71/07/04
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: تفسیر/ سوره نساء/ آیه 9 و 10
﴿وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾[1] ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَي ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً﴾[2]
استحباب اعطاي سهمي از ارث به نيازمندان حاضر در تقسيم ارث
در تقسيم تَرَكه و بيان ارث، اصل كلي را كه ميتواند به منزلهٴ متن براي آيات شارحهٴ بعدي است ذكر فرمود و براي اينكه هم مسئلهٴ اخلاقي و اجتماعي مطرح ميشود، هم درونِ مسائل خانوادگي مشكلي راه پيدا نكند، هم به خود شخص در حال احتضار راهنمايي كرد، فرمود كه شما در هنگام مرگ، بستگانتان را در نظر داشته باشيد؛ ثلث مالتان را براي آنها مقرّر كنيد و مانند آن، هم به ورثه ميفرمايد: ﴿وَإِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينُ فَارْزُقُوهُم مِنْهُ﴾[3] كه اين خطاب براي ورثه است، نه براي محتضر و اين حُكم، حُكم استحبابي است نه وجوبي، زيرا ﴿أُولُوا الْقُرْبَي﴾ براي خود هر كدام حكم خاص دارند؛ اگر جزء اين طبقات سهگانهاند كه ارث مشخصي ميبرند و اگر جزء طبقات سهگانه نيستند كه سهمي ندارند. پس منظور از ﴿أُولُوا الْقُرْبَي﴾ اگر يكي از اين طبقاتاند كه ارث دارند و اگر نيستند كه ارث ندارند، پس سهم جدايي براي اينها نيست.
و اگر منظور، حُكم لزومي باشد حضور آنها دخيل نيست. خب، أقربايي كه از ارث سهمي ميبرند چه حاضر باشند هنگام تقسيم تَرَكه، چه حاضر نباشند سهمشان محفوظ است. مثل يتاميٰ و مساكين در مواردي كه حقّي دارند، مثل زكات، مثل خمس و غنيمت و مانند آن. در آنگونه از مواردي كه براي يتاميٰ و مساكين حقّي مقرّر شده است، مقيّد به حضور نيست كه اگر حاضر شدند چيزي بدهيد و اگر حاضر نشدند چيزي ندهيد، اين طور كه نيست. پس تقيّد به حضور ميرساند كه يك حُكم اخلاقي است، نه يك حُكم فقهيِ لازم، چون در همه موارد مثل كفّارات، زكوات، اخماس، غنايم و مانند آن براي يتاميٰ و مساكين سهمي هست، مقيّد به حضور نيست. پس ﴿وَإِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينُ﴾[4] نشانه استحبابي حُكم است، قهراً توهّم نسخ و مانند آن هم جا ندارد.
اطلاق «يتاميٰ و مساکين» به اقربا و غيرآن
مطلب بعدي آن است كه منظور از يتاميٰ و مساكين، يتاميٰ و مساكين از بستگان نيست. يتاميٰ و مساكين، مطلق هستند؛ منتها منظور از ﴿أُولُوا الْقُرْبَي﴾ آن بستگاني است كه نيازمند باشند ولو در حدّ يتيم و مسكين نباشند، نه اينكه منظور از يتاميٰ و مساكين همان بستگان يتيم و مسكيناند نه [بلكه] يتاميٰ و مساكين مطلقاند ﴿أُولُوا الْقُرْبَي﴾ مطلق نيست به قرينهٴ وحدت سياق. پس بستگان نيازمند ولو در حدّ يتيم و مسكين نباشد و ساير يتاميٰ و مساكين، آنها اگر در هنگام توزيع تَرَكه حضور پيدا كردند، آنها را نااميد نكنيد، آنها به يك انتظاري آمدند. اصولاً كسي كه ميوهاي در اختيار اوست، شايسته نيست كه آن را از ديگران باز دارد و ديگران را محروم كند. چيدن ميوهٴ درخت در شب مكروه است، براي اينكه عده زيادي اين درختها را پُربار ديدند، وقتي فردا ببينند كه ديشب همه اين درختها خالي شده است و چيزي به اينها نرسيد، اين نگراني براي اينهاست. [بنابراين] چيدن ميوه در شب مكروه است، روز ميوه را بچينند كه اگر عابري گذشت، مقداري هم از آن ميوه بهرهبرداري كند. اينجا هم ﴿إِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ﴾ است يعني هنگام تقسيم تَرَكه، اگر بستگان نيازمند ولو در حدّ يتيم و مسكين نباشند و همچنين ايتام و مساكين حضور پيدا كردند، اينها را محروم نكنيد و سهم مشخصي هم ذكر نفرمود. اگر يك حُكم فقهي لازم بود يك مقدار مشخصي را ذكر ميكرد از اينكه مقدار مشخصي هم ذكر نفرمود نشانه آن است كه حُكم لزومي نيست، لكن ندبي است.
