمن با دست چپ همان اطاعتي را دارد كه با دست راست دارد او اصلاً دست چپ ندارد چه اينكه كافر دست راست ندارد «كلتا يديه شمال» او با دست راست گناه مي‌كند همين‌طور كه با دست چپ گناه مي‌كند اگر كسي اهل يمن و بركت و ميمنت بود مي‌شود اصحاب يمين اگر كسي اصحاب مشئمت و شئامت و مشئومي و زشتي بود مي‌شود اصحاب المشئمه اينجا كه منظور چپ و راست كه نيست كه اگر فرمود ذات اقدس الهي «كلتا يديه يمين» مظهرش هم كه ابي ابراهيم است او هم «كلتا يديه يمين»

روايت ديگري هم كه ايشان باز از زراره نقل مي‌كند اين است كه ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ﴾ حضرت فرمود «ثبتت المعرفة في قلوبهم و نسوا الموقف و سيذكرونه يوما و لولا ذلك لم يدر احد من خالقه و لا من رازقه»[17] يعني آن پيوند شخصي كه انسان با خدا دارد آن را نمي‌فهميد حالا بعضي بحثهاي ديگر اگر مانده براي فردا

«و الحمد لله رب العالمين»

 


[1] شمس/سوره91، آیه7 ـ 8.
[2] ـ بحار الانوار، ج5، ص258.
[3] یونس/سوره10، آیه22.
[4] شمس/سوره91، آیه7 ـ 8.
[5] ـ نهج‌البلاغه، خطبهٴ 179.
[6] ـ تفسير قمي، ج1، ص248.
[7] ـ بحار الانوار، ج66، ص293.
[8] اخلاص/سوره112، آیه3.
[9] ـ تفسير الميزان، ج8، ص325.
[10] ـ تفسير الميزان، ج8، ص325.
[11] کهف/سوره18، آیه50.
[12] ـ تفسير عياشي، ج2، ص42.
[13] منافقون/سوره63، آیه1.
[14] ـ الدر المنثور، ج3، ص143.
[15] ـ ؟؟؟.
[16] ـ ر . ك: كافي، ج2، ص126.
[17] ـ بحار الانوار، ج3، ص280.