نحوه و زمان پرداخت مال به ايتام حاضر
مطلب بعدي آن است كه اين حضور قسمت، زمينه است براي پرداخت مقداري از مال به اين حاضران، حالا اين پرداخت يا قبل از قسمت است يا بعد از قسمت. اگر ورثه همه كبير باشند چه قبل از قسمت بدهند چه بعد از قسمت، به اين حُكم فقهي عمل كردند يعني به اين استحباب عمل كردند. ولي اگر بعضي از اين وَرَثه صغيرند بايد تقسيم بشود، سِهام صغار مشخص بشود، سهام كبار مشخص بشود، آن وقت افراد كبير از سهم خود به اين اولواالقربي و يتاميٰ و مساكين بپرازند، چون از سهم صغير كه حقّ تأديه و پرداخت ندارند.
لزوم رد مساکين با قول معروف
مطلب بعدي آن است كه اگر مال كم بود يا ورثه صغير بودند و هنوز تقسيم نشد يا كفايت نميكند كه به اين اولواالقربي و يتاميٰ و مساكين بدهند، اينها با ﴿قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾[5] رد بشوند. چه اينكه آن وقتي هم كه مقداري از مال به اينها ميرسد باز با ﴿قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾ باشد يعني اينچنين نباشد كه حالا چون حاضر شدند شما احساس كراهت كرديد و چيزي به اينها داديد نه؛ با يك رضا و طِيب نفس مال را به اينها بدهيد و با يك حُسن برخورد اينها را از مجلس، آزادانه بيرون كنيد يعني كاري كنيد كه خود آنها بروند ﴿وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾[6] منّت نگذاريد، در هنگام اعطاي مال اينها را تحقير نكنيد و مانند آن. پس هم حُكم عاطفي در آن ملحوظ شده است، هم مقداري از مال به آنها رسيده است، هم هيچ كسي از بستگان متوفّا محروم و نااميد نشد ﴿وَإِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينُ فَارْزُقُوهُم مِنْهُ﴾[7] ، اين ﴿مِنْهُ﴾ كه در اين آيه است مرجع ضميرش يا به آن مقسوم برميگردد به قرينهٴ قسمت يا به مال برميگردد كه در آيه قبل است. در آيه قبل اين بود كه: ﴿لِلْرِجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ وَلِلْنِسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ﴾[8] اين «ما» همان مال است. اين ضمير ﴿مِنْهُ﴾ يا به آن «ما» كه به معني مال است برميگردد [كه] در آيه قبل است يا به مقسوم برميگردد كه از عنوان قسمت استفاده ميشود.
﴿وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾ يك حُكم اخلاقي است كه در جريان سفها و مانند آن هم ياد شده است كه قبلاً بحثش گذشت يعني آيه پنج همين سورهٴ «نساء» اين بود كه: ﴿وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَاماً وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾، آن بحثي كه در ﴿قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾ بود، اينجا هم هست.
اختصاص رزاقيت مطلق به ذات اقدس الهي
مطلب بعدي آن است كه رزق در حقيقت، فعل خداست و خداوند كارهايي را كه براي خودش است به بندگانش اسناد ميدهد، براي ترغيب و تشويق. ولي براي حفظ اساس كه توحيد است، در آيات ديگر آن كار را منحصراً به خود اسناد ميدهد. موارد زيادي در قرآن از اين قبيل هست، آنچه فعلاً محلّ استشهاد است همين مسئله رزق است.
در آيه پنج خوانديم كه فرمود: ﴿وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا﴾ به عدهاي دستور ميدهد كه شما اينها را رزق بدهيد. در تعبيرات ديگر كه فرمود: ﴿وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ﴾[9] نشانه آن است كه عده زيادي رازقاند؛ منتها ﴿وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ﴾ است. پس رزق كه كار خداست به بندگان، خدا منسوب است و بندگان خدا هم احياناً بعضشان نسبت به بعض رازقاند ولي براي اينكه آن اساس توحيد محفوظ بماند، در بخش ديگر ميفرمايد: ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ﴾[10] . اين كلمهاي كه در پايان سورهٴ «ذاريات» است فرمود اينها فكر ميكنند كه كسي از آنها توقّعي دارد، چيزي از آنها طلب ميكند اينچنين نيست، بلكه ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ﴾. اين كلمه ﴿الرَّزَّاقُ﴾ با «الف» و «لام»ي كه دارد، آن ضمير فصلي هم كه به عنوان «هو» ياد شده است اين مفيد حصر است يعني تنها رازق، خداست. اگر ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ﴾ پس ديگري رازق نيست و اگر در پايان سورهٴ «جمعه» آمده است كه: ﴿وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ﴾ يا در اينگونه از موارد آمده است: ﴿فَارْزُقُوهُم﴾ نشانه آن است كه اينها بندگان خدايند و مجاري رزقاند و مظاهر رزقاند. در حقيقت، مأموران الهياند كه رزق خدا را به زيد و عمرو برسانند، نه اينكه از خود چيزي داشته باشند و رازق باشند [بلكه] رازق حقيقي فقط اوست.
در مسئله حفظ هم همين طور است ﴿فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ﴾[11] چه در مسئله حفظ، چه در مسئله رحمت، چه در مسئله شفاعت، در مسئله شفاعت هم همين طور بود كه فرمود: ﴿شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ﴾[12] يعني شافعين فراوانياند و همچنين در مسئله قوّت كه فرمود: ﴿خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ﴾[13] يا ﴿أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ﴾[14] در اينگونه از موارد، قوّت را به انسانها اسناد ميدهد، بعد فرمود مگر نميدانند كه ﴿أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً﴾[15] اين تعليمِ توحيدي است در سراسر قرآن كه اگر يك وقت كاري به غيرخدا اسناد داده شد، مبادا كسي خيال كند از غيرخدا كاري ساخته است، غيرخدا مأمور است غيرخدا وسيله است و از طرف ذات اقدس الهي ميرساند.
جامعيت خاص قرآن در پرداختن به مسائل مختلف
قبل از اينكه مسئلهٴ ارث به صورت فقهياش تبيين بشود، اين بحث را هم باز قرآن مطرح ميكند يعني چون قرآن يك كتاب علمي نيست، نظير فقه يا اصول يا فلسفه يا كلام يا عرفان نيست كه موضوعي داشته باشد، محمولي داشته باشد، مسئلهاي داشته باشد فقط بر اساس روال علمي، كار را پيش ببرد. خدا از قرآن به عنوان نور تعبير كرده است[16] . نور آن است كه مسائل علمي را با آن مسائل عاطفي، با آن مسائل اخلاقي، با پشتوانههاي اجرايي ذكر ميكند. هر آيهاي كه محتوايي دارد صاحبان علوم گوناگون آن محتوا را ميگيرند [و] دربارهاش بحث ميكنند؛ اما از قبلش و بعدش كه يك حُكم اخلاقي است، مربوط به تزكيه و تهذيب است آن ديگر در آن رشتههاي علمي نميآيد. در مسئله ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ﴾[17] اين به فقه آمده؛ اما قبل و بعدش كه يك حُكم اخلاقي است، اين ديگر در فقه راه ندارد. آياتي كه به اصول ميآيد اينچنين است، آياتي كه به فلسفه و كلام ميآيد اينچنين است، آياتي كه به عرفان راه پيدا ميكند اينچنين است يعني آن بخش علمياش در اين علوم ميآيد؛ اما آن بخش اخلاقياش كه پشتوانهٴ اجراي اينهاست آنها مطرح نميشود. ولي قرآن اگر يك حُكم علمي را ذكر ميكند ـ حالا يا فقهي يا غيرفقهي ـ آن پشتوانهٴ اخلاقياش هم ذكر ميكند.
بيان احکام اخلاقي همراه احکام فقهي در قرآن کريم
الآن بحث در اين بود كه به عنوان متن فرمود: ﴿لِلْرِجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ وَلِلْنِسَاءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالْأَقْرَبُونَ﴾[18] عدهاي هم كه حالا ارث نميبرند، فرمود آنها را حُكم اخلاقي آن است كه محروم نكنيد. حالا اينكه فرمود زن ارث ميبرد، مرد ارث ميبرد، بچه ارث ميبرد، اقربا ارث ميبرند، كساني كه ميّت به او قريب است ارث ميبرد، سهامشان چقدر است آن را بعداً مشخص ميكند. قبل از اينكه به تبيين سِهام بپردازند، به اين مسئله كه مبادا در ارث نسبت به افراد ضعيف تعدّي بكنيد ميپردازند؛ كساني كه ضعيفاند همان يتيماند، بيسرپرستاند، آنها مالشان هضم ميشد. كسي كه بالغ باشد كه خب از خود دفاع ميكند ولي كسي كه خردسال باشد، قدرت دفاع ندارد. فرمود در تقسيم تَرَكه مواظب باشيد كه مال صغار را كاملاً به آنها بپردازيد.
عواقب تعدي به اموال افراد ضعيف
اگر مالِ صغير را به آنها نپرداختيد؛ به مال آنها تعدّي كرديد، دو خطر شما را تهديد ميكند: يك خطر دنيايي؛ يك خطر اخروي. خطر دنيايي آن است كه بعد از مرگ شما به ورثه شما، همان مقدار سخت ميگذرد كه شما بر ايتام ديگران سختي را تحميل كرديد. اگر مايل نيستيد كه بعد از مرگ شما به صغار شما اجحاف بشود، در زمان حيات به صغار ديگران اجحاف نكنيد، اين خطر دنيايي.
خطر اخروي هم آن است كه خوردنِ مال يتيم و صغير، آتشخوري است خلاصه، اينكه مربوط به آخرت است. لذا قبل از تفصيل فقهي سهام ورثه، اين دوتا آيه را و اين دوتا حُكم را كه يكي به دنيا برميگردد [و] يكي به آخرت ذكر كرد. فرمود: ﴿وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً ٭ إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَي ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً﴾؛ فرمود: آنها كه ميترسند به صغار اينها ستم بشود و از ستمِ صغار رنج ميبرند، سعي كنند به صغار ديگران ستم نكنند. حالا اگر كسي در حدّي است كه يتيم ندارد، بالأخره نوههاي او اين طور هستند چون ترك ذريّه اختصاصي به فرزند بلافصل نيست، فرزند معالفصل هم هست اگر كسي راضي نيست كه نوههاي او رنج ببرند بر ايتام ديگران رنج تحميل نكند. حالا اگر كسي اينچنين نيست بر فرض يا عقيم است يا اين مسئله اصلاً براي او مطرح نيست، قرآن اين را تمثيل ميكند ميگويد كه شما براي اينكه بدانيد تعدّي به ايتام چقدر سخت است، خود را معيار قرار بده اگر شما ميمرديد و ايتامت ميماند، به اين ايتامتان آسيب ميرسيد چقدر بر شما سخت بود! آن سختي را از اين راه احساس كنيد و بچشيد و نسبت به ايتام ديگران تعدّي نكنيد. پس از چند راه اين آيه هشدارِ دنيايي را به همراه دارد: يكي اينكه اگر كسي بچههاي خردسال دارد و به خردسالان ديگران رحم نكرد و بدرفتاري كرد با آنها، اين خطر او را تهديد ميكند كه بعد از مرگ او به خردسالان او هم تعدّي بشود. دو، اگر كسي فرزند خردسال ندارد ولي خب بالأخره نوههاي او كه هستند، نسبت به نوههاي او هم اين خطر هست، چون ذريّه شامل فرزند معالفصل هم ميشود. سوم حالا اگر كسي هيچكدام از اين مسائل براي او مطرح نبود، قرآن از باب تمثيل اين مسئله را براي او تبيين ميكند، ميفرمايد كه اگر خواستيد ببينيد تعدّي به ايتام چقدر سخت است، خود را مجسّم بكن كه داراي فرزند صغاري و در آن حال مُردي و به فرزندان صغيرت هم تعدّي شده است، چقدر به تو سخت ميگذرد. اگر اين است، به صغار ديگران رحم بكن: ﴿وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَافاً﴾ كه ﴿خَافُوا عَلَيْهِمْ﴾ اگر نسبت به ذراري صغارتان ترسناكيد، به ذريّههاي ديگران تعدّي نكنيد، خب.
پرسش: ...
پاسخ: حالا اين به خواست خدا در آن بحثي كه سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) مطرح كردند به عنوان انعكاس عمل به صاحبش كه يك بحث جامعي است در الميزان طرح كردند، خواهد آمد كه حالا چطور كسي ظلم ميكند، بعد بچههاي او آسيب ميبينند. اين آيا مطابق با عدل هست يا مطابق با عدل نيست، بحثي را ايشان عنوان كردند يك بحث جامع خوبي است[19] كه ـ انشاءالله ـ مطرح ميشود.
تبيين خطاب «قولاً سديدا» در خصوص صغار
در ذيل اينكه فرمود نسبت به صغار ديگران تعدّي نكنيد، فرمود: ﴿وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾، نه «قولاً شديدا». ﴿قَوْلاً سَدِيداً﴾، «سديد» يعني صواب، مُحكم كه سد از همين باب است. در نوع اين موارد كه سخن از امر به قول است مخصوص قول يعني گفتن مراد نيست. قول، كنايه از مطلق كار است؛ اگر به ما گفتند با مردم خوب حرف بزنيد، اين سخن گفتن در مقابل كار كردن نيست يعني با مردم خوب برخورد كنيد خواه با فعل، خواه با قول، خواه با نوشتن، چيزي خواستيد بنويسيد خيلي مؤدّبانه باشد، چيزي خواستيد بگوييد خيلي مؤدّبانه باشد، عملي هم خواستيد انجام بدهيد، مؤدّبانه باشد.
نظير همان اكل است كه گفته شد: ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ﴾؛ مالتان را به باطل نخوريد منظور، خوردنِ در مقابل پوشيدن و نوشيدن كه نيست [بلكه] منظور، مطلق تصرّف است. اگر گفته شد فلان كس مال مردم را خورد، معنايش اين نيست كه به صورت نان در مال مردم، تصرّف آكلانه كرد. اگر لباس غصبي هم در بركرد، فرش غصبي هم زير پا گذاشت ميگويند مالِ مردم را خورد. اين خوردن، كنايه از مطلق تصرّف است. گفتن، كنايه از مطلق برخورد است. در سورهٴ مباركهٴ «بقره» بحث شد كه ﴿قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً﴾[20] نه يعني با مردم خوب حرف بزنيد و حرفِ خوب، چون قول كنايه از مطلق برخورد است يا اگر خواستيد چيزي بنويسيد، حرف كسي را رد كنيد خب، خيلي عاقلانه و مؤدّبانه باشد. خواستيد دربارهٴ كسي كاري انجام بدهيد، خيلي مؤدّبانه باشد. خواستيد با كسي سخني بگوييد خب، مؤدّبانه باشد. اين قول، كنايه از مطلق برخورد است، مثل اينكه آنجا اكل، كنايه از مطلق تصرّف است: ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ﴾[21] هم مطلق تصرّف است. اين ﴿وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾ يعني كارِ محكم بكنيد. آنجا كه فرمود: ﴿وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾[22] ضمن اينكه فعل را هم شامل ميشود، ارتباط مستقيمش با قول است يعني اگر در هنگام تقسيم تَركه، يتاميٰ و مساكين حضور پيدا كردند با يك حرف خوبي اينها را راضي كنيد. اگر هم مال نداديد، لااقل اينها را با يك بيان خوبي راضي كنيد. ولي در خصوص اين مقام، سخن از فعل است نه قول. فرمود: ﴿وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً﴾ يعني كارِ محكم انجام بدهيد يعني خيلي نسبت به اموال يتيم دقيق باشيد.
نحوه تعامل با ايتام و مال آنها
درباره مالِ يتيم، آيه دو همين سورهٴ مباركهٴ «نساء» بحثش گذشت كه: ﴿وَآتُوا الْيَتَامَي أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَلاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَهُمْ إِلَي أَمْوَالِكُمْ إِنَّهُ كَانَ حُوباً كَبِيراً﴾ مباحث چندگانهاي ذيل همان آيه مطرح شد. عدهاي اصرار كردند كه اگر اينچنين است ما ديگر با ايتام معاشرت نكنيم، آيه نازل شد كه اينچنين نيست؛ اگر شما واقعاً مصلحانه برخورد كنيد ﴿فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَاللّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ﴾[23] كه در سورهٴ مباركهٴ «بقره» بود كارِ خوبي است ﴿فَإِخْوَانُكُمْ﴾؛ اما ﴿وَاللّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ﴾.
عقوبت سوء استفاده از ضعف ضعفاء
در اينجا فرمود كه شما از ضعف آنها و قدرت خود بخواهيد سوء استفاده كنيد، اين دو خطر را دارد: يكي خطر دنيايي است كه ياد شد؛ دوم خطر آخرتي است كه فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَي ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً﴾؛ كساني كه مالِ يتيم را ميخوردند؛ اما ﴿ظُلْماً﴾ نه بر اساس تجارت و شركت و امثال ذلك كه آنكه مستثناست ﴿ظُلْماً﴾ ميخورند، اينها در حقيقت در شكمشان جز آتش چيز ديگر نميخورند، اينها آتشخورند: ﴿وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً﴾.
کيفيت تأثير عمل پدر و مادر در فرزند
دوتا بحث مهم اينجا هست كه حتماً اين دو بحث را به الميزان مراجعه بفرماييد تا تفصيلاً بحث بشود به خواست خدا. يكي كيفيت تأثير عمل پدر و مادر در فرزندهاست، حالا پدر اگر بد كرد چطور فرزند رنج ميبرد[24] ، دوم مسئله تجسّم اعمال است[25] . تجسّم اعمال را در بحث سورهٴ مباركهٴ «بقره» آنجا مبسوطاً گذشت كه اگر كسي كاري انجام داد در حقيقت، متنِ آتش را ميبيند؛ خود كار، متنِ آتش است. لذا در بحث تجسّم اعمال، ايشان ارجاع ميدهند به همان سورهٴ مباركهٴ «بقره». ولي در بحث اول كه عمل برميگردد به صاحبش آنجا تا حدودي يك بحث قابل توجّهي هم دارد. قبل از اينكه ما به اين دو بحث مستقل برسيم خود آيه، معناي خودش را روشن كند. فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَي ظُلْماً﴾ كه منظور از اين اكل، مطلق تصرّف است؛ كسي كه در مال يتيم تصرّف ميكند آن هم ﴿ظُلْماً﴾ اين فقط آتش ميخورد. درباره بعضي از افراد، كلمهٴ حصر آمده كه فرمود: اينها جز آتشخوري چيز ديگري ندارند،8 كارشان فقط آتشخوري است.
بعضيها خواستند بگويند: ﴿إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً﴾ اين مجاز است[26] يعني روحش به اين برميگردد كه اين كار، معصيت است [و] اين باعث ميشود كه در قيامت به جهنم ميرود. اين تام نيست بر اساس دو نكته: يكي اينكه اگر ما خواستيم در ظاهر آيهاي تصرّف بكنيم آن را مجاز عقلي يا مجاز لغوي بدانيم، بايد يك دليل عقلي يا دليل نقلي معتبري باشد. اگر دليل عقلي يا نقلي بر خلاف ظاهر اقامه نشد، خود ظاهر حجت است. ظاهر اين آيه اين است كه كسي كه مال يتيم را ﴿ظُلْماً﴾ ميخورد، اين آتش ميخورد. اگر كسي متعبّد باشد، به همين ظاهر عمل ميكند. ميگويد حالا من ولو راز و رمزش را هم نميدانم ولي چون دليلِ عقلي يا نقلي بر خلافش نيافتم، اين ظاهر را عمل ميكنم. خب، بعضي از بزرگان در كتابهايشان نوشتند كه ما ديديم عدهاي آتش از دهنِ اينها بيرون ميآيد[27] ، كسي كه حرفِ تلخ ميزند، حرفهاي الحادآميز ميزند، آتش از دهنِ اينها بيرون ميآيد.
ادراک خاص افراد خاص براي درک علوم باطني
هر كاري بالأخره يك راه ادراكي دارد. در علوم مدرسهاي اين اصل، پذيرفته شده است حالا چه علوم حوزوي، چه علوم دانشگاهي كه «من فَقَد حسّاً فَقَدْ فَقَدَ علماً»[28] . اگر كسي ناشنوا باشد، اين از تشخيص انواع صوتها محروم است. اگر كسي نابينا باشد، از تشخيص انواع رنگها محروم است و هكذا؛ هر كسي حسّي را از دست داد علمي كه از راه آن حس به دست ميآيد اين محروم است، اين درباره علوم حوزوي و دانشگاهي، همين علوم معمولي. قرآن كريم يك سلسله علوم ديگري را به ما نشان ميدهد كه براي نِيل به آن علوم، يك حواسّ ديگري لازم است. ما ميبينيم قرآن افرادي كه داراي چشماند، داراي گوشاند و نيروي تفكّر دارند اينها را اصم و أعميٰ ميداند، ميگويد اينها كور هستند. يك عده را قرآن كور ميداند، يك عده را كَر ميداند، با اينكه چشم و گوش دارند[29] . يك عده را ميگويد قلبِ اينها مريض است ﴿فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾[30] يا اينكه متخصّصين قلبشناس ميگويند قلبِ اين جوان سالم است.
خب، پس يك سلسله حواسّي را قرآن براي بعضيها قائل است و بعضيها را محروم ميداند و اين را هم باز كرده است در سورهٴ «حج»، فرمود: اينكه من ميگويم يك عده كور هستند منظور، كوري ظاهري نيست: ﴿فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾[31] معلوم ميشود در درونِ آدم يك چشم و گوش ديگري است. آنها كه خوابهاي خوب ميبينند، در همان عالم رؤيا اين چشم و اين گوش چيزهايي را ميبيند و ميشنود، با اينكه چشم و گوش ظاهريشان در بستر خواب آرميده است، پس در درون ما يك سلسله اعضا و جوارحي هست. اگر آن چشم بينا بود، علوم باطني كه با چشمِ باطن ديده ميشود آدم ميبيند. اگر آن گوش، شنوا بود علوم باطني كه با گوش باطن شنيده ميشود آدم ميبيند. «مَن فَقَدَ حسّاً» بود اگر اين حس را از دست داد، از آن علوم هيچ سهمي ندارد. اينكه عدهاي گفتند ما ميديديم كه فلان كس از دهنش آتش ميآيد[32] ، خيليها چشمِ ظاهر داشتند ظاهر را ميديدند، ميديدند فلان كس دارد حرف ميزند. اينكه چشم باطن دارد، باطن او را ميبيند. بر آن اساس ظلم، آتش است كاري كه به مالِ يتيم ميشود اين ظلم است، اين ظلم آتش است. اگر كسي «فَقَدَ حسّاً» بود «فقد فَقَد علماً»[33] است؛ اين علوم براي او افسانه است، ناچار است يا مجاز در كلمه يا مجاز در اسناد مرتكب بشود. به اين آيات كه ميرسد، حتماً يك كلمه اضافه ميكند، يك جمله تقدير ميگيرد. مثلاً ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ﴾[34] يعني «جعلناهم ائمة يدعون الي المعاصي الكبيرة الموجبة للدخول الي النار»[35] . اما آنكه نه، داراي چشم ديگر است، ميگويد اصلاً گناه آتش است اين زمامدارن كفر، مردم را به آتش دعوت ميكنند. اين آيه را به ظاهرش معنا ميكند نه مجاز در كلمه است، نه مجاز در اسناد است، نه چيزي در تقدير ميگيرد اين است.